هوای تازه

یک لحظه
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۱
 

   الآن دو روزه که منتظر اومدنش ، دو روز کامل تمام زندگیش درون اتاقک اتومبیلش سپری شده و فقط برای رفع حاجت آنهم نه با آرامش و با خیال راحت بلکه ... تمام بدنش درد می کرد زانوها ، بازوها ، کتف ، گردن و خلاصه هر جای بدنش که عضله یا مفصلی داشت ، بعد از دو روز یکجا نشستن و بی تحرکی بشدت متورم و ملتهب شده بود ، دوست داشت با خیال راحت دو ، سه ساعت توی یک حمام سونا دراز بکشد و یک ماساژور حرفه ای از اونهائی که همه مفصلها و عضله ها را یک به یک با مهارت و حوصله ماساژ می دهند از فرق سر تا نوک پایش را حسابی ورز بدهد و خستگی این دو روز را که نه ، خستگی تمام زندگیش را از تن و روحش خارج کند . در همین افکار بود که با صدای بوق ماشینی که از کنارش می گذشت به خود آمد پوزخندی زد و مثل گربه ها تمام بدنش را کش و قوسی داد مثال زدنی . چشمانش از بی خوابی وخستگی گود افتاده بودند ، زیر پایش دور تا دور صندلی راننده ، کمک راننده و حتی صندلیهای عقب پر بود از لیوان یکبار مصرف شکسته ، پاکت خالی چیپس و پفک ، بیسکوئیت ، ظرف خالی نوشابه خانواده و از همه بدتر پوست تخمه کدو و ژاپنی که در اولین لحظه لاابالی گری صاحب ماشین را به بینده القاء می کرد .

از سر خستگی خواست بدنش را یکبار دیگر کش و قوسی بدهد شاید کمی هم از درد مفاصل خلاص شود که ناگهان توقف خودروای مشکی در مقابل منزل مورد نظر توجه اش را جلب کرد ، بسرعت خود را جمع و جور کرد ، دستپاچه شده بود باید از تمام ماجرا عکس می گرفت ، چون نمی خواست هیچ موردی را از دست ندهد ، همانطور که چشم به خودروی مشکی دوخته بود دستش را بدنبال دوربین روی صندلی کمک راننده کشید ، دوربین نبود ، در همان حال درب داشبورد را باز کرد با دست داخلش را کاوش کرد ، یکی دو تا نوار کاست در اثر حرکت سریع و نامنظم دستش از داخل داشبورد افتاد و به زیر صندلی رفتند ، کم کم داشت زمان را از دست می داد ، درب سمت راننده خودروی مشکی باز شد و مردی با کاپشن چرم مشکی و عینک دودی از ماشین پیاده شد ، اما او هنوز دوربین را پیدا نکرده بود ، به خودش ناسزا می گفت و اینکه چرا بعد از دو روز معطلی حالا که اتفاقی در شرف وقوع است ... ناگهان یادش آمد دوربین را دیشب زیر صندلی خودش گذاشته بود ، در چشم بهم زدنی دست برد زیر صندلی همین که حجم دوربین را در دستش احساس کرد ، برقی از شادی ، نوری از امید به موفقیت ، نیشخندی از سر شیطنت ، و اخمی از سر خشم همه یکجا به سراغش آمد . بسرعت دوربین را بالا آورد ، او مدام خودروی مشکی و مردی که از آن پیاده شده بود را زیر نظر داشت و مطمئن بود هیچ اتفاقی رخ نداده که مهم باشد و او آنرا از دست داده باشد ، پس بلافاصله شروع کرد به عکس برداری . با هر حرکت مرد او یک عکس میگرفت و از همان دریچه دوربین تمام زوایای پنهان و آشکار خیابان ، اتومبیل مشکی که هنوز نمی دانست داخلش چند نفر دیگر حضور دارند ، خانه مورد نظرش و حتی هر خانه ای که در قاب نگاهش قرار میگرفت را موشکافانه کنترل می کرد . مرد سیاه پوش به سمت درب خانه مورد نظر او رفت زنگ را به صدا درآورد یک قدم به عقب آمد سرش را بلند کرد در میان پنجره ها بدنبال حرکتی در پرده ها یا باز شدن پنجره ای بود . گویا از اف اف صدائی آمد چون آنمرد سریع به کنار زنگ خانه رفت و با احتیاط مشغول حرف زدن با اف اف شد . لحظه ای بعد درب باز شد و مرد سیاهپوش وارد ساختمان شد . این آخرین تصویری بود که او از آن مرد توانست ثبت کند .

با اینکه فقط چند لحظه آنهم از دریچه دوربین آن مرد را دیده بود اما به راحتی می توانست از پس آن چهره متلاشی شده در اثر اصابت گلوله او را شناسائی کند . متاسف بود که چرا بدون هماهنگی با او برای رسیدگی به یک گزارش تلفنی ناشناس آنهم در محله ای که می دانستند و احتمال می دادند در همان خانه مورد نظر قاتل بی سایه مخفی شده باشد یک مامور تازه کار را اعزام کرده بودند .

دوباره بازگشته بودند به نقطه اول یک جنازه دیگر و البته این بار جنازه یک پلیس و ... دلش بحال خودش می سوخت که دو روز تمام داخل اتاقک ماشینش کمین کرده بود و تمام آن سختی ها ، بی خوابی ها و دردهای مفصلی و عضلانی و هزار چیز دیگر ، و حالا همه چیز به سادگی و با یک اشتباه بچه گانه از بین رفته بود و او می بایست دوباره تمام شهر را کنترل کند ، تمام تلفنهای عمومی و خصوصی را شنود کند و همه ... تا شاید قاتل بی سایه یک بار دیگر ردی از خود بجا بگذارد و او ...