آمدنم بهر چه بود ؟؟؟

 

من آمدم ... آیا تو نیز همچنان هستی به انتظار آمدن من ؟

چشم بر راه و خیر بر در ... در این کوره راه تاریک بی مستی

چوب از شاخه بن میبرند این بی دستان ماتم زا

همان راهی که بر ناچارگی های بشر پوزخند می زند ناگاه به دلتنگی

و این ابناء ادم را در این وانفسای بی انصاف ... گم کرده راه

یکه و تنها رها در نیمه راه و بی پناه از آمدن یا باز رفتن

چه دستانی که در این تاریک بن هستی بخش به انتظار نور دستانی امید بخش

خشکیدند و دستی بر نیامد از دل آستین بیرون برای

التیام درد بی درمان این آدم

نفس تنگ است در این سینه

چه درد آلوده می ماند نگاه خیره بر رویم

و من با نا امیدی در نهان سوت و کورم در پی یک علت واهی

برای این تنهائی

چه تن هائی

تن من

تن او

در میان این همه تن ها

ولی تنها

/ 3 نظر / 9 بازدید
سحر

در تمام ترديدهاو شايدهايم بدان! تنها تويي که بايدي... تنها تو... حتي به خودت هم دل مبند مي رسد روزي که حتي نگاهت را نمي شناسي به جز حضور تو هيچ چيز اين جهان بيکرانه را جدي نگرفته ام حتي عشق را... سلام روزت بخير باشه مهربون...كلبه قشنگي داري ...دوست داشتي با قدمهاي سبزت كلبه كوچك آبجي سحر هم مزين كن..راستی تا یادم نرفته بگم یه سری لینک مورد نیاز روزانه شما رو در بالای صفحه قرار دادم ..یه نگاه بنداز اگه دوست نداشتی بگو موضوعی که دوست داری برای استفاده ات بزارم.روز دل انگيزي داشته باشي [گل][گل][گل]

سایه

من که گیج شدم . ده بار خوندم . اما نفهمیدم

سایه

چه دستانی که در این تاریک بن هستی بخش به انتظار نور دستانی امید بخش این بند از شعر رو میگم ... مگه تاریکی اون هم تاریکی ای که از بنیان تاریکی است می تواند هستی بخش باشد ؟