هوای تازه

نگهبان مرز
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠
 

     زیر سایه نصفه نیمه ای که با وصل کردن یه چفیه به چهار تا تیرک برای خودش درست کرده تا از گزند آفتاب سوزان خوزستان کمی در امان باشه موبایل رو محکم به گوشش میچسبونه و با شوق وذوق اینطور شروع میکنه " راستی بابام با یکی از دوستاش صحبت کرده ... یارو خیلی گردن کلفته ، توی ستاد مشترک از اون بالا بالائی هاست . طرف قول داده ظرف همین چند روز یه امریه برام بفرسته تا بتونم برگردم تهران . غزل جون فقط چند روز دیگه دوری رو باید تحمل کنیم . بعد میام پیشت . پرواز میکنم . دیگه سختی ها تموم میشه . این برهوت رو میذارم واسه اونهائی که لایقش هستن . میام کنار عشقم . با هم خوش می گذرونیم کیف میکنیم . غزل بذار بیام تهران . این یکسال دوری رو جبران می کنم . هر جا بخوای میبرمت . غزل دارم میمیرم از دوریت خوشگلم . نمیدونی اینجا چقدر سخت میگذره . من رو فرستادن توی یه سنگر که با پاسگاه مرزی ده کیلومتر فاصله داره . برق که نداره ، آبش رو هفته ای یکبار با تانکر میارن ، غذا رو دو سه روز یکبار میارن خودم باید با چراغ نفتی غذام رو گرم کنم . فکرش رو بکن ... من که تا قبل از خدمت سربازی توی خونه خودمون نیمرو هم درست نکرده بودم حالا ببین به چه روزی افتادم " . انگار که از اونطرف خط کسی ازش در مورد حمام پرسیده باشه در حالیکه از تعجب چشمهاش از حدقه بیرون زده ادامه میده " حمام ؟؟؟!!! حمام کیلوئی چنده ؟ ببینم به نظرت چهار تا ایرانیت حلبی وسط بیابونی که نه سر داره نه ته با یه حلب بیست لیتری آب گندیده بالاش که به اصطلاح دوشه ... میشه حموم ؟؟؟ دختر من چی میگم تو چی میگی . باز صد رحمت به حمومش . دستشوئیش رو که دیگه نگو . مدلش اوپنه . شانسمون گفته سالی که دوازده ماهه یه نفر محض رضای خدا از اینجا رد نمیشه وگرنه وسط ماجرای گلاب به روتون قضای حاجت از بالا تا پائین در معرض تماشای عابرین بودیم و ته مونده آبروی نداشتمون به باد می رفت ... " انگار که از گفتن این حرفها خسته شده باشه از روی کلافگی گوشی رو از روی گوشش بر میداره و با بغض رو میکنه به آسمون و خطاب به خدا میگه " خدایا ... نوکرتم ، آخه این چه وضعیه واسه ما درست کردی . خیر سرمون یه دوجین پارتی گردن کلفت واسه خودمون داشتیم ... من که موندم ... بابا اون یارو خل مشنگه کی بود ؟؟؟ " توی ذهنش دنبال اسم کسی میگرده ... یادش میاد و دوباره روبه آسمان خطاب به خدا ادامه میده " آها ... همون جعفری ... سرش با تهش پنالتی میزد ... ( جوری که داره از خدا سوال میکنه ) یادته که ؟؟ اون که توی هفت آسمون یه فیتیله سوخته هم نداشت ، افتاد توی ستاد مشترک ... خدمت نمیکنه که داره عشق و حال میکنه . عین یه آقا صبح ساعت هشت با سرویس میره ... پشت میز میشنه چهارتا نامه جابجا میکنه ناهارش رو کوفت میکنه ساعت دو هم با سرویس برمیگرده خونه و باقیش هم چی ؟؟ عشق و حال و صفا ... خاک برسر دوست دختر هم نداره . لااقل دلم خوش باشه میره دو ساعت با اون حال میکنه . یا اون یکی پر فیس و افادهه ... سلطانی ، افتاده توی بیمارستان پنصد و نمیدونم چند ... با یه مشت دکتر و پرستار بر خورده . اونوقت من بدبخت باید بیام اینجا وسط برهوت همنیشن یه مشت مار و عقرب و رتیل بشم ... " . با عصبانیت از جاش بلند میشه و داد میزنه : " به من چه که اینجا مرزه ... اصلا ً به من چه که باید مواظب این خط مرزی باشم . اصلا ً کو ؟ ها .. کو ؟ این خط مرزی کوفتی ؟ یکساله دارم اینجا سماق میک میزنم . زیر این آفتاب بی پدر مادر جزغاله شدم . مثل آدمهای عصر حجر زندگی می کنم . دارم دیوونه میشم . نه برقی نه آبی نه هیچی ... هیچی می فهمی ؟؟ ( با التماس و کمی شکسته ) بابا ... از بس تنها هستم دارم با خودم حرف می زنم . چی فکر می کنی ؟ آقا جان اینجا بیسیم جنگی هم زور زورکی آنتن میده . موبایل کیلوئی چند . واسه اینکه از تنهائی خل نشم موبایل رو میذارم روی گوشم و الکی با غزل حرف می زنم . ( موبایل رو بطرف آسمون میگره و طلبکارانه ادامه میده ) بیا ... بیا خودت ببین . وسط این جهنم دوزار آنتن دیدی ما رو هم خبر کن . اصلا ً من نمیدونم این مرز چه ارزشی داره که این همه آدم عمرشون رو هدر میدن واسه خاطر نگهبانی از یه خط فرضی !!! ( به مسخره تکرار میکند ) خط فرضی ... باز اگه راستی راستی یه خط بود دلم خوش بود . خوب حالا مثلا ً یکی بیاد از این خطر فرضی رد بشه . من رو سنه نه ؟؟؟ من وسط تهرون داشتم زندگیم رو میکردم . چیکار دارم به این دری وری ها ؟ ( یک مشت خاک را بر میدارد و میریزد سمت کشور همسایه و ادامه میدهد ) آها آه ... بفرما این یک مشت خاک این  مرز وبوم . رفت توی اون مرز و بوم ... چی شد ؟ آسمون به زمین اومد ؟ دنیا کن فیکون شد ؟؟؟

در همین موقع چشمش به یک جوان با لباس خاکی میفتد . جوان آرام و بی صدا با لیخندی بر لب و چهره ای بشدت آفتاب سوخته . اما محکم و با اعتماد بطرف سرباز گام بر میدارد . سرباز از دیدن جوان مبهوت و متحیر است . یکدفعه مثل آدمهای برق گرفته از جا میجهد ... بسرعت بطرف سنگر میرود . با دستپاچگی اسلحه اش را برمیدارد و از سنگر خارج میشود . جوان همچنان آرام ولی با اعتماد و محکم بطرف سنگر او میآید ... سرباز اسلحه را بطرف جوان میگیرد و برای اینکه هم بر ترس خودش غلبه کند و هم جوان را از ادامه حرکتش باز دارد از اعماق وجود نعره ای میکشد و به جوان ایست میدهد . ترس ، اضطراب ، تشویش و دلهره بوضوح در چهره و رفتار سرباز دیده میشود . انگشتش روی ماشه چنان می لرزد که جوان از فاصله ای نسبتا ً دور هم این لرزش را می بیند . جوان برای اینکه خیال سرباز را از بابت اینکه او دوست است و برای سرباز خطری را ایجاد نمیکند . سرجایش می ایستد . همچنان که لبخندبر لب دارد . آرام دستش را به علامت اینکه سلاحی ندارد بالا می برد . سرباز که از شدت ترس و هیجانی که به او وارد شده بشدت عرق کرده ، دانه های درشت عرق از پیشانی اش بسرعت بر روی صورتش میریزند و گاه بر اثر عبور جریان عرق از روی پلکهایش مانع دیدش میشود . با پشت دست سریع صورتش را پاک می کند . نفسش به شماره افتاده . هنوز ته گلویش از شدت نعره ای که زده سوزشی را احساس میکند . دهانش خشک شده ، از راه بینی نفس عمیقی می کشد . برای چند ثانیه ، در سکو ت ، نسیم گرمی صورتش را نوازش کرد . نمیدانست باید چکار کند . همانطور که اسلحه را بطرف جوان گرفته و صورتش را برای نشانه روی به اسلحه چسبانده بود . از جوای پرسید تو کی هستی ؟ ... دلهره و اضطراب مواجه با چنین موقعیتی چنان او را دربرگرفته بود که صدایش از شدت ضعیف بودن به زحمت توسط خودش شنیده شد چه برسد به آن جوان که بیست متری با اون فاصله داشت . باز هم برای دور کردن اضطراب ، نفس عمیقی کشید و دباره همان سوال را تکرار کرد منتهی اینبار اینقدر بلند فریاد زد که بعد از تمام شدن جمله اش از شدت سوزش و خراشی که ته گلویش ایجاد شد به سرفه افتاد . جوان آرام قدمی برداشت و با دست به سرباز اشاره کرد که او هم آرام باشد . و وقتی در مقابل این حرکتش عکس العملی از سرباز ندیدی چند گام دیگر به همان آهستگی به جلو آمد . سرباز که منتظر جواب بود از نزدیک شدن جوان نگرانیش بیشتر شد . چون گلویش بشدت خراش افتاده بود و مطمئن بود اگر باز هم بخواهد با همان قدرت فریاد بزند قطعا ً گلویش زخم خواهد شد . دوباره و اینبار با شدت کمتری فریاد زد و پرسید کیستی ؟ جوان خیلی سریع در جواب گفت : دوست عزیز نگران نباش . من ایرانی هستم . می بینی که و با اشاره لباس خاکی و چفیه دور گردنش را به جوان نشان میدهد . من بسیجی هستم .

سرباز کمی در دلش احساس آرامش کرد . همانطور که با اسلحه جوان را نشانه رفته بود لوله اسلحه را به اطراف چرخاند . با چشم سریع اطراف را دید زد . غیر از جوان هیچ کس دیگر را نمی دید . صورتش را کمی از اسلحه دور کرد ولی لوله اسلحه همچنان بطرف جوان نشانه رفته بود . سرباز پرسید : اینجا چکار می کنی ؟ از کجا اومدی ؟ ... جوان به همان آرامی و با مهربانی جواب داد : من هم مثل تو اینجا نگهبان هستم . از اونجا اومدم . با دست به سمتی اشاره کرد . اونجا سنگر ماست . جوان با شنیدن کلمه ما دوباره و بسرعت اسلحه را به حالت نشانه روی بصورتش چسباند و بدون اینکه حواسش به خراشیدگی گلویش باشد بلند فریاد زد . سنگر شماست ؟ مگه شما چند نفر هستید ؟ ... و بلافاصله از شدت سوزشی که در اثر فریاد ناگهانی اش در گلویش ایجاد شد به سرفه افتاد و اینبار سرفه هایش خیلی شدیدتر شد به حدی که نشانه روی و مراقبت از حرکت جوان برایش غیر ممکن شد . همانطور که از شدت سرفه تلوتلو میخورد جوان را دید که به سمتش میآید . با دست اشاره کرد که جلوتر نیاید . جوان هم ایستاد و گفت : نگرانیت بی مورد است . گفتم که من و دوستانم بسیجی هستیم . ما هم مثل تو اینجا مشغول نگهبانی و مراقبت از مرز هستیم . درست کمی اونطرفتر . و باز با دست به همان سمتی که دفعه قبل به سرباز نشان داده بود اشاره کرد . سرباز که حالا کمی به خودش مسلط شده بود و سرفه هایش قطع شده بود با دست اشکهایش را که از شدت سرفه از چشمانش سرازیر شده بود پاک کرد و به سمتی که جوان نشان میداد نگاه کرد و گفت : نمی دونستم این نزدیکی ها بسیج هم پاسگاه مرزی داره . جوان لبخندی زد و گفت : ببخشید ، کوتاهی از ما بود . باید زودتر از اینها میومدیم دیدنت . سرباز با دست اشاره میکند و جوان را بطرف خود میخواند . اما همچنان اسلحه را به سمت جوان گرفته . از او می پرسد : لابد تازه اومدین که من متوجه پاسگاه و سنگرهاتون نشدم ... چند وقته اینجا هستید ؟ جوان با کمی تعلل می پرسه امروز چه تاریخی هستش ؟ سرباز سعی میکند فکرش را متمرکز کند اما تاریخ را دقیق بخاطر نمی آورد و می گوید : نمی دونم ... چه روزیه ولی نیمه اول مرداد هستیم . جوان می پرسد : خوب ... نیمه اول مرداد چه سالی ؟ سرباز بی حوصله می گوید : ببینم من باید سین جیم کنم یا تو ؟ یه سوال میخوای جواب بدی ، اصول دین می پرسی ؟ جوان که حالا به چند قدمی سرباز رسیده به آرامی لبخند میزند و می گوید : ببخشید . نمی خواستم اذیت کنم . جدی پرسیدم . ولی بیخیال مهم نیست . من یوسف هستم . من و دوستام خیلی قبل تر از شما اینجا بودیم . و دستش را بسمت سرباز دراز میکند . سرباز ناخودآگاه بادیدن لبخند جوان و دست او که به علامت سلام بسمتش دراز شده بود در دلش آرامش خاصی احساس کرد . با احتیاط و آرام اسلحه را به دست چپش گرفت و دست جوان را به علامت پاسخ سلامش در دست گرفت و گفت : ببخشید داداش ، یه هوئی بی هوا اومدی . جاخوردم . شرمنده اسلحه کشیدم . جوان گفت : اشکالی نداره دوست عزیز من یوسف هستم ... خوشبختم . و دست سرباز را فشار داد و با دست دیگرش به شانه او زد و ادامه داد : هر کس دیگه ای هم جای تو بود همین عکس العمل رو نشون میداد . یوسف دست سرباز را رها کرد و بطرف سنگر سهیل که رو به مرز بود حرکت کرد . و همانطور که پشتش به سرباز بود و به مرز خیره شده بود گفت : دست مریزاد ... خدا خیرت بده . خیلی همت داری که تک و تنها با این امکانات کم وظیفه ات رو انجام میدی . سرباز پوزخندی میزند و می گوید : خوب دیگه سربازی و هزار بدبختی . دستور میدن باید بگی چشم . وگرنه توبیخ و تنبیه و اضافه خدمت . اگه دست من بود جیک ثانیه ، جون داداش جیک ثانیه مرز و پرز و بیخیال میشدم میزدم تو گوش همه چی برمیگشتم تهرون . یوسف که گوئی انتظار شنیدن همچین جوابی را نداشت متعجب برمیگردد و میگوید مرز رو بیخیال میشدی ؟ داری شوخی میکنی ؟؟؟؟!!!! سرباز با بی قیدی  جواب میدهد : نه ... شوخی واسه چی . یوسف متحیر از پاسخ سرباز : همچین بفهمی نفهمی متوجه شده بودیم از تنهائی توی این موقعیت ناراحتی . ولی فکر نمیکردم اینقدر کم آورده باشی . سرباز در حالیکه مشغول مرتب کردن سایبانی است که با چفیه درست کرده : کم آورده باشم ؟ داداش من بریدم . خسته شدم .آخه کدوم آدم عاقلی یک هفته میاد وسط بیابون توی این فلاکت و بدبختی . کنار مار و عقرب ، چشم بدوزه به یه خط فرضی ، که چی ؟ یه وقت یکی از اونطرفش نیاد اینطرف . خوب بیاد مگه چی میشه ؟ آسمون به زمین میاد ؟ یوسف با کنایه میگوید : ولی تو اومدی . سرباز هم جواب میدهد : گفتم که مجبور بودم . سربازی ... میفهمی که ؟ خوبه خودت هم سربازی . یوسف پوزخندی میزند و میگوید : سرباز ؟ نه من سرباز نیستم . درمیان بهت و حیرت سرباز ، یوسف ادامه میدهد : البته سرباز هستم . اما نه سرباز وظیفه . با اشاره دست به سمت همان سنگری که از ابتدای حضورش به آن سمت اشاره می کرد میگوید : یعنی هیچ کدام ما سرباز وظیفه نیستیم . ما به اختیار خودمون اومدیم اینجا و چون مراقبت از میهن و مرزهای کشور رو برای تامین آرامش و آسایش مردم مملکت واجب میدونیم ، اینه که همینجا موندگار شدیم . سرباز در جواب پوزخند چند لحظه قبل یوسف با کنایه زیر لب میگوید : اوهه یه مشت بچه مثبت . و بیخیال ادامه بحث میشود و بطرف تانکر آب میرود . جلد یک ساندیس را که لبه بالائیش را بریده و آنرا بشکل لیوان درآورده از جیبش خارج میکند . و از آب تانکر پر میکند . سر می چرخاند و به یوسف نگاه میکند . برمیخیزد بطرف جوان میرود بالای سر او که حالا نشسته و به مرز خیره شده میایستد . لیوان ساخته شده از ساندیس را بطرف جوان میگیرد و می گوید : بفرما آب جوش بچه مثبت . یوسف با دیدن ظرف آب کنار صورتش ، آرام رویش را برمیگرداند و لیوان را از دست سرباز میگیرد . برمیخیزد و به آب خیره میشود . دستش شروع به لرزش میکند ، طوریکه سرباز هم متوجه این لرزش میشود . سرش را تکان میدهد و آب را پس میدهد و به آرامی میگوید : اما ما آب نداشتیم . سرباز متوجه کلام یوسف نمیشود ولی نفهمید چرا سعی نکرد از او بپرسد که او چه گفت . جرعه ای از آب میخورد . آب خیلی گرم است ، با عصبانیت آب را بر زمین میریزد . رو به یوسف میکند و میگوید : بفرما همه میرن آش خوری ... کیف و حال میکنن . ما اومدیم وسط جهنم .

باشنیدن این جمله یوسف برمیخیزد رو به مرز چند گام بر میدارد ، اشک در چشمانش حلقه میزند : الان که اینجا عین بهشته . اونموقع رو ندیدی .

سرباز بی توجه به این جمله یوسف میرود موبایلش را از جیبش خارج میکند و درحالیکه بطرف سایه بان میرود و به موبایل اشاره میکند به یوسف میگوید : یه کلیپ دارم خفن ... عمرا ً دیده باشی . این سری که رفته بودم مرخصی یکی از بچه ها بهم داد . بلوتوثت رو روشن کن واست بفرستم . یوسف که از هیچکدام از حرفای سرباز سر در نیاورده بود . همینطور هاج و واج به سرباز و موبایل در دستش نگاه میکند و با تعجب می پرسد : بیسیم جدیده ؟ سرباز از سوال یوسف خنده اش میگیرد : ما رو گرفتی ؟ بیسیم چیه ؟ موبایله !!! یوسف بطرف سرباز میرود با دقت به موبایل نگاه میکند . سرباز باخود می اندیشد لابد از بچه های روستائی است و تا بحال موبایلی با این امکانات ندیده . برای اینکه یوسف را بیشتر متعجب کند دکمه ای را کلیک میکند و موبایل را بدست یوسف میدهد . یوسف همچنان با حیرت موبایل را نگاه میکند . یک دفعه با شنیدن صدای موزیک تند تکنو سرجایش میخکوب میشود . نگاه سریعی به سرباز میاندازد و دوباره موبایل را نگاه میکند . موزیک ادامه دارد . تصاویر کلیپ حیرت یوسف را بسرعت تبدیل به ترس و خشم میکند . دو سه بار نگاهش را از روی موبایل بر میدارد . آسمان را نگاه می کند . رو به سرباز لب میگزد . دیگر تاب نمیآورد . بسرعت رو به سرباز می کند و با ناراحتی میگوید : این مزخرف رو خاموش کن . موبایل را به سمت سرباز میگیرد . و دوباره جمله اش را تکرار میکند . سرباز که از عکس العمل یوسف خنده اش گرفته در گرفتن موبایل تعلل می کند . و یوسف هم از عصبانیت و با ناراحتی موبایل را بطرفش پرت میکند . سرباز یکدفعه از جا میپرد ، خنده اش را بی مقدمه قطع میکند و موبایل را قبل از زمین خوردن با دستپاچگی میگیرد . رو به یوسف میگوید : چه خبرته ؟!؟!؟ دویست هزار تومن پولشه ها ...

یوسف که هنوز از بهت و تعجب دیدن موبایل و خشم و ناراحتی دیدن تصاویر کلیپی که سرباز برایش پخش کرده خارج نشده . مثل اینکه خبر حمله موجودات فضائی به زمین رو شنیده باشه . با چشمانی از حدقه بیرون زده حرف سرباز را تکرار میکند : دویست هزار تومن ؟؟؟ فقط برای اینکه این مزخرفات رو باهاش نگاه کنی ؟ دویست هزار تومن دادی این رو خریدی که گناه کنی ؟

سرباز که از نشون دادن کلیپ روی موبایل بد جور احساس پشیمانی کرده . خودش را جمع و جور میکند و میگوید : مزخرفات ؟ نه !!! گناه چیه ؟!؟!؟ اینها رو همینجوری ریختم روی گوشی . واسه اینکه حوصله ام سر نره . وگرنه ما رو چه به این کارها . اصلا ً میخوای حذفش کنم ؟ ها ؟؟؟ و با دستپاچگی شروع میکند به حذف کردن کلیپ از روی گوشی : آها آه بفرما . حذفش کردم . از بیخ و بن . خیالت تخت . من چه می دونستم تو از این چیزا خوشت نمیاد . یعنی من چه می دونستم این چیزا گناه داره . ببخشید . بعدشم این فقط برای دیدن اینچیزا نیست که . یوسف با پوزخند حرفش را تکرار میکند و با بی تفاوتی از کنارش عبور میکند و بطرف سنگری که از آنجا آمده بود حرکت می کند . سرباز کلافه شده . ترسی به وجودش افتاده . با خود میگوید اینها بسیجی هستن ، شاید هم سپاهی . عجب غلطی کردم این کلیپ رو نشونش دادم . حالا چه خاکی بریزم توی سرم . این اگه بره قضیه رو لو بده بدبخت میشم ... و همچنان برای ماست مالی کردن موضوع ادامه میدهد : هفت تا بازی داره ، دوربینش 5 مگا پیکسله ، رم میخوره چهار گیگ . یوسف بدون توجه به حرفهای سرباز راه خود را ادامه میدهد . سرباز باز هم میگوید : پونصد تا شماره تلفن توی دفترچه اش جا میگیره ، کافیه اسم طرف رو بگی تا شماره اش رو بگیره . صدای طرف چنان قوی از اون طرف میاد انگار همینجا کنار دستت داره باهات حرف میزنه . یوسف تا این را شنید مکثی می کند . همانطور که پشتش به سرباز است نیم نگاهی به عقب میاندازد . سهیل همچنان از مزایای گوشی موبایلش میگوید یوسف اندکی با خود فکر میکند و یک دفعه بر میگردد و به سرباز میگوید : گفتی صدای طرف خیلی قوی میاد . سرباز که از برگشت سریع یوسف جا خورده و دوبرابر ترس به وجودش افتاده . با تردید با اشاره سر جواب تائید میدهد . یوسف همچنان بطرف سرباز قدم برمیدارد و ادامه میدهد : ببینم با اون میشه به تهران هم زنگ زد . سرباز در دلش به خودش لعنت میفرست و میگوید دیدی دستی دستی خودم رو بدبخت کردم . میخواد از همیجا آمارم رو بده . عجب آدم فروشیه این یارو . توی روز روشن جلوی چشم خودم میخواد من رو به پوست پیاز بفروشه . ولی از ترسش باز هم با حرکت سر جواب تائید را به یوسف میدهد . حالا دیگر یوسف به یک قدمی سرباز رسیده . چشم توی چشم سرباز میاندازد و میگوید : یه شماره هست توی تهران ، میتونی برام بگیریش ؟ سرباز با شنیدن این حرف . نفس عمیقی میکشد و مثل اینکه خبر بخشش را به یک اعدامی داده باشن . درجا روی دو کنده مینشید و در دلش میگوید : خدا بگم چکارت کنه ... تو که با این فیلمت ما رو تا یک قدمی مرگ بردی و برگردوندی . یوسف همچنان به انتظار پاسخ بالای سر سرباز ایسستاده و چشم به او دوخته . سرباز به خود میآید . خودش را جمع و جور میکند : می دونی چیه داش . یه شماره توی تهران که چیزی نیست . به موبایل اشاره می کند لب و لوچه اش آویزون میشود و ادامه میدهد : کاش این ماس ماسک آنتن میداد . یه شماره که سهله ده تا شماره واست میگرفتم . یوسف با تعجب موبایل را از دست سرباز میگیرد و میپرسد : آنتن ؟ یعنی چی که آنتن نمیده ؟

سرباز سعی میکند همه خرابکاری نشون دادن اون کلیپ و گناه و این چیزا رو توی این فرصت طلائی که بدست آورده پاک کنه . چهره مظلومی به خود میگیرد و می گوید : می دونی ... من سه ماه اینجا هستم ده روز میرم تهران مرخصی . تازه بعضی وقتها هم میشه که بعد از چهار ماه می تونم برم مرخصی . اینجا هم که می بینی قربونش برم نه آبی نه برقی نه ... هیچی نیست . چه برسه به تلفن و اینچیزا . ناچار این موبایل رو با خودم میارم اینجا که شاید بشه گاهی یه زنگ بزنم خونه احوالی از پدر و مادرم بگیرم . ولی به جوون داداش توی این یکسال گذشته دریغ از یه نموره آنتن ... حتی به اندازه یه خط کوچیک . جوری که انگار خیلی از بابت داشتن اون کلیپ ها روی گوشی متاسف باشه ادامه داد فقط شده باعث گناه و بدبختی ما . یوسف که انگار اصلا ً به حرفهای سرباز گوش نمیکرده موبایل را بطرف سرباز میگیرد و از او میخواهد یه شماره برایش بگیرد . سرباز با تعجب و با تاکید میگوید : شماره چی بگیرم ... من میگم اینجا آنتن نمیده . یوسف باز میگوید : بگیر ... کاری به آنتن نداشته باش . موبایل را به دست سرباز میدهد . شماره را میگوید ... پنجاه و سه ... سرباز از سر ناچاری شروع میکند به وارد کردن شماره . بیست و سه ... سرباز همچنان که شماره را وارد میکند زیر لب تکرار میکند بابا اینجا آنتن نمیده . سی و هفت . شماره های آخر را هم وارد میکند و منتظر ادامه شماره میشود . وقتی می بیند یوسف شماره ای را نمیگوید با تعجب میپرسد مگه نگفتی شماره ماله تهرانه ؟ خوب این که شش رقمیه ، تازه عدد اولش هم باید دو بار تکرار کنی . یوسف که از تعداد رقم ها و تکرار عدد اول سر در نمیاورد بی توجه به حرف سرباز پاسخ می دهد : شماره اش همینه . عدد دیگه ای نداره . به موبایل اشاره میکند و ادامه می دهد : تموم شد ؟ سرباز لبش را کج می کند و شانه ای بالا می اندازد . دکمه سبز رنگ روی گوشی را میزند . و موبایل را به دست یوسف میدهد . برای آخرین بار و کمی بلند تر از دفعه قبل تکرار میکند . من یکساله اینجام . اینجا آنتن نمیده . یوسف بی توجه به حرف سرباز موبایل را با تعجب میگیرد . برق شوق در چشمانش می درخشد . لبخندی میزند ، گوشی را به گوشش می چسباند ، یکی دو قدم از سرباز دور میشود . یکدفعه میایستد ، گوشی را از گوشش جدا میکند . نگاهی به موبایل و بعد به سرباز میاندازد . با اشاره به موبایل رو به سرباز : دیدی آنتن داد . سرباز هاج و واج از دیدن این صحنه . بطرف یوسف میرود . یوسف گوشی را به گوشش می چسباند و میگوید . سلام حاج خانم . صدای پیرزنی به وضوح از گوشی شنیده میشود که چند بار تکرار میکند سلام بفرمائید . امری داشتین . شما ؟ یوسف چیزی نمیگوید . بغض میکند . به زحمت جلوی گریه اش را میگیرد ...  ببخشید حاج خانم ، من از دوستان پسرتون یوسف هستم . سرباز با شنیدن این جمله یک گام به عقب برمیدارد . به خودش میگوید : یعنی چی ... مگه این خود یوسف نیست ؟ پس چرا میگه من از دوستای یوسف هستم ؟ این پیرزنه کیه ؟ صدای یوسف سرباز را به خود میآورد : حاج خانم نمیخواستم مزاحمتون بشم . فقط یه خبر براتون داشتم . یوسف تا چند روز دیگه میاد خونه . قطره ای اشک آرام از گوشه چشم یوسف روی گونه اش میچرخد . سرباز یک دفعه به خود میاید . بسرعت از جا میجهد . موبایل را میگرد و به گوشش می چسباند : الو ... ببخشید حاج خانم ... الو ... شما کی هستید ؟ اونجا خونه کیه ؟ گوشی را از روی گوشش برمیدارد . به صفحه موبایل نگاه میکند . با تعجب : اینکه قطع شده . رو به یوسف می پرسد : چکار کردی ؟ چه جوری شد ؟ من یکساله اینجا هستم . یک دفعه هم آنتن نداده بود . حتی یک خط . چی شد تو تونستی حرف بزنی ؟ اون کی بود ؟ مگه تو یوسف نیستی ؟ چرا گفتی از دوستای یوسف هستی ؟ یوسف بدون هیچ حرفی راه میافتد . سرباز نگاهی به موبایل میاندازد . مدام جای خودش را عوض میکند . موبایل را در جهت های مختلف میگیرد تا شاید جائی پیدا کند که آنتن بدهد . یک نگاه به موبایل می اندازد یک نگاه به یوسف : با تو هستم . کجا میری ؟ این چه جوری آنتن داد ؟ تو با کی حرف زدی ... یوسف بی توجه به سرباز ... از همان راهی که آمده بود میرود . سرباز بدنبال یوسف راه میافتد و همچان بدنبال جائی که موبایل آنتن بدهد : مگه تو یوسف نیستی ؟ اون پیره زنه کی بود ؟ سرباز یکدفعه سرجایش میخکوب میشود . زبانش بند میآید . هر چه تلاش میکند کلمه ای بگوید . نمی تواند . بی آنکه پلک بزند فقط یوسف نگاه میکند و با دست اشاره میکند و با صدائی که خودش هم به زحمت میتواند بشنود میگوید : نرو . نرو . اونجا میدون مینه ... نرو .... صدای بیسیم از توی سنگر سرباز را متوجه خود میکند . نگاهش را لحظه ای از روی یوسف بر میدارد . به سنگر نگاه میاندازد : سنگر هفت ... سنگر هفت ... پاسگاه مرزی . جواب بده . نگران یوسف است که وارد میدان مین شده . چشم از سنگر بر میدارد . به میدان مین نگاه میکند . جا میخورد . اثری از یوسف نیست . صدای بیسیم دوباره او رو متوجه سنگر میکند . یکی دو قدم به چپ و راست میرود . میدان مین را از نظر میگذراند . هیچ اثری از یوسف نمی بیند . ناگهان چشمش به تل خاکی میافتد . با دقت نگاه میکند . خیلی دور است . دویست متر شاید هم بیشتر فاصله دارد . چند قدم عقب عقب بطرف سنگر میدود . سعی میکند آن نقطه را گم نکن . وقتی مطمئن میشود که جای آن نقطه را بخوبی به ذهن سپرده بسرعت بطرف سنگر می دود . بیسیم را برمیدارد : پاسگاه مرزی سنگر هفت بگوشم . و با عجله لا به لای وسایل داخل سنگر بدنبال چیزی میگردد . صدائی از آن سوی بیسیم میآید : تو معلوم هست کجائی ؟ پای بیسیم باش فرمانده پاسگاه کارت داره . سرباز درحالیکه از یافتن دوربین نظامی اش خوشحال شده . بیسیم را در یک دست و دوربین را در دست دیگرش میگیرد و بسرعت از سنگر خارج میشود . بیسیم چی پاسگاه که گوئی منتظر جواب سرباز مانده با بی حوصلگی پیام را تکرار میکند و میگوید : سنگر هفت پیام مفهوم بود ؟ سرباز درحالیکه رو به میدان مین میدود و بدنبال نقطه ای میگردد که چند لحظه قبل در میدان مین دیده بود به بیسیم چی جواب میدهد : بله مفهوم بود . من بگوشم .

چشمش به همان نقطه میافتد . بیسیم را رها میکند . دوربین را مقابل چشمش میگیرد . چند ثانیه ای به آن نقطه خیره میشود . خشکش میزند . دوربین را آرام از مقابل چشمانش پائین میآورد . بهت و حیرت تمام وجودش را فرا گرفته . باورش نمیشد . میدان مین ... و هزاران مین در مقابلش . و آنچه او میدید . هر چه سعی کرد نتوانست جلوی اشکش را بگیرد . با یک پلک به هم زدن اشک از چشمانش سرازیر شد . بغض راه گلویش را گرفته بود . صدای فرمانده از پشت بیسیم هم او را این بهت خارج نکرد : سنگر هفت ... من ستوان احمدی هستم . پسر با درخواستت برای انتقال به تهران موافقت شده . امروز امریه ات رسید . وسایلت رو جمع کن . فردا صبح با ماشین آذوقه یک نفر میفرستم بیاد منطقه رو ازت تحویل بگیره . مفهوم بود ؟ سهیل همانطور که زل زده بود به میدان مین آهسته گوشی بیسیم رو برمیداره و میگه : جناب فرمانده ... من درخواست انتقالم رو پس میگیرم ... من نمیخوام برگردم تهران . لطف کنین فردا بجای جایگزین برای من ... یک گروه تفحص بفرستین اینجا .