دور افتاده

 توی این سالها که در این جزیره دورافتاده زندگی می کند . صد بار داستانهای رابینسون کروزوئه ... خانواده دکتر ارنست و حتی فیلم دور افتاده با بازی تام هنکس را در ذهنش مرور کرده و تمام سعیش را کرده بود تا از این داستانها برای بهتر شدن وضع زندگیش در جزیره استفاده کند . برای خودش خانه ای از چوب درختهای جنگلی ساخت . از الیاف گیاهان وحشی لباس درست کرد ... کاسه و لیوانش را با میوه نارگیل ساخت ... از استخوان اولین حیوان نگون بختی که با هزار بد بختی شکار کرد خنجر و نیزه ای برای شکار های بعد ساخت . اما هر روز و هر شب به امید نجات از آن جزیره و از آن تنهائی کشنده دعا می کرد . از خدا کمک می خواست . بار ها و بار ها از صبح تا شب رو به دریا نشسته بود به امید دیدن کشتی ای قایقی ... هواپیمائی .... اما . بی فایده . یک روز دم غروب که خسته و بی رمق از جستجوی بی حاصل برای شکار و تهیه غذا به کلبه زوار در رفته اش برگشت . با سنگ چخماقی که در اولین ماه ورودش به جزیره در کنار چشمه پیدا کرده بود آتش را روشن کرد تا تکه ای از گوشت باقی ماند از شکار دو روز قبل را کباب کند  . خواست آبی بنوشد و رفع تشنگی کند که دید ... ظرف آبی که از پوست میوه نارگیل برای نگه داری آب ساخته بود سوراخ و تمام آب داخلش روی زمین ریخته شده بود. ظرف آب را محکم بر زمین کوبید و از عصبانیت فریادی کشید که تا چند لحظه خودش هم از هیبت نعره اش مبهوت مانده بود . تشنه بود . باید می رفت و از چشمه آب میآورد . رفت و برگشت تا چشمه یک ساعت وقت می برد . باید عجله می کرد که به تاریکی هوا برخورد نکند . ظرف سوراخ را برداشت و براه افتاد . در راه با خود حرف می زد و غرو لند می کرد . از خدا طلب کمک می کرد . از اینکه دیگر طاقت این وضع را ندارد و اینکه خدا راه نجاتی برایش فراهم کند . دلش شکست . دانه های اشک آرام و بی اختیار از چشمانش سرازیر شدند و بر گونه های آفتاب سوخته اش غلتیدند . حس عجیبی داشت . مدتها بود که این حس را تجربه نکرده بود . احساس نزدیکی خاصی به خدا می کرد . رو به آسمان کرد و گفت : خدایا ... تو مهربونی . بنده هات رو دوست داری . می دونم هر اتفاقی توی زندگی برام افتاده دلیلی داشته . می دونم کارهای خوب یا بدم باعث اون اتفاقات بوده . من از همه کارهای بد گذشته ام پشیمونم . از همه و همه کارهای اشتباه گذشته ام پشیمونم . خدایا بخاطر یکی از اون همه کار بد می تونستی من رو نا بود کنی اما فقط من رو به این بلا دچار کردی . خواهش می کنم بخاطر همه اون کارهای خوبی که توی زندگیم انجام دادم من رو از این مصیبت و گرفتاری نجات بده . حرفهاش که تموم شد احساس سبکی خاصی کرد . به چشمه رسیده بود . مشتی آب خورد . احساس میکرد مزه آب فرق کرده . گواراتر و دلچسب تر شده . مشتی دیگر خورد و لذت برد . لبخندی از سر رضایت زد . و در دل گفت : اما از حق نگذریم این جزیره با همه بدیهاش یکسری خوبی ها هم داره ... مثل همین چشمه آب بی نظیرش . ظرف رو از آب پر کرد  . راه درز آب رو هم با الیافی که از میوه نارگیل جدا کرده بود مسدود کرد و به سمت کلبه به راه افتاد . دیگه عجله ای برای برگشت نداشت . توی ذهنش کارهای خوبی رو که تا قبل از گرفتار شدنش در اون طوفان وحشتناک و غرق شدن کشتی انجام داده بود مرور میکرد و با خودش حساب می کرد با وجود این همه کار خوب و خیرخواهانه حتما ً خدا به من کمک می کنه و من رو از این جزیره نجات میده . توی همین افکار بود که از دور نوری رو در ساحل دید ... یک لحظه نفسش توی سینه بند اومد . مبهوت مانده بود که این نور از کجا می تونه باشه . یک دفعه مثل برق گرفته ها ... فریادی از سر شادی کشید و ظرف آب رو به هوا پرت کرد و شروع کرد به دویدن . با صدای بلند فریاد می زد خدایا خیلی دوست دارم . چه مهربونی . چقدر زود کمکم کردی ... ممنونم که من رو نجات دادی . هورا گرفتاری تموم شد . بلا و مصیبت خداحافظ . تنهائی خداحافظ ... و همینطور می دوید و می دوید . اما ... با دیدن آن منظره . سرعتش کم شد . کمتر و کمتر . شادی از صورتش رخت بر بست و غم و بهتی عجیب بر چهره اش نشست . یخ کرده بود . از چیزی که می دید داشت شاخ در میآورد . نمی توانست باور کند . کلبه اش بود که در آتش می سوخت . شعله های آتش همه جا را گرفته بود . و تا سه چهار متر بالاتر از سقف کلبه زبانه می کشید . تمام چیزهائی که با هزاران مشقت و زحمت در این سالها درست کرده بود و وجود هر کدامشان برایش معنی مرگ و زندگی را میداد ... لباسهائی که از باقی مانده بادبان بجا مانده از کشتی غرق شده دوخته بود . پوستین هائی که برای زمستان از پوست شکارهایش درست کرده بود . وسایل شکارش همه و همه آنها داشتند در آتش می سوختند . در یک آن بغضش ترکید . با خشم و عصبانیت رو به آسمان کرد و فریاد کشید : خدایا این دیگر چه رسمی است . در این بد بختی و مصیبت تمام نشدنی ، بجای اینکه کمک حالم باشی و مشکلاتم را رفع کنی دم به ساعت بلا بر سرم نازل می کنی . تو دیگر چه خدائی هستی . من گفتم همه کارهای خوبم مال تو ثوابی نمی خوام . بجاش من رو از این مصیبت نجات بده . کمکم کن . این چه کاریست که کردی . کمکت اینه . کلبه مرا به آتش میکشی ؟ خانه خرابم می کنی ؟ تو دیگه چه جور خدائی هستی . می خواستی با شعله های آتش جگرم را کباب کنی ... بفرما . تبریک میگم . چون نه تنها جگرم رو کباب کردی ... قلبم را هم به آتش کشاندی . همینطور دور کلبه که در آتش میسوخت می چرخید و داد می زد و هوار می کشید . و به سر و صورت خودش می کوبید . به بخت بدش نفرین می فرستاد و ... تا اینکه از هوش رفت .... صبح شده بود . اما این بار مثل همیشه با صدای ملایم موج آب از خواب بیدار نشد ... صدای سوت کشتی . مثل مار گزیده ها از جا جهید . پشت به دریا بود . گوش تیز کرد . یکبار دیگر ... سوت کشتی و اینبار طولانی تر ... با ترس ولی به آرامی برگشت به سمت دریا . چشمانش داشتند از حدقه بیرون میزدند ... دهانش باز مانده بود . هیکل سیاه یک کشتی واقعی ... که داشت به سمت ساحل می آمد .

برای صدمین بار جمله کاپیتان کشتی را در ذهنش مرور کرد : دیشب بطور اتفاقی شعله های آتش را دیدیم . با شک و تردید آمدیم . فکر نمی کردیم در این جزیره کسی وجود داشته باشد . خجالت میکشید . نمی توانست سرش را بالا بگیرد . می خواست چیزی به خدا بگوید ... اما گریه مهلتش نداد .

/ 7 نظر / 9 بازدید
شهلا مددی

امروز دادگاه عدل برپا خواهد شد و جنایتکارانی را همچون خاتمی و موسوی را به محاکمه خواهد کشید. اینها در مکانهای امن و در مرفه ترین محله های تهران با زدو بندهای سیاسی با اجانب ، فرزندانمان را با دروغ بزرگ وبهانه ساختگی تقلب به خیابانها کشیدند و موجب کشته شدن آنان شدند. انها امروز چه بخواهند یا نخواهند بعنوان قاتل و جنایتکار و وطن فروش و خیانتکار شناخته می شوند . قانون با هیچکس شوخی نداردو باید این آقایان درجه یک مسئولیت اعمال مجرمانه و این خونهای بنا حق ریخته را بپذیرند. نامردهای عقب افتاده سیاسی فرزندان خود را در زرورق گذاشته و به کشور های اروپایی روانه کرده و انتظار دارند جوانان ما با دلایل بچه گانه بیایند و برای هواهای نفس این آقایان از جان مایه بگذارند. پول و ثروت اندوزی و دوری از درد محرومان باعث شده است که وجدان را هم فراموش کنند و به همه مردم بزرگ ایران و به ٤٠ میلیون رای دهنده فهیم توهین کنند. جدا شرمتان باد که با این رسوایی در دنیا و آخرت چکار می خواهید بکنید. اهانت و ضربه به نظام و انقلاب و اصول و ارزش های آن برای مردم دیگرقابل تحمل نیست. اگر دوستان منافق و لیبرال خارج نشین و عشرت طلب شما در طول این

سحر

از نبودن تو ، تا شبهایی که به یادت سحر نشد . . . از زخم هایی که به جانم افتاده است ، تا لحظه ی خواستن چشمهایت . . . راهی نمانده است . اما بی تو ، آرزوهایم خفه شده اند ، ذره ذره جان دادند تا به اینجا که نیستی برسم . . . مثل همین لحظه که می نویسم برایت ، من مانده ام ، با یادی که از حضورت ساخته ام در یادم . . . من و نبودن و نبودن و نبودنت . . . . . اما بی خیال ! جایی دیگر تو را خواهم جست ، شاید جایی دیگر ، خیلی دور ، خیلی نزدیک . . . سلام روز بخیر پیشاپیش میلاد مهدی موعود را به شما مهربان و خانواده محترمتون تبریک میگم....با آپ جدیدی به روزم ..خوشحال میشم عطر قدمهای سبزتون فضای کوچک کلبه ام پرکنه....روز دل انگیزی داشته باشی مهربون روزخوش

عباس عبدالمحمدی

سلام! هادی جان مطلبت خیلی عالی بود برای وبلاگ فریازان کپی کردم. http://student.parsiblog.com/

مژگان

عالی بود ... یه داستان قدیمی و تکراری رو به شکل خیلی جالبی نو و امروزی کرده اید . خوشم اومد

اشاره

با نظر ای خانم مژگان خانم موافقم ... ابتکار جالبی در مسیر داستان زدی . نتیجه اخلاقی خوبی از توش درآوردی خوشم اومد

سر به راه

اتفاقا َ من از اینکار خیلی خوشم میاد . یه داستان تکراری از نگاه یه نویسنده دیگه می تونه یه داستان جدید بشه . مثل این می مونه کخ دو نفر از دو سمت مختلف یک داستان رو ببینن . یکی از رویرو یکی از نزدیک یکی از دور یکی از بالا یکی در روز یکی در شب ... داستان همون داستانه ولی ژرداختها و حس ها متفاوت . به نظرم شیوه جالبی می تونه باشه . موفق باشی