هوای تازه

گذشته تلاش آخر
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩
 

   دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است . تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان شد ، آشفته و عصبانی ، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .

داد زد و بد و بیراه گفت ، خدا سکوت کرد . آسمان و زمین را بهم ریخت ، خدا سکوت کرد . جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد . به پرو پای فرشته و انسان پیچید ، خدا سکوت کرد . کفر گفت و سجاده به دور انداخت ، خدا سکوت کرد .

دلش گرفت گریست و به سجاده افتاد ، خدا سکوتش را شکست و گفت عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی . تنها یک روز دیگر باقیست . بیا و لااقل یک روز دیگر را زندگی کن . لا به لای هق هق ش گفت :  اما با یک روز ... با یک روز چکار می توان کرد ...

خدا گفت آنکس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گوئی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید . و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : حالا برو و زندگی کن . او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید . اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد . قدری ایستاد ... بعد با خودش گفت : وقتی فردائی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد ، بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم .

آن وقت شروع کرد به دویدن ، زندگی را به سرو رویش پاشید ، زندگی را نوشید و زندگی را بوئید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود . می تواند بال بزند ، می تواند پا روی خورشید بگذارد ، می تواند ...

او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را بدست نیاورد اما ... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید . روی چمن خوابید . کفش دوزکی را تماشا کرد . سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهائی که نمی شناختشان سلام کرد و برای آنهائی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند ، امروز را درگذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود !