دنده عقب

       چنان محکم به طرف فرمان ماشین پرت شد که نزدیک بود سر و صورتش درب و داغون بشه . شانس آورده بود که کمربند ایمنیش رو بسته بود . بد جور ترسیده بود . دور و برش رو نگاه کرد . کوچه خلوت بود . هیچ کس نبود . یه نگاهی به پنجره های اطراف انداخت نفسی کشید و سریع ماشین رو روشن کرد . هنوز دست و پاش میلرزید . با پشت دست عرق روی پیشانی اش رو پاک کرد و کف دستش رو مالید روی شلوارش تا خشک بشه و بعد زد توی دنده و بی سرو صدا کوچه رو دور زد و رفت بیست سی قدم جلو تر پارک کرد . ماشین رو خاموش کرد و اروم از ماشین پیاده شد . یه جور که انگار نه انگار چه اتفاقی افتاده با خونسردی کامل ( البته در ظاهر ) چون توی دلش آشوبی بود . انگار که توی دلش داشتن رخت میشستن . آخه با اون سرعتی که اون زد به ماشین پشت سرش احتمالا ً نصف ماشین طرف رو نابود کرده بود . توی دلش کلی به خودش دری وری میگفت . که چرا از این عادت مزخرف دست برنمیداره . توی امتحان رانندگی سر همین عادت غلط افسر دو بار مردودش کرده . حالا بماند که نامزدش هم بارها و بارها این رو بهش گفته بود و اون باز بی توجهی میکرد . با هر قدم که بطرف ماشینی که بهش زده بود بر میداشت تمام پنجره ها رو دقیق نگاه میکرد و سر و ته کوچه رو ورانداز میکرد که یک وقت کسی ندیده باشه . وقتی رسید کنار ماشین و دید چه دسته گلی به آب داده پاهاش سست شد . رنگ از صورتش پرید احساس کرد داره از هوش میره . خدای من آخه مگه من چقدر سرعت داشتم ؟!؟!؟ کمی خدش رو جمع و جور کرد و یه نگاه دقیق تر انداخت ... نصف گلگیر ، کل در جلو و قسمتی از در عقب سمت راننده ... میشه گفت داغون شده بود . از اونجائیکه سابقه طولانی توی تصادف کردن و خسارت زدن داشت همینطوری یه حساب سرانگستی کرد و دید یه چیزی حدود یک میلیون تومن خسارت زده . ولی مشکل اینجا بود که دو روز قبل بیمه ماشینش تموم شده بود و اون نرفته بود بیمه رو تمدید کنه . هرطور فکر کرد دید نمیتونه بمونه . این همه خسارت رو از کجا م یتونست بیاره . هر چند یه جورائی وجدانش اجازه نمیداد که ماجرا رو ندید بگیره و زیر سبیلی موضوع رو رد کنه . ولی بلاخره باید تصمیم میگرف . برای اخرین بار سر و ته کوچه رو دید کسی نبود . پنجره ها رو نگاه کرد هیچ کس رو ندید . بلافاصله برگشت و رفت سمت ماشینش .

توی راه تا برسه خونه کلی به خودش لعنت میفرستاد که چرا همچین کاری کرد و چرا زد و در رفت و چرا های زیاد دیگه ای که مدام میومدن و میرفتن . نمیتونست رانندگی کنه . داشت کلافه میشد . کنار پارک کوچیک محله که نزدیک خونشون بود پارک کرد و چند دقیقه ای رفت توی پارک قدم بزنه شاید از این حال و هوا در بیاد . نمیخواست با این ریخت و قیافه ناجور بره خونه . اخه خیر سرش امروز یه لشگر خونشون دعوت بودن . پدر و مادر نامزدش ف خواهر و برادراش با خونواده هاشون ، خواهرش و شوهرش و برادر و زن داداشش با اون دو تا وروجک دوقلو و آتیش پاره از همه مهمتر دائی محمود با اون همه فیس و افاده زنش که هر دفعه یه چیز تازه برای فخر فروشی داشت . نیم ساعتی قدم زد . یواش یواش رفت سمت ماشین که بره خونه ... نفهمید چطور سوار ماشین شد و چطور رفت و کی رسید ... فقط یک لحظه به خودش اومد دید جلوی ساختمان توی ماشین نشسته و هنوز داره با خودش کلنجار میره . با بی حوصلگی ماشین رو خاموش کرد و رفت سمت در ساختمان . یک دفعه زد توی پیشونیش ... خدایا این دیگه چیه ؟؟؟ ماشینی که توی اون کوچه زده بود بهش جلوی در ساختمونشون پارک بود . رنگ از صورتش پرید . نفسش بند اومده بود . یعنی چه اتفاقی افتاده ؟؟ کسی من رو دیده ؟ آخه از کجا تونستن به این سرعت آدرس من رو پیدا کنن . برای یه لحظه به خودش گفت بهترم از همینجا برگردم . لابد زنگ زدن پلیس . برم داخل میگیرن جلو در و همسایه ابروم میره . اومد برگرده که یه هو در ساختمون باز شد . داداشش بود با دائی محمود . اون رو ندیدن . دوتائی رفتن سمت همون ماشین . همینطور هاج و اج اون دو تا رو تماشا میکرد که داشتن ماشین رو ورانداز میکردن و با هم حرف میزدن . گاهی دائی از سر ناراحتی سر تکون میداد ، میزد پشت دستش ، لب میگزید و سرش رو بالا می برد و یه چیزی شبیه به ناله و نفرین کردن میگفت . کم کم دوزاریش افتاد ...

/ 13 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهروز عبدالمالکی

راستی پرسیدی چرا دیر به دیر آپ می شم جونم برات بگه از بس که سرم شلوغه و گرفتارم دیگه امیدوارم بتونم بیشتر وقت صرف وبلاگ کنم. باز به ما سر بزن[گل]

Vahid

سلام دوست عزيز مطالب خوبي داري فقط شايد اگر يکم وبت رو ساده کني تا زودتر تر بالا بياد عالي ميشه به وب ما هم سر بزن و نظرتو بده برترين آلبوم اين هفته www.vahid-Music.Blogfa.com

Vahid

سلام دوست عزيز مطالب خوبي داري فقط شايد اگر يکم وبت رو ساده کني تا زودتر تر بالا بياد عالي ميشه به وب ما هم سر بزن و نظرتو بده برترين آلبوم اين هفته www.vahid-Music.Blogfa.com

آیا نماز جمعه هم قانونی و غیر قانونی دارد؟! آیا انجام فرائض الهی نیازمند مجوز است؟ دکتر سید علی اصغر غروی ، که دارای درجه ی اجتهاد از پدرشان ، علامه حکیم آیت الله سید محمد جواد موسوی غروی می باشد ، در روز جمعه مورخ 9/7/89 به اتهام برگذاری نماز جمعه غیر قانونی ، توسط نیروهای امنیتی ، بازداشت شدند و در تاریخ 18/7/89 آزاد گردیدند. برای اطلاع از آراء و افکار ایشان ، و همچنین اخبار تکمیلی به نشانی زیر مراجعه نمایید: www.arbabehekmat.com

saeed

سلام خسته نباشی محفل قشنگی درست کردی , من که واقعا خوشم اومد من وبلاگمو دوباره راه انداختم , می خواستم ببینم حاضری تبادل لینک کنیم ؟ اگه حاضر بودی منو تو لینکات به اسم"داستان کوناه" بزارو یه پیغام به من بده به امید موغقیت های روز افزون با تشکر[گل] www.ageofliterature.blogfa.com

سلام.خسته نباشید.وبلاگ جالبی دارید.فقط چرا اینقدر دیر به روزش میکنید؟بهر حال امیدوارم موفق باشید

بی غم

وب پر محتوايي داري اگه سر بزني خوشحال ميشم براي تبادل لينک آماده ايم

نویسندگان

لطفا نظرتون رو در مورد داستانهای چاپ شده در وبلاگ ما بدهید

نازنین

عاشق نوشته هاتم خيلي متناتو مي پسندم هادي جان اميدوارم مثل نوشته هات كه پايان قشنگ دارن زندگيتم قشنگ باشه