هوای تازه

خبر بد
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳
 

    مردی جوان در راهروی بیمارستان ایستاده ، نگران و مضطرب . در انتهای راهرو در بزرگی دیده می شود با تابلوی "اتاق عمل".

چند لحظه بعد در اتاق باز می شود و دکتر جراح با لباس سبز رنگ از آن خارج می شود . مرد نفسش را در سینه حبس می کند . دکتر به سمت او می رود . مرد با چهره ای آشفته به او نگاه می کند . می پرسد : دکتر حال زنم چطوره ؟

دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم . اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شده . درضمن ما ناچار شدیم هر دو پا اون رو قطع کنیم ، چشم چپ رو هم تخلیه کردیم ... شما باید تا آخر عمر ازش پرستاری کنی و باید با لوله مخصوص بهش غذا بدی ، روی تخت جابجاش کنی ، حمومش کنی ، زیرش رو تمیز کنی و باهاش صحبت کنی ... همه اینها در حالیه که اون دیگه نمی تونه حرف بزنه ، حتی یک کلمه ، چون حنجره اش آسیب دیده ...

با شنیدن صحبت های دکتر بدن مرد به تدریج شل می شود ، سرش گیج می رود و چشمانش سیاهی می رود به دیوار تکیه می دهد زانوهایش دیگر قدرت تحمل او را ندارند . آرام مبهوت در خود فرو میشکند و می نشیند .

با دیدن این عکس العمل ، دکتر لبخندی می زند و دستش را روی شانه مرد می گذارد .
دکتر: هه! شوخی کردم... زنت همون اولش مُرد !!!!!!!