هوای تازه

دنده عقب
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٥
 

       چنان محکم به طرف فرمان ماشین پرت شد که نزدیک بود سر و صورتش درب و داغون بشه . شانس آورده بود که کمربند ایمنیش رو بسته بود . بد جور ترسیده بود . دور و برش رو نگاه کرد . کوچه خلوت بود . هیچ کس نبود . یه نگاهی به پنجره های اطراف انداخت نفسی کشید و سریع ماشین رو روشن کرد . هنوز دست و پاش میلرزید . با پشت دست عرق روی پیشانی اش رو پاک کرد و کف دستش رو مالید روی شلوارش تا خشک بشه و بعد زد توی دنده و بی سرو صدا کوچه رو دور زد و رفت بیست سی قدم جلو تر پارک کرد . ماشین رو خاموش کرد و اروم از ماشین پیاده شد . یه جور که انگار نه انگار چه اتفاقی افتاده با خونسردی کامل ( البته در ظاهر ) چون توی دلش آشوبی بود . انگار که توی دلش داشتن رخت میشستن . آخه با اون سرعتی که اون زد به ماشین پشت سرش احتمالا ً نصف ماشین طرف رو نابود کرده بود . توی دلش کلی به خودش دری وری میگفت . که چرا از این عادت مزخرف دست برنمیداره . توی امتحان رانندگی سر همین عادت غلط افسر دو بار مردودش کرده . حالا بماند که نامزدش هم بارها و بارها این رو بهش گفته بود و اون باز بی توجهی میکرد . با هر قدم که بطرف ماشینی که بهش زده بود بر میداشت تمام پنجره ها رو دقیق نگاه میکرد و سر و ته کوچه رو ورانداز میکرد که یک وقت کسی ندیده باشه . وقتی رسید کنار ماشین و دید چه دسته گلی به آب داده پاهاش سست شد . رنگ از صورتش پرید احساس کرد داره از هوش میره . خدای من آخه مگه من چقدر سرعت داشتم ؟!؟!؟ کمی خدش رو جمع و جور کرد و یه نگاه دقیق تر انداخت ... نصف گلگیر ، کل در جلو و قسمتی از در عقب سمت راننده ... میشه گفت داغون شده بود . از اونجائیکه سابقه طولانی توی تصادف کردن و خسارت زدن داشت همینطوری یه حساب سرانگستی کرد و دید یه چیزی حدود یک میلیون تومن خسارت زده . ولی مشکل اینجا بود که دو روز قبل بیمه ماشینش تموم شده بود و اون نرفته بود بیمه رو تمدید کنه . هرطور فکر کرد دید نمیتونه بمونه . این همه خسارت رو از کجا م یتونست بیاره . هر چند یه جورائی وجدانش اجازه نمیداد که ماجرا رو ندید بگیره و زیر سبیلی موضوع رو رد کنه . ولی بلاخره باید تصمیم میگرف . برای اخرین بار سر و ته کوچه رو دید کسی نبود . پنجره ها رو نگاه کرد هیچ کس رو ندید . بلافاصله برگشت و رفت سمت ماشینش .

توی راه تا برسه خونه کلی به خودش لعنت میفرستاد که چرا همچین کاری کرد و چرا زد و در رفت و چرا های زیاد دیگه ای که مدام میومدن و میرفتن . نمیتونست رانندگی کنه . داشت کلافه میشد . کنار پارک کوچیک محله که نزدیک خونشون بود پارک کرد و چند دقیقه ای رفت توی پارک قدم بزنه شاید از این حال و هوا در بیاد . نمیخواست با این ریخت و قیافه ناجور بره خونه . اخه خیر سرش امروز یه لشگر خونشون دعوت بودن . پدر و مادر نامزدش ف خواهر و برادراش با خونواده هاشون ، خواهرش و شوهرش و برادر و زن داداشش با اون دو تا وروجک دوقلو و آتیش پاره از همه مهمتر دائی محمود با اون همه فیس و افاده زنش که هر دفعه یه چیز تازه برای فخر فروشی داشت . نیم ساعتی قدم زد . یواش یواش رفت سمت ماشین که بره خونه ... نفهمید چطور سوار ماشین شد و چطور رفت و کی رسید ... فقط یک لحظه به خودش اومد دید جلوی ساختمان توی ماشین نشسته و هنوز داره با خودش کلنجار میره . با بی حوصلگی ماشین رو خاموش کرد و رفت سمت در ساختمان . یک دفعه زد توی پیشونیش ... خدایا این دیگه چیه ؟؟؟ ماشینی که توی اون کوچه زده بود بهش جلوی در ساختمونشون پارک بود . رنگ از صورتش پرید . نفسش بند اومده بود . یعنی چه اتفاقی افتاده ؟؟ کسی من رو دیده ؟ آخه از کجا تونستن به این سرعت آدرس من رو پیدا کنن . برای یه لحظه به خودش گفت بهترم از همینجا برگردم . لابد زنگ زدن پلیس . برم داخل میگیرن جلو در و همسایه ابروم میره . اومد برگرده که یه هو در ساختمون باز شد . داداشش بود با دائی محمود . اون رو ندیدن . دوتائی رفتن سمت همون ماشین . همینطور هاج و اج اون دو تا رو تماشا میکرد که داشتن ماشین رو ورانداز میکردن و با هم حرف میزدن . گاهی دائی از سر ناراحتی سر تکون میداد ، میزد پشت دستش ، لب میگزید و سرش رو بالا می برد و یه چیزی شبیه به ناله و نفرین کردن میگفت . کم کم دوزاریش افتاد ...