هوای تازه

در کمال آرامش
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳٠
 

   چند هفته ای بود که مردم شهر و خیلیهای دیگه منتظر بودند که چهل و پنجمین سالگرد ازداوج زن و مردی رو جشن بگیرند که به یه دلیل خاص توی شهر و بین تمام مردم مشهور بودند . شهرت اونها از این بابت بود که این زن و مرد در طول ۴۵ سال زندگی مشترکشون هیچ وقت با هم بگو مگو نداشتن . هیچ وقت با هم قهر نکرده بودن اصلا ً حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند . اونها بین مردم شهر معروف بودن به عشاق افسانه ای که هیچ اتفاقی حتی نمیتونه ذره ای کدورت توی دل اونها نسبت به دیگری بوجود بیاره . برای همین سردبیرهای روزنامه های محلی و خیلی از روزنامه های شهرهای دیگه که اوازه عشق و دلدادگی این زن و شوهر رو شنیده بودند جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون یا بهتره بگیم راز خوشبختی و این همه تفاهم و یکدلی شون رو بفهمند . مراسم باشکوهی بود . شهردار با افتخار روی سن رفت و گفت که خودش و مردم شهر کوچکش چقدر به خود می بالند که این زوج خوشبخت توی شهر اونها زندگی می کنن و از همه خواست که روش زندگی اونها رو برای رسیدن به چنین خوشبختی ای سرلوحه و سرمشق خود قرار دهند . بعد از سخنرانی پر شور شهردار یکی از سردبیران به نمایندگی از سایر روزنامه نگاران از زن و شوهر خواست که به روی سن بیایند تا او بطور زنده و در حضور حضار با اونها مصاحبه کند . زن و شوهر از جای خود بلند شدند و با روی خندان دست در دست هم به روی سن رفتند . سردبیر بعد از تبریک به اونها رو به شوهر کرد و گفت : آقا واقعا ً باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟ یعنی توی این چهل و پنج سال هیچ وقت شما با هم اختلاف عقیده نداشتید ؟ هیچ وقت از دست هم ناراحت یا عصبانی نشدید ؟ شوهر لبخندی میزنه و بعد از گرفتن تائید از همسرش در جواب اینطور میگه که : بذارید یه خاطره براتون بگم . که جواب این سوالتون و تمامی سوالهای دیگه شما توی همین خاطره است . مرد اینطور ادامه میده که ... روزای ماه عسلمون رو بیاد میارم ما بعد از ازدواج برای ماه عسل به یکی از ییلاقهای اطراف شهر رفتیم . اونجا برای اسب سواری هر دو ، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم . اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود . سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو از روی زین انداخت . همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت : این بار اولته ... و دوباره سوار اسب شد به راه افتادیم . بعداز مدت کوتاهی اسب دوباره چموشی کرد و دوباره همون اتفاق افتاد این بار هم  همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت: این دومین بارت بود ... خوشحال شدم که چقدر همسرم آرام و خوددار هست و چه با متانت رفتار میکنه . بازم راه افتادیم . تا اینکه اسب برای سومین بار همسرم رو از روی زین انداخت . همسرم از روی زمین بلند شد . ارام و خونسرد لباسش را تکاند و خیلی با آرامش تفنگی از کیف دستی اش دراورد و با آرامش گلوله ای به مغز حیوان بخت برگشته شلیک کرد و اون رو کشت . من که از تعجب و ناراحتی اختیارم رو از دست داده بودم با عصبانیت و بشدت سر همسرم داد کشیدم و گفتم : چیکار کردی روانی؟ چرا حیوان بیچاره رو کشتی ؟! مگر دیونه  شدی؟

 همسرم با خونسردی کامل و با همان آرامش همیشگی نگاهی به من کرد و گفت: این بار اولت بود .