هوای تازه

اتوبوس خط 124
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٢
 

 خیلی ها به رفتار مشکوکش مشکوک بودن . مادرش ، زن همسایه روبروئی ، دختر بقال سر کوچه ، گل فروش سر خیابون ، تمام راننده های خط 124 اتوبوسرانی شهر ، بلیط فروش ایستگاه هفتم . آخه همه اینها یک سالی بود که هر هفته روزهای دو شنبه و چهارشنبهرفتار خاصی رو از اون می دیدند . مادرش هر هفته روزهای دوشنبه و چهارشنبه می دید اونی که بقیه روزهای هفته رو تا لنگ ظهر می خوابه و همیشه مثل هپلی ها توی خونه و محل می گشت ، توی اون دو روز خاص سر ساعت هفت صبح قبل از اینکه ساعت شماته دار پدر خدا بیامرزش زنگ بزنه ... از خواب بیدار میشد ... سریع یه دوش میگرفت سر و صورتش رو صفائی می داد و کت و شلوار کمی تا قسمتی نو و مرتبش رو می پوشید و صبحونه خورده نخورده با هول و ولا از خونه می زد بیرون . زن همسایه روبروئی که تمام جیک و بوک اهل محل تو دستشه و هیچ رفت و آمدی از نگاه تیز بین و فضولش در نمیره هم این یک سال گذشته تمام دو شنبه ها و چهارشنبه ها رو مرتب براش تیک زده و حضور و غیاب کرده . بقیه روزهای هفته رو که نگو از بس بی حساب و کتاب میره و میاد که این زن بدبخت چیز گیجه گرفته ... آخ آخ آخ از دختر همسایه بگم که سی و شش هفت سالشه و هیچ بنی بشری تا بحال لمسش نکرده ... نه اینکه اون نخواسته باشه ها !!! نه بد بخت از خداشه ولی نه اینکه یه خورده بفهمی نفهمی بر و روی درست و حسابی نداره اینه که این پسر زوار در رفته قصاب محل هم که هیچ دختر و پیر دختر از تیر رس متلکها و انگولکهاش در امان نمی مونه هم بهش نظر سوء یا خوب نداره و نداشته . فکر کنم بزرگترین آرزوش این باشه که یکی پیدا بشه و دو کلمه بهش متلک بندازه . اون بدبخت هم هر هفته روزهای دو شنبه و چهارشنبه تا این پسره رو می بینه که همچین نو نوار کرده و شاد و شنگول داره از خونه میزنه بیرون ... قند که چه عرض کنم ... کارخونه قند توی دلش آب میشه و دلش همچین ضعف میره که بیا و تماشا کن . بنده خدا لابد آلزایمر داره چون هر هفته می بینه اون خیلی راحت و بیخیال از در خونه این پیر دختر ترشیده رد میشه و با دیدن اون پشت پنجره ککش هم نمی گزه اما باز به خودش میگه شاید یکی از این دوشنبه ها یا چهارشنبه ها بیاد و زنگ خونه ما رو بزنه و بگه اومدم من رو به غلامی بپذیرید . بعد از عبور بیخیال از مقابل در خونه دختر ترشیده محل و شکستن دل اون دختر سر ساعت نه می رسه جلوی مغازه گل فروشی سر کوچه ، و این مرد خوش اقبال شاید تنها کسی باشه که توی این یک سال گذشته از این رفتار مشکوک سود برده . و اون طبق معمول هر هفته یک دسته گل که شامل دو شاخه گل رز یک شاخه گلایل یک میخک و کمی بزک معمول گل فروشها بود می خرید ... و نیم ساعت بعد مقابل ایستگاه هفتم  اتوبوس خط 124 می ایستاد و منتظر می ماند تا ... ساعت ده اولین اتوبوس ... و هر ده دقیقه یک اتوبوس از راه می رسید . راننده های خط 124 اول فکر می کردن اون بازرس ویژه خط اتوبوس ... برای همین تا مدتی وقتی توی ایستگاه توقف می کردن به عنوان احترام و سلام و احوال بوقی می زدند و دستی تکان می دادند . اما بعدها فهمیدن که ماجرا چیز دیگه ایه و از اون روز به عد دیگه نه بعنوان احترام و این چیزا بلکه به این عنوان که .... هی رفیق طرف توی این اتوبوس نیست . منتظر بمون شاید با اتوبوس بعدی بیاد ... بوق می زدند و اینا ... و بلاخره توی توقف یکی از همین اتوبوسها که هیچ وقت هم معلوم نبود کدوم یکی هستش ... دختر رویاهای اون از اتوبوس پیاده میشه و اون که دیشب رو تا صبح نخوابیده و مدام با خودش تمرین کرده تا بلاخره امروز حرف اول و آخر رو بهش بزنه . آخه دیگه طاقت نداشت هر هفته روزهای دوشنبه و چهار شنبه بیاد سر ایستگاه هفتم خط 124 و اون دختر زیبا و البته متین و موقر از اتوبوس پیاده بشه و و اون چند صد متر دنبالش راه بره و چندین و چند بار اون رو صدا بزنه اما اون دختر حتی یکبار هم مکث نکنه چه برسه به اینکه نگاهش کنه یا بهش چیزی بگه ... و اون بلاخره امروز این کار رو کرد . سرعت قدمهاش رو زیاد کرد . زیاد تر و زیاد تر تا اونجا که تونست از دخترک پیش بیفته و روبروش بایسته . دخترک از دیدن اون با اون دسته گل توی دستش و اون چهره خیلی خیلی جدی و کمی عصبی و تا حدودی دست پاچه ... حسابی جا خورده بود . اما خودش  رو کنترل کرد و با اشاره سر از اون خواست که منظورش رو از این کارش بگه . و اون که منتظر هر اتفاقی بود نفس عمیقی کشید و یک نفس همه اون چه که توی ذهنش توی این یکسال گذشته تلمبار کرده بود و نتونسته بود بگه رو گفت . تمام مدت توی چشمای آبی دخترک که از تعجب مات و مبهوت مونده بود و داشت اون رو نگاه می کرد نگاه می کرد . وقتی حرفهاش تموم شد اروم نفسی کشید و به دهان دخترک چشم دوخت . منتظر هر اتفاقی بود . بهش فحش بده . بزنه زیر گوشش . هولش بده و پا بذار به فرار . تف بنداز توی صورتش و ... اما اون دختر نجیب تر و موقر تر از این حرفها بود . با خودش گفت لابد الان یه لبخند ملیح می زنه و آروم از توی کیفش یه کارت می ده دستش و میگه این شماره خونه ماست زنگ بزنید با پدر و مارم صحبت کنید . اما اون دخترک این رو نگفت . در واقع اون دخترک هیچی نگفت . با علامات دست ( مثل ناشنواها ) می خواست به اون بفهمونه که من هیچی از این همه حرف که گفتی متوجه نشدم . و ... دنیا بود که روی سر پسرک خراب شد . دخترک ناشنوا بود . نه ناشنوا بود و لال هم بود . اما امروز که فردای همون دیروز پسرک بود ... دیگه مادر پسرک ، زن فضول همسایه ، دخترک عاشق پشت پنجره ، گل فروش محل و راننده ها و حتی بسیاری از مسافران و رهگذران مثل آدمهائی که چیزی را گم کرده باشند ... از ساعت نه به بعد سردر گم بودند . بی هدف نگاهشان را دور و بر خود می چرخاندن به امید دیدنش . اما ندیدنش ... چون ...