هوای تازه

قبل از تولدم
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠
 

    قبل از تولدم ... آن بالا که بودم ، گفتند میتوانی از بین این سه پیشنهاد یکی را انتخاب کنی ... وقتی آن پائین میروی آن را که انتخاب کرده ای همانطور برایت اتفاق خواهد افتاد . اول گفتند با زنی از اهالی شیراز ازدواج میکنم . خوشگل و پولدار . قرار بود خانه ای در سواحل جزیره زیبای کیش داشته باشیم . صاحب یک هتل بین المللی 7 ستاره با 100 اتاق لوکس و رستوران گردان باشم ، یک ماشین بنز نقره ای که سقفش تا میشود داشته باشم . قرار بود بسیار پولدار باشیم . تنها اشکال اش این بود که زنم عاشقانه دوستش داشتم در چهل و سه سالگی سرطان خون میگرفت.

قبول نکردم . راست اش تحمل اش را نداشتم . بعد موقعیت دیگری پیشنهاد کردند:  اینکه  در اصفهان خودم هنرپیشه می شدم و زنم یک طراح لباس مشهور . قرار بود صاحب دو دختر دو قلو بشویم . زیبا و باهوش ... وضع مالی خوبی هم داشته باشیم خانه ویلائی 750 متری با استخر و ماشین بی ام و اخرین مدل و مسافرتهای فراوان ... اما وقتی گفتند یکی از دخترهایم قبل از نه سالگی در تصادفی کشته میشود . گفتم حرف اش را هم نزنید.

بعد پیشنهاد سوم را دادند قرار شد یک کارگر ساده باشم توی یه کارخانه کوچک . کبرا زنم باشد و دو پسر هم داشته باشم . قرار شد توی محله های پایین شهر توی پس کوچه ای زندگی کنیم . توی دخمه ای عینهو قبر. یه خونه 40 متری . بدون ماشین ، بدون تلوزیون ، اما کسی تصادف نکند. کسی سرطان نگیرد. قبول کردم. حالا کبرا -  همین که کنارم ایستاده است – مدام می گوید خانه نور کافی ندارد ، بچه ها کفش و لباس ندارند ، یخچال خالی است ، چند سال است مسافرت نرفته ایم و هزار چیز دیگر ... اما من اهمیتی نمیدهم . میدانم اوضاع می توانست بدتر از اینها باشد . با سرطان و تصادف.  داغ جای خالی عزیزانی که دوستشان داری .            « با برداشت آزاد از یک داستان »