ازدواج را توصیف کنید !!!

   پیش بابایی می روم و از او می پرسمادواج چیست؟ بابایی هم گوشم را محکم می پیچاند و می گوید: این فضولی ها به تونیومده، هنوز دهنت بوی شیر میده، از این به بعد هم دیگه توی خیابون با دخترایهمسایه ها لی لی بازی نمی کنی، ورپریده!!! متوجه حرف های بابایی و ربط آنها بهسوالم نمی شوم، بابایی می پرسد: خب حالا واسه چی می خوای بدونی ازدواج یعنی چی؟در حالی که در چشمهایم اشک جمع شده است و بابائی را در هاله ای از نور تیره و تار می بینم می گویم: بابایی بهتر نیست اول دلیل سوالمرو بپرسید و بعد بکشید؟ بابایی با چشمانی غضب آلوده می گوید: نخیر! از اونجاییکه من سلطان خانه هستم و توی یکی از داستان ها شنیدم سلطان جنگل هم همین کار رو میکرد و ابتدا می کشید و سپس تحقیقات می کرد، در نتیجه من هم همین روال را ادامه خواهم ... بابایی همانطور که داشت حرف می زد یک دفعه بیهوش روی زمین افتاد، باز هممامانی با ملاقه سر بابا رو مورد هدف قرار داده بود، این روزها مامان به خاطر تمرینهای مستمرش در روزهای آمادگی اش به سر می بره و قدرت ضربه و هدفگیری اش خیلی خوبشده، ملاقه با چنان سرعتی به سر بابایی اصابت کرد که با چشم مسلح هم دیده نمیشد. مامانی گفت: در مورد چی صحبت می کردینکه باز بابات جو گیر شده بود و می گفت سلطان خونه است؟!؟!؟! و من جواب دادم: در موردازدواج ، هنوز حرفم تموم نشده بود که مامانی اخمهاش توی همدیگه رفت و ماهیتابه رو برداشت و به سمت بابایی که کمکم داشت بهوش می یومد قدم برداشت، مامانی همونطور که به سمت بابایی می یومد گفت : الا می خوای سر من هوو بیاری؟! داری بچه رو از همین الان قانع می کنی که یه دونهمامان کافی نیست؟! می دونم چکارت کنم!!! مامانی این جمله رو گفت و محکم با ماهیتابهبه سر بابایی زد و بابایی دوباره بیهوش شد بعد از بیهوش شدن بابایی، مامان ازم خواستکل جریان رو براش توضیح بدم، منهم دیدم بابائی بیهوش روی زمین ولو شده و کس دیگه ای هم دم دست مامانی نیست احتمال دادم اگر دیر جواب بدم ضربه بعدی مامانی بسمت من شلیک خواهد شد . برای همین هم بدون معطلی مثل بلبل شروع کردم به چه چه زدن و توضیح دادن که موضوع انشا این هفته مون اینه که ازدواجرا توصیف کنید بابائی داشت درمورد موضوع انشا توضیح میداد که شما مهلتش ندادید . بابایی هم که بیچاره تازه بهوش اومده بود با آه و ناله و البته با کلی ترس و احتیاط گفت: خب خانم! اول تحقیق کن، بعدمجازات کن! کله ام داغون شد!، و مامانی هم گفت: منم مثل خودت و اون آقا شیره عملمی کنم، عیبی داره؟!، بابایی به ماهیتابه که هنوز توی دستای مامانی بود نگاهی کردو دستی به پس کله اش کشید و مظلومانه گفت: نه! حق با شماست!، مامانی رو به من کرد و گفت: پسر گلم توی انشات بنویس همه ی مردها سر و ته یهکرباس هستند . همین که کش شلوارشون شل بشه میدون میرن دنبال پر کردن جاهای خالی شناسنامشون . بابابزرگ که گوشه ی اتاق نشسته بود و داشت با کانالهای ماهوارهور می رفت و هی شبکه عوض می کرد متوجه صحبت های ما شد و گفت: نوه ی گلم! بیا پیشخودم برات انشا بگم!، مامانی هم گفت: «آره برو پیش بابابزرگت، با هشت ازدواج موفقو دوازده ازدواج ناموفقی که داشته می تونه توضیحات خوبی برات در مورد ازدواجبگه . از خداخواسته به امید نجات از میدان جنگ مامان و بابا سریع پیش بابابزرگ می روم و بابابزرگ می گوید: ازواج خیلی چیز خوبی است، وانسان باید ازدواج کند ... راستی خانم معلمتون ازدواج کرده؟ چند سالشه؟ خوشگل مشگله ؟؟؟ بیچاره بابابزرگ هم هنوز حرفهایش تمام نشده بود که این بار ملاقه ای موشک وار از سوی مامان بزرگ به سمتبابابزرگ پرتاب شد . البته چون مامان بزرگ هدفگیری اش مثل مامانی خوب نیست ملاقه بهسر من اصابت کرد . به حالت قهر دفترم رو جمع می کنم و پیش خواهر می روم، اول که نیم ساعتی منتظر میمانم تا خواهرم از امر خطیر میکاپ و آرایش و ریمیل و رژ و چه و چه فارغ شود . آخه چند وقت قبل بدون ملاحظه اینکه او مشغول چه کار مهم و شاقی است در هنگام کشیدن خط چشم صدایش کردم تمرکزش را از دست داد و خط چشمش به قاعده یک میلیمتر کج رفت چنان ضربه ای حواله من بخت برگشته کرد که انگار مسبب شروع جنگ جهانی سوم من بوده ام . خلاصه بعد از ملاحظات امنیتی و حروم کردن نیم ساعت وقت گرانبها آرام و شمرده از خواهرم سوالم را می پرسم . اما نمی دانمچرا با گفتن موضوع انشا اشک در چشمان خواهرم جمع می شود . وقتی دلیل اشک هایخواهرم رو می پرسم می گوید : کمی خس و خاشاک رفت توی چشمم!!!! البته من هر چی دور وبرم رو نگاه می کنم نشانی از خس و خاشاک نمی بینم . اما اصلا ً دوست ندارم مثل مامانی و بابائی و بعضی های دیگه به خواهرسی و چهار ساله ام انگهای ناجوری مثل دختر ترشیده ، درحسرت داماد و از این چیزها بزنم برای همین باز به او می گویم : تو در موردازدواج چی می دونی؟ و نمیفهمم چرا خواهرم باز اشک می ریزد . به ناچار اندکی فسفر مغزم را میسوزانم و بخود میگویم : لابد از اینکه تمام دوستانش ازدواج کرده اند و او هنوز نتوانسته از میان انبوه خواستگاران دوستهایش مرد رویاهای خود را پیدا کند اینطور دارد اشک میریزد . خلاصه من نفهمیدم ازدواج خوب است یا بد . اصلا ً ازدواج چیست اما فکر میکنم میشود اینطور گفت که نتیجه می گیریمبحث در مورد ازدواج خیلی خطرناک است زیرا امکان دارد کش شلوار را شل کند ، توجه ما را به معلم های خوشگل جلب کند و ملاقه یا ماهیتابه به سرماناصابت کند، ضمن اینکه احتمال ورود اندکی تا قسمتی خس و خاشاک به چشممان را نباید نادیده گرفت . این بود انشای من، با تشکر از اهالی خانه که در نوشتن این انشا به منکمک کردند

/ 8 نظر / 5 بازدید
میثم

جالب بود وجا برای ادامه دادن هم داشت ولی در هر حال کلی خندیدم[تایید]

مرد2010

دمت گرم باز هم مثل همیشه توپ توپ بود . کلی خنددم . موفق باشی . کمی زودتر آپ کن

سرو چمن

وب جالبی داری . رد داستانهات رو از توی یه وبلاگ گرفتم . در عین گمنامی . دستت برای نوشتن خیلی خوب و روان هستش . موفق باشید

نقش خیال

ممنون از اینکه سر زدین و نقد کردین!

سایه

واقعا داستانهای جالبی دارید[گل][گل][گل]

مرجان

با سلام و خسته نباشید.***صبح عالی متعالی**واقعا داستانهای قشنگی بود انشاالله شاهد بیشتر از اینا باشیم.موفق باشید