هوای تازه

نگهبان مرز
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠
 

     زیر سایه نصفه نیمه ای که با وصل کردن یه چفیه به چهار تا تیرک برای خودش درست کرده تا از گزند آفتاب سوزان خوزستان کمی در امان باشه موبایل رو محکم به گوشش میچسبونه و با شوق وذوق اینطور شروع میکنه " راستی بابام با یکی از دوستاش صحبت کرده ... یارو خیلی گردن کلفته ، توی ستاد مشترک از اون بالا بالائی هاست . طرف قول داده ظرف همین چند روز یه امریه برام بفرسته تا بتونم برگردم تهران . غزل جون فقط چند روز دیگه دوری رو باید تحمل کنیم . بعد میام پیشت . پرواز میکنم . دیگه سختی ها تموم میشه . این برهوت رو میذارم واسه اونهائی که لایقش هستن . میام کنار عشقم . با هم خوش می گذرونیم کیف میکنیم . غزل بذار بیام تهران . این یکسال دوری رو جبران می کنم . هر جا بخوای میبرمت . غزل دارم میمیرم از دوریت خوشگلم . نمیدونی اینجا چقدر سخت میگذره . من رو فرستادن توی یه سنگر که با پاسگاه مرزی ده کیلومتر فاصله داره . برق که نداره ، آبش رو هفته ای یکبار با تانکر میارن ، غذا رو دو سه روز یکبار میارن خودم باید با چراغ نفتی غذام رو گرم کنم . فکرش رو بکن ... من که تا قبل از خدمت سربازی توی خونه خودمون نیمرو هم درست نکرده بودم حالا ببین به چه روزی افتادم " . انگار که از اونطرف خط کسی ازش در مورد حمام پرسیده باشه در حالیکه از تعجب چشمهاش از حدقه بیرون زده ادامه میده " حمام ؟؟؟!!! حمام کیلوئی چنده ؟ ببینم به نظرت چهار تا ایرانیت حلبی وسط بیابونی که نه سر داره نه ته با یه حلب بیست لیتری آب گندیده بالاش که به اصطلاح دوشه ... میشه حموم ؟؟؟ دختر من چی میگم تو چی میگی . باز صد رحمت به حمومش . دستشوئیش رو که دیگه نگو . مدلش اوپنه . شانسمون گفته سالی که دوازده ماهه یه نفر محض رضای خدا از اینجا رد نمیشه وگرنه وسط ماجرای گلاب به روتون قضای حاجت از بالا تا پائین در معرض تماشای عابرین بودیم و ته مونده آبروی نداشتمون به باد می رفت ... " انگار که از گفتن این حرفها خسته شده باشه از روی کلافگی گوشی رو از روی گوشش بر میداره و با بغض رو میکنه به آسمون و خطاب به خدا میگه " خدایا ... نوکرتم ، آخه این چه وضعیه واسه ما درست کردی . خیر سرمون یه دوجین پارتی گردن کلفت واسه خودمون داشتیم ... من که موندم ... بابا اون یارو خل مشنگه کی بود ؟؟؟ " توی ذهنش دنبال اسم کسی میگرده ... یادش میاد و دوباره روبه آسمان خطاب به خدا ادامه میده " آها ... همون جعفری ... سرش با تهش پنالتی میزد ... ( جوری که داره از خدا سوال میکنه ) یادته که ؟؟ اون که توی هفت آسمون یه فیتیله سوخته هم نداشت ، افتاد توی ستاد مشترک ... خدمت نمیکنه که داره عشق و حال میکنه . عین یه آقا صبح ساعت هشت با سرویس میره ... پشت میز میشنه چهارتا نامه جابجا میکنه ناهارش رو کوفت میکنه ساعت دو هم با سرویس برمیگرده خونه و باقیش هم چی ؟؟ عشق و حال و صفا ... خاک برسر دوست دختر هم نداره . لااقل دلم خوش باشه میره دو ساعت با اون حال میکنه . یا اون یکی پر فیس و افادهه ... سلطانی ، افتاده توی بیمارستان پنصد و نمیدونم چند ... با یه مشت دکتر و پرستار بر خورده . اونوقت من بدبخت باید بیام اینجا وسط برهوت همنیشن یه مشت مار و عقرب و رتیل بشم ... " . با عصبانیت از جاش بلند میشه و داد میزنه : " به من چه که اینجا مرزه ... اصلا ً به من چه که باید مواظب این خط مرزی باشم . اصلا ً کو ؟ ها .. کو ؟ این خط مرزی کوفتی ؟ یکساله دارم اینجا سماق میک میزنم . زیر این آفتاب بی پدر مادر جزغاله شدم . مثل آدمهای عصر حجر زندگی می کنم . دارم دیوونه میشم . نه برقی نه آبی نه هیچی ... هیچی می فهمی ؟؟ ( با التماس و کمی شکسته ) بابا ... از بس تنها هستم دارم با خودم حرف می زنم . چی فکر می کنی ؟ آقا جان اینجا بیسیم جنگی هم زور زورکی آنتن میده . موبایل کیلوئی چند . واسه اینکه از تنهائی خل نشم موبایل رو میذارم روی گوشم و الکی با غزل حرف می زنم . ( موبایل رو بطرف آسمون میگره و طلبکارانه ادامه میده ) بیا ... بیا خودت ببین . وسط این جهنم دوزار آنتن دیدی ما رو هم خبر کن . اصلا ً من نمیدونم این مرز چه ارزشی داره که این همه آدم عمرشون رو هدر میدن واسه خاطر نگهبانی از یه خط فرضی !!! ( به مسخره تکرار میکند ) خط فرضی ... باز اگه راستی راستی یه خط بود دلم خوش بود . خوب حالا مثلا ً یکی بیاد از این خطر فرضی رد بشه . من رو سنه نه ؟؟؟ من وسط تهرون داشتم زندگیم رو میکردم . چیکار دارم به این دری وری ها ؟ ( یک مشت خاک را بر میدارد و میریزد سمت کشور همسایه و ادامه میدهد ) آها آه ... بفرما این یک مشت خاک این  مرز وبوم . رفت توی اون مرز و بوم ... چی شد ؟ آسمون به زمین اومد ؟ دنیا کن فیکون شد ؟؟؟

در همین موقع چشمش به یک جوان با لباس خاکی میفتد . جوان آرام و بی صدا با لیخندی بر لب و چهره ای بشدت آفتاب سوخته . اما محکم و با اعتماد بطرف سرباز گام بر میدارد . سرباز از دیدن جوان مبهوت و متحیر است . یکدفعه مثل آدمهای برق گرفته از جا میجهد ... بسرعت بطرف سنگر میرود . با دستپاچگی اسلحه اش را برمیدارد و از سنگر خارج میشود . جوان همچنان آرام ولی با اعتماد و محکم بطرف سنگر او میآید ... سرباز اسلحه را بطرف جوان میگیرد و برای اینکه هم بر ترس خودش غلبه کند و هم جوان را از ادامه حرکتش باز دارد از اعماق وجود نعره ای میکشد و به جوان ایست میدهد . ترس ، اضطراب ، تشویش و دلهره بوضوح در چهره و رفتار سرباز دیده میشود . انگشتش روی ماشه چنان می لرزد که جوان از فاصله ای نسبتا ً دور هم این لرزش را می بیند . جوان برای اینکه خیال سرباز را از بابت اینکه او دوست است و برای سرباز خطری را ایجاد نمیکند . سرجایش می ایستد . همچنان که لبخندبر لب دارد . آرام دستش را به علامت اینکه سلاحی ندارد بالا می برد . سرباز که از شدت ترس و هیجانی که به او وارد شده بشدت عرق کرده ، دانه های درشت عرق از پیشانی اش بسرعت بر روی صورتش میریزند و گاه بر اثر عبور جریان عرق از روی پلکهایش مانع دیدش میشود . با پشت دست سریع صورتش را پاک می کند . نفسش به شماره افتاده . هنوز ته گلویش از شدت نعره ای که زده سوزشی را احساس میکند . دهانش خشک شده ، از راه بینی نفس عمیقی می کشد . برای چند ثانیه ، در سکو ت ، نسیم گرمی صورتش را نوازش کرد . نمیدانست باید چکار کند . همانطور که اسلحه را بطرف جوان گرفته و صورتش را برای نشانه روی به اسلحه چسبانده بود . از جوای پرسید تو کی هستی ؟ ... دلهره و اضطراب مواجه با چنین موقعیتی چنان او را دربرگرفته بود که صدایش از شدت ضعیف بودن به زحمت توسط خودش شنیده شد چه برسد به آن جوان که بیست متری با اون فاصله داشت . باز هم برای دور کردن اضطراب ، نفس عمیقی کشید و دباره همان سوال را تکرار کرد منتهی اینبار اینقدر بلند فریاد زد که بعد از تمام شدن جمله اش از شدت سوزش و خراشی که ته گلویش ایجاد شد به سرفه افتاد . جوان آرام قدمی برداشت و با دست به سرباز اشاره کرد که او هم آرام باشد . و وقتی در مقابل این حرکتش عکس العملی از سرباز ندیدی چند گام دیگر به همان آهستگی به جلو آمد . سرباز که منتظر جواب بود از نزدیک شدن جوان نگرانیش بیشتر شد . چون گلویش بشدت خراش افتاده بود و مطمئن بود اگر باز هم بخواهد با همان قدرت فریاد بزند قطعا ً گلویش زخم خواهد شد . دوباره و اینبار با شدت کمتری فریاد زد و پرسید کیستی ؟ جوان خیلی سریع در جواب گفت : دوست عزیز نگران نباش . من ایرانی هستم . می بینی که و با اشاره لباس خاکی و چفیه دور گردنش را به جوان نشان میدهد . من بسیجی هستم .

سرباز کمی در دلش احساس آرامش کرد . همانطور که با اسلحه جوان را نشانه رفته بود لوله اسلحه را به اطراف چرخاند . با چشم سریع اطراف را دید زد . غیر از جوان هیچ کس دیگر را نمی دید . صورتش را کمی از اسلحه دور کرد ولی لوله اسلحه همچنان بطرف جوان نشانه رفته بود . سرباز پرسید : اینجا چکار می کنی ؟ از کجا اومدی ؟ ... جوان به همان آرامی و با مهربانی جواب داد : من هم مثل تو اینجا نگهبان هستم . از اونجا اومدم . با دست به سمتی اشاره کرد . اونجا سنگر ماست . جوان با شنیدن کلمه ما دوباره و بسرعت اسلحه را به حالت نشانه روی بصورتش چسباند و بدون اینکه حواسش به خراشیدگی گلویش باشد بلند فریاد زد . سنگر شماست ؟ مگه شما چند نفر هستید ؟ ... و بلافاصله از شدت سوزشی که در اثر فریاد ناگهانی اش در گلویش ایجاد شد به سرفه افتاد و اینبار سرفه هایش خیلی شدیدتر شد به حدی که نشانه روی و مراقبت از حرکت جوان برایش غیر ممکن شد . همانطور که از شدت سرفه تلوتلو میخورد جوان را دید که به سمتش میآید . با دست اشاره کرد که جلوتر نیاید . جوان هم ایستاد و گفت : نگرانیت بی مورد است . گفتم که من و دوستانم بسیجی هستیم . ما هم مثل تو اینجا مشغول نگهبانی و مراقبت از مرز هستیم . درست کمی اونطرفتر . و باز با دست به همان سمتی که دفعه قبل به سرباز نشان داده بود اشاره کرد . سرباز که حالا کمی به خودش مسلط شده بود و سرفه هایش قطع شده بود با دست اشکهایش را که از شدت سرفه از چشمانش سرازیر شده بود پاک کرد و به سمتی که جوان نشان میداد نگاه کرد و گفت : نمی دونستم این نزدیکی ها بسیج هم پاسگاه مرزی داره . جوان لبخندی زد و گفت : ببخشید ، کوتاهی از ما بود . باید زودتر از اینها میومدیم دیدنت . سرباز با دست اشاره میکند و جوان را بطرف خود میخواند . اما همچنان اسلحه را به سمت جوان گرفته . از او می پرسد : لابد تازه اومدین که من متوجه پاسگاه و سنگرهاتون نشدم ... چند وقته اینجا هستید ؟ جوان با کمی تعلل می پرسه امروز چه تاریخی هستش ؟ سرباز سعی میکند فکرش را متمرکز کند اما تاریخ را دقیق بخاطر نمی آورد و می گوید : نمی دونم ... چه روزیه ولی نیمه اول مرداد هستیم . جوان می پرسد : خوب ... نیمه اول مرداد چه سالی ؟ سرباز بی حوصله می گوید : ببینم من باید سین جیم کنم یا تو ؟ یه سوال میخوای جواب بدی ، اصول دین می پرسی ؟ جوان که حالا به چند قدمی سرباز رسیده به آرامی لبخند میزند و می گوید : ببخشید . نمی خواستم اذیت کنم . جدی پرسیدم . ولی بیخیال مهم نیست . من یوسف هستم . من و دوستام خیلی قبل تر از شما اینجا بودیم . و دستش را بسمت سرباز دراز میکند . سرباز ناخودآگاه بادیدن لبخند جوان و دست او که به علامت سلام بسمتش دراز شده بود در دلش آرامش خاصی احساس کرد . با احتیاط و آرام اسلحه را به دست چپش گرفت و دست جوان را به علامت پاسخ سلامش در دست گرفت و گفت : ببخشید داداش ، یه هوئی بی هوا اومدی . جاخوردم . شرمنده اسلحه کشیدم . جوان گفت : اشکالی نداره دوست عزیز من یوسف هستم ... خوشبختم . و دست سرباز را فشار داد و با دست دیگرش به شانه او زد و ادامه داد : هر کس دیگه ای هم جای تو بود همین عکس العمل رو نشون میداد . یوسف دست سرباز را رها کرد و بطرف سنگر سهیل که رو به مرز بود حرکت کرد . و همانطور که پشتش به سرباز بود و به مرز خیره شده بود گفت : دست مریزاد ... خدا خیرت بده . خیلی همت داری که تک و تنها با این امکانات کم وظیفه ات رو انجام میدی . سرباز پوزخندی میزند و می گوید : خوب دیگه سربازی و هزار بدبختی . دستور میدن باید بگی چشم . وگرنه توبیخ و تنبیه و اضافه خدمت . اگه دست من بود جیک ثانیه ، جون داداش جیک ثانیه مرز و پرز و بیخیال میشدم میزدم تو گوش همه چی برمیگشتم تهرون . یوسف که گوئی انتظار شنیدن همچین جوابی را نداشت متعجب برمیگردد و میگوید مرز رو بیخیال میشدی ؟ داری شوخی میکنی ؟؟؟؟!!!! سرباز با بی قیدی  جواب میدهد : نه ... شوخی واسه چی . یوسف متحیر از پاسخ سرباز : همچین بفهمی نفهمی متوجه شده بودیم از تنهائی توی این موقعیت ناراحتی . ولی فکر نمیکردم اینقدر کم آورده باشی . سرباز در حالیکه مشغول مرتب کردن سایبانی است که با چفیه درست کرده : کم آورده باشم ؟ داداش من بریدم . خسته شدم .آخه کدوم آدم عاقلی یک هفته میاد وسط بیابون توی این فلاکت و بدبختی . کنار مار و عقرب ، چشم بدوزه به یه خط فرضی ، که چی ؟ یه وقت یکی از اونطرفش نیاد اینطرف . خوب بیاد مگه چی میشه ؟ آسمون به زمین میاد ؟ یوسف با کنایه میگوید : ولی تو اومدی . سرباز هم جواب میدهد : گفتم که مجبور بودم . سربازی ... میفهمی که ؟ خوبه خودت هم سربازی . یوسف پوزخندی میزند و میگوید : سرباز ؟ نه من سرباز نیستم . درمیان بهت و حیرت سرباز ، یوسف ادامه میدهد : البته سرباز هستم . اما نه سرباز وظیفه . با اشاره دست به سمت همان سنگری که از ابتدای حضورش به آن سمت اشاره می کرد میگوید : یعنی هیچ کدام ما سرباز وظیفه نیستیم . ما به اختیار خودمون اومدیم اینجا و چون مراقبت از میهن و مرزهای کشور رو برای تامین آرامش و آسایش مردم مملکت واجب میدونیم ، اینه که همینجا موندگار شدیم . سرباز در جواب پوزخند چند لحظه قبل یوسف با کنایه زیر لب میگوید : اوهه یه مشت بچه مثبت . و بیخیال ادامه بحث میشود و بطرف تانکر آب میرود . جلد یک ساندیس را که لبه بالائیش را بریده و آنرا بشکل لیوان درآورده از جیبش خارج میکند . و از آب تانکر پر میکند . سر می چرخاند و به یوسف نگاه میکند . برمیخیزد بطرف جوان میرود بالای سر او که حالا نشسته و به مرز خیره شده میایستد . لیوان ساخته شده از ساندیس را بطرف جوان میگیرد و می گوید : بفرما آب جوش بچه مثبت . یوسف با دیدن ظرف آب کنار صورتش ، آرام رویش را برمیگرداند و لیوان را از دست سرباز میگیرد . برمیخیزد و به آب خیره میشود . دستش شروع به لرزش میکند ، طوریکه سرباز هم متوجه این لرزش میشود . سرش را تکان میدهد و آب را پس میدهد و به آرامی میگوید : اما ما آب نداشتیم . سرباز متوجه کلام یوسف نمیشود ولی نفهمید چرا سعی نکرد از او بپرسد که او چه گفت . جرعه ای از آب میخورد . آب خیلی گرم است ، با عصبانیت آب را بر زمین میریزد . رو به یوسف میکند و میگوید : بفرما همه میرن آش خوری ... کیف و حال میکنن . ما اومدیم وسط جهنم .

باشنیدن این جمله یوسف برمیخیزد رو به مرز چند گام بر میدارد ، اشک در چشمانش حلقه میزند : الان که اینجا عین بهشته . اونموقع رو ندیدی .

سرباز بی توجه به این جمله یوسف میرود موبایلش را از جیبش خارج میکند و درحالیکه بطرف سایه بان میرود و به موبایل اشاره میکند به یوسف میگوید : یه کلیپ دارم خفن ... عمرا ً دیده باشی . این سری که رفته بودم مرخصی یکی از بچه ها بهم داد . بلوتوثت رو روشن کن واست بفرستم . یوسف که از هیچکدام از حرفای سرباز سر در نیاورده بود . همینطور هاج و واج به سرباز و موبایل در دستش نگاه میکند و با تعجب می پرسد : بیسیم جدیده ؟ سرباز از سوال یوسف خنده اش میگیرد : ما رو گرفتی ؟ بیسیم چیه ؟ موبایله !!! یوسف بطرف سرباز میرود با دقت به موبایل نگاه میکند . سرباز باخود می اندیشد لابد از بچه های روستائی است و تا بحال موبایلی با این امکانات ندیده . برای اینکه یوسف را بیشتر متعجب کند دکمه ای را کلیک میکند و موبایل را بدست یوسف میدهد . یوسف همچنان با حیرت موبایل را نگاه میکند . یک دفعه با شنیدن صدای موزیک تند تکنو سرجایش میخکوب میشود . نگاه سریعی به سرباز میاندازد و دوباره موبایل را نگاه میکند . موزیک ادامه دارد . تصاویر کلیپ حیرت یوسف را بسرعت تبدیل به ترس و خشم میکند . دو سه بار نگاهش را از روی موبایل بر میدارد . آسمان را نگاه می کند . رو به سرباز لب میگزد . دیگر تاب نمیآورد . بسرعت رو به سرباز می کند و با ناراحتی میگوید : این مزخرف رو خاموش کن . موبایل را به سمت سرباز میگیرد . و دوباره جمله اش را تکرار میکند . سرباز که از عکس العمل یوسف خنده اش گرفته در گرفتن موبایل تعلل می کند . و یوسف هم از عصبانیت و با ناراحتی موبایل را بطرفش پرت میکند . سرباز یکدفعه از جا میپرد ، خنده اش را بی مقدمه قطع میکند و موبایل را قبل از زمین خوردن با دستپاچگی میگیرد . رو به یوسف میگوید : چه خبرته ؟!؟!؟ دویست هزار تومن پولشه ها ...

یوسف که هنوز از بهت و تعجب دیدن موبایل و خشم و ناراحتی دیدن تصاویر کلیپی که سرباز برایش پخش کرده خارج نشده . مثل اینکه خبر حمله موجودات فضائی به زمین رو شنیده باشه . با چشمانی از حدقه بیرون زده حرف سرباز را تکرار میکند : دویست هزار تومن ؟؟؟ فقط برای اینکه این مزخرفات رو باهاش نگاه کنی ؟ دویست هزار تومن دادی این رو خریدی که گناه کنی ؟

سرباز که از نشون دادن کلیپ روی موبایل بد جور احساس پشیمانی کرده . خودش را جمع و جور میکند و میگوید : مزخرفات ؟ نه !!! گناه چیه ؟!؟!؟ اینها رو همینجوری ریختم روی گوشی . واسه اینکه حوصله ام سر نره . وگرنه ما رو چه به این کارها . اصلا ً میخوای حذفش کنم ؟ ها ؟؟؟ و با دستپاچگی شروع میکند به حذف کردن کلیپ از روی گوشی : آها آه بفرما . حذفش کردم . از بیخ و بن . خیالت تخت . من چه می دونستم تو از این چیزا خوشت نمیاد . یعنی من چه می دونستم این چیزا گناه داره . ببخشید . بعدشم این فقط برای دیدن اینچیزا نیست که . یوسف با پوزخند حرفش را تکرار میکند و با بی تفاوتی از کنارش عبور میکند و بطرف سنگری که از آنجا آمده بود حرکت می کند . سرباز کلافه شده . ترسی به وجودش افتاده . با خود میگوید اینها بسیجی هستن ، شاید هم سپاهی . عجب غلطی کردم این کلیپ رو نشونش دادم . حالا چه خاکی بریزم توی سرم . این اگه بره قضیه رو لو بده بدبخت میشم ... و همچنان برای ماست مالی کردن موضوع ادامه میدهد : هفت تا بازی داره ، دوربینش 5 مگا پیکسله ، رم میخوره چهار گیگ . یوسف بدون توجه به حرفهای سرباز راه خود را ادامه میدهد . سرباز باز هم میگوید : پونصد تا شماره تلفن توی دفترچه اش جا میگیره ، کافیه اسم طرف رو بگی تا شماره اش رو بگیره . صدای طرف چنان قوی از اون طرف میاد انگار همینجا کنار دستت داره باهات حرف میزنه . یوسف تا این را شنید مکثی می کند . همانطور که پشتش به سرباز است نیم نگاهی به عقب میاندازد . سهیل همچنان از مزایای گوشی موبایلش میگوید یوسف اندکی با خود فکر میکند و یک دفعه بر میگردد و به سرباز میگوید : گفتی صدای طرف خیلی قوی میاد . سرباز که از برگشت سریع یوسف جا خورده و دوبرابر ترس به وجودش افتاده . با تردید با اشاره سر جواب تائید میدهد . یوسف همچنان بطرف سرباز قدم برمیدارد و ادامه میدهد : ببینم با اون میشه به تهران هم زنگ زد . سرباز در دلش به خودش لعنت میفرست و میگوید دیدی دستی دستی خودم رو بدبخت کردم . میخواد از همیجا آمارم رو بده . عجب آدم فروشیه این یارو . توی روز روشن جلوی چشم خودم میخواد من رو به پوست پیاز بفروشه . ولی از ترسش باز هم با حرکت سر جواب تائید را به یوسف میدهد . حالا دیگر یوسف به یک قدمی سرباز رسیده . چشم توی چشم سرباز میاندازد و میگوید : یه شماره هست توی تهران ، میتونی برام بگیریش ؟ سرباز با شنیدن این حرف . نفس عمیقی میکشد و مثل اینکه خبر بخشش را به یک اعدامی داده باشن . درجا روی دو کنده مینشید و در دلش میگوید : خدا بگم چکارت کنه ... تو که با این فیلمت ما رو تا یک قدمی مرگ بردی و برگردوندی . یوسف همچنان به انتظار پاسخ بالای سر سرباز ایسستاده و چشم به او دوخته . سرباز به خود میآید . خودش را جمع و جور میکند : می دونی چیه داش . یه شماره توی تهران که چیزی نیست . به موبایل اشاره می کند لب و لوچه اش آویزون میشود و ادامه میدهد : کاش این ماس ماسک آنتن میداد . یه شماره که سهله ده تا شماره واست میگرفتم . یوسف با تعجب موبایل را از دست سرباز میگیرد و میپرسد : آنتن ؟ یعنی چی که آنتن نمیده ؟

سرباز سعی میکند همه خرابکاری نشون دادن اون کلیپ و گناه و این چیزا رو توی این فرصت طلائی که بدست آورده پاک کنه . چهره مظلومی به خود میگیرد و می گوید : می دونی ... من سه ماه اینجا هستم ده روز میرم تهران مرخصی . تازه بعضی وقتها هم میشه که بعد از چهار ماه می تونم برم مرخصی . اینجا هم که می بینی قربونش برم نه آبی نه برقی نه ... هیچی نیست . چه برسه به تلفن و اینچیزا . ناچار این موبایل رو با خودم میارم اینجا که شاید بشه گاهی یه زنگ بزنم خونه احوالی از پدر و مادرم بگیرم . ولی به جوون داداش توی این یکسال گذشته دریغ از یه نموره آنتن ... حتی به اندازه یه خط کوچیک . جوری که انگار خیلی از بابت داشتن اون کلیپ ها روی گوشی متاسف باشه ادامه داد فقط شده باعث گناه و بدبختی ما . یوسف که انگار اصلا ً به حرفهای سرباز گوش نمیکرده موبایل را بطرف سرباز میگیرد و از او میخواهد یه شماره برایش بگیرد . سرباز با تعجب و با تاکید میگوید : شماره چی بگیرم ... من میگم اینجا آنتن نمیده . یوسف باز میگوید : بگیر ... کاری به آنتن نداشته باش . موبایل را به دست سرباز میدهد . شماره را میگوید ... پنجاه و سه ... سرباز از سر ناچاری شروع میکند به وارد کردن شماره . بیست و سه ... سرباز همچنان که شماره را وارد میکند زیر لب تکرار میکند بابا اینجا آنتن نمیده . سی و هفت . شماره های آخر را هم وارد میکند و منتظر ادامه شماره میشود . وقتی می بیند یوسف شماره ای را نمیگوید با تعجب میپرسد مگه نگفتی شماره ماله تهرانه ؟ خوب این که شش رقمیه ، تازه عدد اولش هم باید دو بار تکرار کنی . یوسف که از تعداد رقم ها و تکرار عدد اول سر در نمیاورد بی توجه به حرف سرباز پاسخ می دهد : شماره اش همینه . عدد دیگه ای نداره . به موبایل اشاره میکند و ادامه می دهد : تموم شد ؟ سرباز لبش را کج می کند و شانه ای بالا می اندازد . دکمه سبز رنگ روی گوشی را میزند . و موبایل را به دست یوسف میدهد . برای آخرین بار و کمی بلند تر از دفعه قبل تکرار میکند . من یکساله اینجام . اینجا آنتن نمیده . یوسف بی توجه به حرف سرباز موبایل را با تعجب میگیرد . برق شوق در چشمانش می درخشد . لبخندی میزند ، گوشی را به گوشش می چسباند ، یکی دو قدم از سرباز دور میشود . یکدفعه میایستد ، گوشی را از گوشش جدا میکند . نگاهی به موبایل و بعد به سرباز میاندازد . با اشاره به موبایل رو به سرباز : دیدی آنتن داد . سرباز هاج و واج از دیدن این صحنه . بطرف یوسف میرود . یوسف گوشی را به گوشش می چسباند و میگوید . سلام حاج خانم . صدای پیرزنی به وضوح از گوشی شنیده میشود که چند بار تکرار میکند سلام بفرمائید . امری داشتین . شما ؟ یوسف چیزی نمیگوید . بغض میکند . به زحمت جلوی گریه اش را میگیرد ...  ببخشید حاج خانم ، من از دوستان پسرتون یوسف هستم . سرباز با شنیدن این جمله یک گام به عقب برمیدارد . به خودش میگوید : یعنی چی ... مگه این خود یوسف نیست ؟ پس چرا میگه من از دوستای یوسف هستم ؟ این پیرزنه کیه ؟ صدای یوسف سرباز را به خود میآورد : حاج خانم نمیخواستم مزاحمتون بشم . فقط یه خبر براتون داشتم . یوسف تا چند روز دیگه میاد خونه . قطره ای اشک آرام از گوشه چشم یوسف روی گونه اش میچرخد . سرباز یک دفعه به خود میاید . بسرعت از جا میجهد . موبایل را میگرد و به گوشش می چسباند : الو ... ببخشید حاج خانم ... الو ... شما کی هستید ؟ اونجا خونه کیه ؟ گوشی را از روی گوشش برمیدارد . به صفحه موبایل نگاه میکند . با تعجب : اینکه قطع شده . رو به یوسف می پرسد : چکار کردی ؟ چه جوری شد ؟ من یکساله اینجا هستم . یک دفعه هم آنتن نداده بود . حتی یک خط . چی شد تو تونستی حرف بزنی ؟ اون کی بود ؟ مگه تو یوسف نیستی ؟ چرا گفتی از دوستای یوسف هستی ؟ یوسف بدون هیچ حرفی راه میافتد . سرباز نگاهی به موبایل میاندازد . مدام جای خودش را عوض میکند . موبایل را در جهت های مختلف میگیرد تا شاید جائی پیدا کند که آنتن بدهد . یک نگاه به موبایل می اندازد یک نگاه به یوسف : با تو هستم . کجا میری ؟ این چه جوری آنتن داد ؟ تو با کی حرف زدی ... یوسف بی توجه به سرباز ... از همان راهی که آمده بود میرود . سرباز بدنبال یوسف راه میافتد و همچان بدنبال جائی که موبایل آنتن بدهد : مگه تو یوسف نیستی ؟ اون پیره زنه کی بود ؟ سرباز یکدفعه سرجایش میخکوب میشود . زبانش بند میآید . هر چه تلاش میکند کلمه ای بگوید . نمی تواند . بی آنکه پلک بزند فقط یوسف نگاه میکند و با دست اشاره میکند و با صدائی که خودش هم به زحمت میتواند بشنود میگوید : نرو . نرو . اونجا میدون مینه ... نرو .... صدای بیسیم از توی سنگر سرباز را متوجه خود میکند . نگاهش را لحظه ای از روی یوسف بر میدارد . به سنگر نگاه میاندازد : سنگر هفت ... سنگر هفت ... پاسگاه مرزی . جواب بده . نگران یوسف است که وارد میدان مین شده . چشم از سنگر بر میدارد . به میدان مین نگاه میکند . جا میخورد . اثری از یوسف نیست . صدای بیسیم دوباره او رو متوجه سنگر میکند . یکی دو قدم به چپ و راست میرود . میدان مین را از نظر میگذراند . هیچ اثری از یوسف نمی بیند . ناگهان چشمش به تل خاکی میافتد . با دقت نگاه میکند . خیلی دور است . دویست متر شاید هم بیشتر فاصله دارد . چند قدم عقب عقب بطرف سنگر میدود . سعی میکند آن نقطه را گم نکن . وقتی مطمئن میشود که جای آن نقطه را بخوبی به ذهن سپرده بسرعت بطرف سنگر می دود . بیسیم را برمیدارد : پاسگاه مرزی سنگر هفت بگوشم . و با عجله لا به لای وسایل داخل سنگر بدنبال چیزی میگردد . صدائی از آن سوی بیسیم میآید : تو معلوم هست کجائی ؟ پای بیسیم باش فرمانده پاسگاه کارت داره . سرباز درحالیکه از یافتن دوربین نظامی اش خوشحال شده . بیسیم را در یک دست و دوربین را در دست دیگرش میگیرد و بسرعت از سنگر خارج میشود . بیسیم چی پاسگاه که گوئی منتظر جواب سرباز مانده با بی حوصلگی پیام را تکرار میکند و میگوید : سنگر هفت پیام مفهوم بود ؟ سرباز درحالیکه رو به میدان مین میدود و بدنبال نقطه ای میگردد که چند لحظه قبل در میدان مین دیده بود به بیسیم چی جواب میدهد : بله مفهوم بود . من بگوشم .

چشمش به همان نقطه میافتد . بیسیم را رها میکند . دوربین را مقابل چشمش میگیرد . چند ثانیه ای به آن نقطه خیره میشود . خشکش میزند . دوربین را آرام از مقابل چشمانش پائین میآورد . بهت و حیرت تمام وجودش را فرا گرفته . باورش نمیشد . میدان مین ... و هزاران مین در مقابلش . و آنچه او میدید . هر چه سعی کرد نتوانست جلوی اشکش را بگیرد . با یک پلک به هم زدن اشک از چشمانش سرازیر شد . بغض راه گلویش را گرفته بود . صدای فرمانده از پشت بیسیم هم او را این بهت خارج نکرد : سنگر هفت ... من ستوان احمدی هستم . پسر با درخواستت برای انتقال به تهران موافقت شده . امروز امریه ات رسید . وسایلت رو جمع کن . فردا صبح با ماشین آذوقه یک نفر میفرستم بیاد منطقه رو ازت تحویل بگیره . مفهوم بود ؟ سهیل همانطور که زل زده بود به میدان مین آهسته گوشی بیسیم رو برمیداره و میگه : جناب فرمانده ... من درخواست انتقالم رو پس میگیرم ... من نمیخوام برگردم تهران . لطف کنین فردا بجای جایگزین برای من ... یک گروه تفحص بفرستین اینجا .


 
 
قبل از تولدم
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠
 

    قبل از تولدم ... آن بالا که بودم ، گفتند میتوانی از بین این سه پیشنهاد یکی را انتخاب کنی ... وقتی آن پائین میروی آن را که انتخاب کرده ای همانطور برایت اتفاق خواهد افتاد . اول گفتند با زنی از اهالی شیراز ازدواج میکنم . خوشگل و پولدار . قرار بود خانه ای در سواحل جزیره زیبای کیش داشته باشیم . صاحب یک هتل بین المللی 7 ستاره با 100 اتاق لوکس و رستوران گردان باشم ، یک ماشین بنز نقره ای که سقفش تا میشود داشته باشم . قرار بود بسیار پولدار باشیم . تنها اشکال اش این بود که زنم عاشقانه دوستش داشتم در چهل و سه سالگی سرطان خون میگرفت.

قبول نکردم . راست اش تحمل اش را نداشتم . بعد موقعیت دیگری پیشنهاد کردند:  اینکه  در اصفهان خودم هنرپیشه می شدم و زنم یک طراح لباس مشهور . قرار بود صاحب دو دختر دو قلو بشویم . زیبا و باهوش ... وضع مالی خوبی هم داشته باشیم خانه ویلائی 750 متری با استخر و ماشین بی ام و اخرین مدل و مسافرتهای فراوان ... اما وقتی گفتند یکی از دخترهایم قبل از نه سالگی در تصادفی کشته میشود . گفتم حرف اش را هم نزنید.

بعد پیشنهاد سوم را دادند قرار شد یک کارگر ساده باشم توی یه کارخانه کوچک . کبرا زنم باشد و دو پسر هم داشته باشم . قرار شد توی محله های پایین شهر توی پس کوچه ای زندگی کنیم . توی دخمه ای عینهو قبر. یه خونه 40 متری . بدون ماشین ، بدون تلوزیون ، اما کسی تصادف نکند. کسی سرطان نگیرد. قبول کردم. حالا کبرا -  همین که کنارم ایستاده است – مدام می گوید خانه نور کافی ندارد ، بچه ها کفش و لباس ندارند ، یخچال خالی است ، چند سال است مسافرت نرفته ایم و هزار چیز دیگر ... اما من اهمیتی نمیدهم . میدانم اوضاع می توانست بدتر از اینها باشد . با سرطان و تصادف.  داغ جای خالی عزیزانی که دوستشان داری .            « با برداشت آزاد از یک داستان »


 
 
یه نامه از دانشگاه به بابا
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳٠
 

       سلام پندلتون عزیزم

فضا فضای عاشقی ست و جان می دهد برای قدم زدن. ای کاش هوا خوب بود و ما پابه پای هم به تپه های داوودیه که در اطراف دانشگاه مان هست می رفتیم تا برایت از اتفاقات گوناگونی که برای من و دوستانم به وجود آمده می گفتم اما حیف که من از دیدار تو محرومم و تو با آن درشکه رینگ اسپرتت داری توی اتوبانها ویراژ می دهی! مواظب باش گشت نامحسوس بهت گیر نده ...

بابا لنگ دراز من

از فضای دانشگاه و وضعیت خوابگاه ها و خانه های دانشجویی، از اتاقهایی که به جای بوی درس بوی قلیان دوسیب می دهند و مخ هایی که با انواع مواد مخدر سوت می شوند و از شرط بندی و ورق بازی ها بارها برایت نوشته ام، اما اینبار اتفاقات جدیدی برای دوستانم روی داده که دوست دارم برایت تعریف کنم.

پدر جان، وضعیت دانشگاه ما (بخوانید همه دانشگاهها!) هر روز بدتر از دیروز می شود و کسی هم گوشش بدهکار نیست. الان که دارم برایت نامه می نویسم بحث ازدواج های سوری همکلاسی ها داغ داغ است و کار به جایی رسیده که هم اتاقیم سالی 24 ساعته مشغول sms بازی با کاکرو یوگا دروازه بان تیم ملی امید است و احتمالا در مورد مهمانی هفته بعد باهم قرار می گذارند.

دوست پولدارم جولیا که پدرش بعد از قبولی در دانشگاه برایش یک درشکه آپشن دار چهار اسبه خریده بود برای خودش لپ تاپ خریده و دائما در حال چت کردن با گارونی یکی ازبچه های مدرسه والت است. البته همه از انتخاب جولیا در عجبند چون گارونی پول ندارد و مجبور است در کافی نت با جولیا چت کند!حالا بماند که گارونی 40 کیلو از جولیا سنگین تر اسست و هیچکدام از ما نمیدانیم جولیا این موضوع را چطور میتواند تحمل کند !!

نمی دانم چرا بچه ها از این رو به آن رو شده اند و بعضی ها زیر بار هیچ قید و بندی نمی روند. اینجا در دانشگاه شبها شبهای عشق و عاشقی ست و خوابگاه ها به تلفنخانه و خانه های داشجویی به محلی برای پارتی های آنچنانی تبدیل شده است و بچه ها که همینجوری هم دنبال درس و مشق نبودند ،حالا با وضعیت به وجود آمده بدتر هم شده اند.

نمونه اش همین دوست دیگرم حنا که تا چند وقت پیش در مزرعه پدرش کار می کرد. بابا جان هیچ می دانی حنا چرا به دانشگاه ما آمده ؟؟ پدرحنا بعد از رد شدن اتوبان از کنار مزرعه اش یهویی کلی پولدار شد . اونها که به زور وسعشان به یک گاری دستی می رسید . خانه یشان دو تا اتاق فکستنی بیشتر نداشت ، زوار لوله ها و چه و چه اش هم از هفت جا در رفته بود ... الان بیا و ببین که چه شده اند. دک و پزی بهم زده اند اساسی . خفن . خانه ای خریده توپ، شش خوابه توی بهترین محله نیاوران با استخر و جکوزی، درشکه خریده 4 اسب بخار از اون مدلهای فول اتوماتیک رینگ سپرت فول آپشن رینگ لونه زنبوری که دل آدم غنمج میره وقتی سوارش میشه . عین کشتی می مونه لامصب. و خیلی چیزهای دیگه ... حالا همین حنا هر روز یکی از پسرهای دانشگاه را می بره کافی شاپ کلی پول خرجشان میکند مخشان را میزند تا ای بالاخره یکی را برای خودش دست و پا کند! البته به خاطر شهرستانی بودنش هیچ کس او را تحویل نمی گیرد اما خانم سارا به او قول داد که اگر این وضع ادامه پیدا کرد کاشیرو فوتبالیست همیشه ذخیره تیم شاهین همان کچله را برای او درست کند. اونم نمیدونی از ذوقش چه شنگ تخته ای می اندازد.

همین هفته گذشته نیز تعدادی عکس شخصی از پارتی شبانه خوابگاه دانشجویان پخش شد که خیلی ضایع شد. بچه ها می گفتند کار کار پرین دانشجوی رشته عکاسی دانشگاه ماست که برای یک ترم اینجا مهمان بود. او قبل از رفتن، عکسها را در اختیار برادران دالتون صاحب یکی از کافی شاپ های معروف تهران قرار داد و آنها هم برای سوء استفاده عکسها را در دانشگاه پخش کردند. کاش فقط توی دانشگاه پخش می کردند نامردها. کافیه یه سرچ توی گوگل بزنی. تا فیها خالدون بچه هایی که توی پارتی بودن رو بهت دانلود میده. باز کاش فقط همین بود بروید توی شهر سر هر کوچه پس کوچه ای عکس ها را دست این دستفروشهای بی پدر و مادر می بینید. آدم لجش میگیرد از کیفیت کارشان ضایع ها با پرینتر رنگی جوهر افشان چاپ کرده اند. حالا میگن لوک خوش شانس افتاده دنبال ماجرا که اگه بشه عکس ها رو جمع کنه. ولی مگه میشه ؟ من که چشمم آب نمی خوره

بابا لنگ دراز عزیزتر از جانم ، دیروز یکی از بچه ها می گفت لوسین یکی از پسرهای دانشکده علوم انسانی بعد از مصرف شیشه قصد داشت خودش را از بالای دانشکده به پایین پرتاب کند که ماموران حراست به او اجازه این کار را ندادند. میگفتن باید قبلا ً هماهنگ میکرد و مجوز میگرفت . دلیل این خودکشی این بود که لوسین و آنت قبل از ورود به دانشگاه صیغه محرمیت خوانده بودند اما بعد از ورود به دانشگاه او به لوسین خیانت کرد و دوست دختر پینوکیو شد. بچه ها می گفتند احتمالا ً پینوکیو در خصوص قضیه شکستن پای دنی به آنت دروغ گفته و او هم همه چیز را باور کرده. لوسین هم بعد از این خودکشی نافرجام با هایدی دخترک کوه نشینی که جغرافیا می خواند دوست شد!

اما اتفاق عجیبی که چند روز پیش برایم رخ داد این بود که دوست خوبم آن شرلی که در دفتر فرهنگ دانشگاه کار می کند و به خاطر موهای قرمزش در دانشگاه تابلو شده با یکی از پسرهای دانشگاه به نام واکاشی زوما در پارک جمشیدیه قرار دوستی گذاشت و از او پول قرض کرد در قبال چه چیزی یا چه کاری این پول را به او داد نمیدانم اما آنه از همون پارک جمشیدیه یکراست ‌به یکی از آرایشگاههای زنانه رفت و موهایش را رنگ شرابی ریخت تا دیگر بچه ها به خاطر موهای قرمز اش بیشتر از این او را مسخره نکنند! که انصافا ً هم بهش میاد. من هم خوشم آمد و میخواهم همین هفته بروم موهایم را آن رنگی کنم .

بیچاره آنه دیروز در خوابگاه مشغول درس خواندن بود که دو نفر به اسم تِسُکه و کایکو از طرف کارآگاه گجد مسئول حراست دانشگاه آمدند و با نشان دادن برگه ای که در آن نوشته بود «علامت مخصوص کمیته انظباطی» ، قصد داشتند او را با خود به کمیته ببردند که من به آنها اجازه ندادم و آنها هم هر دوی ما را به کمیته بردند و قرار شد برای یک ترم محروم از تحصیل بشویم. اما بعد از مدتی با ضمانت پدر پسر شجاع آزاد شدیم! من نمیدانم چرا وقتی این همه گندکاری هر روز در دانشگاه رخ میدهد کمیته انظباطی همه را بیخیال شده و فقط به موهای رنگ شده آنه و هنوز رنگ نشده من گیر داده است؟

پدرجان، اینجا وضع به حدی خراب است که من نمیتوانم همه اتفاقات را در این نامه بیان کنم اما کار به جایی رسیده که بچه های سالم و مذهبی دانشگاه هم تحت تاثیر قرار گرفتند. چند روز پیش وقتی واکی بایاشی و تارو میساکی را دیدم خشکم زد. آنها که از بچه مثبتهای تیم امید و دانشجوی ارشد تربیت بدنی هستند، ریششان را لنگری زدند و موهایشان را مثل جوجه تیغی کرده اند و با بل سگ باوفای سباستین دانشجوهای دیگر را می ترساندند.

خوشم آمد که لوسیمی آنچنان ضایع شان کرد که از خجالت آب شدند. لوسیمی به واکی بایاشی گفته بود وقتی یکی مثل نیکبخت الگوی تو باشه بیشتر از این نمیشه ازت انتظار داشت!

همیشه حسرت می خورم که ای کاش همه بچه ها مثل ای کیو سان بودند . ای کیو بعد از آمدن به دانشگاه و دیدن وضع نابسامان آن با وامی که از آقای ژنرال گرفت، با سایو جان ازدواج کرد آن هم از نوع دانشجویی و بدون دغدغه درسش را خواند و پس از مدتی با بورسیه دانشگاه به خارج از کشور رفت و الان برای خودش صاحب زن و زندگی است. راستی تا یادم نرفته بگویم کههری پاتر مغز متفکر دانشگاه هم هفته پیش بعد از دریافت دعوت نامه از دانشگاه های معتبر خارجی فرار مغزها کرد و برای همیشه از کشور در رفت!

بابا لنگ دراز عزیز و دوست داشتنی غرض از این همه حرف و روده درازی این بود که من میخواهم با مسافر کوچلو عروسی کنم. راستش آشنائی ما برمیگردد به روزی که او میخواست در sms ی به هانیکو بگوید دیگر نمیخواهد با او دوست باشد و این sms را اشتباهی برای من فرستاد . بعدش من با اون چند sms رد و بدل کردیم. یکی دوبار هم تلفنی صحبت کردیم. دیدم پسر خوب و زرنگی است. یه جورائی ازش خوشم اومد. گاهی با پت و مت همکاری میکنه و توی کارگاه مهندسی دانشگاه یه چیزائی می سازن . درکل پسر بدی به نظرم نیومد باهاش توی پارک لاله اسکندری قرار گذاشتم. یکی دوبار هم رفتیم کافی شاپ تام سایر. دیروز ازم خواستگاری کرد. من هم تی این بحران بی شوهری نگذاشتم حرف از دهنش در بیاد. سر ضرب ، رو هوا بله را گفتم و قرار شد آخر هفته بیان خواستگاری. پس علی الحساب تا صفر های واحد پولمان را حذف نکرده اند چند میلیونی برایم کارت به کارت بریز توی عابربانکم. یه چیزائی لازم دارم میخوام با سالی و جولیا برم بخرم .

قربانت جودی ابت


 
 
پرواز علی آباد .... تهران
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳
 

             خلبان ازداخل کابین با مسافرین صحبت میکنه . مسافرین به گفته های خلبان که از  طریق بلندگو داخل هواپیما پخش میشه گوش میدن .

بسم اله الرحیم . رحمن رو نگفتم چون اسم باجناقم و دیروز باهاش قهر کردم . خلبان هواپیما هستم . برو بچه ها بهم میگن کاپیتان . مقصدمون طرفای تهرانه اگه خدا بخواد . ارتفاع پرواز الان نگاه کردم دیدم باباایول دم این هواپیما گرم بعد از سی سال هنوز عین عقاب میپره . نزدیک 25 هزار پائی زمین هستیم . همه بگید ماشاء که چشم نخوره ایشاءاله ... خوب گفتم الان 25 هزار پائی هستیم اگه بسته دارید میشه سی هزار تا اگه بچه کوچیک دارید میشه 35 هزار تا . دیگه بالاتر از این هم نمیره جای چونه زدن هم نداره ارتفاع یک کلام مقطوع . آقایون خانمها توجه کنید هواپیما که میخواد بلندشه یه خورده این کله اش میره بالا کمربندهاتون رو ببندید لنگاتون نره بالا . بچه مچه همراهتون دارین بگیرنشون اینقدر اینور اونور نرن ... (بشین بچه کله پدرت ) . هواپیما که خواست بلند شه شکلات میارن جلوتون میگیرن . جووون مادرتون ندید بدید بازی در نیارید مشت مشت برندارید . خیال کنید مال خودتون . یکی یه دونه بردارید که به همه برسه . اگه تموم بشه و به اون عقبی ها نرسه وسط هوا و زمین دکه و مغازه نیست که بریم یه مشت دیگه بخریم که به بقیه بدیم . پس این تن بمیره مراعات کنید . یه دکتر داریم تو هواپیما فامیلمونه و کمی خجالتی خدا وکیلی سر به سرش نذارین . هواپیما که همچین بلند شد و درست درمون تو هوا صاف شد . یه ده دقیقه یک ربع بعدش براتون غذا میارن . اینقدریه که ته دلتون رو بگیره و ضعف نکنید . عینه هو قحطی زده ها وحشی بازی در نیارن هول هولی بخورین دل درد بگیرین . همچین با حوصله بخورین اونم یه ذره . تو خونتون که رفتین هی چی دلتون خواست بخورین .حالا اگه حال به حال شدین و خواستین مال کنار دستیتون رو بخورین ، مال زنتون رو بخورین ... ( غذاش رو میگم ) مال اینطرفی رو بخورین مال اونطرفی رو هم بخورین . بخورین ما بخیل نیستیم . ولی اگه خوردین و حالتون بد شد یه پاکتهای سفید و آبی جلوتون هست . خسیس بازی در نیارین شریکی استفاده کنین . هر کی تو پاکت خودش قی کنه . کارتون رو کردین سرش رو ببندین و همین دکتر که گفتم فامیلمونه اذیتش نکنید ... صداش کنید بدید بهش اون خودش میدونه چکارشون کنه . پنجره هواپیما باز نمیشه یه وقت نکنه بخواید از پنجره بندازین بیرون ها !!! اکسیژن هواپیما که کم بشه یه چیزا زردی از سقف هواپیما میفته پائین . اونا رو بردارین رو بزنین روی صورتتون . حواستون باشه شما نباید توش فوت کنید اون باید فوت کنه .توالت خواستین برین خدمتتون عرض کنم چهارتا داریم از این فرنگی ها . مثل صندلیه . باید بشینی روش . ولی مثل صندلی نیست ها . نهایتا ً دو سه دقیقه باید روشون بنشینین . نرین 45 دقیقه سرشون بنشینین . چهارتا توالت داریم و دویست سیصد تا مسافر . بخواین نفرین دو دقیقه هم برین تهران نرسیده پر میشه . تازه اینم بگم واسه کارهای ضروری تون برین . اگه خیلی ضروری شد و کار داشت به جاهای باریک میکشید شماره دو داشتین برید اون توالت عقبی ها به دو علت . اول اینکه سنگین کار میکنید عقب هواپیما میاد پائین میخوره به کوهی دشتی دمنی جائی میگن طالبان زدمون و گردن خلبان نمی افته دوم اینکه اگه سر و صدا داشتین بو داشت و از این چیزا . از ته هواپیما در میره مزاحم بقیه مسافرا نمیشه و بوش اونها رو اذیت نمیکنه . دیگه اینکه دو تا در جلو دو تا در هم عقب داریم . البته بگم اون یکی که سمت خلبان هستش خرابه . باز نکنید که با یه مکافاتی بستیمش . باید بریم تهران بدیم قفل و لولاش و عوض کنن . بقیه هم که ظاهر و باطن همینی هست که می بینید . اینم بگم که مرگ حقه . قرار باشه سقوط کنیم کاپیتان و خدمه و مسافر نداریم . خواهر همه با هم چی ... آره دیگه همه با هم برادر و برابریم .


 
 
بله .... نه
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٤
 

      با اینکه حدود بیست سالشه ولی هنوز هم گاهی اوقات صبحها با ترس و اضطراب از خواب بیدار میشه و ناخداگاه توی رختخوابش دست میکشه که ببینه مثل اون زمانها که پنج شش سال بیشتر نداشت جاش رو خیس کرده یا نه . از خودش خجالت می کشید . میدونست سیزده چهارده ساله که دیگه اون اتفاق نیفتاده  اما هنوز هم از یادآوری خاطرات کتکهائی که از پدرش بخاطر این موضوع خورده بود بدنش بلرزه می افتاد . وقتی یادش می افتاد که مادرش برای این اتفاق ساده که ممکنه برای خیلی از بچه ها توی اون سن و شاید سنی بزرگتر از هفت سال رخ بده چقدر اون رو تحقیر و چند بار توی حمام حبسش کرده بود بغض گلوش رو می گرفت و اشک توی چشماش حلقه میزد . آروم و با احتیاط جوری که اطرافیانش متوجه نشن دست چپش رو بالا آورد و رسوند به بازوی دست راستش . تنها کاری که می تونست بکنه تا کسی متوجه اشکی که بی اختیار از چشمش غلطید و روی گونه اش روان شد این بود که سرش رو پائین بندازه و بغضش رو قورت بده . کاری که همیشه میکرد . هر وقت که پدرش می اومد توی حمام و اون رو بخاطر کاری که کرده بود با شلنگ دستشوئی تنبیه اش میکرد  اون سرش رو مینداخت پائین بغضش رو فرو میداد و بی صدا اشک می ریخت . حتی اون روز که پدرش برخلاف تنبیه همیشگی بجای اینکه توی حمام با شلنگ بزنش ، چنگ انداخت توی موهای دختر هفت ساله اش و اون رو کشون کشون برد توی آشپزخونه و قاشق غذاخوری رو که روی اجاق سرخ شده بود چسبوند روی بازوش ، اونروز هم فقط سرش رو انداخت پائین و بغضش رو فرو خورد . اما دیگه نفهمید چطور شد . چون از شدت درد بیهوش شده بود . وقتی یادش میومد که اون تنبیه برای این بوده که عروسک خواهر بزرگترش رو با خودش برده بوده مدرسه ، دردی هولناکتر از سوزش یه قاشق داغ روی بازو رو توی قلبش حس میکرد . دردی که سالهای سال عذابش میداد .

آه سردی کشید . فراموش کرده بود کجاست . حواسش نبود که نگاههای زیادی روی اونه و هر لحظه ممکنه متوجه غم سنگینی که توی چهره اش موج میزد بشن . برای ظاهر سازی هم که شده به زور لبخندی روی لبهاش نشوند لبخندی که خودش هم تلخیش رو حس کرد و فهمید این کار بیهوده است . نمیدونست توی این موقعیت چرا به فکر این خاطرات دردناک افتاده . اونی که حداقل از ده سالگی تنها آرزوش این بود که یه جوری خودش رو از زیر این فشار روحی ، روانی هولناک خارج کنه ، حالا چرا در بهترین فرصتی که بدست آورده بجای اینکه خوشحال باشه و ذوق کنه که بلاخره به نقطه رهائی رسیده و از رنج بچه ناخواسته خانواده بودن داره خلاص میشه غم تمام عالم رو توی سینه اش احساس میکنه . برای یه لحظه تصمیم گرفت تمام جریان زندگی رو متوقف کنه . همه چیز و همه کس رو متوقف کنه و به خودش فرصتی بده تا برگرده و پشت سرش رو نگاه کنه خاطرات تلخ و ش ... خواست بگه تلخ و شیرین ولی دید هیچ خاطره شیرینی توی ذهنش نداره هر چی خاطراتش رو زیر و رو کرد جز تلخی چیزی ندید . پس جمله اش رو توی ذهنش اصلاح کرد . و اینطور گفت : میخوام برگردم و پشت سرم رو نگاه کنم و خاطرات تلخ این بیست سال زندگی پر از حسرت و اندوهم رو مرور کنم . پدر و مادرش رو دید . مادرش عاشق مرجان بود . مرجان چهار سال از اون بزرگتر بود . بچه اول خونواده . عزیز دردانه مادر . هیچ وقت ندید مادر یا پدر روی حرف مرجان حرف بزنن . هر چی میخواست براش محیا بود . پدر عاشق بهروز بود . برادر بزرگش ، بچه دوم خانواده . خرش به اندازه خر مرجان تاخت و تاز میکنه و برای خودش جولان میده . هر دو به خواست پدر و مادر بدنیا اومدن . خودش رو دید ، بچه آخر خانواده . ناخواسته بود . زمانی که مادر اونو باردار بود دیسک کمر گرفت . پدر هم توی یه حادثه تصادف زد یه عابر رو کشت . چند هفته زندان بود تا بیمه دیه متوفی رو داد و آزاد شد . همه یه جورائی اون رو نحس و مقصر میدونستن . درواقع بخاطر همین هیچ جای خانواده جا نداشت . هر وقت قرار بود محبتی از طرف پدر و مادر خرج بچه ها بشه خواهر و برادر بزرگترش تنها سهام داران این محبت بودن . از زمانی که تونست خودش رو بشناسه و مفهوم خانواده ، پدر ، مادر ، خواهر و برادر رو درک کنه با مفهومی دیگه هم آشنا شد ... تبعیض . یه وقتائی به خودش میگفت : نه بابا من زیادی حساسم . مگه میشه پدر و مادر بین بچه هاشون فرق بذارن ؟ یا بین اونها تبعیض قائل بشن ؟؟ اما یادش میومد وقتی تلوزیون تماشا میکردن تنها کسی که حق نداشت بگه کدام شبکه رو میخواد نگاه کنه یا چه برنامه ای رو دوست داره اون بود . مرجان یا بهروز لب تر میکردن کنترل تلوزیون در اختیارشون بود و هر برنامه ای رو دوست داشتن می تونستن تماشا کنن . یادش میومد هیچ وقت توی خرید لباس به نظرش توجهی نمیکردن . اگر گاهی جسارت میکرد و میگفت چه لباسی رو دوست داره سلیقه اش رو تحقیر میکردن و تمسخرش میکردن . درحالیکه مرجان حتی توی خرید جورابش هم آزادی انتخاب داشت و هر انتخابی می کرد به به و چه چه پدر و مادر نثارش میشد . هیچ وقت از اون نپرسیدن فردا که جمعه است و میخوایم بریم گردش تو بگو دوست داری کجا بریم . این مرجان و بهروز بودن که همیشه تعیین کننده بودن . انگار اصلا ً اون وجود خارجی نداشت . نمی دیدنش . هزاران موضوع از این دست توی ذهنش بود که حوصله نداشت دونه دونه مرورشون کنه . ولی خاطره های تبعیضها مثل خوره تمام وجودش رو گرفته بودن . نمی تونست جلوی هجومشون رو بگیره . براش جالب بود که خواهرش با اینکه به زور و با نمره های ناپلئونی دیپلم گرفت علیرغم اینکه اصلا ً علاقه ای به ادامه تحصیل نداشت به اجبار پدرش رفت دانشگاه و دست آخر هم نصفه نیمه دانشگاه رو رها کرد اما اون که با معدل 18 دیپلم گرفته بود و با رتبه خیلی خوب هم توی کنکور قبول شده بود با مخافت پدرش روبرو شد بهش اجازه ندادن توی دانشگاه ثبت نام کنه هیچ یه کتک مفصل هم خورد که چرا بی خبر از خونواده رفته توی کنکور ثبت نام کرده . براش قابل فهم نبود که چطور میشه برادرش فردای روزی که هجده سالش شد رفت برای گرفتن گواهینامه ثبت نام کرد یا خواهرش با اینکه همیشه از رانندگی می ترسیده با تشویق مادرش رفت و گواهینامه گرفت و یکبار هم پشت فرمان ماشین ننشست اما به اون با اینکه میدونستن چقدر به رانندگی علاقه داره هیچ وقت اجازه ندادن بره برای گواهینامه امتحان بده . جالبه وقتی گفت میخواد بره کلاس ورزشی و تکواند کار کنه . دو روز و دو شب توی اتاق حبسش کردن . ولی بهروز کلاس فوتبال ،کشتی ،شنا واین آخریها بدنسازی رو رفت و همه رو بعد از سه چهار ماه بی نتیجه ول کرد . هیچ کس هم بهش نگفت چرا ... . اون تقریبا ً هیچ وقت اجازه نداشت خونه دوستاش بره . توی این بیست سال صدها بار با دوستاش قرار گذاشت که برای درس خوندن یا با هم بودن بیان خونه پیشش .  ولی معمولا ً پدر یا مادر به دوستاش میگفتن که اون خونه نیست و اونها رو از در خونه رد میکردن . حسابش از دستش در رفته بود که چقدر بابت این کار پدر و مادرش پیش دوستاش خجالت زده شده بود . همیشه دلش میخواست توی بحث های خانواده شرکت کنه و نظر بده اما همیشه بدون توجه به درست یا غلط بودن نظرش بهش گفتن : کی از تو پرسید ؟ چرا خودت رو عین قاشق نشسته میندازی وسط ؟؟؟ درحالیکه مرجان یا بهروز بی ربط ترین نظرات رو میدادن و پدر و مادرش از ذوق حرف اونها غش و ضعف می کردن . سالهاست براش ثابت شده که اون فرزند ناخواسته خونواده است و به نوعی نحس به حساب میاد . برای همین از هیچ محبتی توی خانواده سهم نداره . همیشه خودش رو در فقر محبت میدید . از وقتی به این نتیجه رسید قسم خورد اولین کسی که در خونشون رو بزنه و بیاد خواستگاریش . بدون اینکه براش مهم باشه اون کیه ، چی داره ، کوره یا کچل ... چشم بسته بهش جواب مثبت بده فقط برای اینکه از خونه ای که باید بهش آرامش بده ، بهش احساس امنیت بده ولی هر روز داشت توش شکنجه میشد یه جورائی محترمانه فرار کنه . حالا اونی که منتظرش بود اومده بود . یه پسر که سه سال از خودش بزرگتره ، ولی هر کی می دیدش میگفت عین یه مرد چهل ساله است . موهاش تا وسط سرش ریخته ، ابروهای کلفت ، لبهای پهن ، دماغ شکسته و کج و کوله ، قد کوتاه و خپل خلاصه یه مرد زاقارت به تمام معنا . درپیت کامل . یکی که شاید اگه ده سال دیگه هم میرفت خواستگاری یه دختر کور و کچل هم دستش نمیدادن . ولی اون میخواست به این آدم بله بگه فقط برای اینکه از جائی که برای خیلی ها اسمش خونه هست و برای اون زندان رها بشه ...

به اینجا که رسید با صدای عاقد به خودش اومد . عروس خانم وکیلم ؟ صدا از هیچ کس در نمیومد . همه ساکت بودن و چشم دوخته بودن به دهان عروس که بگه بله . یاد اون روز افتاد که از توی یه روزنامه یه کار پیدا کرده بود نزدیک خونه . کارمند دفتر پست . رفت برای مصاحبه و قبول شد . شب گفت از فردا میخواد بره سرکار . هنوز حرفش تموم نشده بود که چنان سیلی محکمی از پدرش خورد که سرش چرخید و محکم کوبیده شد به دیوار . نفهمید چرا خواهرش میتونه بره توی یه شرکت خصوصی بعنوان منشی کار کنه ولی اون حتی نمیتونه حرف از رفتن به سرکار رو بزنه . اونروز درحالیکه از گوشه لبش خون میچکید و هنوز از شدت ضربه ای که به سرش خورده بود گیج و منگ بود فریادهای پدرش رو میشنید که میگفت هر وقت از این خونه رفتی میتونی از این غلط ها بکنی . وقتی شوهر کردی اونوقت هر غلطی دلت خواست میتونی بکنی . اونروز برای اولین بار در مقابل پدرش ایساتد و محکم گفت فقط برای اینکه بتونه بره سرکار به اولین خواستگاری که در خونه بیاد تو جواب مثبت میده . حالا همه ساکت بودن و چشم به دهان اون دوخته بودن . مثل همون روز که بعد از گفتن اون حرف منتظر بود سیلی بعدی رو محکمتر بخوره ولی پدرش ساکت ، مات و مبهوت فقط تماشاش کرد . توی اون سکوت سنگین و کش دار به خودش گفت میخوام چی رو بدست بیارم ؟ در قبالش چی رو میخوام از دست بدم ؟؟ بیست سال از زندگیم بخاطر تبعیض ها ، بی عدالتی ها و تفکرات و رفتار غلط خانواده ام تباه شد و از دستم رفت . استعدادها و علاقه ام نابود شد . دوران خوش بچگی و نوجوانیم در سیاهی و تیرگی غم بدون هیچ دلخوشی ای سپری شد . حالا برای بدست آوردن بقیه زندگیم باید تصمیم بگیرم . باید بگم بله ... برای کسی که حتی چندشم میشه نگاهش کنم ، کسی که میدونم دوستش ندارم ، میدونم نمیتونه خوشبختم کنه ... اینطوری از یه زندان درمیام و میرم توی یه زندان دیگه . فقط زندانبانم عوض میشه .

هنوز همه ساکت بودن و منتظر بله عروس خانم . از جاش بلند شد . محکم و با تمام قدرت گفت : نه .


 
 
روی صحنه
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٠
 

      وقتی با اعلام مجری از روی صندلیش بلند شد و برای خارج شدن از ردیف صندلیها از نفر کناریش عذر خواهی کرد . نگاه سنگین طرف رو به وضوح حس کرد . نگاهی که معنی اش را نفهمید . اما فهمید که نگاهی پر از تعجب و کمی هم پوزخند پنهان شده در میان انبوه دستپاچگی بود ... از زمانی که وارد سالن شده بود . احساس میکرد قرار یه اتفاقی بیفته اما نمی دونست این اتفاق انتخاب اون به عنوان بهترین بازیگر نقش اول مرد در جشنواره خواهد بود . توی تمام سالهائی که تئاتر کار کرده بود . هیچوقت برای بدست آوردن رتبه روی صحنه نرفته بود . همیشه عشق به بازی اون رو به بازی کشانده بود . هر چند تقریبا ً توی هر جشنواره یه عنوانی رو کسب میکرد و یه جایزه ای رو میگرفت و این براش عادی شده بود ولی در تمام این سالها ، تمام سختی ها و محدودیتها را برای رسیدن به لذت روی صحنه بودن به جان خریده بود . و هیچگاه به صحنه تئاتر بعنوان صحنه ای برای رقابت و مسابقه نگاه نکرده بود . صحنه برایش مقدس بود . از همون وقتی که به برادر صیغه ایش و البته به خودش قول داد که بر خلاف همه تصوراتی که اطرافیانش داشتند و میگفتند هر کس وارد دنیای نمایش و بازیگری شده یه جورائی به فساد کشیده شده اخلاق اون تغییری نکنه یکسری قول و قرار ها رو با خودش گذاشت . برای همین همیشه با وضو میرفت سر تمرین . اگر وسط تمرین وقت نماز میشد . بدون رو دربایستی تمرین رو رها میکرد و می رفت نمازش رو میخوند . حلال و حرام رو توی مراودات دوستانه اش با اعضاء گروه حفظ میکرد . و خیلی چیزهای دیگه . اعلام دوباره مجری اون رو به خودش آورد .
برای خارج شدن از ردیف صندلی ها ناچار شد از پنج شش نفر عذر خواهی کند . به خودش می گفت اگر می دانستم قرار است بروم روی صحنه همان صندلی اول می نشستم که مجبور نشوم این همه آدم رو به زحمت بندازم . رسیده بود به صندلی آخر ... خانم صمدی روی صندلی نشسته بود . خانم صمدی با دیدن او به سرعت بلند شد و خودش را کنار کشید تا راه را برای عبور او باز کند و همانطور که از خوشحالی میخندید و اشک شوقی را که از چشمهایش جاری شده بود پاک میکرد . تند تند به اون تبریک میگفت . چند سالی بود که خانم صمدی رو میشناخت . تقریبا ً از سال 78 ... حدود ده سال قبل . زمانی که توی نمایش " امان از این گرگ ناقلا " با هم همبازی شده بودن . اون نقش گرگ رو بازی میکرد و صمدی نقش شنل قرمزی ، به قول خود صمدی این نمایش یکی از بهترین کارهاش ، بخصوص که خیلی چیزها از بازی هادی و کارگردانی حمید یاد گرفته بود . از اون سال به بعد گهگاه همدیگه رو توی محوطه تئاتر شهر و گاهی هم توی سالن های نمایش میدیدن . تا اینکه توی نمایش " زمین پاک " دوباره با هم همبازی شدن . و اینبار صمدی خیلی تغییر کرده بود . بازیش خیلی بهتر شده بود . مسلط تر و پخته تر بازی میکرد . خواست از صمدی بابت ابراز محبتش تشکر کند اما یادش افتاد شبی که صمدی توی محوطه تئاتر شهر اجرا داشت و از اون برای تماشای کارش دعوت کرده بود ... اون علیرغم اینکه می تونست بمونه و کار صمدی رو تماشا کنه اما بهانه آورد که جائی قرار داره و باید هرچه زودتر بره . هر چند پیش خودش توجیه داشت که اون روز از ساعت 8 صبح تا نزدیک 5 بعدازظهر به اتفاق بقیه اعضاء گروه مشغول انجام کارهای باقی مونده دکور بود . می خواست بره خونه و کمی استراحت کنه و برای اجرای فردا آماده بشه . برای همین بهانه آورد و برای تماشای اجرای صمدی نموند . 
دیگه رسیده بود کنار صمدی و بدون مقدمه گفت : بابت اونشب که نتونستم اجراتون رو ببینم شرمنده . و رفت بطرف صحنه ... از زمانی که از روی صندلی بلند شده بود تماشاچی ها در حال دست زدن بودند . احساس میکرد زمان کندتر از همیشه میگذره . با خودش گفت : باید کمی تندتر راه بروم . شاید بهتر باشه بدوم . لابد الان به خودشون میگن : این کیه ، خوبه توی یه جشنواره درپیت رتبه آورده و این همه کلاس میذاره . مثل اینکه داره آینه شمعدان عروس میبره ... اما بی درنگ به خودش اومد و دید مجری هنوز داره اسم اون رو میگه و حضار هم همچنان دارن تشویق میکنن . 
اما یک لحظه بدون اینکه توجهی به این اتفاقها بکنه برگشت و میون جمعیتی که داشتن تشویقش میکردن چشم گردوند . انگار داشت دنبال کسی میگشت . چشماش دیگه برق شادی چند لحظه قبل رو نداشتن . به وضوح غم سنگینی رو که توی چشماهاش نشسته بود رو میشد فهمید . کم کم حضور اون غم ناگهانی توی چهره اش هم نمایان شد . با حسرت و تاسف لب کج کرد و اهی ضعیف کشید . این بار هم مثل چندین و چند بار قبل که اون توی یه جشنواره عنوان کسب کرده بود . تنها اومده بود توی سالن . بدون هیچ همراهی . بدون اینکه این موفقیت اون برای کسی اهمیت داشته باشه . کسی که اون با دیدنش توی سالن و بین اون همه جمعیت قوت قلب بگیره . خستگی ماهها تمرین و تلاش و هفته ها اجرا رو از تنش بد کنه . اما اینبار هم مثل دفعه های قبل . هیچ اشنائی نبود . آشنائی که اون انتظار دیدنش رو داشت نبود . برگشت به سمت سن و اینبار بدون هیچ عجله ای . آهسته و شمرده شمرده رفت بطرف سن . دیگه صدای تشویق و دست زدن جمعیت حاضر در سالن و صدای مجری مراسم رو نمیشنید . انگار داره توی یه خلاء راه مییره . انگار توی گوشهاش رو با پنبه پر کرده باشن و رخوت عجیبی رو توی وجودش حس میکرد . زمان رو احساس میکرد که به کندی سپری میشه ولی حرکت های خودش رو سریعتر از ضرباهنگ زمان حس میکرد . مردم رو میدید که دارن بصورت اسلو موشن دست میزنن . ولی حرکت خودش به طرف سن رو خیلی خیلی سریعتر از حرکتهای اونها میدید . از این حالت ... از حس این تضاد ها ترس مبهمی رو در خودش حس کرد . از دورن به خود نهیبی زد و یکباره . صدای دست زدن و تشویق تماشاچی ها ، صدای مجری و تبریکهائی که از پشت سر بهش می گفتن رو شنید . متوجه نشد چند گام رو در اون حالت برداشته و این چند گام چقدر زمان برده . ولی وقتی به خودش اومد دید پاش روی پله اول سن قرار گرفته . سرش رو بالا آورد و توی دل چیزی رو زمزمه کرد . بعد خم شد دست به صحنه گذاشت و به رسم ادب و احترام دست رو بر لب گذاشت و به عشق روی صحنه بودن . رفت بالای سن ... 


 
 
در کمال آرامش
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳٠
 

   چند هفته ای بود که مردم شهر و خیلیهای دیگه منتظر بودند که چهل و پنجمین سالگرد ازداوج زن و مردی رو جشن بگیرند که به یه دلیل خاص توی شهر و بین تمام مردم مشهور بودند . شهرت اونها از این بابت بود که این زن و مرد در طول ۴۵ سال زندگی مشترکشون هیچ وقت با هم بگو مگو نداشتن . هیچ وقت با هم قهر نکرده بودن اصلا ً حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند . اونها بین مردم شهر معروف بودن به عشاق افسانه ای که هیچ اتفاقی حتی نمیتونه ذره ای کدورت توی دل اونها نسبت به دیگری بوجود بیاره . برای همین سردبیرهای روزنامه های محلی و خیلی از روزنامه های شهرهای دیگه که اوازه عشق و دلدادگی این زن و شوهر رو شنیده بودند جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون یا بهتره بگیم راز خوشبختی و این همه تفاهم و یکدلی شون رو بفهمند . مراسم باشکوهی بود . شهردار با افتخار روی سن رفت و گفت که خودش و مردم شهر کوچکش چقدر به خود می بالند که این زوج خوشبخت توی شهر اونها زندگی می کنن و از همه خواست که روش زندگی اونها رو برای رسیدن به چنین خوشبختی ای سرلوحه و سرمشق خود قرار دهند . بعد از سخنرانی پر شور شهردار یکی از سردبیران به نمایندگی از سایر روزنامه نگاران از زن و شوهر خواست که به روی سن بیایند تا او بطور زنده و در حضور حضار با اونها مصاحبه کند . زن و شوهر از جای خود بلند شدند و با روی خندان دست در دست هم به روی سن رفتند . سردبیر بعد از تبریک به اونها رو به شوهر کرد و گفت : آقا واقعا ً باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟ یعنی توی این چهل و پنج سال هیچ وقت شما با هم اختلاف عقیده نداشتید ؟ هیچ وقت از دست هم ناراحت یا عصبانی نشدید ؟ شوهر لبخندی میزنه و بعد از گرفتن تائید از همسرش در جواب اینطور میگه که : بذارید یه خاطره براتون بگم . که جواب این سوالتون و تمامی سوالهای دیگه شما توی همین خاطره است . مرد اینطور ادامه میده که ... روزای ماه عسلمون رو بیاد میارم ما بعد از ازدواج برای ماه عسل به یکی از ییلاقهای اطراف شهر رفتیم . اونجا برای اسب سواری هر دو ، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم . اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود . سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو از روی زین انداخت . همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت : این بار اولته ... و دوباره سوار اسب شد به راه افتادیم . بعداز مدت کوتاهی اسب دوباره چموشی کرد و دوباره همون اتفاق افتاد این بار هم  همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت: این دومین بارت بود ... خوشحال شدم که چقدر همسرم آرام و خوددار هست و چه با متانت رفتار میکنه . بازم راه افتادیم . تا اینکه اسب برای سومین بار همسرم رو از روی زین انداخت . همسرم از روی زمین بلند شد . ارام و خونسرد لباسش را تکاند و خیلی با آرامش تفنگی از کیف دستی اش دراورد و با آرامش گلوله ای به مغز حیوان بخت برگشته شلیک کرد و اون رو کشت . من که از تعجب و ناراحتی اختیارم رو از دست داده بودم با عصبانیت و بشدت سر همسرم داد کشیدم و گفتم : چیکار کردی روانی؟ چرا حیوان بیچاره رو کشتی ؟! مگر دیونه  شدی؟

 همسرم با خونسردی کامل و با همان آرامش همیشگی نگاهی به من کرد و گفت: این بار اولت بود .


 
 
ازدواج را توصیف کنید !!!
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۳
 

   پیش بابایی می روم و از او می پرسم ادواج چیست؟ بابایی هم گوشم را محکم می پیچاند و می گوید: این فضولی ها به تو نیومده، هنوز دهنت بوی شیر میده، از این به بعد هم دیگه توی خیابون با دخترای همسایه ها لی لی بازی نمی کنی، ورپریده!!! متوجه حرف های بابایی و ربط آنها به سوالم نمی شوم، بابایی می پرسد: خب حالا واسه چی می خوای بدونی ازدواج یعنی چی؟ در حالی که در چشمهایم اشک جمع شده است و بابائی را در هاله ای از نور تیره و تار می بینم می گویم: بابایی بهتر نیست اول دلیل سوالم رو بپرسید و بعد بکشید؟ بابایی با چشمانی غضب آلوده می گوید: نخیر! از اونجایی که من سلطان خانه هستم و توی یکی از داستان ها شنیدم سلطان جنگل هم همین کار رو می کرد و ابتدا می کشید و سپس تحقیقات می کرد، در نتیجه من هم همین روال را ادامه خواهم ... بابایی همانطور که داشت حرف می زد یک دفعه بیهوش روی زمین افتاد، باز هم مامانی با ملاقه سر بابا رو مورد هدف قرار داده بود، این روزها مامان به خاطر تمرین های مستمرش در روزهای آمادگی اش به سر می بره و قدرت ضربه و هدفگیری اش خیلی خوب شده، ملاقه با چنان سرعتی به سر بابایی اصابت کرد که با چشم مسلح هم دیده نمی شد. مامانی گفت: در مورد چی صحبت می کردین که باز بابات جو گیر شده بود و می گفت سلطان خونه است؟!؟!؟! و من جواب دادم: در مورد ازدواج ، هنوز حرفم تموم نشده بود که مامانی اخمهاش توی همدیگه رفت و ماهیتابه رو برداشت و به سمت بابایی که کم کم داشت بهوش می یومد قدم برداشت، مامانی همونطور که به سمت بابایی می یومد گفت : الا می خوای سر من هوو بیاری؟! داری بچه رو از همین الان قانع می کنی که یه دونه مامان کافی نیست؟! می دونم چکارت کنم!!! مامانی این جمله رو گفت و محکم با ماهیتابه به سر بابایی زد و بابایی دوباره بیهوش شد بعد از بیهوش شدن بابایی، مامان ازم خواست کل جریان رو براش توضیح بدم، منهم دیدم بابائی بیهوش روی زمین ولو شده و کس دیگه ای هم دم دست مامانی نیست احتمال دادم اگر دیر جواب بدم ضربه بعدی مامانی بسمت من شلیک خواهد شد . برای همین هم بدون معطلی مثل بلبل شروع کردم به چه چه زدن و توضیح دادن که موضوع انشا این هفته مون اینه که ازدواج را توصیف کنید بابائی داشت درمورد موضوع انشا توضیح میداد که شما مهلتش ندادید . بابایی هم که بیچاره تازه بهوش اومده بود با آه و ناله و البته با کلی ترس و احتیاط گفت: خب خانم! اول تحقیق کن، بعد مجازات کن! کله ام داغون شد!، و مامانی هم گفت: منم مثل خودت و اون آقا شیره عمل می کنم، عیبی داره؟!، بابایی به ماهیتابه که هنوز توی دستای مامانی بود نگاهی کرد و دستی به پس کله اش کشید و مظلومانه گفت: نه! حق با شماست!، مامانی رو به من کرد و گفت: پسر گلم توی انشات بنویس همه ی مردها سر و ته یه کرباس هستند . همین که کش شلوارشون شل بشه میدون میرن دنبال پر کردن جاهای خالی شناسنامشون . بابابزرگ که گوشه ی اتاق نشسته بود و داشت با کانالهای ماهواره ور می رفت و هی شبکه عوض می کرد متوجه صحبت های ما شد و گفت: نوه ی گلم! بیا پیش خودم برات انشا بگم!، مامانی هم گفت: «آره برو پیش بابابزرگت، با هشت ازدواج موفق و دوازده ازدواج ناموفقی که داشته می تونه توضیحات خوبی برات در مورد ازدواج بگه . از خداخواسته به امید نجات از میدان جنگ مامان و بابا سریع پیش بابابزرگ می روم و بابابزرگ می گوید: ازواج خیلی چیز خوبی است، و انسان باید ازدواج کند ... راستی خانم معلمتون ازدواج کرده؟ چند سالشه؟ خوشگل مشگله ؟؟؟ بیچاره بابابزرگ هم هنوز حرفهایش تمام نشده بود که این بار ملاقه ای موشک وار از سوی مامان بزرگ به سمت بابابزرگ پرتاب شد . البته چون مامان بزرگ هدفگیری اش مثل مامانی خوب نیست ملاقه به سر من اصابت کرد . به حالت قهر دفترم رو جمع می کنم و پیش خواهر می روم، اول که نیم ساعتی منتظر میمانم تا خواهرم از امر خطیر میکاپ و آرایش و ریمیل و رژ و چه و چه فارغ شود . آخه چند وقت قبل بدون ملاحظه اینکه او مشغول چه کار مهم و شاقی است در هنگام کشیدن خط چشم صدایش کردم تمرکزش را از دست داد و خط چشمش به قاعده یک میلیمتر کج رفت چنان ضربه ای حواله من بخت برگشته کرد که انگار مسبب شروع جنگ جهانی سوم من بوده ام . خلاصه بعد از ملاحظات امنیتی و حروم کردن نیم ساعت وقت گرانبها آرام و شمرده از خواهرم سوالم را می پرسم . اما نمی دانم چرا با گفتن موضوع انشا اشک در چشمان خواهرم جمع می شود . وقتی دلیل اشک های خواهرم رو می پرسم می گوید : کمی خس و خاشاک رفت توی چشمم!!!! البته من هر چی دور و برم رو نگاه می کنم نشانی از خس و خاشاک نمی بینم . اما اصلا ً دوست ندارم مثل مامانی و بابائی و بعضی های دیگه به خواهرسی و چهار ساله ام انگهای ناجوری مثل دختر ترشیده ، درحسرت داماد و از این چیزها بزنم برای همین باز به او می گویم : تو در مورد ازدواج چی می دونی؟ و نمیفهمم چرا خواهرم باز اشک می ریزد . به ناچار اندکی فسفر مغزم را میسوزانم و بخود میگویم : لابد از اینکه تمام دوستانش ازدواج کرده اند و او هنوز نتوانسته از میان انبوه خواستگاران دوستهایش مرد رویاهای خود را پیدا کند اینطور دارد اشک میریزد . خلاصه من نفهمیدم ازدواج خوب است یا بد . اصلا ً ازدواج چیست اما فکر میکنم میشود اینطور گفت که نتیجه می گیریم بحث در مورد ازدواج خیلی خطرناک است زیرا امکان دارد کش شلوار را شل کند ، توجه ما را به معلم های خوشگل جلب کند و ملاقه یا ماهیتابه به سرمان اصابت کند، ضمن اینکه احتمال ورود اندکی تا قسمتی خس و خاشاک به چشممان را نباید نادیده گرفت . این بود انشای من، با تشکر از اهالی خانه که در نوشتن این انشا به من کمک کردند


 
 
دنده عقب
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٥
 

       چنان محکم به طرف فرمان ماشین پرت شد که نزدیک بود سر و صورتش درب و داغون بشه . شانس آورده بود که کمربند ایمنیش رو بسته بود . بد جور ترسیده بود . دور و برش رو نگاه کرد . کوچه خلوت بود . هیچ کس نبود . یه نگاهی به پنجره های اطراف انداخت نفسی کشید و سریع ماشین رو روشن کرد . هنوز دست و پاش میلرزید . با پشت دست عرق روی پیشانی اش رو پاک کرد و کف دستش رو مالید روی شلوارش تا خشک بشه و بعد زد توی دنده و بی سرو صدا کوچه رو دور زد و رفت بیست سی قدم جلو تر پارک کرد . ماشین رو خاموش کرد و اروم از ماشین پیاده شد . یه جور که انگار نه انگار چه اتفاقی افتاده با خونسردی کامل ( البته در ظاهر ) چون توی دلش آشوبی بود . انگار که توی دلش داشتن رخت میشستن . آخه با اون سرعتی که اون زد به ماشین پشت سرش احتمالا ً نصف ماشین طرف رو نابود کرده بود . توی دلش کلی به خودش دری وری میگفت . که چرا از این عادت مزخرف دست برنمیداره . توی امتحان رانندگی سر همین عادت غلط افسر دو بار مردودش کرده . حالا بماند که نامزدش هم بارها و بارها این رو بهش گفته بود و اون باز بی توجهی میکرد . با هر قدم که بطرف ماشینی که بهش زده بود بر میداشت تمام پنجره ها رو دقیق نگاه میکرد و سر و ته کوچه رو ورانداز میکرد که یک وقت کسی ندیده باشه . وقتی رسید کنار ماشین و دید چه دسته گلی به آب داده پاهاش سست شد . رنگ از صورتش پرید احساس کرد داره از هوش میره . خدای من آخه مگه من چقدر سرعت داشتم ؟!؟!؟ کمی خدش رو جمع و جور کرد و یه نگاه دقیق تر انداخت ... نصف گلگیر ، کل در جلو و قسمتی از در عقب سمت راننده ... میشه گفت داغون شده بود . از اونجائیکه سابقه طولانی توی تصادف کردن و خسارت زدن داشت همینطوری یه حساب سرانگستی کرد و دید یه چیزی حدود یک میلیون تومن خسارت زده . ولی مشکل اینجا بود که دو روز قبل بیمه ماشینش تموم شده بود و اون نرفته بود بیمه رو تمدید کنه . هرطور فکر کرد دید نمیتونه بمونه . این همه خسارت رو از کجا م یتونست بیاره . هر چند یه جورائی وجدانش اجازه نمیداد که ماجرا رو ندید بگیره و زیر سبیلی موضوع رو رد کنه . ولی بلاخره باید تصمیم میگرف . برای اخرین بار سر و ته کوچه رو دید کسی نبود . پنجره ها رو نگاه کرد هیچ کس رو ندید . بلافاصله برگشت و رفت سمت ماشینش .

توی راه تا برسه خونه کلی به خودش لعنت میفرستاد که چرا همچین کاری کرد و چرا زد و در رفت و چرا های زیاد دیگه ای که مدام میومدن و میرفتن . نمیتونست رانندگی کنه . داشت کلافه میشد . کنار پارک کوچیک محله که نزدیک خونشون بود پارک کرد و چند دقیقه ای رفت توی پارک قدم بزنه شاید از این حال و هوا در بیاد . نمیخواست با این ریخت و قیافه ناجور بره خونه . اخه خیر سرش امروز یه لشگر خونشون دعوت بودن . پدر و مادر نامزدش ف خواهر و برادراش با خونواده هاشون ، خواهرش و شوهرش و برادر و زن داداشش با اون دو تا وروجک دوقلو و آتیش پاره از همه مهمتر دائی محمود با اون همه فیس و افاده زنش که هر دفعه یه چیز تازه برای فخر فروشی داشت . نیم ساعتی قدم زد . یواش یواش رفت سمت ماشین که بره خونه ... نفهمید چطور سوار ماشین شد و چطور رفت و کی رسید ... فقط یک لحظه به خودش اومد دید جلوی ساختمان توی ماشین نشسته و هنوز داره با خودش کلنجار میره . با بی حوصلگی ماشین رو خاموش کرد و رفت سمت در ساختمان . یک دفعه زد توی پیشونیش ... خدایا این دیگه چیه ؟؟؟ ماشینی که توی اون کوچه زده بود بهش جلوی در ساختمونشون پارک بود . رنگ از صورتش پرید . نفسش بند اومده بود . یعنی چه اتفاقی افتاده ؟؟ کسی من رو دیده ؟ آخه از کجا تونستن به این سرعت آدرس من رو پیدا کنن . برای یه لحظه به خودش گفت بهترم از همینجا برگردم . لابد زنگ زدن پلیس . برم داخل میگیرن جلو در و همسایه ابروم میره . اومد برگرده که یه هو در ساختمون باز شد . داداشش بود با دائی محمود . اون رو ندیدن . دوتائی رفتن سمت همون ماشین . همینطور هاج و اج اون دو تا رو تماشا میکرد که داشتن ماشین رو ورانداز میکردن و با هم حرف میزدن . گاهی دائی از سر ناراحتی سر تکون میداد ، میزد پشت دستش ، لب میگزید و سرش رو بالا می برد و یه چیزی شبیه به ناله و نفرین کردن میگفت . کم کم دوزاریش افتاد ...


 
 
خبر بد
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳
 

    مردی جوان در راهروی بیمارستان ایستاده ، نگران و مضطرب . در انتهای راهرو در بزرگی دیده می شود با تابلوی "اتاق عمل".

چند لحظه بعد در اتاق باز می شود و دکتر جراح با لباس سبز رنگ از آن خارج می شود . مرد نفسش را در سینه حبس می کند . دکتر به سمت او می رود . مرد با چهره ای آشفته به او نگاه می کند . می پرسد : دکتر حال زنم چطوره ؟

دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم . اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شده . درضمن ما ناچار شدیم هر دو پا اون رو قطع کنیم ، چشم چپ رو هم تخلیه کردیم ... شما باید تا آخر عمر ازش پرستاری کنی و باید با لوله مخصوص بهش غذا بدی ، روی تخت جابجاش کنی ، حمومش کنی ، زیرش رو تمیز کنی و باهاش صحبت کنی ... همه اینها در حالیه که اون دیگه نمی تونه حرف بزنه ، حتی یک کلمه ، چون حنجره اش آسیب دیده ...

با شنیدن صحبت های دکتر بدن مرد به تدریج شل می شود ، سرش گیج می رود و چشمانش سیاهی می رود به دیوار تکیه می دهد زانوهایش دیگر قدرت تحمل او را ندارند . آرام مبهوت در خود فرو میشکند و می نشیند .

با دیدن این عکس العمل ، دکتر لبخندی می زند و دستش را روی شانه مرد می گذارد .
دکتر: هه! شوخی کردم... زنت همون اولش مُرد !!!!!!!


 
 
عروسک و تشنگی
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٩
 

    مهدی که توی اتاقش تنها میون کلی اسباب بازی جور واجور نشسته بود و بازی میکرد یه گوشش به صدای شر شر آب بود که از توی حمام میومد . و همین صدای آب اون رو آسوده خاطر میکرد که مادرش توی خونه هست و اون اونقدرها هم که احساس میکنه تنها نیست . برای همین با خیال راحت تر خودش رو سرگرم بازی با اسباب بازیهاش میکرد . ماشین پلیس رو یه گوشه فرش به خیالش پارک کرده بود و داشت با عروسک سربازی که یک دستش رو چند روز پیش توی بازی شکسته بود مثلا ً به دزدها تیراندازی میکرد . بعد نگاهش افتاد به عروسک خرس پاندا که روی تختخواب بود و داشت از اون بالا باغ وحش مهدی رو که گوشه دیگه اتاق برپا شده بود نگاه میکرد . بلند شد و رفت کنار عروسک پاندا و گوشش رو چسبوند به دهن عروسک که مثلا ً پاندا داره یه چیزی در گوش اون زمزمه میکنه . و همچین ابروهاش رو بالا و پائین میکرد که انگار از شنیدن حرف پاندا تعجب کرده . لحظه ای بعد سرش رو عقب اورد و به پاندا گفت : این که عیبی نداره . خوب من هم تشنه ام . همین الان میرم برای هر دو تامون آب میارم .  و راه افتاد طرف یخچال . دو سه قدم که برداشت برگشت تا به پاندا نگاه کنه و بهش بگه که الان براش آب یاره که یک هو پاش رفت روی یه چیزی و یه صدائی اومد . یک دفعه وایساد و زود پاش رو از روی زمین برداشت . بغض کرد . اخه عروسک سربازش که چند روز قبل یک دستش شکسته بود . زیر پاش مونده بود و اون یکی دستش هم شکست


 
 
گذشته تلاش آخر
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩
 

   دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است . تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان شد ، آشفته و عصبانی ، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .

داد زد و بد و بیراه گفت ، خدا سکوت کرد . آسمان و زمین را بهم ریخت ، خدا سکوت کرد . جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد . به پرو پای فرشته و انسان پیچید ، خدا سکوت کرد . کفر گفت و سجاده به دور انداخت ، خدا سکوت کرد .

دلش گرفت گریست و به سجاده افتاد ، خدا سکوتش را شکست و گفت عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی . تنها یک روز دیگر باقیست . بیا و لااقل یک روز دیگر را زندگی کن . لا به لای هق هق ش گفت :  اما با یک روز ... با یک روز چکار می توان کرد ...

خدا گفت آنکس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گوئی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید . و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : حالا برو و زندگی کن . او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید . اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد . قدری ایستاد ... بعد با خودش گفت : وقتی فردائی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد ، بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم .

آن وقت شروع کرد به دویدن ، زندگی را به سرو رویش پاشید ، زندگی را نوشید و زندگی را بوئید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود . می تواند بال بزند ، می تواند پا روی خورشید بگذارد ، می تواند ...

او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را بدست نیاورد اما ... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید . روی چمن خوابید . کفش دوزکی را تماشا کرد . سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهائی که نمی شناختشان سلام کرد و برای آنهائی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند ، امروز را درگذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود !


 
 
نگهبان مرزی
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۳
 

     زیر سایه نصفه نیمه ای که با وصل کردن یه چفیه به چهار تا تیرک برای خودش درست کرده تا از گزند آفتاب سوزان خوزستان کمی در امان باشه موبایل رو محکم به گوشش میچسبونه و با شوق وذوق اینطور شروع میکنه " راستی بابام با یکی از دوستاش صحبت کرده ... یارو خیلی گردن کلفته ، توی ستاد مشترک از اون بالا بالائی هاست . طرف قول داده ظرف همین چند روز یه امریه برام بفرسته تا بتونم برگردم تهران . غزل جون فقط چند روز دیگه دوری رو باید تحمل کنیم . بعد میام پیشت . پرواز میکنم . دیگه سختی ها تموم میشه . این برهوت رو میذارم واسه اونهائی که لایقش هستن . میام کنار عشقم . با هم خوش می گذرونیم کیف میکنیم . غزل بذار بیام تهران . این یکسال دوری رو جبران می کنم . هر جا بخوای میبرمت . غزل دارم میمیرم از دوریت خوشگلم . نمیدونی اینجا چقدر سخت میگذره . من رو فرستادن توی یه سنگر که با پاسگاه مرزی ده کیلومتر فاصله داره . برق که نداره ، آبش رو هفته ای یکبار با تانکر میارن ، غذا رو دو سه روز یکبار میارن خودم باید با چراغ نفتی غذام رو گرم کنم . فکرش رو بکن ... من که تا قبل از خدمت سربازی توی خونه خودمون نیمرو هم درست نکرده بودم حالا ببین به چه روزی افتادم " . انگار که از اونطرف خط کسی ازش در مورد حمام پرسیده باشه در حالیکه از تعجب چشمهاش از حدقه بیرون زده ادامه میده " حمام ؟؟؟!!! حمام کیلوئی چنده ؟ ببینم به نظرت چهار تا ایرانیت حلبی وسط بیابونی که نه سر داره نه ته با یه حلب بیست لیتری آب گندیده بالاش که به اصطلاح دوشه ... میشه حموم ؟؟؟ دختر من چی میگم تو چی میگی . باز صد رحمت به حمومش . دستشوئیش رو که دیگه نگو . مدلش اوپنه . شانسمون گفته سالی که دوازده ماهه یه نفر محض رضای خدا از اینجا رد نمیشه وگرنه وسط ماجرای گلاب به روتون قضای حاجت از بالا تا پائین در معرض تماشای عابرین بودیم و ته مونده آبروی نداشتمون به باد می رفت ... " انگار که از گفتن این حرفها خسته شده باشه از روی کلافگی گوشی رو از روی گوشش بر میداره و با بغض رو میکنه به آسمون و خطاب به خدا میگه " خدایا ... نوکرتم ، آخه این چه وضعیه واسه ما درست کردی . خیر سرمون یه دوجین پارتی گردن کلفت واسه خودمون داشتیم ... من که موندم ... بابا اون یارو خل مشنگه کی بود ؟؟؟ " توی ذهنش دنبال اسم کسی میگرده ... یادش میاد و دوباره روبه آسمان خطاب به خدا ادامه میده " آها ... همون جعفری ... سرش با تهش پنالتی میزد ... ( جوری که داره از خدا سوال میکنه ) یادته که ؟؟ اون که توی هفت آسمون یه فیتیله سوخته هم نداشت ، افتاد توی ستاد مشترک ... خدمت نمیکنه که داره عشق و حال میکنه . عین یه آقا صبح ساعت هشت با سرویس میره ... پشت میز میشنه چهارتا نامه جابجا میکنه ناهارش رو کوفت میکنه ساعت دو هم با سرویس برمیگرده خونه و باقیش هم چی ؟؟ عشق و حال و صفا ... خاک برسر دوست دختر هم نداره . لااقل دلم خوش باشه میره دو ساعت با اون حال میکنه . یا اون یکی پر فیس و افادهه ... سلطانی ، افتاده توی بیمارستان پنصد و نمیدونم چند ... با یه مشت دکتر و پرستار بر خورده . اونوقت من بدبخت باید بیام اینجا وسط برهوت همنیشن یه مشت مار و عقرب و رتیل بشم ... " . با عصبانیت از جاش بلند میشه و داد میزنه : " به من چه که اینجا مرزه ... اصلا ً به من چه که باید مواظب این خط مرزی باشم . اصلا ً کو ؟ ها .. کو ؟ این خط مرزی کوفتی ؟ یکساله دارم اینجا سماق میک میزنم . زیر این آفتاب بی پدر مادر جزغاله شدم . مثل آدمهای عصر حجر زندگی می کنم . دارم دیوونه میشم . نه برقی نه آبی نه هیچی ... هیچی می فهمی ؟؟ ( با التماس و کمی شکسته ) بابا ... از بس تنها هستم دارم با خودم حرف می زنم . چی فکر می کنی ؟ آقا جان اینجا بیسیم جنگی هم زور زورکی آنتن میده . موبایل کیلوئی چند . واسه اینکه از تنهائی خل نشم موبایل رو میذارم روی گوشم و الکی با غزل حرف می زنم . ( موبایل رو بطرف آسمون میگره و طلبکارانه ادامه میده ) بیا ... بیا خودت ببین . وسط این جهنم دوزار آنتن دیدی ما رو هم خبر کن . اصلا ً من نمیدونم این مرز چه ارزشی داره که این همه آدم عمرشون رو هدر میدن واسه خاطر نگهبانی از یه خط فرضی !!! ( به مسخره تکرار میکند ) خط فرضی ... باز اگه راستی راستی یه خط بود دلم خوش بود . خوب حالا مثلا ً یکی بیاد از این خطر فرضی رد بشه . من رو سنه نه ؟؟؟ من وسط تهرون داشتم زندگیم رو میکردم . چیکار دارم به این دری وری ها ؟ ( یک مشت خاک را بر میدارد و میریزد سمت کشور همسایه و ادامه میدهد ) آها آه ... بفرما این یک مشت خاک این  مرز وبوم . رفت توی اون مرز و بوم ... چی شد ؟ آسمون به زمین اومد ؟ دنیا کن فیکون شد ؟؟؟

در همین موقع چشمش به یک جوان با لباس خاکی میفتد . جوان آرام و بی صدا با لیخندی بر لب و چهره ای بشدت آفتاب سوخته . اما محکم و با اعتماد بطرف سرباز گام بر میدارد . سرباز از دیدن جوان مبهوت و متحیر است . یکدفعه مثل آدمهای برق گرفته از جا میجهد ... بسرعت بطرف سنگر میرود . با دستپاچگی اسلحه اش را برمیدارد و از سنگر خارج میشود . جوان همچنان آرام ولی با اعتماد و محکم بطرف سنگر او میآید ... سرباز اسلحه را بطرف جوان میگیرد و برای اینکه هم بر ترس خودش غلبه کند و هم جوان را از ادامه حرکتش باز دارد از اعماق وجود نعره ای میکشد و به جوان ایست میدهد . ترس ، اضطراب ، تشویش و دلهره بوضوح در چهره و رفتار سرباز دیده میشود . انگشتش روی ماشه چنان می لرزد که جوان از فاصله ای نسبتا ً دور هم این لرزش را می بیند . جوان برای اینکه خیال سرباز را از بابت اینکه او دوست است و برای سرباز خطری را ایجاد نمیکند . سرجایش می ایستد . همچنان که لبخندبر لب دارد . آرام دستش را به علامت اینکه سلاحی ندارد بالا می برد . سرباز که از شدت ترس و هیجانی که به او وارد شده بشدت عرق کرده ، دانه های درشت عرق از پیشانی اش بسرعت بر روی صورتش میریزند و گاه بر اثر عبور جریان عرق از روی پلکهایش مانع دیدش میشود . با پشت دست سریع صورتش را پاک می کند . نفسش به شماره افتاده . هنوز ته گلویش از شدت نعره ای که زده سوزشی را احساس میکند . دهانش خشک شده ، از راه بینی نفس عمیقی می کشد . برای چند ثانیه ، در سکو ت ، نسیم گرمی صورتش را نوازش کرد . نمیدانست باید چکار کند . همانطور که اسلحه را بطرف جوان گرفته و صورتش را برای نشانه روی به اسلحه چسبانده بود . از جوای پرسید تو کی هستی ؟ ... دلهره و اضطراب مواجه با چنین موقعیتی چنان او را دربرگرفته بود که صدایش از شدت ضعیف بودن به زحمت توسط خودش شنیده شد چه برسد به آن جوان که بیست متری با اون فاصله داشت . باز هم برای دور کردن اضطراب ، نفس عمیقی کشید و دباره همان سوال را تکرار کرد منتهی اینبار اینقدر بلند فریاد زد که بعد از تمام شدن جمله اش از شدت سوزش و خراشی که ته گلویش ایجاد شد به سرفه افتاد . جوان آرام قدمی برداشت و با دست به سرباز اشاره کرد که او هم آرام باشد . و وقتی در مقابل این حرکتش عکس العملی از سرباز ندیدی چند گام دیگر به همان آهستگی به جلو آمد . سرباز که منتظر جواب بود از نزدیک شدن جوان نگرانیش بیشتر شد . چون گلویش بشدت خراش افتاده بود و مطمئن بود اگر باز هم بخواهد با همان قدرت فریاد بزند قطعا ً گلویش زخم خواهد شد . دوباره و اینبار با شدت کمتری فریاد زد و پرسید کیستی ؟ جوان خیلی سریع در جواب گفت : دوست عزیز نگران نباش . من ایرانی هستم . می بینی که و با اشاره لباس خاکی و چفیه دور گردنش را به جوان نشان میدهد . من بسیجی هستم .

سرباز کمی در دلش احساس آرامش کرد . همانطور که با اسلحه جوان را نشانه رفته بود لوله اسلحه را به اطراف چرخاند . با چشم سریع اطراف را دید زد . غیر از جوان هیچ کس دیگر را نمی دید . صورتش را کمی از اسلحه دور کرد ولی لوله اسلحه همچنان بطرف جوان نشانه رفته بود . سرباز پرسید : اینجا چکار می کنی ؟ از کجا اومدی ؟ ... جوان به همان آرامی و با مهربانی جواب داد : من هم مثل تو اینجا نگهبان هستم . از اونجا اومدم . با دست به سمتی اشاره کرد . اونجا سنگر ماست . جوان با شنیدن کلمه ما دوباره و بسرعت اسلحه را به حالت نشانه روی بصورتش چسباند و بدون اینکه حواسش به خراشیدگی گلویش باشد بلند فریاد زد . سنگر شماست ؟ مگه شما چند نفر هستید ؟ ... و بلافاصله از شدت سوزشی که در اثر فریاد ناگهانی اش در گلویش ایجاد شد به سرفه افتاد و اینبار سرفه هایش خیلی شدیدتر شد به حدی که نشانه روی و مراقبت از حرکت جوان برایش غیر ممکن شد . همانطور که از شدت سرفه تلوتلو میخورد جوان را دید که به سمتش میآید . با دست اشاره کرد که جلوتر نیاید . جوان هم ایستاد و گفت : نگرانیت بی مورد است . گفتم که من و دوستانم بسیجی هستیم . ما هم مثل تو اینجا مشغول نگهبانی و مراقبت از مرز هستیم . درست کمی اونطرفتر . و باز با دست به همان سمتی که دفعه قبل به سرباز نشان داده بود اشاره کرد . سرباز که حالا کمی به خودش مسلط شده بود و سرفه هایش قطع شده بود با دست اشکهایش را که از شدت سرفه از چشمانش سرازیر شده بود پاک کرد و به سمتی که جوان نشان میداد نگاه کرد و گفت : نمی دونستم این نزدیکی ها بسیج هم پاسگاه مرزی داره . جوان لبخندی زد و گفت : ببخشید ، کوتاهی از ما بود . باید زودتر از اینها میومدیم دیدنت . سرباز با دست اشاره میکند و جوان را بطرف خود میخواند . اما همچنان اسلحه را به سمت جوان گرفته . از او می پرسد : لابد تازه اومدین که من متوجه پاسگاه و سنگرهاتون نشدم ... چند وقته اینجا هستید ؟ جوان با کمی تعلل می پرسه امروز چه تاریخی هستش ؟ سرباز سعی میکند فکرش را متمرکز کند اما تاریخ را دقیق بخاطر نمی آورد و می گوید : نمی دونم ... چه روزیه ولی نیمه اول مرداد هستیم . جوان می پرسد : خوب ... نیمه اول مرداد چه سالی ؟ سرباز بی حوصله می گوید : ببینم من باید سین جیم کنم یا تو ؟ یه سوال میخوای جواب بدی ، اصول دین می پرسی ؟ جوان که حالا به چند قدمی سرباز رسیده به آرامی لبخند میزند و می گوید : ببخشید . نمی خواستم اذیت کنم . جدی پرسیدم . ولی بیخیال مهم نیست . من یوسف هستم . من و دوستام خیلی قبل تر از شما اینجا بودیم . و دستش را بسمت سرباز دراز میکند . سرباز ناخودآگاه بادیدن لبخند جوان و دست او که به علامت سلام بسمتش دراز شده بود در دلش آرامش خاصی احساس کرد . با احتیاط و آرام اسلحه را به دست چپش گرفت و دست جوان را به علامت پاسخ سلامش در دست گرفت و گفت : ببخشید داداش ، یه هوئی بی هوا اومدی . جاخوردم . شرمنده اسلحه کشیدم . جوان گفت : اشکالی نداره دوست عزیز من یوسف هستم ... خوشبختم . و دست سرباز را فشار داد و با دست دیگرش به شانه او زد و ادامه داد : هر کس دیگه ای هم جای تو بود همین عکس العمل رو نشون میداد . یوسف دست سرباز را رها کرد و بطرف سنگر سهیل که رو به مرز بود حرکت کرد . و همانطور که پشتش به سرباز بود و به مرز خیره شده بود گفت : دست مریزاد ... خدا خیرت بده . خیلی همت داری که تک و تنها با این امکانات کم وظیفه ات رو انجام میدی . سرباز پوزخندی میزند و می گوید : خوب دیگه سربازی و هزار بدبختی . دستور میدن باید بگی چشم . وگرنه توبیخ و تنبیه و اضافه خدمت . اگه دست من بود جیک ثانیه ، جون داداش جیک ثانیه مرز و پرز و بیخیال میشدم میزدم تو گوش همه چی برمیگشتم تهرون . یوسف که گوئی انتظار شنیدن همچین جوابی را نداشت متعجب برمیگردد و میگوید مرز رو بیخیال میشدی ؟ داری شوخی میکنی ؟؟؟؟!!!! سرباز با بی قیدی  جواب میدهد : نه ... شوخی واسه چی . یوسف متحیر از پاسخ سرباز : همچین بفهمی نفهمی متوجه شده بودیم از تنهائی توی این موقعیت ناراحتی . ولی فکر نمیکردم اینقدر کم آورده باشی . سرباز در حالیکه مشغول مرتب کردن سایبانی است که با چفیه درست کرده : کم آورده باشم ؟ داداش من بریدم . خسته شدم .آخه کدوم آدم عاقلی یک هفته میاد وسط بیابون توی این فلاکت و بدبختی . کنار مار و عقرب ، چشم بدوزه به یه خط فرضی ، که چی ؟ یه وقت یکی از اونطرفش نیاد اینطرف . خوب بیاد مگه چی میشه ؟ آسمون به زمین میاد ؟ یوسف با کنایه میگوید : ولی تو اومدی . سرباز هم جواب میدهد : گفتم که مجبور بودم . سربازی ... میفهمی که ؟ خوبه خودت هم سربازی . یوسف پوزخندی میزند و میگوید : سرباز ؟ نه من سرباز نیستم . درمیان بهت و حیرت سرباز ، یوسف ادامه میدهد : البته سرباز هستم . اما نه سرباز وظیفه . با اشاره دست به سمت همان سنگری که از ابتدای حضورش به آن سمت اشاره می کرد میگوید : یعنی هیچ کدام ما سرباز وظیفه نیستیم . ما به اختیار خودمون اومدیم اینجا و چون مراقبت از میهن و مرزهای کشور رو برای تامین آرامش و آسایش مردم مملکت واجب میدونیم ، اینه که همینجا موندگار شدیم . سرباز در جواب پوزخند چند لحظه قبل یوسف با کنایه زیر لب میگوید : اوهه یه مشت بچه مثبت . و بیخیال ادامه بحث میشود و بطرف تانکر آب میرود . جلد یک ساندیس را که لبه بالائیش را بریده و آنرا بشکل لیوان درآورده از جیبش خارج میکند . و از آب تانکر پر میکند . سر می چرخاند و به یوسف نگاه میکند . برمیخیزد بطرف جوان میرود بالای سر او که حالا نشسته و به مرز خیره شده میایستد . لیوان ساخته شده از ساندیس را بطرف جوان میگیرد و می گوید : بفرما آب جوش بچه مثبت . یوسف با دیدن ظرف آب کنار صورتش ، آرام رویش را برمیگرداند و لیوان را از دست سرباز میگیرد . برمیخیزد و به آب خیره میشود . دستش شروع به لرزش میکند ، طوریکه سرباز هم متوجه این لرزش میشود . سرش را تکان میدهد و آب را پس میدهد و به آرامی میگوید : اما ما آب نداشتیم . سرباز متوجه کلام یوسف نمیشود ولی نفهمید چرا سعی نکرد از او بپرسد که او چه گفت . جرعه ای از آب میخورد . آب خیلی گرم است ، با عصبانیت آب را بر زمین میریزد . رو به یوسف میکند و میگوید : بفرما همه میرن آش خوری ... کیف و حال میکنن . ما اومدیم وسط جهنم .

باشنیدن این جمله یوسف برمیخیزد رو به مرز چند گام بر میدارد ، اشک در چشمانش حلقه میزند : الان که اینجا عین بهشته . اونموقع رو ندیدی .

سرباز بی توجه به این جمله یوسف میرود موبایلش را از جیبش خارج میکند و درحالیکه بطرف سایه بان میرود و به موبایل اشاره میکند به یوسف میگوید : یه کلیپ دارم خفن ... عمرا ً دیده باشی . این سری که رفته بودم مرخصی یکی از بچه ها بهم داد . بلوتوثت رو روشن کن واست بفرستم . یوسف که از هیچکدام از حرفای سرباز سر در نیاورده بود . همینطور هاج و واج به سرباز و موبایل در دستش نگاه میکند و با تعجب می پرسد : بیسیم جدیده ؟ سرباز از سوال یوسف خنده اش میگیرد : ما رو گرفتی ؟ بیسیم چیه ؟ موبایله !!! یوسف بطرف سرباز میرود با دقت به موبایل نگاه میکند . سرباز باخود می اندیشد لابد از بچه های روستائی است و تا بحال موبایلی با این امکانات ندیده . برای اینکه یوسف را بیشتر متعجب کند دکمه ای را کلیک میکند و موبایل را بدست یوسف میدهد . یوسف همچنان با حیرت موبایل را نگاه میکند . یک دفعه با شنیدن صدای موزیک تند تکنو سرجایش میخکوب میشود . نگاه سریعی به سرباز میاندازد و دوباره موبایل را نگاه میکند . موزیک ادامه دارد . تصاویر کلیپ حیرت یوسف را بسرعت تبدیل به ترس و خشم میکند . دو سه بار نگاهش را از روی موبایل بر میدارد . آسمان را نگاه می کند . رو به سرباز لب میگزد . دیگر تاب نمیآورد . بسرعت رو به سرباز می کند و با ناراحتی میگوید : این مزخرف رو خاموش کن . موبایل را به سمت سرباز میگیرد . و دوباره جمله اش را تکرار میکند . سرباز که از عکس العمل یوسف خنده اش گرفته در گرفتن موبایل تعلل می کند . و یوسف هم از عصبانیت و با ناراحتی موبایل را بطرفش پرت میکند . سرباز یکدفعه از جا میپرد ، خنده اش را بی مقدمه قطع میکند و موبایل را قبل از زمین خوردن با دستپاچگی میگیرد . رو به یوسف میگوید : چه خبرته ؟!؟!؟ دویست هزار تومن پولشه ها ...

یوسف که هنوز از بهت و تعجب دیدن موبایل و خشم و ناراحتی دیدن تصاویر کلیپی که سرباز برایش پخش کرده خارج نشده . مثل اینکه خبر حمله موجودات فضائی به زمین رو شنیده باشه . با چشمانی از حدقه بیرون زده حرف سرباز را تکرار میکند : دویست هزار تومن ؟؟؟ فقط برای اینکه این مزخرفات رو باهاش نگاه کنی ؟ دویست هزار تومن دادی این رو خریدی که گناه کنی ؟

سرباز که از نشون دادن کلیپ روی موبایل بد جور احساس پشیمانی کرده . خودش را جمع و جور میکند و میگوید : مزخرفات ؟ نه !!! گناه چیه ؟!؟!؟ اینها رو همینجوری ریختم روی گوشی . واسه اینکه حوصله ام سر نره . وگرنه ما رو چه به این کارها . اصلا ً میخوای حذفش کنم ؟ ها ؟؟؟ و با دستپاچگی شروع میکند به حذف کردن کلیپ از روی گوشی : آها آه بفرما . حذفش کردم . از بیخ و بن . خیالت تخت . من چه می دونستم تو از این چیزا خوشت نمیاد . یعنی من چه می دونستم این چیزا گناه داره . ببخشید . بعدشم این فقط برای دیدن اینچیزا نیست که . یوسف با پوزخند حرفش را تکرار میکند و با بی تفاوتی از کنارش عبور میکند و بطرف سنگری که از آنجا آمده بود حرکت می کند . سرباز کلافه شده . ترسی به وجودش افتاده . با خود میگوید اینها بسیجی هستن ، شاید هم سپاهی . عجب غلطی کردم این کلیپ رو نشونش دادم . حالا چه خاکی بریزم توی سرم . این اگه بره قضیه رو لو بده بدبخت میشم ... و همچنان برای ماست مالی کردن موضوع ادامه میدهد : هفت تا بازی داره ، دوربینش 5 مگا پیکسله ، رم میخوره چهار گیگ . یوسف بدون توجه به حرفهای سرباز راه خود را ادامه میدهد . سرباز باز هم میگوید : پونصد تا شماره تلفن توی دفترچه اش جا میگیره ، کافیه اسم طرف رو بگی تا شماره اش رو بگیره . صدای طرف چنان قوی از اون طرف میاد انگار همینجا کنار دستت داره باهات حرف میزنه . یوسف تا این را شنید مکثی می کند . همانطور که پشتش به سرباز است نیم نگاهی به عقب میاندازد . سهیل همچنان از مزایای گوشی موبایلش میگوید یوسف اندکی با خود فکر میکند و یک دفعه بر میگردد و به سرباز میگوید : گفتی صدای طرف خیلی قوی میاد . سرباز که از برگشت سریع یوسف جا خورده و دوبرابر ترس به وجودش افتاده . با تردید با اشاره سر جواب تائید میدهد . یوسف همچنان بطرف سرباز قدم برمیدارد و ادامه میدهد : ببینم با اون میشه به تهران هم زنگ زد . سرباز در دلش به خودش لعنت میفرست و میگوید دیدی دستی دستی خودم رو بدبخت کردم . میخواد از همیجا آمارم رو بده . عجب آدم فروشیه این یارو . توی روز روشن جلوی چشم خودم میخواد من رو به پوست پیاز بفروشه . ولی از ترسش باز هم با حرکت سر جواب تائید را به یوسف میدهد . حالا دیگر یوسف به یک قدمی سرباز رسیده . چشم توی چشم سرباز میاندازد و میگوید : یه شماره هست توی تهران ، میتونی برام بگیریش ؟ سرباز با شنیدن این حرف . نفس عمیقی میکشد و مثل اینکه خبر بخشش را به یک اعدامی داده باشن . درجا روی دو کنده مینشید و در دلش میگوید : خدا بگم چکارت کنه ... تو که با این فیلمت ما رو تا یک قدمی مرگ بردی و برگردوندی . یوسف همچنان به انتظار پاسخ بالای سر سرباز ایسستاده و چشم به او دوخته . سرباز به خود میآید . خودش را جمع و جور میکند : می دونی چیه داش . یه شماره توی تهران که چیزی نیست . به موبایل اشاره می کند لب و لوچه اش آویزون میشود و ادامه میدهد : کاش این ماس ماسک آنتن میداد . یه شماره که سهله ده تا شماره واست میگرفتم . یوسف با تعجب موبایل را از دست سرباز میگیرد و میپرسد : آنتن ؟ یعنی چی که آنتن نمیده ؟

سرباز سعی میکند همه خرابکاری نشون دادن اون کلیپ و گناه و این چیزا رو توی این فرصت طلائی که بدست آورده پاک کنه . چهره مظلومی به خود میگیرد و می گوید : می دونی ... من سه ماه اینجا هستم ده روز میرم تهران مرخصی . تازه بعضی وقتها هم میشه که بعد از چهار ماه می تونم برم مرخصی . اینجا هم که می بینی قربونش برم نه آبی نه برقی نه ... هیچی نیست . چه برسه به تلفن و اینچیزا . ناچار این موبایل رو با خودم میارم اینجا که شاید بشه گاهی یه زنگ بزنم خونه احوالی از پدر و مادرم بگیرم . ولی به جوون داداش توی این یکسال گذشته دریغ از یه نموره آنتن ... حتی به اندازه یه خط کوچیک . جوری که انگار خیلی از بابت داشتن اون کلیپ ها روی گوشی متاسف باشه ادامه داد فقط شده باعث گناه و بدبختی ما . یوسف که انگار اصلا ً به حرفهای سرباز گوش نمیکرده موبایل را بطرف سرباز میگیرد و از او میخواهد یه شماره برایش بگیرد . سرباز با تعجب و با تاکید میگوید : شماره چی بگیرم ... من میگم اینجا آنتن نمیده . یوسف باز میگوید : بگیر ... کاری به آنتن نداشته باش . موبایل را به دست سرباز میدهد . شماره را میگوید ... پنجاه و سه ... سرباز از سر ناچاری شروع میکند به وارد کردن شماره . بیست و سه ... سرباز همچنان که شماره را وارد میکند زیر لب تکرار میکند بابا اینجا آنتن نمیده . سی و هفت . شماره های آخر را هم وارد میکند و منتظر ادامه شماره میشود . وقتی می بیند یوسف شماره ای را نمیگوید با تعجب میپرسد مگه نگفتی شماره ماله تهرانه ؟ خوب این که شش رقمیه ، تازه عدد اولش هم باید دو بار تکرار کنی . یوسف که از تعداد رقم ها و تکرار عدد اول سر در نمیاورد بی توجه به حرف سرباز پاسخ می دهد : شماره اش همینه . عدد دیگه ای نداره . به موبایل اشاره میکند و ادامه می دهد : تموم شد ؟ سرباز لبش را کج می کند و شانه ای بالا می اندازد . دکمه سبز رنگ روی گوشی را میزند . و موبایل را به دست یوسف میدهد . برای آخرین بار و کمی بلند تر از دفعه قبل تکرار میکند . من یکساله اینجام . اینجا آنتن نمیده . یوسف بی توجه به حرف سرباز موبایل را با تعجب میگیرد . برق شوق در چشمانش می درخشد . لبخندی میزند ، گوشی را به گوشش می چسباند ، یکی دو قدم از سرباز دور میشود . یکدفعه میایستد ، گوشی را از گوشش جدا میکند . نگاهی به موبایل و بعد به سرباز میاندازد . با اشاره به موبایل رو به سرباز : دیدی آنتن داد . سرباز هاج و واج از دیدن این صحنه . بطرف یوسف میرود . یوسف گوشی را به گوشش می چسباند و میگوید . سلام حاج خانم . صدای پیرزنی به وضوح از گوشی شنیده میشود که چند بار تکرار میکند سلام بفرمائید . امری داشتین . شما ؟ یوسف چیزی نمیگوید . بغض میکند . به زحمت جلوی گریه اش را میگیرد ...  ببخشید حاج خانم ، من از دوستان پسرتون یوسف هستم . سرباز با شنیدن این جمله یک گام به عقب برمیدارد . به خودش میگوید : یعنی چی ... مگه این خود یوسف نیست ؟ پس چرا میگه من از دوستای یوسف هستم ؟ این پیرزنه کیه ؟ صدای یوسف سرباز را به خود میآورد : حاج خانم نمیخواستم مزاحمتون بشم . فقط یه خبر براتون داشتم . یوسف تا چند روز دیگه میاد خونه . قطره ای اشک آرام از گوشه چشم یوسف روی گونه اش میچرخد . سرباز یک دفعه به خود میاید . بسرعت از جا میجهد . موبایل را میگرد و به گوشش می چسباند : الو ... ببخشید حاج خانم ... الو ... شما کی هستید ؟ اونجا خونه کیه ؟ گوشی را از روی گوشش برمیدارد . به صفحه موبایل نگاه میکند . با تعجب : اینکه قطع شده . رو به یوسف می پرسد : چکار کردی ؟ چه جوری شد ؟ من یکساله اینجا هستم . یک دفعه هم آنتن نداده بود . حتی یک خط . چی شد تو تونستی حرف بزنی ؟ اون کی بود ؟ مگه تو یوسف نیستی ؟ چرا گفتی از دوستای یوسف هستی ؟ یوسف بدون هیچ حرفی راه میافتد . سرباز نگاهی به موبایل میاندازد . مدام جای خودش را عوض میکند . موبایل را در جهت های مختلف میگیرد تا شاید جائی پیدا کند که آنتن بدهد . یک نگاه به موبایل می اندازد یک نگاه به یوسف : با تو هستم . کجا میری ؟ این چه جوری آنتن داد ؟ تو با کی حرف زدی ... یوسف بی توجه به سرباز ... از همان راهی که آمده بود میرود . سرباز بدنبال یوسف راه میافتد و همچان بدنبال جائی که موبایل آنتن بدهد : مگه تو یوسف نیستی ؟ اون پیره زنه کی بود ؟ سرباز یکدفعه سرجایش میخکوب میشود . زبانش بند میآید . هر چه تلاش میکند کلمه ای بگوید . نمی تواند . بی آنکه پلک بزند فقط یوسف نگاه میکند و با دست اشاره میکند و با صدائی که خودش هم به زحمت میتواند بشنود میگوید : نرو . نرو . اونجا میدون مینه ... نرو .... صدای بیسیم از توی سنگر سرباز را متوجه خود میکند . نگاهش را لحظه ای از روی یوسف بر میدارد . به سنگر نگاه میاندازد : سنگر هفت ... سنگر هفت ... پاسگاه مرزی . جواب بده . نگران یوسف است که وارد میدان مین شده . چشم از سنگر بر میدارد . به میدان مین نگاه میکند . جا میخورد . اثری از یوسف نیست . صدای بیسیم دوباره او رو متوجه سنگر میکند . یکی دو قدم به چپ و راست میرود . میدان مین را از نظر میگذراند . هیچ اثری از یوسف نمی بیند . ناگهان چشمش به تل خاکی میافتد . با دقت نگاه میکند . خیلی دور است . دویست متر شاید هم بیشتر فاصله دارد . چند قدم عقب عقب بطرف سنگر میدود . سعی میکند آن نقطه را گم نکن . وقتی مطمئن میشود که جای آن نقطه را بخوبی به ذهن سپرده بسرعت بطرف سنگر می دود . بیسیم را برمیدارد : پاسگاه مرزی سنگر هفت بگوشم . و با عجله لا به لای وسایل داخل سنگر بدنبال چیزی میگردد . صدائی از آن سوی بیسیم میآید : تو معلوم هست کجائی ؟ پای بیسیم باش فرمانده پاسگاه کارت داره . سرباز درحالیکه از یافتن دوربین نظامی اش خوشحال شده . بیسیم را در یک دست و دوربین را در دست دیگرش میگیرد و بسرعت از سنگر خارج میشود . بیسیم چی پاسگاه که گوئی منتظر جواب سرباز مانده با بی حوصلگی پیام را تکرار میکند و میگوید : سنگر هفت پیام مفهوم بود ؟ سرباز درحالیکه رو به میدان مین میدود و بدنبال نقطه ای میگردد که چند لحظه قبل در میدان مین دیده بود به بیسیم چی جواب میدهد : بله مفهوم بود . من بگوشم .

چشمش به همان نقطه میافتد . بیسیم را رها میکند . دوربین را مقابل چشمش میگیرد . چند ثانیه ای به آن نقطه خیره میشود . خشکش میزند . دوربین را آرام از مقابل چشمانش پائین میآورد . بهت و حیرت تمام وجودش را فرا گرفته . باورش نمیشد . میدان مین ... و هزاران مین در مقابلش . و آنچه او میدید . هر چه سعی کرد نتوانست جلوی اشکش را بگیرد . با یک پلک به هم زدن اشک از چشمانش سرازیر شد . بغض راه گلویش را گرفته بود . صدای فرمانده از پشت بیسیم هم او را این بهت خارج نکرد : سنگر هفت ... من ستوان احمدی هستم . پسر با درخواستت برای انتقال به تهران موافقت شده . امروز امریه ات رسید . وسایلت رو جمع کن . فردا صبح با ماشین آذوقه یک نفر میفرستم بیاد منطقه رو ازت تحویل بگیره . مفهوم بود ؟ سهیل همانطور که زل زده بود به میدان مین آهسته گوشی بیسیم رو برمیداره و میگه : جناب فرمانده ... من درخواست انتقالم رو پس میگیرم ... من نمیخوام برگردم تهران . لطف کنین فردا بجای جایگزین برای من ... یک گروه تفحص بفرستین اینجا .


 
 
سخاوت
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٦
 

    از میان کارتهای شناسائی همراهش نامش را پیدا می کنند . جواد سخاوت . دکتر اورژانس بلافاصله دستور داد برای مصدوم یک واحد خون وصل کنند . پرستار مشغول وصل کردن خون میشود که توجه اش به مشخصات اهداء کننده خون جلب میشود . روی کیسه خون نوشته شده بود اهدا کننده جواد سخاوت .


 
 
حسینعلی دانشجوی سیگار فروش
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٤
 

    هوا خنک بود و خیابان خلوت ، نسیم ملایمی می وزید و صورت را نوازش می کرد . هر چند دقیقه یکبار عبور اتومبیلی سکوت دلنشین خیابان را می شکست و چند لحظه بعد دوباره در سکوت شب صدای جیرجیرکها در فضای تاریک خیابان می پیچید . پسرک در خود فرو رفته بود و  بر روی کاغذی که روی تخته ای نصب کرده بود تند تند خطهائی می کشید . گاهی سرعت خط کشیدنهایش خیلی سریع می شد و گاهی ناگهان دست از کار می کشید ، نگاهش به گوشه ای خیره می شد و مات و مبهوت به فکر فرو می رفت . با صدای عبور یک اتومبیل دوباره پسرک به خود می آمد به کاغذ نگاهی می انداخت و شروع می کرد به همان شکل خط کشیدن روی کاغذ . مرد از گوشه تاریک خیابان ، در آنسو ، پسرک را زیر نظر داشت . آرام به او نزدیک شد . پسرک همچنان در افکار خود غرق بود ، چنان غرق در کار خود بود که حضور مرد را احساس نکرد . مرد سلام کرد ، پسرک یکه خورد ، خود را جمع و جور کرد . سیگار داری ؟ ... پسرک جواب داد بله تا چی بخواهید ؟ ماربورو ... ونیستون ... مونتانا ... کنت ... چی می خوای ؟ مرد گفت : فرق نمی کنه یه چیزی باشه دود بده !!! پسر پوزخندی زد و یک نخ سیگار به او داد . مرد سیگار را با فندک پسرک روشن کرد . خواست پک عمیقی بزند که دود در گلویش شکست و بشدت به سرفه افتاد ....

اینبار پوزخند پسر همراه شد با این جمله : معلومه اینکاره نیستی ... سیگار را می گیرد ... پک عمیقی میزند و همانطور که دودش را از دهانش خارج می کند می گوید : اینطوریه داداش ... حال کردی ؟ بگیر اینطوری باید بکشی . اما مرد که همچنان سرفه میکرد با اشاره دست سیگار را پس می زند . پسرک درحالیکه پک دیگری به سیگار میزند ... از سر تعجب و کنجکاوی به چهره مرد نگاه می کند و می پرسد چیه پکری تو فکری ؟ ببینم با زنت دعوات شده ؟ آره ؟ دعوا کردی و حالا هم اعصابت داغونه ، زدی بیرون کمی قدم بزنی و هوا بخوری فکر کنی که چطوری بری منت کشی ها ؟؟؟ شاید ....آخ آخ آخ نکنه تنهائی و دنبال یه یار می گردی ؟ ببینم کلک خانم می خوای یا دختر ؟ اگه آبکی یا تلخکی بخوای خیالی نیست سه سوته جوره ؟ مرد نگاه متفکرانه ای به پسر می اندازد و از اینهمه پیشنهاد آنهم در عرض چند ثانیه دچار سرگیجه می شه . پسر با نگاه مرد می فهمد که اینکاره نیست و به آرامی می گوید نه بابا تو اینکاره نیستی ... از سیگار کشیدنت معلومه ... عاشق هم که نیستی ، پس چته ؟ قیافت به این بچه پولدارای بی عار و بی درد هم که نمی خوره ، مثل خودمون آس و پاسی .... بیا بیا بشین ور دل خودم که به پست خوب آدمی خوردی از خودت بدبخت تر خودم ... ته مونده سیگاررا زیر پایش له میکند تخته طراحی اش را برمی دارد و با همان سرعت قبل  شروع می کند به کشیدن خطها.

 مرد کنار پسرک می نشیند و به کاغذ توی دستش اشاره می کند : نقاشیها کار خودته ؟ .... پسر همینطور که سرش توی تخته طراحی است پاسخ می دهد آره اگه بشه اسمش رو نقاشی گذاشت . بیشتر شبیه خط خطی کردن کاغذه ... نه اینکه اعصابمون خط خطیه لباس هم که می پوشیم دوست داریم رنگش خط خطی باشه چهار خونه و از این جور حرفها . اصلا ً از همون بچگی عادت داشتیم در و دیوار خونمون رو خط خطی کنیم البته خونه صاحب خونمون رو . اونم که سر همین موضوع همیشه قاطی می کردو جلو بابا ننه مون فحش و بد و بیراه رو می کشید بجونمون سر همین کارمون کلی کتک خوردیم تو نمیری . ما که آدم نشدیم ... اما همون کتک خوردنها و فحش شنیدن ها آخرش کار خودشون و کردن و ما شدیم واسه خودمون یه پا حیسنعلی نقاش . مرد با تعجب پرسید : پس اسمت حسینعلی ؟ پسر بلافاصله گفت : حسینعلی سیگار فروش دانشجوی نقاشی !!!! مرد متعجب تر از دانشجو بودن جوونک و حیرون از اوضاع و احوالش . قدری او را برانداز کرد خواست حرفی بزند یا شاید هم می خواست سوالی بپرسد که پسر مهلتش نداد و گفت : بابام معتاد بود ، خدا بیامرزدش ، ( و به کنایه گفت ) البته اگه جائی واسه آمرزش گذاشته باشه !!! با درس و مشق از اولش مخالف بود ، اصلا ً با هرچی علم و دانش و از اینجور مزخرفات بد بود ، پنهونی از بابامون چند کلاسی درس خونده بودیم که از خماری و بدحالی یه گوشه توی این شهر دراندشت نمی دونم کجاش ، افتاد و مرد . بعد از اون مادرم هزار جور بدبختی کشید تا من درس بخونم و مثل بابام نشم . منم به هر زور و ضربی بود . به زور چاقو و چرب و چیلی کردن سبیل معلم و مدیر و حتی سرایدار ، شبونه دیپلمه رو گرفتم و زدم واسه دانشگاه . نمی دونم چی جوری شد ؟ لابد کامپیوتر مامپیوترشون اشکال داشت که ما رو قبول کردن . خلاصه بدون کلاس کنکور و از اینجور جنگولک بازیها شدیم دانشجو ... ولی بعد از اینکه دانشجو شدیم تازه فهمیدیم که چه غلطی کردیم . آخه یکی نبود بگه تو رو چه به دانشگاه ... تو که نمیتونی تنبونت رو بالا بکشی... تو که زیر خرج چهار تا خواهر قد و نیم قدت زائیدی . آبت نبود نونت نبود دانشگاه رفتنت چی بود ؟ ولی ما خر شدیم و رفتیم ... حالا هم که در خدمت شما هستیم با اجازه شما چهار سال دانشجوئیمون شده شش سال و باقیش مونده باخدا . شیش سر عائلمون شدن پنج سر و همه همونطور موندن گدا . مرد که از شنیدن این همه ماجرای جور واجور و عجیب غریب گیج شده بود به عکس توی دست پسر اشاره ای کرد و گفت :  کیه ؟ آشناست ؟ نکنه نامزدی چیزیه ؟ ها ؟؟؟ پسر پوزخندی زد و گفت : نه بابا ما و این حرفا . ما تو هفت آسمون یه فیتیله سوخته هم نداریم . کی خر می شه زن ما بشه ؟ یه بار هم که ما خودمون خر شدیم و عاشق یه دختر شدیم . واسه هفت پشتمون بسه . با فضاحتی از خونشون انداختنمون بیرون که بیا و سیاحت کن ... ( به عکس اشاره می کند و ادامه می دهد ) اسمش نمی دونم چیه ولی از اون خر پولاس . اما اسم دوست پسر خر پول تر از خودش کامبیزه . نمی دونی روزی که اومده بود سفارش بده این عکس رو براش بکشم چه فیس و افاده ای داشت ( ادای دختره را در می آورد ) آقا کمی خوشگلتر بکشش ، آخه می خوام یادگاری بدمش به کامی جوونم . ( رو به مرد می کند و می گوید ) فکر می کنی این کامی کیه ؟ اونروز که اومده بود دنبال دختره دیدمش ، یه لات آسمون جلی که اگه به من بود و نمی شناختمش کاه هم بارش نمی کردم . دختره بدبخت عشق کورش کرده بود . تا پسره رو دید داد زد کامی جوووووون . مثل بچه ای که بره بغل ننه اش پرید تو بغل کامی جوون ... فردا میاد عکسشو بگیره بده به کامی جوونش  .... آره داداش بی پولی و نداری لقمه ما رو قسمت یه عوضی تر از خودمن کرد ... ولی پولدار .... ( بدون توجه به مرد که در کنارش ایستاده ، در خود فرو می رود و با خودش نجوا کنان ادامه می دهد ) روزی که فهمیدم ، دیگه دیر شده بود . عروسی شون بود . دیوونه شده بودم . فرداش رفتم خونش ، خونه نبود که !!! یه دنیا بود لامسب از بس بزرگ بود . واسه اینکه گم نشم روی درختاش علامت می زدم ، که راه برگشت رو گم نکنم ، مسخره نیست ؟؟؟ تنهای تنها ، با اون شکم گندش نشسته بود وسط یه اتاق که اندازه تمام دنیای ما بزرگ بود . همیشه از دیدن اون کله تاسش حالم بهم میخورد . یه سفره جلوش پهن بود به چه بزرگی ، (با حرص و عصبانیت ادامه می دهد ) هرچی  خوردنی و نوشیدنی که فکرش رو بکنی توش پیدا می شد . تریاک و منقل و وافورش هم براه بود ( حسینعلی دیگر از عصبانیت صورتش سرخ شده بود ، رگ گردش بیرون زده بود و داشت با غیض حرفش را ادامه می داد ) از پشت بهش نزدیک شدم . نمی خواستم نامردی کنم و از پشت بزنمش ، صداش کردم تا برگرده ، ولی اونقدر مست و پاتیل بود که حال نداشت اون هیکل چاق و گندش رو تکون بده . منهم گفتم به جهنم خودش اینطور می خواد . با چاقوئی که دستم بود شروع کردم به زدنش . ده تا ، بیست تا ، نمی دونم شاید هم صد تا چاقو بهش زدم . لت و پار شده بود . مثل یک لاشه افتاده بود یه گوشه و داشت تو خون کثیف خودش دست و پا می زد . حال خودم رو نمی دونستم . اون داشت جون میداد و من نشسته بودم سر خوان پرنعمتش و چشم دوخته بودم به اونهمه خوراکی . اول یه شکم سیر از اون اطعمه و اشربه الهی نوش جوون کردم  بعد نشستم پای منقل و یه بس از اون تریاکای دبش سلطانیش زدم . بدبخت پدرم یه عمر دلش خوش بود که تریاک می کشه . نبود که ببینه تریاک به چی میگن . نبود که بفهمه اونهائی که اون بدبخت یه عمر دود می کرده پشکل بوده نه تریاک . وقتی که حسابی توپ توپ شدم . جنازه نحسش رو توی همون خونه دراندردشت ول کردم و زدم بیرون ....

حرفهای پسر که به اینجا رسید کمی آروم شد . نفس عمیقی کشید و رو کرد به مرد و گفت : حالا هم که اومدی از همون اول فهمیدم ماموری ، خیلی دلم می خواست واسه یکی حرف بزنم . حالا هم که حرفهام رو زدم خیلی راحت شدم . یه طوری شدم که سالها آرزو می کردم این طوری باشم .

و پسر ساکت می شود ... مرد در فکر است .... پسر در فکر است .... چند دقیقه به همین شکل می گذرد . مرد رو می کند به پسر و با اشاره به ساعتش می گوید : فکر می کنی الآن کله پزا باز شدن ؟ پسر لبخندی می زند . مرد ادامه می دهد : اول یه دست کله پاچه مشت می زنیم بعد با هم می ریم کلانتری ، چطوره ؟ پسر در تائید او لبخندی می زند و می گوید : از این بهتر نمیشه !!!!!


 
 
یک لحظه
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۱
 

   الآن دو روزه که منتظر اومدنش ، دو روز کامل تمام زندگیش درون اتاقک اتومبیلش سپری شده و فقط برای رفع حاجت آنهم نه با آرامش و با خیال راحت بلکه ... تمام بدنش درد می کرد زانوها ، بازوها ، کتف ، گردن و خلاصه هر جای بدنش که عضله یا مفصلی داشت ، بعد از دو روز یکجا نشستن و بی تحرکی بشدت متورم و ملتهب شده بود ، دوست داشت با خیال راحت دو ، سه ساعت توی یک حمام سونا دراز بکشد و یک ماساژور حرفه ای از اونهائی که همه مفصلها و عضله ها را یک به یک با مهارت و حوصله ماساژ می دهند از فرق سر تا نوک پایش را حسابی ورز بدهد و خستگی این دو روز را که نه ، خستگی تمام زندگیش را از تن و روحش خارج کند . در همین افکار بود که با صدای بوق ماشینی که از کنارش می گذشت به خود آمد پوزخندی زد و مثل گربه ها تمام بدنش را کش و قوسی داد مثال زدنی . چشمانش از بی خوابی وخستگی گود افتاده بودند ، زیر پایش دور تا دور صندلی راننده ، کمک راننده و حتی صندلیهای عقب پر بود از لیوان یکبار مصرف شکسته ، پاکت خالی چیپس و پفک ، بیسکوئیت ، ظرف خالی نوشابه خانواده و از همه بدتر پوست تخمه کدو و ژاپنی که در اولین لحظه لاابالی گری صاحب ماشین را به بینده القاء می کرد .

از سر خستگی خواست بدنش را یکبار دیگر کش و قوسی بدهد شاید کمی هم از درد مفاصل خلاص شود که ناگهان توقف خودروای مشکی در مقابل منزل مورد نظر توجه اش را جلب کرد ، بسرعت خود را جمع و جور کرد ، دستپاچه شده بود باید از تمام ماجرا عکس می گرفت ، چون نمی خواست هیچ موردی را از دست ندهد ، همانطور که چشم به خودروی مشکی دوخته بود دستش را بدنبال دوربین روی صندلی کمک راننده کشید ، دوربین نبود ، در همان حال درب داشبورد را باز کرد با دست داخلش را کاوش کرد ، یکی دو تا نوار کاست در اثر حرکت سریع و نامنظم دستش از داخل داشبورد افتاد و به زیر صندلی رفتند ، کم کم داشت زمان را از دست می داد ، درب سمت راننده خودروی مشکی باز شد و مردی با کاپشن چرم مشکی و عینک دودی از ماشین پیاده شد ، اما او هنوز دوربین را پیدا نکرده بود ، به خودش ناسزا می گفت و اینکه چرا بعد از دو روز معطلی حالا که اتفاقی در شرف وقوع است ... ناگهان یادش آمد دوربین را دیشب زیر صندلی خودش گذاشته بود ، در چشم بهم زدنی دست برد زیر صندلی همین که حجم دوربین را در دستش احساس کرد ، برقی از شادی ، نوری از امید به موفقیت ، نیشخندی از سر شیطنت ، و اخمی از سر خشم همه یکجا به سراغش آمد . بسرعت دوربین را بالا آورد ، او مدام خودروی مشکی و مردی که از آن پیاده شده بود را زیر نظر داشت و مطمئن بود هیچ اتفاقی رخ نداده که مهم باشد و او آنرا از دست داده باشد ، پس بلافاصله شروع کرد به عکس برداری . با هر حرکت مرد او یک عکس میگرفت و از همان دریچه دوربین تمام زوایای پنهان و آشکار خیابان ، اتومبیل مشکی که هنوز نمی دانست داخلش چند نفر دیگر حضور دارند ، خانه مورد نظرش و حتی هر خانه ای که در قاب نگاهش قرار میگرفت را موشکافانه کنترل می کرد . مرد سیاه پوش به سمت درب خانه مورد نظر او رفت زنگ را به صدا درآورد یک قدم به عقب آمد سرش را بلند کرد در میان پنجره ها بدنبال حرکتی در پرده ها یا باز شدن پنجره ای بود . گویا از اف اف صدائی آمد چون آنمرد سریع به کنار زنگ خانه رفت و با احتیاط مشغول حرف زدن با اف اف شد . لحظه ای بعد درب باز شد و مرد سیاهپوش وارد ساختمان شد . این آخرین تصویری بود که او از آن مرد توانست ثبت کند .

با اینکه فقط چند لحظه آنهم از دریچه دوربین آن مرد را دیده بود اما به راحتی می توانست از پس آن چهره متلاشی شده در اثر اصابت گلوله او را شناسائی کند . متاسف بود که چرا بدون هماهنگی با او برای رسیدگی به یک گزارش تلفنی ناشناس آنهم در محله ای که می دانستند و احتمال می دادند در همان خانه مورد نظر قاتل بی سایه مخفی شده باشد یک مامور تازه کار را اعزام کرده بودند .

دوباره بازگشته بودند به نقطه اول یک جنازه دیگر و البته این بار جنازه یک پلیس و ... دلش بحال خودش می سوخت که دو روز تمام داخل اتاقک ماشینش کمین کرده بود و تمام آن سختی ها ، بی خوابی ها و دردهای مفصلی و عضلانی و هزار چیز دیگر ، و حالا همه چیز به سادگی و با یک اشتباه بچه گانه از بین رفته بود و او می بایست دوباره تمام شهر را کنترل کند ، تمام تلفنهای عمومی و خصوصی را شنود کند و همه ... تا شاید قاتل بی سایه یک بار دیگر ردی از خود بجا بگذارد و او ...


 
 
تکیه عزاداری
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٩
 

   برای چندمین بار پهلو به پهلو شد تا شاید خوابش ببرد . از سر کلافگی و بی حوصلگی بلند شد و توی رختخواب نشست . دور و برش رو نگاهی انداخت . برادرش حمید ، و پسر عموش محسن که اون شب خونه اونها مونده بود چنان راحت و آسوده خوابیده بودن که انگار سالهای ساله خوابن . بی حرکت . بی صدا . لااقل توی اون لحظه . آخه حمید خیلی بدخواب ... گاهی توی خواب اینقدر غلت میزنه و جابجا میشه که از اتاق هم میره بیرون . حامد خیلی با احتیاط و آروم از جاش بلند شد . بطرف در رفت  . خواست دستگیره در رو بگیره و در رو باز کنه . نگاهش به حمید افتاد که پتو رو از روی خودش کنار زده بود . برگشت و آروم پتو رو کشید روش . بالشش رو هم مرتب کرد پتوئی رو هم که روی خودش بود برداشت و دوباره بطرف در رفت . با دقت از راهرو گذشت . کاپشنش رو از روی رخت آویز برداشت و درب خروجی رو باز کرد . وارد حیاط که شد از شدت سوز سرما ناخواسته کز کرد . صدای چک چک شیر آب داخل حیاط که توی حوض میچکید . هر از گاهی سکوت رو می شکست . بطرف شیر آب رفت آروم پتو رو گوشه حوض روی پاشوئی گذاشت . دست برد طرف شیر آب و سعی کرد اون رو سفت کنه تا دیگه چکه نکنه یکدفعه یادش افتاد که شیر هرز شده . تا اومد بیخیال سفت کردن شیر آب بشه . پیچ هرز شیر در رفت و آب با شدت باز شد و با سر صدای خیلی زیاد ریخت توی حوض آب ... دستپاچه شده بود . با غرولند زیر لب با خودش گفت : اومدیم ابروش رو درست کنیم زدیم چشمش رو هم کور کردیم . هول هولکی شیر آب رو سفت کرد . مواظب بود سر شیر رو بیشتر از حد نچرخونه که یک هو دوباره پیچ هرز شیر رد کرد و آب با شدت باز شد و با سر و صدای زیاد ریخت توی حوض . دمپائی و شلوارش حسابی خیس شده بود و دستش از سرما کرخت ، مونده بود با این کاری که داده دست خودش چه بکنه . سریع شیر و سفت کرد . همینکه آب از شدت افتاد دستش رو از روی شیر برداشت . نفس عمیقی کشید و با دقت و کم کم شروع کرد به پیچوندن شیر آب ... نمی خواست برای بار سوم اون سر و صدا رو راه بندازه ، هرچند بعید می دونست تا حالا حداقل باباش رو با این همه سر و صدا بیدار نکرده باشه . حالا دیگه آب داشت مثل دفعه اول با همون مقدار چک چک از شیر میچکید . سرش رو رو به آسمون کرد . دستهاش رو که از سرما کرخت شده بود بالا آورد با حالتی التماس گونه از خدا خواست کمکش کنه تا این نونی رو که خودش توی دامنش گذاشته برداره . سرش رو پائین آورد ... به شیر آب نگاهی انداخت ، دستهاش رو به هم مالید ، و آروم شروع کرد به چرخوندن سرشیر ، یک میلیمتر چرخوند دست نگه داشت ، دستاش رو دوباره به هم مالید ، نفس دیگه ای کشید و دوباره شیر رو توی دست گرفت ، باز هم فقط یک میلیمتر چرخوند . چک چک آب قطع شد . ذوق کرد . پیروزمندانه سرش رو به آسمون کرد و زیر لب گفت : ایول ... دمت گرم حال دادی . دیگه دستهاش بیحس شده بودن . خودش رو توی کاپشنش جمع کرد و بسرعت از حیاط عبور کرد . وارد کوچه شد . کوچه تاریک بود و خلوت . اما به راحتی میشد گوشه خرابه ای که وسط کوچه بود تکیه ای رو که اونروز از صبح تا شب برای برپا کردنش سه چهار نفری زحمت کشیده بودند رو دید . لبخندی روی لبش نقش بست . وارد خرابه شد . دوری اطراف تکیه زد و پایه ها رو بررسی کرد . محکم بودند . چادر برزنت رو کنترل کرد . وقتی از سالم بودنش اطمینان پیدا کرد با خیال راحت در تکیه رو کنار زد و رفت داخل هیئت . توی تکیه هوا خیلی گرمتر از بیرون بود . لامپی که از سقف آویزون کرده بودن رو پیچوند تا لامپ روشن بشه . هنوز دستاش بیحس بودن . همینطور که دستهاش رو به هم میمالید یه گوشه تکیه نشست و پتو رو دور خودش پیچوند . همینطور که داشت به کتیبه ها و پرچمهای سیاه و سبز نصب شده روی در و دیوار تکیه نگاه میکرد . اشک گوشه چشمش جمع شد . با یک پلک بهم زدن اشک روی صورتش جاری شد . حال عجیبی داشت . از ظهر ... همون موقع که محمد پسر شیلا خانم اومد تو کارهای تکیه بهشون کمک کنه و همراه خودش موبایل پدرش رو هم آورده بود تا چند تا نوحه بذاره گوش کنن . حالش دگرگون شده بود . وقتی توی یکی از مداحی هائی که محمد براشون پخش کرد ماجرای اون صاحب دل رو شنید که موقع سیاه پوش کردن تکیه عزاداری می بینه و می شنوه که از در و دیوار تکیه ، پرچم و علم و کتل ندای غریب مادر به گوش می رسه . حالش دگرگون شده بود . همینطور که داشت یه کتیبه ها و پرچمها نگاه میکرد . گوشش رو تیز کرد که شاید اون هم صدائی ، ناله ای چیزی رو بشنوه . اما جز صدای باد و صدای تکون خوردن چادر برزنتی و نایلونی که روی چادر کشیده شده بود . چیزی نشنید . بغض کرده بود . با خودش میگفت : نکنه ما دلمون پاک نیست . نکنه توی کارهامون ریا وجود داره . خوب امام حسین ... هر چی که توی فکر و دل آدمها باشه رو میفهمه . خوب و درست هم میفهمه . نمیشه برای اون ... یا برای خدا نقش بازی کرد . شاید چون من تکیه رو امسال آوردم نزدیک خونمون و نذاشتم جواد تپل و دار و دسته اش بیان توی کارهای تکیه کمک کنن . شاید چون به محسن گفتم توی کوچه ما زندگی نمیکنن و نمی تونه توی کارهای هیئت دخالت کنه .... امام حسین از من و کارهای من ناراحت شده و دیگه به ما بعنوان عزادار واقعی خودش نگاه نمی کنه . بقول مداح ها ... به ما نظر نداره . با این فکر ها بود که بغضش ترکید . زد زیر گریه ... لا به لای هق هق گریه هاش ... شروع کرد با امام صحبت کرد : یا امام حسین . به خودت قسم . به جون علی اصغرت قسم . من نمی خواستم رئیس بازی دربیارم . آقا جان من کی باشم که بخوام کسی رو از تکیه و هیئت عزاداری تو بیرون کنم . بچگی کردم . بخدا قسم من عاشق شما و خانواده شما هستم . من میمیرم برای حضرت عباس . یا امام حسین . تو رو به جان حضرت زینب قسم ، کمکم کن ... من میخوام برای خوشحالی و رضایت خدا عزاداری شما رو بر پا کنم .... گریه می کرد و زیر لب از امام حسین می خواست که اون رو بخاطر خودخواهی و اشتباهش ببخشه . و به اون بعنوان یه عزادار واقعی نگاه کنه . از شدت گریه و خستگی نفهمید چطور خوابش برد . با صدای اذان یهو از خواب بیدار شد . انگار یادش رفته بود که اومده توی هیئت و همونجا خوابش برده . گیج و منگ بود . دور و بر خودش رو برانداز کرد . یکی دو دقیقه بعد یادش اومد . چی شده بود و چرا اومده بود توی هیئت . بلند شد پتو رو دور خودش پچید . از در تکیه بیرون اومد . داشت کفشهاش رو پاش می کرد که با صدای یه رهگذر از جا پرید ... سلام ... کم مونده بود قبض روح بشه . دو قدم به عقب رفت . بریده بریده پپرسید : شما کی هستید ؟

رهگذر گفت : یه رهگذر . داشتم از اینجا رد میشدم . دیدم از تکیه اومدی بیرون تعجب کردم . چطور اینجا خوابیدی ؟؟؟ هوا خیلی سرده . توی دلش گفت : آخه آدم حسابی ... این وقت صبح ... توی هوا تاریک یهوئی می پری وسط کوچه و سلام میکنی که چی بشه ؟

از روی ناراحتی و درحالیکه هنوز از ترس صداش میلرزید جواب داد : همینجوری . اومدم به تکیه سر بزنم . نفهمیدم چی شد که خوابم برد . رهگذر لبخندی زد و گفت : تکیه خوبی زدی . حتما ً امسال عزاداری خوبی هم برپا می کنید . چند قدمی رفت . حامد با سر حرفش را تائید کرد . رهگذر زیر نور تیر چراغ برق بود که ایستاد . برگشت و گفت : به همه دوستات اجازه بده بیان توی عزاداری شرکت کنن . بخصوص جواد تپل ... اون دل پاکی داره . حامد مثل آدمهای برق گرفته . گیج و منگ ... فقط نگاه کرد . انگار مغزش هنگ کرده باشه . دهنش از تعجب باز مونده بود . این کی بود ؟ موضوع من و جواد رو از کجا می دونست ؟ یک آن به خودش آمد . پتو رو از دستش انداخت ، بسرعت از خرابه خارج شد ، وارد کوچه شد . زیر نور همون تیر چراغ برق ... هر چی نگاه کرد ، کسی رو توی کوچه ندید . فکر کرد شاید مدت زیادی رو توی فکر بوده و اون رهگذر از کوچه خارج شده . شروع کرد به دویدن . توی سکوت صدای کشیده شدن دمپائیش روی آسفالت می پیچید توی کوچه . همینطور که می دوید به خودش گفت : خاک بر سرم نکنه این رهگذر ... از فکری که به سرش وارد شده بود تمام بدنش  لرزید . نفسش بند اومد . اشک توی چشمهاش جمع شد . بادی که به صورتش میخورد اشکهاش رو روی گونه هاش پخش کرد . بغضش ترکید . زد زیر گریه . یکدفعه به سرعتش اضافه کرد . انگار داشت روی هوا می دوید . دمپائی هاش از پاهاش دراومدن . بدون توجه به سرما می دوید . اصلا ً سرما رو حس نمیکرد . رسید به سر کوچه ... رفت وسط خیابون ... چپ و راست رو نگاه کرد . بالا و پائین کوچه و خیابون رو نگاه کرد . هیچ اثری از هیچ کس نبود . انگار تمام توانش رو ازش گرفته باشن . بی اختیار وسط خیابون نشست روی زمین . آروم و بیصدا گریه می کرد ، اشک میریخت و میزد توی سرش .


 
 
لیلیوم
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٠
 

   نشسته بود روی تخت و به قاب عکسی که رو به دیوار گذاشته بود نگاه می کرد . لب می گزید و با افسوس آه می کشید . دوستانش بیرون از اتاق در تب و تاب بودن . مریم داد می زد : خوب حالا عروس نشده . چه کلاسی میذاره . از صبح رفته اون تو غمبرک زده . انگار نه انگار ما داریم واسه خاطر اون بالا و پائین می پریم . شیلا می گفت : خوبه دیگه ... کاش یکی هم واسه ما تب میکرد . خدا بده شانس بیست نفر دارن واسه خانم میمیرن اون عین خیالش هم نیست . ریحانه یه چیز دیگه می گفت و افسانه هم یه چیز . لا به لای همه اینها هم خانم مدیر غر غر کنان میگفت : خوبه اینقدر نق نزنین کارتون رو بکنین ... اون بنده خدا واسه همه شما توی روز تولدتون سنگ تموم میذاشت . حالا شما باید براش جبران کنید . زهره بلافاصله جواب داد : ولی خانم میران اون موقع ما خودمون هم کمک می کردیم . ناز و عشوه هم در نمیاوردیم که . یک دفعه در باز شد و فتانه سرش رو از لای در اورد داخل و تا کمر خم شد و گفت : بهتره بگی ناز و کرشمه رو واسه شوهر جونش خرج کنه نه ما ... و با خنده ای بلند در رو محکم بست و رفت . در جواب همه این گوشه کنایه ها فقط یه پوزخند سرد بود که رو لبهای به دندان گرفته شده لیلیوم نقش می بست .

با خودش می گفت اینها چی رو می خوان عوض کنن . مثلا ً توی روز تولدم چه چیزی می خوان بهم کادو بدن ؟ آیا فکر می کنن اعتمادی که در وجودم جونه زده بود و می خواست به بار بنشینه و شکوفه بده اما به باد خزان بی وفائی ریشه اش رو سرمای ترس و دلهره سوزوند و شاخ و برگش رو چشم انتظاری خشک کرد رو می تونن دوباره بهم برگردونن . نه ، نه ، از اون زمان به بعد دیگه اعتماد ، اطمینان در وجود من مرد . دیگه کلمه عشق و وفا برام بی معنی شده . لااقل تا زمانی که نتونم جوابی برای این اتفاق پیدا کنم . اصلا ً چرا من باید براش جواب پیدا کنم . چرا اون خودش نمی آد . راست و حسینی چشم تو چشمم بدوزه و بگه چرا ؟ چرا اومد ؟ چرا رفت ؟ چرا دیگه نیومد ؟

دو سال بود که این افکار توی سرش میچرخیدند بدون اینکه جوابی براشون پیدا کنه باهاشون می جنگید . از زمانی که خودش رو شناخت توی پرورشگاه بود . یه دختربچه سر راهی ... نمی دونست پدر و مادرش کی هستن ؟ کجا هستن ؟ چرا اون رو از خودشون جدا کردن ؟ خیلی سعی می کرد ، اما  اصلا ً چیزی به معنی محبت به پدر و مادر توی وجودش سراغ نداشت . چون اصلا ً اونها رو ندیده بود . درکی از محبت پدر و مادر نداشت . درکی از محبت به پدر و مادر نداشت . واسه همین هر وقت کسی میومد توی پروشگاه و لا به لای بچه ها قدم میزد تا یکی از بچه های رو برای فرزندخواندگی انتخاب کنه اون بلافاصله خودش رو از جمع بچه ها دور میکرد . میرفت یه گوشه ای خودش رو قایم میکرد . خیلی از دوستاش الناز ، شراره ، منیر ، فرنگیس ، حتی دختر شیطونی مثل شیلا یا اون یکی دست و پا چلفتیه عاطفه ... همه توی همین اومدن ها و گشتن ها به قول مدیر پرورشگاه پسندیده شدند و صاحب یه خونواده شدن . یه روز که یکی از بچه ها ازش پرسیده بود چرا موقعی که کسی میاد بین بچه و می خواد اونها رو ببین اون خودش رو مخفی می کنه ؟ جواب داد : آخه من اینجا رو خیلی دوست دارم . نمی خوام از اینجا برم . می خوام اینجا بمونم و وقتی بزرگ شدم بشم عین یه مادر برای بچه های اینجا.

 اما ... اون سال لیلیوم داشت وارد 13 سالگیش میشد . یعنی چند روز مونده بود به جشن تولدش . آخه رسم پرورشگاه اینه که توی سالگرد تولد هر کدوم از بچه ها همه بچه های پرورشگاه دست به دست هم میدن و یکی از بزرگترین اتاقها که از قضا کنار اتاق لیلیوم هستش رو برای مهمونی جشن تولد تزئین میکنن . اون روزها لیلیوم به شدت از نزدیک شدن روز تولدش خوشحال بود و مدام به بچه ها یادآوری میکرد برای روز جشن چه کارهائی رو باید انجام بدن . اتاق رو چطوری تزئین کنن ، کادوها رو کجا بچینن ، چه شربتی درست کنن ، کیک رو کی بیارن داخل ، چه شعری بخونن و خلاصه همه و همه چی رو برنامه ریزی میکرد . درست همونطور که برای مراسم تولد همه بچه ها انجام میداد . آخه اون خیلی از اینجور کارها خوشش میومد . با همه گرم و صمیمی بود . با همه مهربون بود . از حال و روز همه خبر داشت . درد دل ها و غم و غصه های همه دختر ها رو می دونست . واسه همین هم اینقدر دلمشغول کارهای خودش بود که متوجه نشد که یه مدته از طرف یه خانم زیر نظر گرفته شده . آره  اون خانم که اسمش خانم سماواتی بود اومده بود که یکی از بچه ها رو به اسم مهناز به فرزندخواندگی بگیره اما درست روزی که قرار بود با اون دختر مواجه بشه . چشمش به یه دختر زیبا ، باوقار ، مودب ، شاد و با نشاط افتاد . در یک لحظه به شدت مهر دختر به دل خانم سماواتی افتاد . و این باعث شد که اون خانم نظرش رو درباره دختری که دیده بود به خانم میران مدیر پرورشگاه بگه . در همون ابتدای کار ، مدیر پرورشگاه از برقراری ارتباط بین خانم سماواتی و لیلیوم امتناع کرده بود ، چون روحیات لیلیوم رو می دونست ، می دونست که لیلیوم از پذیرفته شدن توسط یک خانواده ، حالا از هر نوعش که باشه بشدت دوری می کنه و خوشش نمیآد که از پرورشگاه خارج بشه . ولی با اصرار زیاد خانم سماواتی،  مدیر مجاب شد که جلسه مواجه رو روز جشن تولدش انجام بده . توی اون سه روز اون خانم هر روز ساعتها میومد کنار یه پنجر و رفت و آمد لیلیوم رو تماشا می کرد و لذت می برد .

روز جشن تولد لیلیوم رسید . همه بچه ها توی بزرگترین اتاق پرورشگاه که به کمک همدیگه و البته با برنامه ریزی دقیق لیلیوم تزئین شده بود جمع شده بودند و شعرهای شاد می خوندن و ای همچین یه کمری هم قر میدادن ، که خانم مدیر به همراه مهمان ناخوانده ای وارد جشن بچه ها شد . دخترها که خودشون رو به مناسبت جشن تولد کمی تا قسمتی بزک کرده بودند ، موئی بافته بودن ، رنگ و لعابی به صورتشون داده بودن و لباسهای کمی آنچنانی پوشیده بودند . شصت شون خبر داره شد که قضیه انتخاب یه دختر برای یه خونواده است و چی از این بهتر . از همیشه خوشگل تر و تو دل برو تر نیستن ؟؟ که هستن . پس همه ریختن دور خانم مدیر و مهمان ناخوانده که مثلا ً خودی نشون بدن . بجز یکی . لیلیوم . با ورود خانم سماواتی لیلیوم طبق عادت همیشگی رفت و یه گوشه ای خودش رو با کادوها و تزئینات اتاق مشغول کرد و اصلا ً انگار نه انگار که کسی به جمعشون اضافه شده . هنوز یک دقیقه از ورود خانم مدیر نگذشته بود که خانم سماواتی با اشاره دست از بچه ها خواست ساکت بشن . با این سکوت ، در دل لیلیوم آشوبی بپا شد . نفسش به شماره افتاد ، دهانش خشک شد . به خودش میگفت : این خانم مدیر هم چه کارها می کنه . بازار برده فروشها هم بود احترام جشن تولد آدم رو نگه می داشتن . یه کاره وارداشته این زنه رو آورده وسط جشن تولد که چی !!! غرق افکار اعتراض آمیزش بود که اسم خودش رو شنید . لیلیوم ... لیلیوم خانم ... صدا آشنا نبود . تمام صدا ها رو می شناخت صدای مدیر ، مربی ها ، بچه ها ، اما این صدا صدای هیچکدام از اونها نبود . یقین داشت این صدا متعلق به همون خانم است که همراه خانم میران وارد شد . لیلیوم ... لیلیوم خانم . آرام ، اما با خشمی که سعی داشت آنرا در درونش نگه دارد . برگشت . برای اولین بار خانم سماواتی را دید ... لیلیوم خانم تولدت مبارک ... یک دفعه هلهله و شادی بچه ها که گوئی منتظر یک اشاره بودند مثل بمب ترکید . جرقه عشق ، آتش به خرمن وجود لیلیوم زد . گوئی دست تقدیر داشت کار را درست می کرد . لیلیوم فراری از خانواده ها حالا به یک نگاه در دام عشق و علاقه خانم سماواتی افتاده بود . آنروز شاد ترین ، به یادماندنی ترین و قشنگ ترین جشن تولد لیلیوم لقب گرفت . وقتی شب قبل از خواب در دفترچه خاطراتش نوشت : روز آشنائی من با فرشته ای رویائی روز تولدم ... شاد ترین ، به یادماندنی ترین و قشنگ ترین جشن تولدم ...

لیلیوم بر خلاف انتظار همه ... به سرعت با رویا ( همون خانم سماواتی ) چنان صمیمی و عیاق شد که انگار این دو سالهای ساله که همدیگر رو می شناسند . رویا زنی جذاب ، زیبا ، خوش برخورد ، خوش صحبت ، شاد و سرزنده بود ... روزها گاهی از صبح تا شب با هم بودند . صبحانه رو با هم می خوردند . رویا در انجام تکالیف درسی لیلیوم به اون کمک میکرد . با هم اتاق لیلیوم را مرتب میکردند . ناهار را با هم توی محوطه پرورشگاه می خوردند ، با هم به تماشای برنامه تلوزیون می نشستند . رویا تمام برنامه های کاریش رو با لیلیوم در میون میذاشت . کوچکترین تغییر برنامه رو تلفنی یا با پیلامک به لیلیوم خبر می داد . اگه یکی دو روز در هفته رویا برایش کاری پیش میومد و نمی تونست بیاد پرورشگاه ، بلافاصله به لیلیوم تلفن میکرد . میگفت چه کاری براش پیش اومده و چرا نمی تونه بیاد . و نیم ساعت پشت تلفن قربان صدقه هم میرفتن . لیلیوم هم آخر شب تمام اتفاقات پرورشگاه رو مو به مو تلفنی برای رویا تعریف می کرد . فردای اون روز هم تا رویا به پرورشگاه بیاد لیلیوم یه لنگه پا ... دم در ورودی منتظر و چشم براه می موند . شوق دیدار چنان در وجودش اوج می گرفت که به محض دیدن رویا گریه کنان خودش را در آغوش رویا می انداخت و های های گریه می کرد . عشق و علاقه ای که این دو به هم پیدا کرده بودند زبان زد کارکنان پرورشگاه و دخترها شده بود . همه به این عشق پاک و محکم غبطه می خوردند . اونها چنان با هم یکی شده بودند که هیچ کس باورش نمیشد این دو ، مادر و دختر نیستند . کسی نمی توانست تصور کند این همان لیلیوم گریز پاست .

تا اینکه روز موعود فرا رسید . خانم میران مدیر پرورشگاه از لیلیوم خواسته بود تا به دفتر او برود . لیلیوم توی راهرو منتظر بود تا به او اجازه ورود بدهند . یکی از مربی ها از دفتر مدیر خارج شد و به لیلیوم گفت : منتظر باش تا رویا بیاید مدیر با هر دوی شما کار دارد . دلشوره به دلش افتاد . بی تاب بود . رویا آنروز زنگ زده بود که چون باید برود بانک دو ساعت دیر تر می آید . لیلیوم از پنجره راهرو ، حیاط پرورشگاه را نگاه میکرد تا رویا بیاد . ده دقیقه بعد . رویا وارد حیاط شد . لیلیوم سر از پا نمی شناخت . با عجله . به طرف حیاط دوید . پله ها را دو تا یکی می پرید و از شوق دیدار . اشک در چشمانش حلقه زده بود . رویا هم با دیدن لیلیوم خوشحال به سمت او دوید و هر دو همدیگر را محکم به آغوش کشیدند . بعد از چند لحظه رویا و لیلیوم با هم وارد دفتر مدیر شدند . مدیر با لبخند از آنها پذیرائی کرد . و شروع به صحبت کرد : ببینید خانم سماواتی ... پرونده درخواست فرزندخواندگی شما در مورد لیلیوم توی این مدت سه چهار ماه گذشته مراحل قانونی خودش رو طی کرده و دیگه هیچ مشکلی وجود نداره . توی این مدت من شما و لیلیوم رو زیر نظر داشتم . لیلیوم یکی از بهترین بچه های این پرورشگاه بود . مودب ، مهربان ، خونگرم ، شاد و با نشاط ، اما از زمانی که با شما آشنا شده ، به این خصوصیاتش عاشق بودن و پر شور و حرارت بودن هم اضافه شده . روحیه اون صد چندان شده و ما از این بابت خیلی خیلی خوشحالیم . ارتباط شما دو نفر برای ما در طول سابقه خدمتمون بی نظیر بوده . ما تا بحال هیچ دختری رو ندیدیم که تا این حد وابسته به مادر خوانده اش بشه . و هیچ مادر خوانده ای رو تا این حد ، دلسوز و عاشق ندیده بودیم . برای همین مطمئنیم شما دو نفر می تونید دو نیمه گمشده هم دیگه باشید . و می خوام بگم می تونیم در اولین فرصت اگه هر دوی شما موافق باشین قرار تشکیل جلسه ثبت اسناد و تحویل لیلیوم به خانواده شما رو بذاریم . لیلیوم و رویا بدون اینکه به هم نگاه کنن . با هم و در یک آن جواب دادند ... عالیه ، ما موافقیم . و خانم مدیر از این همه تفاهم و یکدلی ، از خوشحالی به گریه افتاد . و ندید که لیلیوم و رویا چطور عاشقانه و از خوشحالی همدیگر رو درآغوش گرفتن و گریه می کنن .

سه روز بعد از اون ماجرا ، برای لیلیوم و رویا به سختی و کندی گذشت . رویا برای لیلیوم از برنامه هائی که توی ذهنش داشت می گفت . اینکه باهم یه سفر میرن به شمال کنار دریا ، توی جنگل . از لذت خوردن ماهی کبابی براش گفت ، دوچرخه سواری توی پارک چیتگر ، و اینکه هر هفته به سینما و تئاتر که عشق لیلیوم بود خواهند رفت . خرید های دو نفره و گردش لا به لای مغازه های پر زرق و برق شهر و خیلی چیز های دیگه . و لیلیوم هم از آرزو هاش گفت که حالا مطمئن بود در کنار رویا دست یافتن به اونها دیگه رویا نبود . سه روز به سختی و کندی گذشت . اما گذشت .

رویا به لیلیوم گفته بود روز شنبه ساعت نه میاد سراغش . گفت که از مدیر اجازه گرفته تا لیلیوم رو خودش از پرورشگاه به دفتر ثبت اسناد و محل تشکیل جلسه واگذاری برسونه . و مدیر هم قبول کرده . لیلیوم . اون روز تمام وسایلش رو جمع کرده بود . تمام وسایلی که به زحمت تونسته بود دو تا چمدان رو پر کنه . وسایلی که تمام دلخوشی های لیلیوم در اونها خلاصه میشد . و باز در مقابل درب ورودی پرورشگاه منتظر بود . از شدت گریه چشمهاش قرمز قرمز شده بود . خداحافظی با هر کدام از بچه ها . ده دقیقه و با بعضی هم یک ربع طول کشیده بود . زهره از همه بیشتر به لیلیوم وابسته بود . به اون آبجی لیلی می گفت . وقت خداحافظی دو بار لیلیوم رو توی بغلش گرفت یکبار دفعه اول که خداحافظی کرد که هفت دقیقه گریه کرد . یکبار هم موقعی که لیلیوم می خواست سوار ماشین بشه . ولی این بار فقط پنج دقیقه گریه کرد . رکورد گریه رو شاپرک با چهارده دقیقه شکست . دختری که به لیلیوم خیلی حسادت میکرد . اما از اینکه توی اون سالها نتونسته بود با لیلیوم دوست بشه خیلی متاسف بود و افسوس میخورد . تنها کسی که به لیلیوم به امید دیدار نگفت الهام بود . همون دختر عینکی که معتقد بود اگه چشم چپش سه دهم و چشم راستش سه و نیم دهم قوی تر بود حتما ً اون رو هم به فرزند خوندگی میگرفتن . الهام حدود نه دقیقه گریه کرد . و شش دقیقه از اون نه دقیقه رو التماس میکرد که لیلیوم براش دعا کنه یا چشم هاش خوب بشه یا یه خونواده اون رو هم قبول کنن . بقیه هم همینطور . مدیر رو نگو که آخر کلاس خداحافظی بود . شیک و آنکارد شده ... با یه لبخند قشنگ و یه دستمال کاغذی ، یه گوشه ایستاده بود و آرام آرام رفتن ، به قول خودش ، بهترین بچه پرورشگاه رو تماشا می کرد و اشک می ریخت . و البته رکوردی از مدت گریه اش جائی ثبت نشده ولی به گمونم می تونست جزء رکورد دارها باشه . بهر حال لیلیوم جلوی درب پرورشگاه با چشمهائی قرمز منتظر اومدن رویا بود . رویا اومد . و با دیدن وضع آشفته لیلیوم و بچه ها حدس زد توی یکی دو ساعت گذشته چه اتفاقاتی افتاده . اما لیلیوم با دیدن رویا همه چیز رو فراموش کرد .  به سرعت به آغوش رویا پرید و اون رو غرق در بوسه کرد . لحظه ای بعد لیلیوم سوار بر ماشین رویا از پرورشگاه ، جائی که آغاز همه چیز برای او بود ، دور شد . برای دوستانش دست تکان میداد و اشک می ریخت . و نمی دانست این اشک بخاطر شوق رفتن با رویا است یا غم دوری از دوستان و دلتنگی های بعد ...

رویا توی راه به لیلیوم گفت : می خوام ببرمت جائی که برای اولین بار به فکر اوردن یکی از بچه های پرورشگاه افتادم . میخوام زمانی که این ارزو به تحقق می پیونده . همونجا باشم . والبته در کنار تو . و با هم به پارکی که سر راهشون بود رفتن . مدتی توی پارک با هم قدم زدن . کنار دریاچه وسط پارک روی نیمکتی نشستند و از صدای فواره آب که در همهمه برگ درختهای کهنسال نوای خوشی رو درست کرده بود لذت بردن . صدای زنگ موبایل رویا اگر چه اون آرامش زیبا رو بر هم زد اما چندان برای لیلیوم مهم نبود . رویا از اون عذر خواهی کرد . می خواست موقع حرف زدن مزاحم آرامش و لذت لیلیوم نشه . بلند شد . چند متر آنطرفتر یکی دو دقیقه با کسی که اونطرف خط بود صحبت کرد . وقتی موبایل رو قطع کرد . و کنار لیلیوم برگشت رنگش پریده بود . می خواست غوغائی که اون مکالمه چند دقیقه ای در درونش بپا کرده بود رو از چشم لیلیوم پنهان کنه . دست پاچه شده بود . اضطراب به وضوح در صدایش موج می زد . لیلیوم به سرعت متوجه این تغییر شد . آخه اون دیگه مثل کف دستش تمام روحیات رویا رو می شناخت . فهمید چیزی شده . اما نفهمید چه چیزی شده . خواست بپرسه . رویا پیش دستی کرد و گفت : ببخشید عزیزم . اجازه می دی من چند دقیقه برم تا دکه روزنامه فروشی ؟ خیلی زود بر می گردم . لیلیوم به ناچار لبخندی سرد بر لب نشاند و در دل دعا کرد که اتفاقی نیفتاده باشه که موجب آزردگی رویا شده باشه . رویا برخواست و به راه افتاد . هنوز ده قدم نرفته بود که بر گشت و لیلیوم را نگاه کرد . نگاهی پر معنا . لیلیوم نگاه را فهمید اما معنی اش را نفهمید . دستی تکان داد و رویا هم به راهش ادامه داد . لیلیوم به فکر فرو رفت . چه کسی بود که تماس گرفت ؟ چه گفت ؟ چه شد که رویا آشفته شد ؟ چرا باید برود ؟ چرا باید تنها برود ؟ پنج دقیقه گذشت ... رویا نیامد . لیلیوم دیگر نمی توانست بنشیند . بلند شده بود و قدم میزد . چند قدم به چپ می رفت ، چند قدم به راست می رفت ، ساعتش را نگاه می کرد . میسری که رویا رفته بود را نگاه می کرد . اما رویا ... نبود . نمی آمد . ده دقیقه گذشت . دلشوره امانش را بریده بود . اضطرابی عجیب به دلش هجوم آورده بود . انگار توی دلش رخت می شستند . حالا دیگر شده بود یک ربع . به خودش گفت : برم شاید مشکلی برایش پیش اومده باشه ، گفت می رود کنار دکه روزنامه فروشی ... رفت . اما کنار دکه روزنامه فروشی هیچ کس نبود . اطراف را دید . آنسوی خیابان را هم از نظر گذراند . یک دکه دیگر هم آنجا بود . کنار آن دکه هم رفت . رویا آنجا هم نبود . هر چند آن دکه اصلا ً روزنامه فروشی نبود . ساعتش را نگاه کرد . بیست و دو دقیقه بود که رویا رفته بود . به خودش گفت لابد تا الان برگشته . بطرف دریاچه وسط پارک و نیمکت کنار فواره براه افتاد . هزار بار از خدا خواهش کرد که رویا آنجا باشد . هزار آرزوی خود را فدای همین یک خواهش کرد . اما رویا آنجا نبود . یک دفعه برق امید در چشمانش می درخشد . موبایل . به خود می گوید چرا از اول به این فکر نیفتادم . به موبایل رویا زنگ می زند . بوق آزاد میزند . اما رویا جواب نمی دهد . دوباره زنگ می زند . باز هم جواب نمی دهد . بار سوم و چهارم . کلافه شده است . شروع می کند به نوشتن متن یک پیامک برای رویا . ارسال میکند . منتظر پاسخ می ماند . چهل و پنج دقیقه است که رویا رفته و هنوز نیامده . با صدای موبایل خدا را شکر میکند . روی صفحه نمایشگر موبایلش اسم رویا رو که دید نفس راحتی کشید . عجله داشت هر چه سریعتر متن پیامک رو بخونه . باورش نمیشد . لیلیوم خانم من دوست رویا هستم ... رویا نمی تونه به شما جواب بده . چون رفته سفر . گفت به شما بگم اون به زودی بر می گرده ... منتظرش باش .

نمی تونست به خودش بقبولانه این پیامک واقعیت داره . یخ کرده بود . خشکش زده بود . بغض کرد و آرام با خودش نجوا کرد . دروغه ... اینها همه اش خوابه ... هیچ اتفاقی نیفتاده . اون میاد همین الان میاد . من منتظرش می مونم . و موند ... یک ساعت . دو ساعت . حتی سه ساعت ...

... یک دفعه در باز شد و دوازده تا بچه وارد اتاق شدند . الهام همون دختر عینکی ، شاپرک همون دختر حسود ، زهره ، ریحانه ، افسانه و شیلا و خلاصه همه و همه ریختن توی اتاق . اما خشکشون زد وقتی چشمهای لیلیوم رو قرمز قرمز دیدن . لیلیوم فقط یک جمله گفت : هجده ماه و دوازه روز و بیست و یک ساعت و هفده دقیقه است که رویا نیومده .... و زد زیر گریه .


 
 
یلدای بارانی
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱
 

 مثل اینکه طولانی بودن شب یلدا روی مدت زمان شمارشگر های چراغ قرمز های سر چهار راهها هم تاثیر گذاشته بود . برخلاف همیشه که از شنیدن بوقهای ممتد و اعتراض آمیز راننده های ماشینهای اطرافم توی ترافیک پشت چراغ قرمز کلافه می شدم اون شب اصلا ً عین خیالم هم نبود . هیچ دغدغه ای نداشتم . نه نگران دیر رسیدن بودم نه نگران تلف شدن بنزین سهمیه ای لیتری صد تومن و نه هیچ چیز دیگه ای . در حالیکه باید خیلی عصبی تر از شبهای قبل می بودم . البته این بیخیالی فقط مختص اون ساعت نبود . آخه از  صبح که مثل بقیه کارمندهای اداره از کم شدن 67 ساعت از مجموع اضافه کاری ماه قبلم مطلع شدم هم همینطور بیخیال بودم ... نمی دونم چرا !!! برعکس من تقریبا ً تمام کارمندها از این بابت اینقدر عصبانی بودند که نگو و نپرس . نه اینکه این کم شدن حقوق برای من مهم نبود . اتفاقا ً من روی یک ریالش هم حساب باز کرده بودم چه برسه به صد و سی چهل هزار تومنش که حالا همه اش باد هوا شده بود . اما نمی دونم چرا مثل بقیه قاطی نکرده بودم و دری وری نمی گفتم . توی همین فکر و خیالها بودم که یه دفعه هوا منقلب شد ، رعد و برق و بعد هم به یک دقیقه نکشید که عین توی سریال لاست بارون با چنان شدتی شروع به باریدن کرد که انگار آسمان تمام دق دلیش رو داره سر تهران و مردمش خالی میکنه . شدت بارون اینقدر زیاد شد که مجبور شدم برف پاک کن ماشین رو روی دور تند بزنم . چراغ سبز شد . شمارشگر چراغ از شصت ثانیه رسید به صفر اما ما نیم متر هم نتونستیم تکون بخوریم . افسر سر چهار راه از ترس خیس شدن رفته بود زیر یه سایه بان و ترافیک رو به امان خدا رها کرده بود . چهار راه شده بود عین خیابان آرام توی فیلم چارلی چاپلین ... هرکی هرکی ... بی حساب و کتاب . به معنی واقعی کلمه بلبشو . باز منتظر موندم تا چراغ دوباره سبز بشه . به شیشه ماشین خیره شده بودم و رقص قظرات بارون روی شیشه ماشین رو تماشا می کردم . در پس منظره قشنگ رقاصی قطره های باران چشمم افتاد به گوشه خیابان .سربازی رو دیدم که لا به لای ماشینها می دوید و برای فرار از زیر باران حسابی به دردسر افتاده بود . بسرعت درب ماشین رو باز کردم . با صدای بلند صداش کردم . صدام رو نشنید . دوباره و اینبار بلندتر صداش کردم . متوجه شد . دنبال صاحب صدا میگشت . دست تکان دادم تا مرا ببیند . من را دید . از سر ناچاری نگاهی به مسیری که میرفت انداخت و با اکراه راهش را بطرف من کج کرد . نزدیک آمد و با کمی دلخوری که یعنی : وقت گیر آوردی وسط این هیر و ویر زیر بارون گیر دادی به من ، مگه نمی بینی برای فرار از بارون به چه دردسری افتادم و مثل موش آبکشیده شدم . نخواستم بیشتر از این توی ذهنش دری وری نثارم کنه . سریع بهش گفتم . بیا بالا . سوارشو . تا یه جائی می رسونمت . خیلی سریع و با عجله در جوابم گفت : ولی من که ماشین نمی خوام . میخوام پیاده برم . ناخودآگاه گفتم : من هم می دونم ماشین نمی خوای . اما داره بارون میاد بشین تا یه جا می رسونمت . با اکراه نگاهی به ماشین و نگاهی هم به مسیری که در پیش داشت انداخت . می دونستم ممکنه دوباره بخواد امتناء کنه . و البته چون نمی خواستم خودم هم بیشتر از این خیس بشم . دیگه منتظر پاسخش نشدم . نشستم توی ماشین و درب رو بستم . و از پشت شیشه نگاهش کردم که یعنی خوب بیا سوارشو دیگه تا بیشتر از این خیس نشدی . کاملا ً واضح بود که از سر ناچاری و البته با کمی احساس رضایت و خوشحالی بدو اومد و سوار ماشین شد . در رو که بست بلافاصله گفت : ممنون ... راستش نمی خواستم مزاحمتون بشم . خودم میرفتم . چراغ دوباره سبز شد و من همینطور که آماده میشدم حرکت کنم گفتم : مزاحم چیه من که دارم این راه رو میرم . خوب شما رو هم میرسونم . توی دلم خد خدا میکردم دیگه این دفعه بتونم از چهار راه رد بشم تا این بنده خدا هم بخاطر لطف زورکی ای که من در حقش کردم به اندازه یه چراغ قرمز دیگه معطل نشه . شکر خدا ایندفعه راننده هائی که از خیابان روبروئی ما رد میشدن انصاف به خرج دادن و بعد از زرد شدن چراغ مسیرشون دیگه وارد چهار راه نشدن در نتیجه با چراغ سبز ما تونستیم از چهار راه عبور کنیم . وقتی دیدم از چهار راه رد شدیم . کمی خیالم از بابت معطل نشدن سربازی که سوارش کرده بودم راحت شد . همینطور که دنده ماشین رو عوض میکردم گفتم : می بینی قدمت چقدر  سبک بود . کلی پشت این چراغ معطل شده بودم . با اومدن شما راه هم برای ما باز شد ... راستی من میرم سمت مترو نواب ... مسیر شما کجاست ؟

درحالیکه با دست صورتش رو که از شدت بارون حسابی خیس شده بود خشک میکرد گفت : راستش من بچه تهران نیستم . دو ماهه اومدم تهران . خیابونها رو هم نمیشناسم . من باید برم سمت خیابان رودکی . اگه به مسیرتون نمی خوره مزاحم نشم . با خوشحالی گفتم : نه اتفاقا ً درست سر راهمه میرسونمت .

از لهجه اش معلوم بود اهل شمال کشوره . یکی دو تا خیابون رو رد کردیم . توی خیابونی که منتهی میشد به متروی نواب توی ترافیک افتادیم . بارون با همون شدت می بارید . سربازه یه چشمش به خیابون بود و یه چشمش به من و پرسید : باز افتادیم توی ترافیک ؟ ... بنده خدا نمی دونست که برای ما تهرانی ها نبود این ترافیک جای تعجبه ... بهش گفتم : این بارون شدید برات عجیب نیست ؟ گفت : نه ... شمال نصف سال همینطور بارون میاد . تازه بعضی وقتها از این هم شدیدتر میاد . اول خوشحال شدم که چشم بسته زیر آبی رفتم و درست حدس زدم که بچه شماله . بعدش گفتم : خوب برای شما همچین بارونی عادیه . اما برای ما تهرانی ها خیلی عجیب و جالبه . چون ما در طول سال شاید یکی دو بار از این بارونهای شدید ببینیم . حالا بگذریم که همین یکی دو بار تمام زار و زندگی ما رو کن فیکون میکنه .حالا  دقیقا ً برعکس این قضیه ... ما هر روز با ترافیک از خواب بیدار میشیم ، با ترافیک میائیم سرکارمون ، با ترافیک برمیگردیم خونه و با همین ترافیک هم می خوابیم . و با سر به خونه های اطراف خیابون اشاره کردم و ادامه دادم : دقیقا ً مثل ساکنین این خونه ها . پس به همون اندازه که بارون شمال برای شما عادیه ترافیک اینجا هم برای ما عادیه . واسه اینکه کندی ترافیک رو زیاد متوجه نشیم از هر دری سخنی رو باب کردم . اینکه چند ماه خدمته ، چند کلاس درس خونده و خیلی چیزهای دیگه . با همین حرفها نیم متر نیم متر راه رو طی کردیم . بیست دقیقه ای گذشت . بارون تقریبا ً بند اومده بود و رسیده بودیم مقابل ایستگاه مترو . دیدم داره با خودش کلنجار میره . پرسیدم چیه ؟ مشکلی هست ؟ سرش رو پائین انداخت و گفت : راستش پول کافی همراهم نیست . یک اسکناس پانصد تومنی از جیبش درآورد و بطرفم گرفت . لبخندی زدم و گفتم : مرد حسابی کجای دنیا دیدی یکی رو زورکی سوار ماشین کنن و بعد هم ازش کرایه بگیرن . من فقط می خواستم زیر بارون خیس نشی . البته چون سرباز بودی . وگرنه من هم همچین بچه صل علی ای نیستم . برو به امان خدا .

لبخندی از سر رضایت زد و تشکر کرد . داشت از ماشین پیاده میشد که صداش کردم ، برگشت ، پنجره رو آوردم پائین و یک اسکناس هزار تومنی رو بطرفش گرفتم و گفتم : بگیر برای وقتی که می خوای برگردی پادگان ، پولت کمه . نمی خواستم خجالت بکشه . واسه همین توی صورتش نگاه نکردم . فقط یک جمله گفت و رفت ... توی این شهر آدم خوب زیاده . مشکلی پیش نمیاد . ممنون و خداحافظ . وقتی برگشتم . چند قدمی از ماشین دور شده بود . توی تاریک و روشن خیابون لا به لای جمعیت فقط لبخندش و دست تکون دادنش رو دیدم . دو تا بوق زدم و راه افتادم .


 
 
تکرار
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱
 

  داخل ماشین گیر افتاده درب ماشین باز نمی شود پنجره پائین نمی آید فریاد می زند . بدنبال وسیله ای برای اعلام خطر است ( سعی می کند با بوق زدن توجه کسی را جلب کند اما بوق ماشین هم کار نمی کند . موبایل را برمی دارد ... آنتن نمی دهد . ناگهان حضور کسی را یا چیزی را حس می کند از ترس ، دیوانه وار خود را به در و دیوار ماشین می کوبد . دنبال راه فراری است خم می شود زیر صندلی قفل فرمان را می بیند ... با ضربه ای شیشه را می شکند . با صدای رعدو برق هادی بشدت از خواب بیدار می شود . صورتش غرق عرق است نفس نفس می زند به سختی آب دهانش را فرو می دهد فضای رعب انگیزی در اتاق حاکم است رعد و برق ، باز شدن پنجره و تکان خوردن پرده ها توسط باد ،درب را می بندد پنجره ها را هم می بندد . برای آرامش خود به دستشوئی می رود تا آبی به سرو صورت خود بزند ... تلفن زنگ می زند ولی کسی پشت خط نیست ، احساس می کند کسی از پله ها بالا می آید ، درب را قفل می کند گوئی کسی قصد ورود دارد ، به آشپز خانه می رود کاردی می آورد ، درب را باز می کند ، هیچ کس نیست ، صدائی از سمت پشت بام می آید هراسان بالا می رود ، به کندی و با ترس و لرز ، هیچ کس نیست ، صدائی از پائین می آید ، به سرعت به پارکینگ می رود ، چراغ را روشن می کند ، کسی نیست ، چراغ خاموش و روشن می شود ، بطرف ماشین میرود ، ناگهان خشکش می زند کنار درب ماشین مقدار زیادی شیشه خورد شده ریخته است ، شیشه اتومبیل هم شکسته ، فقل فرمان هم روی زمین افتاده ، وحشت زده به صدائی به عقب برمی گردد با ترس ولی به سرعت به خانه بر می گردد ، سوئیچ و موبایل را برمی دارد و دوباره به پارکینگ باز می گردد ، با همان سرعت و البته با ترس و لرز درب پارکینگ را باز می کند ، بطرف ماشی می رود ، وحشتش بیشتر می شود ، شیشه خورده ها روی زمین نیست قفل فرمان هم روی زمین نیست شیشه اتومبیل هم سالم است . سوار ماشین می شود ماشین را روشن می کند ، دنده عقب می زند میخواهد حرکت کند که از وحشت به یکباره پایش را از روی پدالها برمی دارد ماشین با یک تکان خاموش می شود ، نفسش دوباره به شماره می افتد دست و پایش به وضوح می لرزند ، درب پارکینگ بسته شده است ، می خواهد ماشین را دوباره روشن کند ، هرچه استارت می زند ماشین روشن نمی شود ، منصرف می شود می خواهد پیاده شود ، اما درب باز نمی شود ، شاسی ها را امتحان می کند درب باز نمی شود ، شیشه ها بالا و پائین نمی شوند ، درب باز نمی شود ، بوق کار نمی کند ، فریاد می زند به شیشه می کوبد خبری از کمک نمی شود ، چراغها شروع به روشن و خاموش شدن می کنند . می ترسد ، موبایل را بر می دارد ، شماره می گیرد 110 ، جواب نمی دهد ، 125 ، جواب نمی دهد ، موبایل پیغام  no service می دهد . زیر صندلیها را می گردد تا شاید وسیله ای برای شکستن شیشه ها بیابد ، قفل فرمان را پیدا نمی کند ، ناگهان نگاهش از پنجره به بیرون می افتد ... قفل فرمان با شیشه خورده ها کق پارکینگ افتاده اند ، مستاصل و ناامید پیشانی به شیشه گذاشته چشم به قفل فرمان می دوزد . ( تصویر فید می شود ) فردا صبح . فردی با خونسردی کامل وارد پارکینگ می شود ، متوجه چیزی در ماشین شده به ماشین نزدیک می شود ، از دیدن هادی در ماشین ، قفل فرمان و شیشه خورده ها تعجب می کند ، به شیشه می زند عکس العملی از هادی نمی بیند ، آرام درب را باز می کند . هادی با همان حالت خیره و سر به شیشه خشک شده می افتد . ( کات ) هادی کنار ماشین با درب باز و شیشه خورده ها و قفل فرمان روی زمین دراز کشیده ، پارچه ای رویش می کشند .


 
 
گضنفر جان سلام
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٦
 

      گضنفر جان سلام! ما اینجا حالمام خوب است. امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب است. این نامه را من میگویم جعفر خان چفاش براید مینویسد. بهش جفتم که این گضنفر ما تا چلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتونه تند تند بخونه،‌ یاواش یاواش بنویس که پسرم نامه را راحت بهخونه و عقب نماند.

گضنفر جان وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب چشی چردیم. پدرت توی صفحه حوادت خوانده بود که بیشتر اتفاقا توی 10 چیلومتری خانه ما اتفاق میافته. ما هم 10 چیلومتر اینورتر اسباب چشی چردیم. اینجوری دیجه لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول بده روزناماه بخره. تازه آدرس جدید هم نداریم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس گبلی بفرست. پدرت شماره پلاک خانه گبلی را آورده و اینجا کوفیده به دیفار که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس گبلی بیان.

وای گضنفر جان آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست. خودش و بپوشون سرما نخوری . همین هفته پیش اینجا دو بار بارون اومد. اولیش 4 روز طول چشید ،‌دومیش 3 روز . ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول چشید ...والله نمی دونم چرا اینجوری شد .

راستی گضنفر جان،اون کت شلوار نارنجیه که خواسته بودی ها ... مجبور شدم جدا جدا واست پست کنم. آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد. ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توی کارتن مگوایی برات فرستادم.
ها ... یه چیز پدرت هم که کارش را عوض کرده. میگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه.

ببخشید معطل شدی. جعفر جان کفاش گلاب به روت رفته بود دستشویی حالا برگشت. 

اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره . فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی یا دایی.

راستی حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش وبه آب دریا بندازن. حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش گبرمیکند نفس چم آورد و مرد! ‌شرمنده ببخشید دیگه .

همین دیگه .. خبر جدیدی نیست.

گربانت .. مادرت.

راستی :‌ گضنفر جان خواستم برات یه خرده پول پست کنم، ‌ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم.


 
 
جاده و برف
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٦
 

  سرمای هوا مجبورش کرده بود تا آنجا که می تواند خود را هرچه بیشتر درون یقه بالا زده شده کاپشنش فرو بکشد . کلاهش را پائین تر کشید ، از فضای باقی مانده بین کلاه و یقه کاپشن به زحمت می توانست یک متری پیش پایش را ببیند . بعداز هر تنفس بخاری که از دهانش خارج می شد دیواری از مه پیش رویش قرار می داد و عمق کم نگاهش را کمتر می کرد . خش خش برفهای زیر پایش سکوت خیابان را می شکست و رد پای به جامانده از عبورش سینه سفید خیابان را خراش می داد .

مدتی بود که کف پایش  به مور مور افتاده بود . خیلی سعی کرده بود به پاهای یخ زده اش فکر نکند اما دیگر کف پایش را حس نمی کرد . آرام آرام از حرکت ایستاد . سعی کرد انگشتان پایش را تکان دهد بیهوده بود . سرش را کمی بالا آورد نگاهش را به جلو دوخت ، هجوم بی شمار دانه های برف وادارش کرد تا چشمانش راتیز کند ، بی فایده بود ، آب دهانش را با غمی آلوده به خشم فرو داد و آهسته به پشت سرش نگاه کرد رد پایش چه واضح در میان برفها دبده می شد کمی سرش را بالا آورد ... ردپاهایش کم رنگ تر شده بودند . سرش را از میان یقه کاپشنش بیرون آورد کلاهش را کمی بالا داد برف رد پاهایش را چه آرام آرام پرکرده بود . نقطه شروع حرکتش را نتوانست پیدا کند .

دانه برف بازیگوش ، سرمایش را به پوست گردنش زد و او را از افکار خود خارج کرد .

سرش را تا آنجا که می توانست درون یقه بالا داده شده کاپشنش فرو کشید و کلاهش را پائین تر . باز او بود و خش خش برفهای زیر پاها ی یخ زده اش و عمق کم نگاهش که با بخار دهانش در هر نفس کم عمق تر می شد .

و برف بی امان می بارید و ردپاهایش کم رنگ تر و کم رنگ تر می شد .  

 


 
 
گنگ خواب دیده
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۱
 

  یکدفعه یک متر از جایش پرید بالا همیشه از اینکه در خواب با او شوخی کنند و یا سر به سرش بگذارند  بشدت ناراحت می شد . همه جور شوخی را می توانست تحمل کند اما شوخی با کسی که خوابیده را هرگز ... تا آمد کلامی حرف بزند ، اعتراض کند یا حتی قبل از آنکه فرصت پیدا کند که بفهمد چه شده ، چه نشده یک سطل آب دیگر هم روی سرش خالی کردند .

حالا دیگر حسابی کلافه و عصبانی شده بود . با خود فکر می کرد چه شوخی بی مزه ای ، توی خواب ناز باشی و در هفت آسمان سیر کنی که یک آدم بی مزه به اسم شوخی یک سطل آب روی سرت خالی کند ، تازه از این هم بی مزه تر اینکه به همان یک سطل راضی نشود و سطل دوم را هم ...

در همین اثناء .... به فکر بود که چگونه دلخوری و عصبانیتش را بابت این خوشمزه بازی نشان دهد .... با عصبانیت فریاد بکشد ، خنده تلخی بزند که یعنی خوب بامزه ها حالش رو کردید بسه دیگه ! یا اینکه چشمش را ببند و دهانش را باز کند و هرچه بلد بوده و نبوده از فحش معمولی و غیر معمولی و ... همه را نثار مجری بی مزه آن شوخی کذائی کند ... تصمیمش را گرفت  .... آبی که هنوز داشت از روی سر و صورتش شره می کرد و پائین می ریخت را با دست از روی صورتش پاک کرد ، سرش را بلند کرد ... خودش را آماده کرده بود تا در برابر انفجار خنده جمع که بخیال خودشان حسابی سربه سرش گذاشته بودند قشقرقی براه بیاندازد که بیا و تماشا کن ... آبها که از روی چشمش کنار رفت و توانست مقابلش را ببیند ناگهان خشکش زد ، مبهوت مانده بود ... پسرهایش حمید و مهدی ، برادرهایش و تمام اهل فامیل ، دوست ، آشنا ، همسایه حتی ،  همکاران اداره اش ، همه وهمه بالای سرش بودند . با خود گفت : برای همچین شوخی مسخره ای این همه آدم باهم جمع شدند اینجا ... یعنی چه ؟ خوب که دقت کرد دید فضا آنقدرها هم که او خیال می کند به فضای شوخی و خنده نمی ماند . آخر همه لباس مشکی پوشیده اند ... لبهایش را کج کرد و همانطور که با خود فکر می کرد گفت : حالا چرا همه ناراحت هستن ، خوب حالا که شوخی کرده اند چرا نمی خندند ، چرا گریه می کنند ، اصلا ً چرا خودشان آنجا پشت آن دیوار شیشه ای هستند و من اینجا ... یافتن پاسخ این سوال برای خودش هم مهم بود ، به اطرافش نگاه کرد ... اینجا دیگر کجاست ؟ ... این که سطل آب دستش گرفته دیگر کیست ؟ من همه را می شناسم ولی این یک نفر را ... برمی گردد و پشت سرش را می بیند ... وحشت می کند خشکش می زند ... از ترس انگار پاهایش را به زمین چسبانده باشند به زحمت آب دهانش را فرو می برد دیگر حتی نمی تواند نفس بکشد ، بدنش سرد می شود ... آیا درست می بیند ... این که آنجا خوابیده ... صدای صلوات و فاتحه او را به خود می آورد ... قلبش بشدت به طپش افتاده نفس نفس میزند ، کم مانده که چشمانش از حدقه بیرون بزنند ... برای شادی روح او فاتحه و صلوات می فرستند ....


 
 
عجله
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۱
 

  همین که به خانه آمد و دید که پدرش خوابیده خوشحال شد . می خواست هر طور شده زودتر از حسن خبری را که معلمشان مدتها در انتظارش بود را به آقای احمدی برساند . برای همین بدون اجازه گرفتن از پدرش سوئیچ را برداشت و با عجله روی موتور پرید ، آنرا روشن کرد و بسرعت از کوچه خارج شد . پدرش صدای موتور را شنید اما تا بیاید بخود بجنبد و خود را به در حیاط برساند ، حمید کوچه را که چه عرض کنم ، دو تا خیابان آنطرفتر را هم پشت سر گذاشته بود و پرواز کنان می رفت که خبر دست اولش را به معلمش برساند . با خود می گفت : همین که آقای معلم بداند برای بدست آوردن این خبر ورساندنش به او چقدر زحمت کشیده ام حتما ً خیلی خوشحال می شود . درس ریاضی از آن درسهای اعصاب خورد کن است . وقتی اول سال معلمت را اینجوری غافلگیر کنی ، او هم مدیونت می شود ، آنوقت است که بی برو برگرد هرسه ثلث بدون درد سر نمره قبولی می گیری . آخ که چه کیفی داره نمره مفتی .... در همین افکار بود و که از دو سه کوچه بسرعت عبور کرده و یکی دو خیابان را هم پشت سر گذاشته بود که وارد کوچه ای شد ، انتهای کوچه مدرسه شد ذوق کرده بود با قدرت بیشتری گاز موتور را فشار داد صدای زوزه موتور سکوت کوچه را شکست و او چون باد پیش رفت ، ناگهان پیرزنی بخت برگشته از همه جا بی خبر از عرض کوچه عبور می کرد که گوئی صاعقه ای به او خورده باشد ، پیرزن بیچاره ناگهان به هوا رفت و با سرو صورت چنان وسط کوچه روی آسفالت داغ ولو شد که صدای شکستن استخوانهایش را مرده و زنده شنیدند . ا ز صدای ترمز ناگهانی و فریادپیرزن اهالی محل مثل مور وملخ از در و دیوار کوچه سرازیر شدند . حمید تا به خود بیاید که چه شده و چه نشده ، تا بفهمد به چه کسی زده ونزده ، دید یکی از اهالی موتورش را برداشته و دیگری هم یقه او را گرفته که : این جوانک هنوز پشت لبش سبز نشده مثل اینکه هواپیما سوار شده ، گواهینامه هم حتما ً نداره ، زنگ بزنید پلیس بیاید ، آمبولانس خبر کنید پیرزن بیچاره مرد ، دیگری موتور را به خانه ای آن نزدیکی برد و گفت : موتورش را نگهدارید ، حتما ً دزدی است ، وگرنه چه دلیل دارد بدون مدرک و سند موتور دست یه الف بچه باشه .... خلاصه کار بیخ پیدا کرده بود . تو همان شلوغی و گیر و دار یک هو چشمش به معلمش آقای احمدی افتاد . - آقای احمدی داشت به جمعیت نزدیک می شد حمید را که دید دستش آمد چه شده . جلو آمد جویای اوضاع شد . حمید گفت : داشتم می آمدم مدرسه تا خبر برنده شدن مادرتان برای سفر حج را به شما بدهم که اینجور شد . معلم لبخندی زد و گفت : ولی حسن نیم ساعت قبل تلفنی موضوع را به من گفت . دنیا پیش چشم حمید تیره و تار شد . تلفن ، چرا به فکر خودم نرسید . می تونستم تلفنی خبر را بگویم ... دیگر دیر شده بود پلیس و آمبولانس آمده بودند .


 
 
مرگ و امید
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٥
 

  هرم گرم و سوزان هوا  که از روی آسفالت داغ کوچه به هوا برمی خواست و شلاق وار به صورتم می خورد نفس کشیدن  را برایم سخت و دشوار می کرد . هر چه تلاش می کردم که پا به پای مادر بروم نمی توانستم ، آخر مادرم راه نمی رفت ، می دوید . شاید هم راه می رفت اما آنقدر تند و سریع و با گامهای بلند که من با آن جثه کوچک هر چقدر هم که سرعتم را زیاد می کردم باز هم به پای مادرم نمی رسیدم . با خود فکر می کردم چرا اینقدر عجله ، مگر مادرم همیشه نمی گفت از دیدن زنانی که توی کوچه و خیابان چنان رفتار می کنند که توجه همه مردان نامحرم را به خودشان جلب می کنند بی اندازه بیزار است ، اما حالا ، تقریبا ً همه مردمی که از کنارشان رد می شویم با تعجب و البته کنجکاوانه ما را برانداز می کردند . نمی دانم چرا بعد از آنکه مادرم به خانه همسایه مان رفت و تلفن را جواب داد ، همه چیزش با آن مادری که همیشه می دیدم فرق کرد . از زمانی که به همراه پدر برای سکونت دائمی از شهرستان به تهران آمده بودیم کمتر از خانه بیرون می رفتیم چون کسی را نداشتیم که به دیدارش برویم ، فقط گاهی جمعه ها آنهم با پدر چرخی در شهر می زدیم . پدر همیشه می گفت : باید یکبار ببرمتان پارک شهر را ببینید شاید یه نمایش سیاه بازی هم دیدیم . آخر خانواده ما اولین خانواده ای بود که از روستای بیست خانواری نورآقا برای همیشه به تهران آمده بود . ولی هروقت هم می رفتیم مادرم به آهستگی و باوقار راه می رفت به شدت هم مراقب من بود که در شلوغی و ازدحام گم نشوم یا اتفاقی برایم نیفتد . همیشه می گفت : اگر در این شهر بی سر و ته اتفاقی برای هر کدام ما بیفتد فقط خدا را داریم که بدادمان برسد و بس ، جمله " غریب و بی کس مانده ایم " ورد زبانش شده بود . تمام امید و دلگرمی اش برای تحمل تنهائی و غربت در تهران وجود پر صلابت پدرم بود و گرمای محبتی که او در خانه ایجاد می کرد . گاهی که در این افکار غرق می شدم یا در اثر خستگی سرعتم کم می شد و باعث می شدم که مادرم هم سرعتش را کم کند ، برمی گشت با غضبی آمیخته به استیصال ، غم و اندوه ، یاس و ناامیدی ، سرشار از التماس نگاهی به من می کرد و بلادرنگ برای جبران کندی سرعتش که من باعثش بودم دستم را بشدت می کشید و من را ناچار به دویدن بیشتر وامی داشت . هیچ وقت مادرم را تا این حد غمگین ندیده بودم . یکبار که توانستم پابه پایش چند گام بردارم نگاهم ناخودآگاه به چهره اش افتاد ، بدنم یخ کرد ، احساس کردم قالب تهی کرده ام ، لرزشی از غصه در تنم افتاد . گریه بی صدا و اشکهای مادرم که پهنای صورتش را خیس کرده بود ، به یکباره مرا از پای در آورد . بغض راه گلویم را گرفته بود ، خواستم فقط بگویم : مامان ... گریه امانم نداد . مادرم مثل آدمهائی که فراموشی دارند و ناگهان چیزی یادشان می آید ، میخکوب شد ، ایستاد و مرا نگاه کرد ، معلوم بود که نمی خواهد آنجا وسط پیاده رو میان آنهمه جمعیت که تازه متوجه نگاههایشان شده بود گریه کند .... اما سعیش بی نتیجه بود ... دیدن گریه های من و آن غوغای ناشناس درونش سد مقابل اشکهایش را شکست و ... دوباره راه رفتن که نه دویدن مادر بود و دویدن من بدنبال او اما اینبار گریه مادر دیگر بی صدا نبود و من ناشکیب از همه انچه نمی دانستم و می دانستم چیزی است که آشوب و غوغا به دل مهربان مادرم انداخته ... نیم ساعت بود که از خانه خارج شده بودیم ، از چند خیابان و کوچه گذشته بودیم و حالا وارد خیابانی شده بودیم که یک سویش پر بود از  درختان بلند و تنومندی که در حصار نرده های سبزی احاطه شده بودند و دیگر سویش سالن نمایشی بود با عکسهای بامزه ای از آدمهائی با لباسهای رنگارنگ و یک نفر در میانشان با صورتی سیاه ... از شدت گریه نفسم به شماره افتاده بود ، هق هق کنان دنبال مادرم که حالا هرلحظه از سرعتش کاسته می شد و گامهایش با تردید به پیش می رفت می دویدم . دیگر نمی دانستم مادرم گریه می کند ، دعا می کند ، ناله می کند یا با کسی حرف میزند ، نمی دانستم چه می کند و لی می دیدم که از سر آشفتگی و استیصال مانند کودکی که در انبوه جمعیت غریب شهری بزرگ و ناشناس گم شده باشد بی هدف همه سو را نگاه می کند و هیچ جا را نمی بیند . ناگهان حضور آدمهای زیادی در ورودی یک کوچه باریک ، که هر کدامشان یک جورائی شبیه مادرم بودند نظرم را متوجه خود کرد . مادرم هم با دیدن آن صحنه ، آشفتگی و پریشانیش دو صد چندان شد . وارد کوچه شدیم . چقدر آمبولانس ... آنهم چقدر قشنگ از روی آرم دایره ای شان فهمیدم از همان ماشینهای خیلی باکلاس و گرانقیمت هستند ، اسمشان یادم رفته بود نمی خواستم تواین اوضاع و احوال که حال مادرم اصلا ً خوب نبود اسم آ ن ماشینها را ازش بپرسم ... از میان جمعیت راهمان را باز می کردیم و جلو می رفتیم تا آن لحظه از پریشانی و غصه مادرم گریه می کردم و بغض کرده بودم حالا با دیدن آن آدمهای آشفته حال ، که گاه گریان و شیون کنان بر سر و روی خود می زدند ، ترس را هم در وجود خود احساس می کردم . در همین افکار بودم که مردی گریان و سراسیمه از میان انبوه جمعیت بطرف مادرم آمد . تا چشم مادرم به آن مرد که تازه او را شناخته بودم افتاد ،  دست مرا که تا آن لحظه آنچنان محکم که گوئی گوهری گرانبها را محافظت می کند در دستش گرفته بود ، رها کرد و مانند زمانی که مادر بزرگم بعد از سالها بیماری و خانه نشینی در یک غروب غم انگیز بقول خودش رفت تا دوباره پدربزگ را ببیند ، شیون کنان بر سر و روی خود میزد ، شروع کرد به زجه و ناله زدن بر سر و صورت خود مزد و پدرم را صدا می کرد ... آقای حمیدی دوست و همکار پدرم در کارخانه با دیدن شیون و زاری مادرم بی اختیار شروع کرد به گریه و آهسته دست نوازش به سر من می کشید . نمی دانم چرا با دیدن این صحنه یاد تعزیه وداع امام حسین (ع) و نوازش کردن دختر سه ساله اش حضرت رقیه افتادم و سایه یتیمی را بر سر خود احساس کردم ... .  


 
 
زیارت
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٢
 

  اولین باری که قرار بود برم مشهد برای زیارت . سنم خیلی کم بود . هفت یا هشت سال . خیلی ذوق زده بودم . از دو سه روز مونده به موعد حرکت از شوق و ذوق شبها خوابم نمی برد . یعنی میبرد ولی بعد از کلی این پهلو و اون پهلو شدن . جوری که از بس با خودم فکر می کردم و نقشه ها می کشیدم که وقتی رسیدم مشهد چه ها کنم و چه ها نکنم نمی فهمیدم کی خوابم می برد . صبح هم آفتاب زده و نزده با هول و ولا از خوب بیدار می شدم . تا شب ده بار از مادرم و شب هم که پدرم میامد خانه تا بخواهد بخوابد ده بار هم از او می پرسیدم که مشهد می رویم یا نه ؟ اونها هم چند بار اول رو با حوصله و بقیه رو از روی کلافگی جواب می دادند : آره پسر جون میریم . واسه خاطر تو یکی هم که شده میریم . خلاصه روز حرکت رسید . من از شدت اشتیاق برای دیدن حرم حضرت با خودم عهد بستم . نخوابم تا به مشهد برسیم و اولین نفری باشم که چشمش به حرم آقا میفتد . به همین خاطر خودم رو به خیلی کارها مشغول کردم . با بابا و مامان از همه چیز و همه کس حرف میزدم . با بچه مسافر های صندلی عقبی کلی بگو بخند کردم . ولی راه تمومی نداشت . کم کم همه خسته شدن و یکی یکی خوابیدن . پدر مادر . بچه مسافرهای صندلی عقب . پدر و مادرش . کمک راننده و حتی خود راننده خوابیدن ... البته نه خود راننده بیدار بود . ساعت دوازده شب بود و من خیلی خوابم گرفته بود . خودم رو به تماشای ماشینهای بیرون مشغول کردم . ساعت شد دو صبح من هنوز بیدار بودم . دو سه بار خواب توی چشم هام چنان پر شده بود که بی اختیار چشمهام بسته می شد . می خواستم بیدار بمانم ولی بی فایده بود من خواب بودم و توی ذهن خود فکر می کردم بیدارم . چند لحظه بعد با یک تکان ماشین از خواب می پریدم . ته دلم کمی خوشحال می شدم که کمی خوابیدم و شانس هم آوردم که هنوز نرسیدیم . و من هنوز می توانم اولین نفری باشم که چشمش به حرم میافتد . یک ساعته دیگر گذشت . تابلوئی رو بیرون کنار جاده دیدم نوشته بود مشهد 65 کیلومتر . حسابی ذوق کردم . یک دفعه خواب از سرم پرید . توی صندلی جابجا شدم و محکم نشستم تا دیگه خواب به چشمام نره . اما . اما . خواب اومد و چه آروم و بی صدا هم اومد . الان هم که سی سال از اون موقع میگذره هنوز نفهمیدم چطور خوابم برد . وقتی با سر و صدای اتوبوسها و همهمه مسافرهای توی اتوبوس از خواب پریدم و دیدم ما رسیدیم توی مشهد و من آخرین نفری هستم که چشمش به حرم آقا میفته محکم زدم توی سرم . بابا و مامان هنوز هم که هنوزه نفهمیدن من اونروز چرا توی سرم زدم .


 
 
کلاه ایمنی
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩
 

از کودکی عاشق موتور سواری بود و همیشه خود را در مسابقات سرعت موتور سواری تصور می کرد . در عالم رویا چنان سریع و بی محابا می راند که هیچ کس به گرد پایش هم نمی رسد . همیشه در مسابقات خیالی خود قهرمان بود و یکه تاز ...  ولی زنش می گفت : هرگز او را نمی بخشد . از وقتی که تونست خود را روی موتور نگهدارد به هر کلکی بود موتور پدرش یا محمد آقا همسایه قدیمیشان را می گرفت و توی همان یکی دو دقیقه حالی می کرد با آن موتورهای فکستنی و زوار در رفته . خودش می گفت 16 سالش بود که با دستمزدی که از حاج کریم ، نجار محل ، بابت سه ماه کارگری گرفته بود اولین قدم را برای رسیدن به آرزوی دیرینه اش برداشته بود وچقدر هم قدم بزرگی بود . هر وقت برای زنش از خاطرات آنروزها تعریف می کرد چشمانش همان برق شادی و شور جوانی را دوباره تجربه می کرد . می گفت اون سال بعد از تعطیلات تابستانی وقتی با موتور گازی خودش ، همان موتوری که برای خریدنش کلی عرق ریخته بود ، رفته بود مدرسه ، تمام بچه های مدرسه دورش جمع شده بودند و کلی از ذوق و تعجب دوره اش کرده بودند . خیلی ها به طمع یک دور موتور سواری مفت و مجانی در همان اول کار زده بودند تو فاز رفاقت و داداش بازی ... یکی می گفت : بابا من با حسن موتوری چنان رفاقتی دارم که بیا و ببین اصلا ً ما با هم داداش هستیم رفیق کیلوئی چند ؟ یکی دیگه می گفت : من و حسن اگه یک روز همدیگر را توی محل نبینیم و دو سه تا بستنی با هم نخوریم اون روزمان شب نمی شه . خلاصه دوستی با حسن تا مدتها شده بود بزرگترین و مهمترین مسئله هر دانش آموزی ... عشق حسن به موتور عشق عجیبی بود . زن حسن می گفت : چند روز قبل که جشن تولد سی سالگی حسن را گرفته بودیم از او پرسیدم که عاشق چیست ؟ و از خدا چه می خواهد ؟ ... حسن بلافاصله گفته بود عاشق موتورم و از خدا می خوام بتوانم بهترین موتور دنیا را بخرم ... آنروز کلی از دستش عصبانی شدم آخر دوست داشتم بگوید عاشق من است ، دوست داشتم بگوید از خدا یک بچه خوشگل می خواهد ... ولی او گفت موتور ، موتور ....

هوا خنک بود و باد ملایمی هم می وزید . توی سکوت نیمه شب صدای موتور حسن بود و خنده های او و زنش که از مهمانی به خانه برمی گشتند . تازه وارد یک خیابان خلوت شده بودند . کم کم حسن خنده اش را خورد ، خیابان شیب تندی داشت و سرعت آنها در سرازیری خیابان زیادتر و زیادتر می شد . زنش داشت از مهمانی و اتفاقات آنشب می گفت و حسن گوش می کرد و نمی کرد ... در لحظه ای حرف زنش را قطع کرد و گفت : می دانی ... من هیچ وقت به تو نگفته بودم که چقدر دوستت دارم ! سرعت موتور همچنان داشت زیاد تر می شد . زنش از این حرفش خوشحال شد اما تا خواست حرفی بزند . صدای شدید بوق ماشینی آنها را متوجه خود کرد . سرعت موتور دیگر بیش از اندازه زیاد شده بود درحالیکه زن حسن از سرعت زیاد موتور ترسیده بود و خودش را به حسن چسبانده بود . حسن آرام کلاه ایمنی را از سرش برداشت و گفت : نمی دانم چرا امشب اینقدر هوا گرم شده . کلاه را برداشت و به دست زنش داد و ادامه داد : چند دقیقه این کلاه را بگذار سرت ببین چقدر گرمت می شود . زنش هم کلاه را گرفت و روی سرش گذاشت . هنوز دستان زن حسن از روی کلاه پائین نیامده بود که دوباره بوق ماشین و صدای کش دار ترمز همه چیز را برهم زد ...

صبح فردای آنشب روزنامه ها نوشتند در حادثه تصادف یک موتور سوار با یک خودرو ، راننده موتور در دم جان باخت اما همسر وی بعلت استفاده از کلاه ایمنی از مرگ حتمی جان سالم بدر برد . زن حسن می گفت : سیم ترمز موتور مدتها قبل بریده بود . از زمانی که وارد شیب تند خیابان شدیم حسن این موضوع را فهمیده بود ولی می خواست با آن بهانه مسخره کلاه ایمنی را به من بدهد . او را نمی بخشم ...


 
 
دور افتاده
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٤
 

 توی این سالها که در این جزیره دورافتاده زندگی می کند . صد بار داستانهای رابینسون کروزوئه ... خانواده دکتر ارنست و حتی فیلم دور افتاده با بازی تام هنکس را در ذهنش مرور کرده و تمام سعیش را کرده بود تا از این داستانها برای بهتر شدن وضع زندگیش در جزیره استفاده کند . برای خودش خانه ای از چوب درختهای جنگلی ساخت . از الیاف گیاهان وحشی لباس درست کرد ... کاسه و لیوانش را با میوه نارگیل ساخت ... از استخوان اولین حیوان نگون بختی که با هزار بد بختی شکار کرد خنجر و نیزه ای برای شکار های بعد ساخت . اما هر روز و هر شب به امید نجات از آن جزیره و از آن تنهائی کشنده دعا می کرد . از خدا کمک می خواست . بار ها و بار ها از صبح تا شب رو به دریا نشسته بود به امید دیدن کشتی ای قایقی ... هواپیمائی .... اما . بی فایده . یک روز دم غروب که خسته و بی رمق از جستجوی بی حاصل برای شکار و تهیه غذا به کلبه زوار در رفته اش برگشت . با سنگ چخماقی که در اولین ماه ورودش به جزیره در کنار چشمه پیدا کرده بود آتش را روشن کرد تا تکه ای از گوشت باقی ماند از شکار دو روز قبل را کباب کند  . خواست آبی بنوشد و رفع تشنگی کند که دید ... ظرف آبی که از پوست میوه نارگیل برای نگه داری آب ساخته بود سوراخ و تمام آب داخلش روی زمین ریخته شده بود. ظرف آب را محکم بر زمین کوبید و از عصبانیت فریادی کشید که تا چند لحظه خودش هم از هیبت نعره اش مبهوت مانده بود . تشنه بود . باید می رفت و از چشمه آب میآورد . رفت و برگشت تا چشمه یک ساعت وقت می برد . باید عجله می کرد که به تاریکی هوا برخورد نکند . ظرف سوراخ را برداشت و براه افتاد . در راه با خود حرف می زد و غرو لند می کرد . از خدا طلب کمک می کرد . از اینکه دیگر طاقت این وضع را ندارد و اینکه خدا راه نجاتی برایش فراهم کند . دلش شکست . دانه های اشک آرام و بی اختیار از چشمانش سرازیر شدند و بر گونه های آفتاب سوخته اش غلتیدند . حس عجیبی داشت . مدتها بود که این حس را تجربه نکرده بود . احساس نزدیکی خاصی به خدا می کرد . رو به آسمان کرد و گفت : خدایا ... تو مهربونی . بنده هات رو دوست داری . می دونم هر اتفاقی توی زندگی برام افتاده دلیلی داشته . می دونم کارهای خوب یا بدم باعث اون اتفاقات بوده . من از همه کارهای بد گذشته ام پشیمونم . از همه و همه کارهای اشتباه گذشته ام پشیمونم . خدایا بخاطر یکی از اون همه کار بد می تونستی من رو نا بود کنی اما فقط من رو به این بلا دچار کردی . خواهش می کنم بخاطر همه اون کارهای خوبی که توی زندگیم انجام دادم من رو از این مصیبت و گرفتاری نجات بده . حرفهاش که تموم شد احساس سبکی خاصی کرد . به چشمه رسیده بود . مشتی آب خورد . احساس میکرد مزه آب فرق کرده . گواراتر و دلچسب تر شده . مشتی دیگر خورد و لذت برد . لبخندی از سر رضایت زد . و در دل گفت : اما از حق نگذریم این جزیره با همه بدیهاش یکسری خوبی ها هم داره ... مثل همین چشمه آب بی نظیرش . ظرف رو از آب پر کرد  . راه درز آب رو هم با الیافی که از میوه نارگیل جدا کرده بود مسدود کرد و به سمت کلبه به راه افتاد . دیگه عجله ای برای برگشت نداشت . توی ذهنش کارهای خوبی رو که تا قبل از گرفتار شدنش در اون طوفان وحشتناک و غرق شدن کشتی انجام داده بود مرور میکرد و با خودش حساب می کرد با وجود این همه کار خوب و خیرخواهانه حتما ً خدا به من کمک می کنه و من رو از این جزیره نجات میده . توی همین افکار بود که از دور نوری رو در ساحل دید ... یک لحظه نفسش توی سینه بند اومد . مبهوت مانده بود که این نور از کجا می تونه باشه . یک دفعه مثل برق گرفته ها ... فریادی از سر شادی کشید و ظرف آب رو به هوا پرت کرد و شروع کرد به دویدن . با صدای بلند فریاد می زد خدایا خیلی دوست دارم . چه مهربونی . چقدر زود کمکم کردی ... ممنونم که من رو نجات دادی . هورا گرفتاری تموم شد . بلا و مصیبت خداحافظ . تنهائی خداحافظ ... و همینطور می دوید و می دوید . اما ... با دیدن آن منظره . سرعتش کم شد . کمتر و کمتر . شادی از صورتش رخت بر بست و غم و بهتی عجیب بر چهره اش نشست . یخ کرده بود . از چیزی که می دید داشت شاخ در میآورد . نمی توانست باور کند . کلبه اش بود که در آتش می سوخت . شعله های آتش همه جا را گرفته بود . و تا سه چهار متر بالاتر از سقف کلبه زبانه می کشید . تمام چیزهائی که با هزاران مشقت و زحمت در این سالها درست کرده بود و وجود هر کدامشان برایش معنی مرگ و زندگی را میداد ... لباسهائی که از باقی مانده بادبان بجا مانده از کشتی غرق شده دوخته بود . پوستین هائی که برای زمستان از پوست شکارهایش درست کرده بود . وسایل شکارش همه و همه آنها داشتند در آتش می سوختند . در یک آن بغضش ترکید . با خشم و عصبانیت رو به آسمان کرد و فریاد کشید : خدایا این دیگر چه رسمی است . در این بد بختی و مصیبت تمام نشدنی ، بجای اینکه کمک حالم باشی و مشکلاتم را رفع کنی دم به ساعت بلا بر سرم نازل می کنی . تو دیگر چه خدائی هستی . من گفتم همه کارهای خوبم مال تو ثوابی نمی خوام . بجاش من رو از این مصیبت نجات بده . کمکم کن . این چه کاریست که کردی . کمکت اینه . کلبه مرا به آتش میکشی ؟ خانه خرابم می کنی ؟ تو دیگه چه جور خدائی هستی . می خواستی با شعله های آتش جگرم را کباب کنی ... بفرما . تبریک میگم . چون نه تنها جگرم رو کباب کردی ... قلبم را هم به آتش کشاندی . همینطور دور کلبه که در آتش میسوخت می چرخید و داد می زد و هوار می کشید . و به سر و صورت خودش می کوبید . به بخت بدش نفرین می فرستاد و ... تا اینکه از هوش رفت .... صبح شده بود . اما این بار مثل همیشه با صدای ملایم موج آب از خواب بیدار نشد ... صدای سوت کشتی . مثل مار گزیده ها از جا جهید . پشت به دریا بود . گوش تیز کرد . یکبار دیگر ... سوت کشتی و اینبار طولانی تر ... با ترس ولی به آرامی برگشت به سمت دریا . چشمانش داشتند از حدقه بیرون میزدند ... دهانش باز مانده بود . هیکل سیاه یک کشتی واقعی ... که داشت به سمت ساحل می آمد .

برای صدمین بار جمله کاپیتان کشتی را در ذهنش مرور کرد : دیشب بطور اتفاقی شعله های آتش را دیدیم . با شک و تردید آمدیم . فکر نمی کردیم در این جزیره کسی وجود داشته باشد . خجالت میکشید . نمی توانست سرش را بالا بگیرد . می خواست چیزی به خدا بگوید ... اما گریه مهلتش نداد .


 
 
بازگشت
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٤
 

  صدای لولای خشک در سکوت خانه را برای لحظه ای برهم زد . مرد درنگی کرد و به لولای در نگاهی انداخت ، با خود گفت امروز دیگر باید آنرا روغن کاری کنم . وارد خانه شد و در را بست دوباره همان صدای دلخراش لولای خشکیده در تو فضای خالی خانه پیچید . مرد آرام و ساکت بطرف آشپزخانه رفت ، چراغ را روشن کرد و همان طور که دکمه های پیراهنش را باز می کرد درب یخچال را هم باز کرد ، باد سردی از درون یخچال به بیرون وزید و همراه آن بوی مخلوطی از مواد خوراکی که در یخچال بود به مشامش خورد ، یک دفعه حس شدید گرسنگی از اعماق وجودش شعله ور شد و در دل ضعف عجیبی را احساس کرد ، با خود گفت : اگر همین الآن یک شام مفصل نخورم خواهم مرد . و با ولع تمام شروع کرد به کاوش در میان خوراکیهای موجود در یخچال . دکمه های پیراهنش را باز کرده بود اما دیگر حواسش به یافتن غذا بود و فراموش کرده بود لباسهایش را از تن خارج کند . ... بالاخره خود را راضی کرد تا این ضیافت غیر منتظره و یکنفره را با صرف اندکی کالباس شور و مقداری نوشیدنی ملس که نمیدانست تاریخ مصرفش گذشته یا هنوز مهلت دارد برگزار کند . کالباس را روی میز وسط آشپزخانه گذاشت و با چاقو قطعه ای از آن را جدا کرد ، نگاهی تحقیر آمیز به کالباس بریده شده انداخت و باز با خود گفت : هی مرد خسیس بازی در نیاور ، مثل اینکه امشب هوس یک ضیافت باشکوه داری ها !!! پس یک برش بزرگ دیگر از این کالباس خوشمزه جدا کن . و در همین لحظه پیراهنش را که هنوز با دکمه های باز به تن داشت با حرکتی سریع از تن بدرآورد و با شیطنتی کودکانه دستهایش را به هم مالید و یک برش بزرگ دیگر از کالباس جدا کرد . نگاهی از سر رضایت و خرسندی به دو تکه کالباس انداخت و باقی کالباس را در یخچال گذاشت ، حالا باید یک نوشیدنی ملس پیدا می کرد ، نمی دانست چرا ملس ؟ آخه همین طوری و یکهو هوس نوشیدنی ملس کرده بود . حتی نمی دانست آیا چیزی مناسب در خانه باب میلش دارد یا نه ؟ قدر یخچال را گشت ... نه خیر توی یخچال چیزی نبود که جواب هوس او را بدهد . به سراغ گنجه توی پذیرایی رفت . همه جور نوشیدنی ترش ، شیرین ، گازدار ، حتی تند در خانه پیدا می شد الا نوشیدنی ملس ، با خودش گفت : آخه بعد عمری هوس کردیم خودمان را تحویل بگیریم و یک حال اساسی به این شکممان بدهیم ، ما اگر شانس داشتیم که اسممان را می گذاشتند ... یک دفعه یادش آمد کنار میز تلوزیون یک بطری لیمونات با طعم نارنج از دو سه شب قبل مانده . سریع وارد اتاق خواب شد و چراغ را روشن کرد . ذوق زده شده بود درست فکر کرده بود نصف بطری هنوز مانده بود . جلورفت و بطری را برداشت و با حالتی کودکانه به خود گفت : تازه از نصف هم بیشتر است ... با کلی کیف به آشپزخانه برگشت . نوشیدنی را روی میز گذاشت . دوباره سراغ یخچال رفت و مقداری نان باگت درآورد . به نظرش همه چیز برای یک ضیافت شام ... می خواست بگوید دو نفره ... اما یادش آمد که همسرش او را ترک کرده و او مدتهاست تنها است . دلش برای روزها و شبهای گذشته تنگ شده بود . برای بودن در کنار همسرش و شنیدن صدایش ، هرچند همسرش فقط و فقط غر می زد ، نق می زد و مدام دعوا و گلایه داشت ، همیشه پرخاش می کرد و عصبانی بود . اما دیگر از تنهائی بدش می آمد ، حاضر بود دوباره آن عصبانیتها و دادو فریادها را بشنود ولی دیگر تنهائی و سکوت خانه آزارش ندهد . با خود می گفت : او همیشه هم دادو فریاد نمی کرد ، بعضی وقتها هم خیلی دوست داشتنی و مهربان می شد . صدای زنگ تلفن او را بخود آورد . لحظه ای به خود و افکار خود فکر کرد و با پوزخندی به خود فهماند هر چیزی که دوست داشته باشیم ممکن نیست در هر لحظه برایمان فراهم شود .  برخاست و تکه ای از کالباس را با دست کند و همان طور که آنرا در دهانش می گذاشت به طرف تلفن رفت . گوشی را برداشت و با دهانی نیمه پر گنگ و نامفهوم گفت : سلام بفرمائید . صدائی نیامد . دوباره گفت : سلام بفرمائید . بازهم جوابی نیامد . چیزی را حس می کرد اما نمی دانست چیست . گوشی را گذاشت و در حالیکه در فکر بود که چه کسی زنگ زد و چرا صحبت نکرد . بطرف آشپزخانه برگشت . هنوز سر میز نرسیده بود که تلفن دوباره زنگ زد . با دلخوری گفت : یک شب خواستیم مثل آدمیزاد شام بخوریم ، اگه گذاشتن . و دوباره یک تکه کالباس برداشت و به طرف تلفن برگشت . تلفن را برداشت و باز هم با دهانی نیمه پر بازهم گنگ و نامفهوم و این بار کمی عصبی گفت : سلام بفرمائید . منتظر ماند جوابی نیامد . حوصله اش سر آمده بود با کلافگی و به تندی دوباره گفت : با شما هستم بفرمائید ، شما کی هستید ؟ منتظر جواب بود حدس می زد دوباره جوابی نخواهد شنید ، به همین خاطر داشت در ذهن خود جمله ای خشن تر و چند فحش آب دار آماده می کرد ، که ناگهان صدائی از آن سوی خط گفت : سلام ، منم ... چنان حول شد و دست و پای خود را گم کرد که لقمه پرید توی گلویش ، چند سرفه شدید کرد ، اشک در چشمانش پر شده بود نفسش به شماره افتاده بود . انتظار شنیدن هر صدائی را داشت الا صدای او ... فقط تونست بگوید : سلام خوبی ... آرزو می کرد ای کاش جوابش را کمی دیرتر بدهد یا جمله ای طولانی تر در جوابش بگوید . تا او مجال پیدا کند گلویش را صاف کند ، اشکش را پاک کند و ... ولی او سریع و بی مقدمه گفت : می خواهم ببینمت ، خانه ای ؟ دوباره سرفه ای کرد و بازهم نفسش بند آمد ... با خود گفت : نه خیر این زن بود و نبودش دردسر است تا مرا نکشد راحت نمی شود ... به زحمت صدایش را صاف کرد و گفت : آره خونه ام ، چطور مگه ؟ ... خودش هم لرزش صدایش را احساس می کرد ... درست مثل زمانی که می خواست برای اولین بار با همسرش صحبت کند ... مثل پسر بچه هائی که در مقابل دختر ها از خود بی خود می شوند ... خدا خدا می کرد که ای کاش او متوجه لرزش صدایم نشده باشد ... او گفت: می آیم ...می گویم ... مثل همیشه مختصر و مفید ... اما اینبار ... او هم صدایش می لرزید . با خود گفت پس همانطور که من لرزش صدایش را فهمیدم او هم لرزش صدای من را فهمیده است . یک دفعه ، بی مقدمه ، این وقت شب می خواهد مرا ببیند ؟ گفت می آیم می گویم ، یعنی چه چیز مهمی است که باید این وقت شب بیاید و بگوید ؟؟؟ .... صدای بوق تلفن او را از افکارش خارج کرد . نگاهی از سر تعجب به تلفن انداخت . شک کرد آیا این مکالمه چند جمله ای واقعی بود یا اینکه خیالاتی شده بود . دوباره تلفن را نگاه کرد . گوشی را به گوشش گذاشت و دقت کرد . صدای ممتد بوق تلفن ترسی در دلش انداخت . گوشی را گذاشت و بسرعت به طرف دستشوئی رفت آبی به سر و صورت زد موهایش را در آینه وارسی کرد مرتب بود ولی برای اطمینان شانه ای سرسری به موهایش زد . بطرف آشپزخانه رفت و لباسش را که روی دسته صندلی افتاده بود . برداشت و به تن کرد . در حالیکه دکمه هایش را می بست بطرف پذیرائی رفت و لباسها ، حوله ، بالش ها ، ظرفهای نشسته از شب قبل و هر چه توی پذیرائی ولو بود و نشانه بی سلیقگی و شلختگی ساکن خانه بود را بسرعت جمع کرد . در این فکر بود که حالا یک بغل خرت و پرت و لباس و بشقاب رو چکار کنه ، نگاهی به اطراف انداخت ، چشمش به کمد دیواری افتاد ... بهترین جا همان کمد دیواری است . ناگهان با صدای زنگ خانه یک متر از جایش به هوا پرید . داشت از ترس سکته می کرد . آنقدر غرق در حول و ولای مرتب کردن خانه بود که یادش رفته بود برای چه خانه را مرتب می کند .... دوباره صدای زنگ .... با یک بغل پر از بشقاب و لباس و بالش ، مانده بود وسط پذیرائی که چه کند . پیش خودش گفت : زن خدا بگم چه کارت کند نیامدی نیامدی گذاشتی امشب که خیر سرمان خواستیم مثل بچه آدم یه شام درست و حسابی بخوریم مثل اجل معلق یکهو هوار شدی سر من بخت برگشته که چی ؟؟؟ ... صدای زنگ ، اینبار طولانی تر ... بی خیال هم نمی شود ... سریع بطرف کمد دیواری رفت ... کلید را چرخاند در کمد که باز شد ، امان نداد محکم و سریع وسایل زیر بغلش را به داخل کمد پرت کرد و به همان سرعت در کمد را بست . صدای زنگ و باز هم طولانی تر .... هنوز دکمه های لباسش را کامل نبسته بود . همانطور که بطرف در می رفت با صدائی لرزان گفت : آمدم کمی صبر کنید . و همزمان دکمه هایش را می بست . دست برد بطرف دستگیره و آنرا آرام چرخاند . نفسش به شماره افتاده بود ، تصور دیدن دوباره همسرش ، کنجکاوی و هزار سوال در مورد اینکه او چرا به اینجا آمده است به وضوح آشفته اش کرده بود . دستش می لرزید ، دهانش خشک شده بود ، پیشانیش غرق عرق شده بود و نفس نفس می زد گوئی کیلومترها راه را دویده است . دست و پایش شل شده بودند . در نیمه باز شد و ... همسرش بود . یاد روزهای نچندان دور زندگی مشترکشان افتاد . آنروزها که او به خانه می آمد و همسرش در را به روی او باز می کرد . خانه را مرتب می دیدو غذای گرم روی میز منتظرش ... ولی حالا او در را باز کرده و همسرش آنسوی ایستاده اما روی میز غذای گرم نیست ، کالباس شور و یک بطری نصفه لیمونات ... سلام ، می تونم بیام تو ؟ صدای همسرش را که شنید از افکارش خارج شد و با لکنت و بریده بریده پاسخ داد : سلام ، خوبی ؟ ... همسرش دوباره گفت : ممنونم خوبم ... می تونم بیام تو ؟ ... آره ببخشید حواسم نبود ، بیا تو ، خوش آمدی . و خودش از جلوی در کنار رفت .

نمی دانستند چند دقیقه گذشته ... هر دو ساکت رو به روی هم نشسته بودند و هر از چند گاهی به هم لبخندی می زدند و جمله تکراری " خوبی ؟ چه خبر ؟ " را از یکدیگر می پرسیدند و دوباره سکوت بود و سکوت ... تمام مدت با خود می اندیشید همسرش بعد از این مدت چرا یکدفعه و بدون مقدمه و این ساعت شب به دیدن او آمده ؟ دیگر نمی توانست کنجکاوی خود را پنهان کند !!! با احتیاط پرسید : خیر انشاءالله ... شما کجا اینجا کجا ؟ راه گم کرده اید ؟ همسرش سرش را پائین انداخت ، مشخص بود برایش سخت است چیزی بگوید ... شاید ترجیح می داد این ملاقات بدون هیچگونه سوال و جوابی برگزار شود ... ولی حالا که سوال پرسیده شده بود و او می بایست پاسخ دهد ، چون از اول هم برای گفتن همین حرف آمده بود . آرام سرش را بلند کرد ، صورتش خیس عرق بود ، با دست پاچگی معصومانه ای از داخل کیف دستی اش دستمالی بیرون آورد . صورتش را پاک کرد ، خواست دستمال را داخل کیف بگذارد که ... این همان دستمالی است که سالگرد ازدواجمان بهت هدیه دادم ؟ با شنیدن سوال به خودش آمد نگاهش را به دستمال دوخت ، در دل با خود گفت : چه سوال بموقعی ، بهترین بهانه برای حرف زدن همین دستمال است . و جواب داد : آره این همان دستمال است . همیشه این را توی کیفم می گذارم ، خاطرات خوشی را برایم تداعی می کند . هر وقت یاد آنروزها می افتم و دلم می گیرد برای آم شدن به این دستمال نگاه می کنم . یاد تو و زندگی خوب و خوشم با تو می افتم .... اما ما قدر آن دوران خوش را ندانستیم ! راحت از کنار آنهمه خوشبختی گذشتیم !.... قدری سکوت می کند به حرفهائی که زده بود کمی فکر کرد همه گفته های خودش را در ذهن حلاجی کرد ، وقتی دید تمام حرفهایش همانهائی است که سالها می خواسته به همسرش بگوید و نگفته ، وقتی دید همه این حرفها برگرفته از دریای متلاطم وجود اوست که الان در کنار همسرش آرام شده ، با اعتماد به نفس بیشتر ادامه داد : من همیشه از تو ممنون بوده ام ، من در کنار تو بهترین سالهای زندگیم را تجربه کردم ، و در این مدت دوری از تو صادقانه می گویم هیچ بودنم را در نبود تو احساس کرده ام . آمده ام که بگویم اگر دوست داری ... مرد مانند یک کودک دبستانی ساکت و آرام همانطور که نشسته بود کلمه به کلمه حرفهای همسرش را گوش می کرد و مانند تشنه ای که در بیابان مشتی آب پیدا کرده باشد با ولع بسیار از درون فریاد می کشید که باز هم می خواهد صدای گرم و دلنشین او را بشنود ، بشنود تا سیراب شود روح تشنه و زخم خورده اش ازاین تنهائی طولانی ... دیگر طاقت نیاورد همسرش حرفهائی را می زد که او ماهها در درون آشفته خود بدنبال فرصتی برای گفتنشان می گشت و حالا باید می گفت آنچه که می خواست بگوید . مهلت نداد جمله همسرش تمام شود درست مانند روزی که می خواست از همسرش خواستگاری کند چشمهایش را بست و با تمام وجود گفت : من هم دوست داشتم بگویم بدون تو زندگی برایم جهنم است و تنهائی عذاب آور ... من هم دوست دارم تو دوباره شادی گذشته را به خانه بیاوری ... من هم می خواهم بگویم که دوستت دارم و ... همسرش با دهانی باز و چشمانی که از فرط تعجب و ذوق از حدقه بیرون زده بود به او نگاه می کرد . حالا دیگر او هم چشمانش را باز کرده بود ... هر دو بهم لبخندی زدند و ...

دو لیوان نصفه لیمونات روی میز بود و کالباس شور دیگر تمام شده بود ... هر دو با هم گفتند : عجب شامی بود ... یک شام دو نفره و شاهانه ...


 
 
مجروح
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٤
 

 ریزش ذرات خاک را روی صورتش حس می کرد . کم کم صدای انفجارهائی که گاه دور و گاه نزدیکش رخ می دادند را می شنید ، به زحمت چشمهایش را گشود ، پلکهایش سنگینی می کرد و باز به قصد بسته شدن روی هم می آمدند ، چند بار ابروهایش را هم به کمک گرفت تا توانست پلکهایش را باز نگه دارد . تنها تصویر مقابل چشمهایش آسمان آبی بود که چند لکه ابر قاب نگاهش را تزئین کرده بود . صدای صوت یک خمپاره او را به خود آورد . خواست حرکتی کند ، نیم خیز شود و بنشیند یا حتی فقط کمی پهلو به پهلو شود و بدنش را برانداز کند ، اما منصرف شد ، چون با هر بار تلاش ، دردی جانکاه سراسر وجودش را فرامی گرفت . چشمانش را بست تا شاید رمق از دست رفته اش را بازیابد . یادش آمد دیروز قبل از شروع عملیات زمانی که پشت خاکریز منتظر رسیدن ساعت حمله بودند زیر نور خورشید اسلحه اش چنان داغ شده بود که هر وقت آنرا بدست می گرفت دستش می سوخت . و حالا احساس می کرد دست و پایش کم کم دارند سرد می شوند یا شاید هم سرد شده بودند ، با خود می گفت در این تابستان گرم که از فرط گرمای خورشید تو گوئی از آسمان آتش می بارد ، من چرا سردم شده ؟ ساعتی گذشته بود . صدای آشنائی را شنید ... به آرامی چشم گشود ، چشمانش را تا آنجاکه می توانست در حدقه چرخاند تا شاید در میدان دیدش صاحب صدا را ببیند ، بی فایده بود . گوش تیز کرد ، اشتباه نمی کرد ، احمد بود ، فریاد می زد بچه ها او هنوز زنده است ... به فاصله ده ، پانزده متری خاکریز و درست در میدان دید و تیر نیروهای دشمن قرار گرفته بود . زیر آتش نمی توانستند به کمکش بیایند . احمد از روی خاکریز می گفت : بچه ها دارن آماده می شوند تا با تاریک شدن هوا بیایند و او را به پشت خاکریز ببرند . دستش را به آرامی تکان داد پنجه اش را تا مچ از روی خاک بلند کرد و با آرامی لبخندی بر لب های خشکیده اش نشاند . ساعتی دیگر گذشت . هوا رو به تاریکی گذاشته بود . دیگر حتی رمق باز کردن چشمانش را هم نداشت . صدای مهیب چند خمپاره آمد . احمد و دیگر رزمنده ها سراسیمه روی خاکریز آمدند . هیاهوئی که روی خاکریز ایجاد شده بود را می شنید احمد فریاد می زد تا گروه عمل کننده برای آوردن بدن مجروح عباس زودتر دست بکار شوند ، یکی امداد گر را صدا می زد دیگری برانکارد می خواست ... بازهم صدای چند انفجار ... یک ، گرد و خاک بود که به روی صورتش می ریخت ... دو ، باز هم گرد و خاک و این بار بیشتر .... سه ... دیگر صدای چهارمین انفجار را نشنید ، احمد فقط ریزش ذرات خاک را روی صورتش حس می کرد و دیگر هیچ ... مبهوت به آنسوی خاکریز چشم دوخته بود ، تازه دریافت آن زمان که عباس دستش را به زحمت تا مچ از روخاک بلند کرد و لبخندی زد معنایش خداحافظی بود .


 
 
سقوط
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٢
 

 شدت باد چنان زیاد بود که بی اختیار اشک از چشمانش سرازیر شده بود . باد اشکهایش را از گوشه چشمانش بسرعت بیرون می کشید و بر روی گونه هایش می لغزاند . توی دلش داشت خالی می شد ، درست مثل زمانی که با ماشین و به سرعت از روی سرعت گیر خیابانها عبور می کرد و توی دلش یکهو خالی می شد ...  احساس تهوع داشت ... همیشه از بلندی میترسید از سرعت زیاد هم همین طور ، اما این بار نمی دانست چرا دیگر نمی ترسد شاید چون ارتفاعش داشت کم می شد ... ولی در عوض آن ، هرلحظه داشت به سرعتش اضافه تر هم می شد ... پس چرا نمی ترسید ؟ یاد قوانین فیزیک افتاد چقدر سخت بودند و بی معنی ، قوانینی را که شاید تا آخر عمر ، یکبار هم بکارت نمی آمد را می بایستی حفظ کنی .زمانی که شروع به حرکت کرد سرعتش خیلی کمتر بود اما حالا کم کم بر سرعت و شتابش افزوده می شد ، درست است قانون شتاب همین را می گوید . همیشه دوست داشت از اول بهار تا آخر تابستان شبها رختخوابش را روی پشت بام خانه ببرد ، طاق باز بخوابد و آسمان و ستاره ها را تماشا کند ، یادش آمد الآن آخر تابستان است در حالیکه باد همچنان چشمانش را آزار می داد و اشکش را بشدت روی گونه هایش می غلتاند ، غلتی زد و بالای سرش را نگاه کرد متاسف شد چون روز بود و او نمی توانست ستاره ها را ببیند . باز هم مثل هزاران باری که دست به هرکاری زده بود و آنطور که دلش می خواست از آب در نیامده بود دلش آشوب شد ، دوباره سر درد و کلافگی های همیشگی بسراغش آمد از عصبانیت به خودش و بخت نامرادش نفرین فرستاد و آنقدر بلند گفت که همه مردمی که آنجا ایستاده بودند نفرینش را شنیدند ،  شبیه به ناله و آه آدمی که از اوج به زیر می افتد . دیگر از هرچه فراز و فرود که در این زندگی پیش روی خود می دید حالش بهم می خورد . باز هم آن احساس تهوع بسراغش آمده بود . می خواست عق بزند اما هنوز طاق باز بود به زحمت غلتی زد و باز باد با شدت به چشمانش یورش برد . از میان قطره های درشت اشک که در چشمانش حلقه زده بودند تصویر مبهمی از منظره مقابلش را دید ، برای اولین بار خنده ای از رضایت بر لبانش نشست ، بالاخره یکبار دست به یک کاری زده بود که از ابتدا تا انتهایش را درست پیش بینی کرده بود ، احساس می کرد سرعتش بی نهایت زیاد شده ، لبخندش عمیق تر و گسترده تر شد ، حالا دیگر لبخند نبود شبیه به خنده شده بود ، با خود می گفت من چه راحت لذتهای ناب زندگی را از دست دادم سرعت چقدر لذت بخش است و من تمام مدت زندگی از آن می ترسیدم . دوباره و این بار بسرعت تمام وجودش را غم و اندوه و تاسف و اضطراب فرا گرفت ، کاش می شد این حس لذت را یکبار دیگر و شاید دو بار ، حتی سه بار یا اصلا ً صد بار دیگر تجربه کند ، کاش می شد ... اما دیگر دیر شده بود داشت به آخر راه می رسید و از دست او دیگر هیچ کاری بر نمی آمد . تازه فهمید این بارهم پیش بینی هایش غلط بوده و این کار را هم نتوانست درست انجام دهد .خواست بگوید : نه ، دید همه مردمی که ساعتی است آنجا جمع شده اند و او را تماشا می کنند آنقدر فریاد می زنند که آنچه بجائی نمی رسد صدای نه گفتن اوست . فاصله دیگر صفر شده بود ، باز هم قانون فیزیک یادش آمد ، هرقدر ارتفاع بیشتر باشد شتاب سقوط بیشتر و شدت ضربه وارده به جسم متحرک نیز بیشتر خواهد بود . به زمین خورد . درلحظه اصابت مثل اینکه به بدنش برق هزار ولت وصل کرده باشند چشمانش بشدت باز شد نوری سفید و قوی تمام زوایای تاریک ذهنش را برای یک آن روشن کرد ، از فرق سر تا نوک پایش رعشه ای بشدت یک زلزله 8 ریشتری را حس کرد . گوئی تمام استخوانهایش یکجا قلنج کرده بودند و با این ضربه همه آن قلنج رفع شده ، نفسش در سینه حبس شد ، سرش تیر می کشید . روی صورتش از شدت گرمای آسفالت سوزش گزنده ای احساس می کرد ، یادش آمد که اواخر تابستان است ، شدت ضربه چنان زیاد بود که بدنش مثل فنر از زمین جدا شد و دوباره نیم متر به هوا برخاست ، باز هم فیزیک ، هر عملی را عکس العملی است با نیروی برابر و در جهت مخالف . دردی که یک لحظه قبل در تمام وجودش پیچیده بود چنان سخت و جانکاه بود که وقتی دید قرار است یک لحظه دیگر از ارتفاع نیم متری دوباره به زمین بخورد باز هم غم به دلش رخنه کرد تازه فهمید چرا اینقدر از ارتفاع می ترسیده است . با اینکه ضربه دوم در برابر ضربه اول مثل نیش پشه بود در مقابل اصابت یک شهاب سنگ به زمین ولی بعد از اینکه به زمین خورد آه جانکاهی از اعماق وجودش کشید . دیگر باد آزارش نمی داد ولی اشکش بی اراده از چشمانش سرازیر بود . او که در تمام زندگیش منتظر بود تا کسی برای کمک بطرفش بیاید ، حالا در همان قاب مورب نگاهش که خون نیمی از آن را هم پوشانده بود می دید که همه آن مردمی که برای تماشایش پای آن ساختمان بلند جمع شده  بودند چگونه شتابان ، سراسیمه ، مضطرب و نگران برای کمک به طرف او می آیند ، در دلش به آنها و خودش می خندید که همه چه دیر فهمیدند او کمک می خواهد ...  سیاهی آسفالت زیر قاب نگاهش کم کم جای خود را به قرمزی خون داد و سنگینی دلپذیری را روی پلکهایش حس می کرد . درست مثل زمانی که از شدت خستگی بی اختیار به خواب می رفت ، آرام چشمانش را بست ... صداهائی را می شنید : مثل اینکه کسی هلش داد ... نه گمان کنم خودکشی کرد ... جوان بیچاره حیف ... زنگ بزنید اورژانس ... پلیس را هم خبر کنید ... کم کم صدا ها هم ضعیف و ضعیف تر شدند تا دیگر سکوت بود و سیاهی محض ... و ناگهان ... وحشتی هزاران بار بیشتر از هر هراسی برای او که بی رخصت آمده بود ...


 
 
اتوبوس خط 124
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٢
 

 خیلی ها به رفتار مشکوکش مشکوک بودن . مادرش ، زن همسایه روبروئی ، دختر بقال سر کوچه ، گل فروش سر خیابون ، تمام راننده های خط 124 اتوبوسرانی شهر ، بلیط فروش ایستگاه هفتم . آخه همه اینها یک سالی بود که هر هفته روزهای دو شنبه و چهارشنبهرفتار خاصی رو از اون می دیدند . مادرش هر هفته روزهای دوشنبه و چهارشنبه می دید اونی که بقیه روزهای هفته رو تا لنگ ظهر می خوابه و همیشه مثل هپلی ها توی خونه و محل می گشت ، توی اون دو روز خاص سر ساعت هفت صبح قبل از اینکه ساعت شماته دار پدر خدا بیامرزش زنگ بزنه ... از خواب بیدار میشد ... سریع یه دوش میگرفت سر و صورتش رو صفائی می داد و کت و شلوار کمی تا قسمتی نو و مرتبش رو می پوشید و صبحونه خورده نخورده با هول و ولا از خونه می زد بیرون . زن همسایه روبروئی که تمام جیک و بوک اهل محل تو دستشه و هیچ رفت و آمدی از نگاه تیز بین و فضولش در نمیره هم این یک سال گذشته تمام دو شنبه ها و چهارشنبه ها رو مرتب براش تیک زده و حضور و غیاب کرده . بقیه روزهای هفته رو که نگو از بس بی حساب و کتاب میره و میاد که این زن بدبخت چیز گیجه گرفته ... آخ آخ آخ از دختر همسایه بگم که سی و شش هفت سالشه و هیچ بنی بشری تا بحال لمسش نکرده ... نه اینکه اون نخواسته باشه ها !!! نه بد بخت از خداشه ولی نه اینکه یه خورده بفهمی نفهمی بر و روی درست و حسابی نداره اینه که این پسر زوار در رفته قصاب محل هم که هیچ دختر و پیر دختر از تیر رس متلکها و انگولکهاش در امان نمی مونه هم بهش نظر سوء یا خوب نداره و نداشته . فکر کنم بزرگترین آرزوش این باشه که یکی پیدا بشه و دو کلمه بهش متلک بندازه . اون بدبخت هم هر هفته روزهای دو شنبه و چهارشنبه تا این پسره رو می بینه که همچین نو نوار کرده و شاد و شنگول داره از خونه میزنه بیرون ... قند که چه عرض کنم ... کارخونه قند توی دلش آب میشه و دلش همچین ضعف میره که بیا و تماشا کن . بنده خدا لابد آلزایمر داره چون هر هفته می بینه اون خیلی راحت و بیخیال از در خونه این پیر دختر ترشیده رد میشه و با دیدن اون پشت پنجره ککش هم نمی گزه اما باز به خودش میگه شاید یکی از این دوشنبه ها یا چهارشنبه ها بیاد و زنگ خونه ما رو بزنه و بگه اومدم من رو به غلامی بپذیرید . بعد از عبور بیخیال از مقابل در خونه دختر ترشیده محل و شکستن دل اون دختر سر ساعت نه می رسه جلوی مغازه گل فروشی سر کوچه ، و این مرد خوش اقبال شاید تنها کسی باشه که توی این یک سال گذشته از این رفتار مشکوک سود برده . و اون طبق معمول هر هفته یک دسته گل که شامل دو شاخه گل رز یک شاخه گلایل یک میخک و کمی بزک معمول گل فروشها بود می خرید ... و نیم ساعت بعد مقابل ایستگاه هفتم  اتوبوس خط 124 می ایستاد و منتظر می ماند تا ... ساعت ده اولین اتوبوس ... و هر ده دقیقه یک اتوبوس از راه می رسید . راننده های خط 124 اول فکر می کردن اون بازرس ویژه خط اتوبوس ... برای همین تا مدتی وقتی توی ایستگاه توقف می کردن به عنوان احترام و سلام و احوال بوقی می زدند و دستی تکان می دادند . اما بعدها فهمیدن که ماجرا چیز دیگه ایه و از اون روز به عد دیگه نه بعنوان احترام و این چیزا بلکه به این عنوان که .... هی رفیق طرف توی این اتوبوس نیست . منتظر بمون شاید با اتوبوس بعدی بیاد ... بوق می زدند و اینا ... و بلاخره توی توقف یکی از همین اتوبوسها که هیچ وقت هم معلوم نبود کدوم یکی هستش ... دختر رویاهای اون از اتوبوس پیاده میشه و اون که دیشب رو تا صبح نخوابیده و مدام با خودش تمرین کرده تا بلاخره امروز حرف اول و آخر رو بهش بزنه . آخه دیگه طاقت نداشت هر هفته روزهای دوشنبه و چهار شنبه بیاد سر ایستگاه هفتم خط 124 و اون دختر زیبا و البته متین و موقر از اتوبوس پیاده بشه و و اون چند صد متر دنبالش راه بره و چندین و چند بار اون رو صدا بزنه اما اون دختر حتی یکبار هم مکث نکنه چه برسه به اینکه نگاهش کنه یا بهش چیزی بگه ... و اون بلاخره امروز این کار رو کرد . سرعت قدمهاش رو زیاد کرد . زیاد تر و زیاد تر تا اونجا که تونست از دخترک پیش بیفته و روبروش بایسته . دخترک از دیدن اون با اون دسته گل توی دستش و اون چهره خیلی خیلی جدی و کمی عصبی و تا حدودی دست پاچه ... حسابی جا خورده بود . اما خودش  رو کنترل کرد و با اشاره سر از اون خواست که منظورش رو از این کارش بگه . و اون که منتظر هر اتفاقی بود نفس عمیقی کشید و یک نفس همه اون چه که توی ذهنش توی این یکسال گذشته تلمبار کرده بود و نتونسته بود بگه رو گفت . تمام مدت توی چشمای آبی دخترک که از تعجب مات و مبهوت مونده بود و داشت اون رو نگاه می کرد نگاه می کرد . وقتی حرفهاش تموم شد اروم نفسی کشید و به دهان دخترک چشم دوخت . منتظر هر اتفاقی بود . بهش فحش بده . بزنه زیر گوشش . هولش بده و پا بذار به فرار . تف بنداز توی صورتش و ... اما اون دختر نجیب تر و موقر تر از این حرفها بود . با خودش گفت لابد الان یه لبخند ملیح می زنه و آروم از توی کیفش یه کارت می ده دستش و میگه این شماره خونه ماست زنگ بزنید با پدر و مارم صحبت کنید . اما اون دخترک این رو نگفت . در واقع اون دخترک هیچی نگفت . با علامات دست ( مثل ناشنواها ) می خواست به اون بفهمونه که من هیچی از این همه حرف که گفتی متوجه نشدم . و ... دنیا بود که روی سر پسرک خراب شد . دخترک ناشنوا بود . نه ناشنوا بود و لال هم بود . اما امروز که فردای همون دیروز پسرک بود ... دیگه مادر پسرک ، زن فضول همسایه ، دخترک عاشق پشت پنجره ، گل فروش محل و راننده ها و حتی بسیاری از مسافران و رهگذران مثل آدمهائی که چیزی را گم کرده باشند ... از ساعت نه به بعد سردر گم بودند . بی هدف نگاهشان را دور و بر خود می چرخاندن به امید دیدنش . اما ندیدنش ... چون ...


 
 
یکی بود یکی نبود
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۱
 

 یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود . یه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت : عزیزم چند روزه که مادر بزرگت موبایلش رو جواب نمیده . هرچی اس ام اس هم براش میزنم باز جواب نمیده . آنلاین هم نشده چند روزه . نگرانشم . چند تا پیتزا بخر با یه اکانت ماهانه براش ببر . ببین حالش چطوره .

 شنل قرمزی گفت : مامی امروز نمیتونم . قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بریم دیزین اسکی .

مادرش گفت : یا با زبون خوش میری . یا میدمت دست داداشت گوریل انگوری لهت کنه .

شنل قرمزی گفت : حیف که بهشت زیر پاتونه . باشه میرم . ولی اون دادش انگوری اگه خیلی مرده بیاد بره اون زنش کوزت رو از تو خیابونا جمع کنه که واسمون آبرو نذاشته .

مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بیان . می خوان واسه پسرشون ازت خواستگاری کنن .

شنل قرمزی گفت : من که گفتم از این پسر لوس دکتر خوشم نمیاد . یا رابین هود یا هیچ کس . فقط اون و می خوام .
شنل قرمزی با پژوی 206 آلبالوئی که تازه خریده از خونه خارج میشه . بین راه حنا دختری در مزرعه رو میبینه

شنل‌: حنا کجا میری

حنا : وقت آرایشگاه دارم . امشب یوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن .

شنل : ای نا کس حالا تنها تنها میپری دیگه !!!

حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی . بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران میشه . بچه ها شاکی شدن دعوتت نکردن .

شنل : حتما اون دختره ایکبری سیندرلا هم هست

حنا : آره با لوک خوشانس میان .

شنل : برو دختر ............ .... ............ ........ . . . . . . . ......... ( به علت به کار بردن الفاظ رکیک غیر قابل پخش بود   (

شنل قرمزی یه تیک آف میده و به راهش ادامه میده . پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره !!!!!!! که ماشینا جلوش نگه میداشتن اما به توافق نمی رسیدن و می رفتن میره جلو سوارش میکنه .

شنل : تو که دختر خوبی بودی نل !!!!!!!!!!!

نل : ای خواهر . دست رو دلم نذار که خونه . با اون پدر بزرگ درب و داغونم ...... راه افتادیم دنبال مادر  فلان فلان شدم .

شنل : اون که هاج زنبور عسل بود .

نل : حالا گیر نده . وسط راه بابا بزرگم چشمش خورد به مادر پرین رفت گرفتش .

این دختره پرین هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بیرون . زندگی هم که خرج داره . نمیشه گشنه موند .

شنل قرمزی : نگاه کن اون رابین هود نیست کیف اون زن رو قاپید .

نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتی چند ساله زده تو کاره کیف قاپی . جان کوچولو و بقیه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند میکنن .

شنل قرمزی : عجب !!!!!!!!!!!!!

نل : اون دوتا رو هم ببین پت و مت هستن . سر چهار راه دارن شیشه ماشین پاک می کنن . دخترک کبریت فروش هم چهار راه پائینی

داره آدامس میفروشه .

شنل قرمزی : چرا بچه ها به این حال و روز افتادن

نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقای پتیول شد . بچه مایه دار شدی . بقیه همه بد بخت شدن . بچه های این دوره و زمونه

نمی فهمن کارتون چیه . شخصیتهای محبوبشون شدن دیجیمون ها دیگه با حنا و نل و یوگی و .... خانواده دکتر ارنست حال نمی کنن . ما هم مجبوریم واسه گذران زندگی این کارا رو بکنیم . آخه این چه زندگی ایه .

شنل قرمزی نل رو تا یه جائی نزدیکی های جنگل شروود رسوند و بعد از خداحافظی از نل یه دستی کشید و یه دور در جا زد و رفت سراغ مادر بزرگش و دستور مادرش . یه کم جلو تر که رفت دید لوسیمی داره از باجه تلفن عمومی تلفن می زنه . کنارش نگهداشت و پرسید : آها لوسیمی چطوری ؟ داری به کی زنگ می زنی ؟

لوسیمی : هیچی بابا این یوگی می خواست دیشب بیاد خواستگاریم ... مثل اینکه کشتی شون تو طوفان غرق شده ... دارم زنگ می زنم به دیود کاپرفیلد شاید هنوز روی حرفش واسه ازدواج با من باشه .

شنل قرمزی : ولش کن تو هم دلت رو به این بچه قرطی ها خوش کردی بیا برو زن یه بچه کاری شو ... مثلا ً اون پسره لوسین خیلی پسر خوبیه هنرمند هم هست . اگه یه وقت بیکار شد و تعدیل نیرو خورد بهش می تونه تو خونه مجسمه های چوبی درست کنه خرج زن و بچه اش رو دربیاره . من خودم امشب خونواده دکتر ارنست اینا می خوان بیان خواستگاریم . می خوام حسابی مهریه بالا بگم . نمی خوام فردا روزی بدبخت بشم . چی می گی .

لوسیمی مردد بود . گوشی رو گذاشت و جواب داد : راست می گی این خیلی بهتره تو این دوره زمونه عشق کیلوئی چند بره پی کارش گور بابای این دیوید کاپرفیلد گری گوری ... خداحافظ شنل قرمزی جون ممنون عزیزم . ولی خوش بحالت تو دانشگاه همه میگن این فرانک پسر دکتر ارنست خیلی بچه مایه داره فقط باید حواست به اون خواهر خل و چلش چی بود اسمش .. آها فلونه ... آره باید حواست به اون باشه میگن خیلی آب زیر کاهه . از اون بدجنس های روزگاره .

شنل : چی خیال کردی چنان دماری از روزگارش دربیارم که اون سرش ناپیدا چی خیال کرده دخترهه هرجائی .

شنل قرمزی همیجوری که داشت به راهش ادامه می داد ناگهان متوجه شد که یکی از چرخهای 206 آلبالوئی قشنگش پنچر شده . با دلخوری از ماشین پیاده شد تا چرخ رو عوض کنه . گرگ ناقلا همون زرنگ بدجنس بلا که اون نزدیکیا کمین نشسته بود که یکی بیاد زود پاشد اومد جلو ... تیپ زده بود عجب تیپ خفنی . نمی دونم اسم مدل موهاش چی بود ولی هر چی بود آدم رو یاد بابا برقی می انداخت . به شنل قرمزی گفت : می خوای کمکت کنم خانم خانم ها ... سخت برای شما . این 206 ها چرخ عوض کردنشون قلق داره بلد نباشین مصیبته دردسره . من نه که خودم یه 206 دارم اینه که یه کمی بهش واردم و عادت دارم .

شنل قرمزی هم با ناز و عشوه و ادا خودش رو کشید کنار گفت : بفرمائید . گرگ از حق نگذریم زبر و زرنگ و تیز و بز چرخ و عوض کرد انداخت زیر ماشین و همه چیز و زود جمع و جور کرد و گفت : حالا شما بفرمائید . شنل قرمزی که حسابی ذوق کرده بود خواست بی ادبی نکرده باشه پرسید : ممنون ... جائی می رید برسونمتون . گرگ ناقلا از خدا خواسته بی معطلی گفت : اتفاقا ً رفته بودم دانشگاه از یکی از دوستام جزوه بگیرم ... بی معرفت نیومده بود دست از پا دراز تر داشتم برمی گشتم خونه . اگه مزاحم نباشم تا یه جائی باهاتون می آم .شنل قرمزی توی دلش خیلی ذوق کرد . با خودش گفت : آخ جون بلاخره بخت من هم باز شد ... یارو دانشجوی خر پوله عجب تیپ خفنی هم زده معلومه به روزه . گرگ نشست تو ماشین شنل قرمزی و راه افتادن ... توی راه شنل قرمزی یه آهنگ عاشقانه هم گذاشتن تا حسابی فضا رومانتیک بشه ... البته رومانتیک بود می خواست رومانتیک تر بشه . هوا دم دم های غروب بود و صدای جیرجیرکها کم کم داشت درمی اومد . شنل قرمزی رسید جلوی خونه مادر بزرگ می خواست یه جوری به گرگه بفهمونه که من باید برم خونه پیش مادر بزرگم . توی دلش هی می گفت : این عجب پسر بی عرضه ای هستش ها تو این نیم ساعت مثل ندید بدید ها فقط در و دیوار ماشین رو ورانداز کرده و هی پنجره ماشین رو بالا و پائین کرده . خوب پسر یه چیزی بگو بهونه ای بشه واسه یه قرار مداری دیگه . همینجوری تو فکر بود که گرگه یه هو گفت وای عجب اتفاقی شما اومدین جلوی خونه مادر بزرگه ؟ نمی دونید من با این مادر بزرگ چقدر حال می کنم . من اون مدتهات با هم تریپ رفاقت ورداشتیم نمی دونیم کجا زمین بذاریم . ببینم می تونم من هم بیام و مادر بزرگ رو ببینمش ؟ شنل قرمزی هم از خدا خواسته زود گفت : خوب آره چرا که نه ( توی دلش از مادر بزرگ تشکر کرد که لااقل اون باعث شد این پسره یه قدم بیاد جلو . ) پیاده شدن رفتن سمت خونه . در زدن . مادر بزرگ از پشت آیفون تصویری گفت : شنل قرمزی توئی دخترم ... این کیه باهاته ؟شنل قرمزی گفت : بله مادربزرگ ... این یکی از دوستامه ( با کمی خجالت و شرم دخترانه در حالیکه یه کم لپهاش گل انداخته بود ادامه داد ) حالا شما در رو باز کنین میام تو بهتون میگم . در باز شد . شنل قرمزی وارد شد . گرگ هم پشت سرش . ولی دیگه اون گرگ تریپ بالای با کلاس نبود . یه هوئی مثل گرگهای وحشی حمله کرد و شنل قرمزی رو از پشت محکم بغل کرد . و جلوی دهنش و گرفت .......

اینجاهاش چون کمی خشونت داره از طرف اداره ممیزی حذف شده ولی شما بدونید که گرگه ناجوانمردانه به شنل قرمزی و مادربزرگه حمله کرد . هر چی پول و تراول چک و طلا تو خونه بود ورداشت و زد زیر بغل یه لیوان آب خنک هم از توی یخچال ورداشت خورد تازه لیوان رو هم همونجور نشسته گذاشت قاطی بقیه ظرفهای تمیز روی کابینت . یکی دو تا لگد هم به شنل قرمزی زد و زیر لب دو سه تا فحش بی ناموسی ( از اون فحش های زشت که نمی شه اینجا  گفت ) به شنل قرمزی و مادر بزرگش داد و رفت پی کارش . خلاصه مادربزرگ و شنل قرمزی یکی دو ساعتی رو دست بسته تو اتاق ولو بودن تا اینکه تام و جری که داشتن طبق معمول با هم دعوا می کردن و از دست هم فرار می کردن اومدن اونجا و اونا رو تو اون وضعیت دیدن و به 110 زنگ زدن و اونها هم اومدن و اونا رو نجات دادن . ( این دو سه خط آخرش رو حسابی بزن در روئی نوشتم ... راستش دیگه حوصله نداشتم ... شما به بزرگواری خودتون ببخشید ) الغرض شنل قرمزی بعد از اینکه یه شکایت نامه دور و دراز علیه گرگ ناقلا همون زرنگ بدجنس بلا نوشت و داد دست مامور 110 از مادر بزرگ خداحافظی کرد و رفت سراغ ماشینش . که یه هو یه جیغ بنفش کشید و دراز به دراز افتاد رو زمین و غش کرد . آخه دید گرگه رو 206 آلبالوئی قشنگش که تازه هم خریده بودش با کلید خط انداخته بود و نوشته بود : دختر ترشیده من تو رو نخوام بلائی تو رو نخوام سیاهی تو رو نخوام  ....  و این بود ماجرای امروز ما


 
 
مرگ و امید
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٠
 

هرم گرم و سوزان هوا  که از روی آسفالت داغ کوچه به هوا برمی خواست و شلاق وار به صورتم می خورد نفس کشیدن  را برایم سخت و دشوار می کرد . هر چه تلاش می کردم که پا به پای مادر بروم نمی توانستم ، آخر مادرم راه نمی رفت ، می دوید . شاید هم راه می رفت اما آنقدر تند و سریع و با گامهای بلند که من با آن جثه کوچک هر چقدر هم که سرعتم را زیاد می کردم باز هم به پای مادرم نمی رسیدم . با خود فکر می کردم چرا اینقدر عجله ، مگر مادرم همیشه نمی گفت از دیدن زنانی که توی کوچه و خیابان چنان رفتار می کنند که توجه همه مردان نامحرم را به خودشان جلب می کنند بی اندازه بیزار است ، اما حالا ، تقریبا ً همه مردمی که از کنارشان رد می شویم با تعجب و البته کنجکاوانه ما را برانداز می کردند . نمی دانم چرا بعد از آنکه مادرم به خانه همسایه مان رفت و تلفن را جواب داد ، همه چیزش با آن مادری که همیشه می دیدم فرق کرد . از زمانی که به همراه پدر برای سکونت دائمی از شهرستان به تهران آمده بودیم کمتر از خانه بیرون می رفتیم چون کسی را نداشتیم که به دیدارش برویم ، فقط گاهی جمعه ها آنهم با پدر چرخی در شهر می زدیم . پدر همیشه می گفت : باید یکبار ببرمتان پارک شهر را ببینید شاید یه نمایش سیاه بازی هم دیدیم . آخر خانواده ما اولین خانواده ای بود که از روستای بیست خانواری نورآقا برای همیشه به تهران آمده بود . ولی هروقت هم می رفتیم مادرم به آهستگی و باوقار راه می رفت به شدت هم مراقب من بود که در شلوغی و ازدحام گم نشوم یا اتفاقی برایم نیفتد . همیشه می گفت : اگر در این شهر بی سر و ته اتفاقی برای هر کدام ما بیفتد فقط خدا را داریم که بدادمان برسد و بس ، جمله " غریب و بی کس مانده ایم " ورد زبانش شده بود . تمام امید و دلگرمی اش برای تحمل تنهائی و غربت در تهران وجود پر صلابت پدرم بود و گرمای محبتی که او در خانه ایجاد می کرد . گاهی که در این افکار غرق می شدم یا در اثر خستگی سرعتم کم می شد و باعث می شدم که مادرم هم سرعتش را کم کند ، برمی گشت با غضبی آمیخته به استیصال ، غم و اندوه ، یاس و ناامیدی ، سرشار از التماس نگاهی به من می کرد و بلادرنگ برای جبران کندی سرعتش که من باعثش بودم دستم را بشدت می کشید و من را ناچار به دویدن بیشتر وامی داشت . هیچ وقت مادرم را تا این حد غمگین ندیده بودم . یکبار که توانستم پابه پایش چند گام بردارم نگاهم ناخودآگاه به چهره اش افتاد ، بدنم یخ کرد ، احساس کردم قالب تهی کرده ام ، لرزشی از غصه در تنم افتاد . گریه بی صدا و اشکهای مادرم که پهنای صورتش را خیس کرده بود ، به یکباره مرا از پای در آورد . بغض راه گلویم را گرفته بود ، خواستم فقط بگویم : مامان ... گریه امانم نداد . مادرم مثل آدمهائی که فراموشی دارند و ناگهان چیزی یادشان می آید ، میخکوب شد ، ایستاد و مرا نگاه کرد ، معلوم بود که نمی خواهد آنجا وسط پیاده رو میان آنهمه جمعیت که تازه متوجه نگاههایشان شده بود گریه کند .... اما سعیش بی نتیجه بود ... دیدن گریه های من و آن غوغای ناشناس درونش سد مقابل اشکهایش را شکست و ... دوباره راه رفتن که نه دویدن مادر بود و دویدن من بدنبال او اما اینبار گریه مادر دیگر بی صدا نبود و من ناشکیب از همه انچه نمی دانستم و می دانستم چیزی است که آشوب و غوغا به دل مهربان مادرم انداخته ... نیم ساعت بود که از خانه خارج شده بودیم ، از چند خیابان و کوچه گذشته بودیم و حالا وارد خیابانی شده بودیم که یک سویش پر بود از  درختان بلند و تنومندی که در حصار نرده های سبزی احاطه شده بودند و دیگر سویش سالن نمایشی بود با عکسهای بامزه ای از آدمهائی با لباسهای رنگارنگ و یک نفر در میانشان با صورتی سیاه ... از شدت گریه نفسم به شماره افتاده بود ، هق هق کنان دنبال مادرم که حالا هرلحظه از سرعتش کاسته می شد و گامهایش با تردید به پیش می رفت می دویدم . دیگر نمی دانستم مادرم گریه می کند ، دعا می کند ، ناله می کند یا با کسی حرف میزند ، نمی دانستم چه می کند و لی می دیدم که از سر آشفتگی و استیصال مانند کودکی که در انبوه جمعیت غریب شهری بزرگ و ناشناس گم شده باشد بی هدف همه سو را نگاه می کند و هیچ جا را نمی بیند . ناگهان حضور آدمهای زیادی در ورودی یک کوچه باریک ، که هر کدامشان یک جورائی شبیه مادرم بودند نظرم را متوجه خود کرد . مادرم هم با دیدن آن صحنه ، آشفتگی و پریشانیش دو صد چندان شد . وارد کوچه شدیم . چقدر آمبولانس ... آنهم چقدر قشنگ از روی آرم دایره ای شان فهمیدم از همان ماشینهای خیلی باکلاس و گرانقیمت هستند ، اسمشان یادم رفته بود نمی خواستم تواین اوضاع و احوال که حال مادرم اصلا ً خوب نبود اسم آ ن ماشینها را ازش بپرسم ... از میان جمعیت راهمان را باز می کردیم و جلو می رفتیم تا آن لحظه از پریشانی و غصه مادرم گریه می کردم و بغض کرده بودم حالا با دیدن آن آدمهای آشفته حال ، که گاه گریان و شیون کنان بر سر و روی خود می زدند ، ترس را هم در وجود خود احساس می کردم . در همین افکار بودم که مردی گریان و سراسیمه از میان انبوه جمعیت بطرف مادرم آمد . تا چشم مادرم به آن مرد که تازه او را شناخته بودم افتاد ،  دست مرا که تا آن لحظه آنچنان محکم که گوئی گوهری گرانبها را محافظت می کند در دستش گرفته بود ، رها کرد و مانند زمانی که مادر بزرگم بعد از سالها بیماری و خانه نشینی در یک غروب غم انگیز بقول خودش رفت تا دوباره پدربزگ را ببیند ، شیون کنان بر سر و روی خود میزد ، شروع کرد به زجه و ناله زدن بر سر و صورت خود مزد و پدرم را صدا می کرد ... آقای حمیدی دوست و همکار پدرم در کارخانه با دیدن شیون و زاری مادرم بی اختیار شروع کرد به گریه و آهسته دست نوازش به سر من می کشید . نمی دانم چرا با دیدن این صحنه یاد تعزیه وداع امام حسین (ع) و نوازش کردن دختر سه ساله اش حضرت رقیه افتادم و سایه یتیمی را بر سر خود احساس کردم ... .