هوای تازه

روی صحنه
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٠
 

      وقتی با اعلام مجری از روی صندلیش بلند شد و برای خارج شدن از ردیف صندلیها از نفر کناریش عذر خواهی کرد . نگاه سنگین طرف رو به وضوح حس کرد . نگاهی که معنی اش را نفهمید . اما فهمید که نگاهی پر از تعجب و کمی هم پوزخند پنهان شده در میان انبوه دستپاچگی بود ... از زمانی که وارد سالن شده بود . احساس میکرد قرار یه اتفاقی بیفته اما نمی دونست این اتفاق انتخاب اون به عنوان بهترین بازیگر نقش اول مرد در جشنواره خواهد بود . توی تمام سالهائی که تئاتر کار کرده بود . هیچوقت برای بدست آوردن رتبه روی صحنه نرفته بود . همیشه عشق به بازی اون رو به بازی کشانده بود . هر چند تقریبا ً توی هر جشنواره یه عنوانی رو کسب میکرد و یه جایزه ای رو میگرفت و این براش عادی شده بود ولی در تمام این سالها ، تمام سختی ها و محدودیتها را برای رسیدن به لذت روی صحنه بودن به جان خریده بود . و هیچگاه به صحنه تئاتر بعنوان صحنه ای برای رقابت و مسابقه نگاه نکرده بود . صحنه برایش مقدس بود . از همون وقتی که به برادر صیغه ایش و البته به خودش قول داد که بر خلاف همه تصوراتی که اطرافیانش داشتند و میگفتند هر کس وارد دنیای نمایش و بازیگری شده یه جورائی به فساد کشیده شده اخلاق اون تغییری نکنه یکسری قول و قرار ها رو با خودش گذاشت . برای همین همیشه با وضو میرفت سر تمرین . اگر وسط تمرین وقت نماز میشد . بدون رو دربایستی تمرین رو رها میکرد و می رفت نمازش رو میخوند . حلال و حرام رو توی مراودات دوستانه اش با اعضاء گروه حفظ میکرد . و خیلی چیزهای دیگه . اعلام دوباره مجری اون رو به خودش آورد .
برای خارج شدن از ردیف صندلی ها ناچار شد از پنج شش نفر عذر خواهی کند . به خودش می گفت اگر می دانستم قرار است بروم روی صحنه همان صندلی اول می نشستم که مجبور نشوم این همه آدم رو به زحمت بندازم . رسیده بود به صندلی آخر ... خانم صمدی روی صندلی نشسته بود . خانم صمدی با دیدن او به سرعت بلند شد و خودش را کنار کشید تا راه را برای عبور او باز کند و همانطور که از خوشحالی میخندید و اشک شوقی را که از چشمهایش جاری شده بود پاک میکرد . تند تند به اون تبریک میگفت . چند سالی بود که خانم صمدی رو میشناخت . تقریبا ً از سال 78 ... حدود ده سال قبل . زمانی که توی نمایش " امان از این گرگ ناقلا " با هم همبازی شده بودن . اون نقش گرگ رو بازی میکرد و صمدی نقش شنل قرمزی ، به قول خود صمدی این نمایش یکی از بهترین کارهاش ، بخصوص که خیلی چیزها از بازی هادی و کارگردانی حمید یاد گرفته بود . از اون سال به بعد گهگاه همدیگه رو توی محوطه تئاتر شهر و گاهی هم توی سالن های نمایش میدیدن . تا اینکه توی نمایش " زمین پاک " دوباره با هم همبازی شدن . و اینبار صمدی خیلی تغییر کرده بود . بازیش خیلی بهتر شده بود . مسلط تر و پخته تر بازی میکرد . خواست از صمدی بابت ابراز محبتش تشکر کند اما یادش افتاد شبی که صمدی توی محوطه تئاتر شهر اجرا داشت و از اون برای تماشای کارش دعوت کرده بود ... اون علیرغم اینکه می تونست بمونه و کار صمدی رو تماشا کنه اما بهانه آورد که جائی قرار داره و باید هرچه زودتر بره . هر چند پیش خودش توجیه داشت که اون روز از ساعت 8 صبح تا نزدیک 5 بعدازظهر به اتفاق بقیه اعضاء گروه مشغول انجام کارهای باقی مونده دکور بود . می خواست بره خونه و کمی استراحت کنه و برای اجرای فردا آماده بشه . برای همین بهانه آورد و برای تماشای اجرای صمدی نموند . 
دیگه رسیده بود کنار صمدی و بدون مقدمه گفت : بابت اونشب که نتونستم اجراتون رو ببینم شرمنده . و رفت بطرف صحنه ... از زمانی که از روی صندلی بلند شده بود تماشاچی ها در حال دست زدن بودند . احساس میکرد زمان کندتر از همیشه میگذره . با خودش گفت : باید کمی تندتر راه بروم . شاید بهتر باشه بدوم . لابد الان به خودشون میگن : این کیه ، خوبه توی یه جشنواره درپیت رتبه آورده و این همه کلاس میذاره . مثل اینکه داره آینه شمعدان عروس میبره ... اما بی درنگ به خودش اومد و دید مجری هنوز داره اسم اون رو میگه و حضار هم همچنان دارن تشویق میکنن . 
اما یک لحظه بدون اینکه توجهی به این اتفاقها بکنه برگشت و میون جمعیتی که داشتن تشویقش میکردن چشم گردوند . انگار داشت دنبال کسی میگشت . چشماش دیگه برق شادی چند لحظه قبل رو نداشتن . به وضوح غم سنگینی رو که توی چشماهاش نشسته بود رو میشد فهمید . کم کم حضور اون غم ناگهانی توی چهره اش هم نمایان شد . با حسرت و تاسف لب کج کرد و اهی ضعیف کشید . این بار هم مثل چندین و چند بار قبل که اون توی یه جشنواره عنوان کسب کرده بود . تنها اومده بود توی سالن . بدون هیچ همراهی . بدون اینکه این موفقیت اون برای کسی اهمیت داشته باشه . کسی که اون با دیدنش توی سالن و بین اون همه جمعیت قوت قلب بگیره . خستگی ماهها تمرین و تلاش و هفته ها اجرا رو از تنش بد کنه . اما اینبار هم مثل دفعه های قبل . هیچ اشنائی نبود . آشنائی که اون انتظار دیدنش رو داشت نبود . برگشت به سمت سن و اینبار بدون هیچ عجله ای . آهسته و شمرده شمرده رفت بطرف سن . دیگه صدای تشویق و دست زدن جمعیت حاضر در سالن و صدای مجری مراسم رو نمیشنید . انگار داره توی یه خلاء راه مییره . انگار توی گوشهاش رو با پنبه پر کرده باشن و رخوت عجیبی رو توی وجودش حس میکرد . زمان رو احساس میکرد که به کندی سپری میشه ولی حرکت های خودش رو سریعتر از ضرباهنگ زمان حس میکرد . مردم رو میدید که دارن بصورت اسلو موشن دست میزنن . ولی حرکت خودش به طرف سن رو خیلی خیلی سریعتر از حرکتهای اونها میدید . از این حالت ... از حس این تضاد ها ترس مبهمی رو در خودش حس کرد . از دورن به خود نهیبی زد و یکباره . صدای دست زدن و تشویق تماشاچی ها ، صدای مجری و تبریکهائی که از پشت سر بهش می گفتن رو شنید . متوجه نشد چند گام رو در اون حالت برداشته و این چند گام چقدر زمان برده . ولی وقتی به خودش اومد دید پاش روی پله اول سن قرار گرفته . سرش رو بالا آورد و توی دل چیزی رو زمزمه کرد . بعد خم شد دست به صحنه گذاشت و به رسم ادب و احترام دست رو بر لب گذاشت و به عشق روی صحنه بودن . رفت بالای سن ...