عجله

  همین که به خانه آمد و دید که پدرش خوابیده خوشحال شد . می خواست هر طور شده زودتر از حسن خبری را که معلمشان مدتها در انتظارش بود را به آقای احمدی برساند . برای همین بدون اجازه گرفتن از پدرش سوئیچ را برداشت و با عجله روی موتور پرید ، آنرا روشن کرد و بسرعت از کوچه خارج شد . پدرش صدای موتور را شنید اما تا بیاید بخود بجنبد و خود را به در حیاط برساند ، حمید کوچه را که چه عرض کنم ، دو تا خیابان آنطرفتر را هم پشت سر گذاشته بود و پرواز کنان می رفت که خبر دست اولش را به معلمش برساند . با خود می گفت : همین که آقای معلم بداند برای بدست آوردن این خبر ورساندنش به او چقدر زحمت کشیده ام حتما ً خیلی خوشحال می شود . درس ریاضی از آن درسهای اعصاب خورد کن است . وقتی اول سال معلمت را اینجوری غافلگیر کنی ، او هم مدیونت می شود ، آنوقت است که بی برو برگرد هرسه ثلث بدون درد سر نمره قبولی می گیری . آخ که چه کیفی داره نمره مفتی .... در همین افکار بود و که از دو سه کوچه بسرعت عبور کرده و یکی دو خیابان را هم پشت سر گذاشته بود که وارد کوچه ای شد ، انتهای کوچه مدرسه شد ذوق کرده بود با قدرت بیشتری گاز موتور را فشار داد صدای زوزه موتور سکوت کوچه را شکست و او چون باد پیش رفت ، ناگهان پیرزنی بخت برگشته از همه جا بی خبر از عرض کوچه عبور می کرد که گوئی صاعقه ای به او خورده باشد ، پیرزن بیچاره ناگهان به هوا رفت و با سرو صورت چنان وسط کوچه روی آسفالت داغ ولو شد که صدای شکستن استخوانهایش را مرده و زنده شنیدند . ا ز صدای ترمز ناگهانی و فریادپیرزن اهالی محل مثل مور وملخ از در و دیوار کوچه سرازیر شدند . حمید تا به خود بیاید که چه شده و چه نشده ، تا بفهمد به چه کسی زده ونزده ، دید یکی از اهالی موتورش را برداشته و دیگری هم یقه او را گرفته که : این جوانک هنوز پشت لبش سبز نشده مثل اینکه هواپیما سوار شده ، گواهینامه هم حتما ً نداره ، زنگ بزنید پلیس بیاید ، آمبولانس خبر کنید پیرزن بیچاره مرد ، دیگری موتور را به خانه ای آن نزدیکی برد و گفت : موتورش را نگهدارید ، حتما ً دزدی است ، وگرنه چه دلیل دارد بدون مدرک و سند موتور دست یه الف بچه باشه .... خلاصه کار بیخ پیدا کرده بود . تو همان شلوغی و گیر و دار یک هو چشمش به معلمش آقای احمدی افتاد . - آقای احمدی داشت به جمعیت نزدیک می شد حمید را که دید دستش آمد چه شده . جلو آمد جویای اوضاع شد . حمید گفت : داشتم می آمدم مدرسه تا خبر برنده شدن مادرتان برای سفر حج را به شما بدهم که اینجور شد . معلم لبخندی زد و گفت : ولی حسن نیم ساعت قبل تلفنی موضوع را به من گفت . دنیا پیش چشم حمید تیره و تار شد . تلفن ، چرا به فکر خودم نرسید . می تونستم تلفنی خبر را بگویم ... دیگر دیر شده بود پلیس و آمبولانس آمده بودند .

/ 6 نظر / 9 بازدید
::خانه اندیشه::

سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم چون گلدان خالی لب پنجره پر از خاطرات ترک خوره ایم اگر داغ دل بود ما دیده ایم اگر خون دل بود ما خورده ایم اگر دل دلیل است، آورده ایم اگر داغ شرط است، ما برده ایم اگر دشنه‌ی دشمنان، گردنیم اگر خنجر دوستان، گرده ایم گواهی بخواهید، اینک گواه همین زخم هایی که نشمرده ایم دلی سربلند و سری سر به زیر از این دست عمری به سر برده ایم

من نه منم

یه چیز این داستان به دلم نشست ... یاد ظهرهای ساکت و خلوت تابستان افتادم . کمی دورتر از بیست سال قبل . کوچه های خلوت و بدون هیاهوی عبور خودروها

سژید و سیاه

جالب بود ... موفق باشید

پیکاسو

خوب بود ... اما از مرگ و امید . مجروح و دورافتاده خیلی خوشم اومد

یه دوست

خسته نباشی . دمت گرم یکی بود یکی نبود عالی بود . کلی خندیدم . جالبه توی غم انگیز ترین داستانت باز هم رگه هائی از طنز دیده میشه . موفق باشی