هوای تازه

عروسک و تشنگی
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٩
 

    مهدی که توی اتاقش تنها میون کلی اسباب بازی جور واجور نشسته بود و بازی میکرد یه گوشش به صدای شر شر آب بود که از توی حمام میومد . و همین صدای آب اون رو آسوده خاطر میکرد که مادرش توی خونه هست و اون اونقدرها هم که احساس میکنه تنها نیست . برای همین با خیال راحت تر خودش رو سرگرم بازی با اسباب بازیهاش میکرد . ماشین پلیس رو یه گوشه فرش به خیالش پارک کرده بود و داشت با عروسک سربازی که یک دستش رو چند روز پیش توی بازی شکسته بود مثلا ً به دزدها تیراندازی میکرد . بعد نگاهش افتاد به عروسک خرس پاندا که روی تختخواب بود و داشت از اون بالا باغ وحش مهدی رو که گوشه دیگه اتاق برپا شده بود نگاه میکرد . بلند شد و رفت کنار عروسک پاندا و گوشش رو چسبوند به دهن عروسک که مثلا ً پاندا داره یه چیزی در گوش اون زمزمه میکنه . و همچین ابروهاش رو بالا و پائین میکرد که انگار از شنیدن حرف پاندا تعجب کرده . لحظه ای بعد سرش رو عقب اورد و به پاندا گفت : این که عیبی نداره . خوب من هم تشنه ام . همین الان میرم برای هر دو تامون آب میارم .  و راه افتاد طرف یخچال . دو سه قدم که برداشت برگشت تا به پاندا نگاه کنه و بهش بگه که الان براش آب یاره که یک هو پاش رفت روی یه چیزی و یه صدائی اومد . یک دفعه وایساد و زود پاش رو از روی زمین برداشت . بغض کرد . اخه عروسک سربازش که چند روز قبل یک دستش شکسته بود . زیر پاش مونده بود و اون یکی دستش هم شکست