هوای تازه

لیلیوم
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٠
 

   نشسته بود روی تخت و به قاب عکسی که رو به دیوار گذاشته بود نگاه می کرد . لب می گزید و با افسوس آه می کشید . دوستانش بیرون از اتاق در تب و تاب بودن . مریم داد می زد : خوب حالا عروس نشده . چه کلاسی میذاره . از صبح رفته اون تو غمبرک زده . انگار نه انگار ما داریم واسه خاطر اون بالا و پائین می پریم . شیلا می گفت : خوبه دیگه ... کاش یکی هم واسه ما تب میکرد . خدا بده شانس بیست نفر دارن واسه خانم میمیرن اون عین خیالش هم نیست . ریحانه یه چیز دیگه می گفت و افسانه هم یه چیز . لا به لای همه اینها هم خانم مدیر غر غر کنان میگفت : خوبه اینقدر نق نزنین کارتون رو بکنین ... اون بنده خدا واسه همه شما توی روز تولدتون سنگ تموم میذاشت . حالا شما باید براش جبران کنید . زهره بلافاصله جواب داد : ولی خانم میران اون موقع ما خودمون هم کمک می کردیم . ناز و عشوه هم در نمیاوردیم که . یک دفعه در باز شد و فتانه سرش رو از لای در اورد داخل و تا کمر خم شد و گفت : بهتره بگی ناز و کرشمه رو واسه شوهر جونش خرج کنه نه ما ... و با خنده ای بلند در رو محکم بست و رفت . در جواب همه این گوشه کنایه ها فقط یه پوزخند سرد بود که رو لبهای به دندان گرفته شده لیلیوم نقش می بست .

با خودش می گفت اینها چی رو می خوان عوض کنن . مثلا ً توی روز تولدم چه چیزی می خوان بهم کادو بدن ؟ آیا فکر می کنن اعتمادی که در وجودم جونه زده بود و می خواست به بار بنشینه و شکوفه بده اما به باد خزان بی وفائی ریشه اش رو سرمای ترس و دلهره سوزوند و شاخ و برگش رو چشم انتظاری خشک کرد رو می تونن دوباره بهم برگردونن . نه ، نه ، از اون زمان به بعد دیگه اعتماد ، اطمینان در وجود من مرد . دیگه کلمه عشق و وفا برام بی معنی شده . لااقل تا زمانی که نتونم جوابی برای این اتفاق پیدا کنم . اصلا ً چرا من باید براش جواب پیدا کنم . چرا اون خودش نمی آد . راست و حسینی چشم تو چشمم بدوزه و بگه چرا ؟ چرا اومد ؟ چرا رفت ؟ چرا دیگه نیومد ؟

دو سال بود که این افکار توی سرش میچرخیدند بدون اینکه جوابی براشون پیدا کنه باهاشون می جنگید . از زمانی که خودش رو شناخت توی پرورشگاه بود . یه دختربچه سر راهی ... نمی دونست پدر و مادرش کی هستن ؟ کجا هستن ؟ چرا اون رو از خودشون جدا کردن ؟ خیلی سعی می کرد ، اما  اصلا ً چیزی به معنی محبت به پدر و مادر توی وجودش سراغ نداشت . چون اصلا ً اونها رو ندیده بود . درکی از محبت پدر و مادر نداشت . درکی از محبت به پدر و مادر نداشت . واسه همین هر وقت کسی میومد توی پروشگاه و لا به لای بچه ها قدم میزد تا یکی از بچه های رو برای فرزندخواندگی انتخاب کنه اون بلافاصله خودش رو از جمع بچه ها دور میکرد . میرفت یه گوشه ای خودش رو قایم میکرد . خیلی از دوستاش الناز ، شراره ، منیر ، فرنگیس ، حتی دختر شیطونی مثل شیلا یا اون یکی دست و پا چلفتیه عاطفه ... همه توی همین اومدن ها و گشتن ها به قول مدیر پرورشگاه پسندیده شدند و صاحب یه خونواده شدن . یه روز که یکی از بچه ها ازش پرسیده بود چرا موقعی که کسی میاد بین بچه و می خواد اونها رو ببین اون خودش رو مخفی می کنه ؟ جواب داد : آخه من اینجا رو خیلی دوست دارم . نمی خوام از اینجا برم . می خوام اینجا بمونم و وقتی بزرگ شدم بشم عین یه مادر برای بچه های اینجا.

 اما ... اون سال لیلیوم داشت وارد 13 سالگیش میشد . یعنی چند روز مونده بود به جشن تولدش . آخه رسم پرورشگاه اینه که توی سالگرد تولد هر کدوم از بچه ها همه بچه های پرورشگاه دست به دست هم میدن و یکی از بزرگترین اتاقها که از قضا کنار اتاق لیلیوم هستش رو برای مهمونی جشن تولد تزئین میکنن . اون روزها لیلیوم به شدت از نزدیک شدن روز تولدش خوشحال بود و مدام به بچه ها یادآوری میکرد برای روز جشن چه کارهائی رو باید انجام بدن . اتاق رو چطوری تزئین کنن ، کادوها رو کجا بچینن ، چه شربتی درست کنن ، کیک رو کی بیارن داخل ، چه شعری بخونن و خلاصه همه و همه چی رو برنامه ریزی میکرد . درست همونطور که برای مراسم تولد همه بچه ها انجام میداد . آخه اون خیلی از اینجور کارها خوشش میومد . با همه گرم و صمیمی بود . با همه مهربون بود . از حال و روز همه خبر داشت . درد دل ها و غم و غصه های همه دختر ها رو می دونست . واسه همین هم اینقدر دلمشغول کارهای خودش بود که متوجه نشد که یه مدته از طرف یه خانم زیر نظر گرفته شده . آره  اون خانم که اسمش خانم سماواتی بود اومده بود که یکی از بچه ها رو به اسم مهناز به فرزندخواندگی بگیره اما درست روزی که قرار بود با اون دختر مواجه بشه . چشمش به یه دختر زیبا ، باوقار ، مودب ، شاد و با نشاط افتاد . در یک لحظه به شدت مهر دختر به دل خانم سماواتی افتاد . و این باعث شد که اون خانم نظرش رو درباره دختری که دیده بود به خانم میران مدیر پرورشگاه بگه . در همون ابتدای کار ، مدیر پرورشگاه از برقراری ارتباط بین خانم سماواتی و لیلیوم امتناع کرده بود ، چون روحیات لیلیوم رو می دونست ، می دونست که لیلیوم از پذیرفته شدن توسط یک خانواده ، حالا از هر نوعش که باشه بشدت دوری می کنه و خوشش نمیآد که از پرورشگاه خارج بشه . ولی با اصرار زیاد خانم سماواتی،  مدیر مجاب شد که جلسه مواجه رو روز جشن تولدش انجام بده . توی اون سه روز اون خانم هر روز ساعتها میومد کنار یه پنجر و رفت و آمد لیلیوم رو تماشا می کرد و لذت می برد .

روز جشن تولد لیلیوم رسید . همه بچه ها توی بزرگترین اتاق پرورشگاه که به کمک همدیگه و البته با برنامه ریزی دقیق لیلیوم تزئین شده بود جمع شده بودند و شعرهای شاد می خوندن و ای همچین یه کمری هم قر میدادن ، که خانم مدیر به همراه مهمان ناخوانده ای وارد جشن بچه ها شد . دخترها که خودشون رو به مناسبت جشن تولد کمی تا قسمتی بزک کرده بودند ، موئی بافته بودن ، رنگ و لعابی به صورتشون داده بودن و لباسهای کمی آنچنانی پوشیده بودند . شصت شون خبر داره شد که قضیه انتخاب یه دختر برای یه خونواده است و چی از این بهتر . از همیشه خوشگل تر و تو دل برو تر نیستن ؟؟ که هستن . پس همه ریختن دور خانم مدیر و مهمان ناخوانده که مثلا ً خودی نشون بدن . بجز یکی . لیلیوم . با ورود خانم سماواتی لیلیوم طبق عادت همیشگی رفت و یه گوشه ای خودش رو با کادوها و تزئینات اتاق مشغول کرد و اصلا ً انگار نه انگار که کسی به جمعشون اضافه شده . هنوز یک دقیقه از ورود خانم مدیر نگذشته بود که خانم سماواتی با اشاره دست از بچه ها خواست ساکت بشن . با این سکوت ، در دل لیلیوم آشوبی بپا شد . نفسش به شماره افتاد ، دهانش خشک شد . به خودش میگفت : این خانم مدیر هم چه کارها می کنه . بازار برده فروشها هم بود احترام جشن تولد آدم رو نگه می داشتن . یه کاره وارداشته این زنه رو آورده وسط جشن تولد که چی !!! غرق افکار اعتراض آمیزش بود که اسم خودش رو شنید . لیلیوم ... لیلیوم خانم ... صدا آشنا نبود . تمام صدا ها رو می شناخت صدای مدیر ، مربی ها ، بچه ها ، اما این صدا صدای هیچکدام از اونها نبود . یقین داشت این صدا متعلق به همون خانم است که همراه خانم میران وارد شد . لیلیوم ... لیلیوم خانم . آرام ، اما با خشمی که سعی داشت آنرا در درونش نگه دارد . برگشت . برای اولین بار خانم سماواتی را دید ... لیلیوم خانم تولدت مبارک ... یک دفعه هلهله و شادی بچه ها که گوئی منتظر یک اشاره بودند مثل بمب ترکید . جرقه عشق ، آتش به خرمن وجود لیلیوم زد . گوئی دست تقدیر داشت کار را درست می کرد . لیلیوم فراری از خانواده ها حالا به یک نگاه در دام عشق و علاقه خانم سماواتی افتاده بود . آنروز شاد ترین ، به یادماندنی ترین و قشنگ ترین جشن تولد لیلیوم لقب گرفت . وقتی شب قبل از خواب در دفترچه خاطراتش نوشت : روز آشنائی من با فرشته ای رویائی روز تولدم ... شاد ترین ، به یادماندنی ترین و قشنگ ترین جشن تولدم ...

لیلیوم بر خلاف انتظار همه ... به سرعت با رویا ( همون خانم سماواتی ) چنان صمیمی و عیاق شد که انگار این دو سالهای ساله که همدیگر رو می شناسند . رویا زنی جذاب ، زیبا ، خوش برخورد ، خوش صحبت ، شاد و سرزنده بود ... روزها گاهی از صبح تا شب با هم بودند . صبحانه رو با هم می خوردند . رویا در انجام تکالیف درسی لیلیوم به اون کمک میکرد . با هم اتاق لیلیوم را مرتب میکردند . ناهار را با هم توی محوطه پرورشگاه می خوردند ، با هم به تماشای برنامه تلوزیون می نشستند . رویا تمام برنامه های کاریش رو با لیلیوم در میون میذاشت . کوچکترین تغییر برنامه رو تلفنی یا با پیلامک به لیلیوم خبر می داد . اگه یکی دو روز در هفته رویا برایش کاری پیش میومد و نمی تونست بیاد پرورشگاه ، بلافاصله به لیلیوم تلفن میکرد . میگفت چه کاری براش پیش اومده و چرا نمی تونه بیاد . و نیم ساعت پشت تلفن قربان صدقه هم میرفتن . لیلیوم هم آخر شب تمام اتفاقات پرورشگاه رو مو به مو تلفنی برای رویا تعریف می کرد . فردای اون روز هم تا رویا به پرورشگاه بیاد لیلیوم یه لنگه پا ... دم در ورودی منتظر و چشم براه می موند . شوق دیدار چنان در وجودش اوج می گرفت که به محض دیدن رویا گریه کنان خودش را در آغوش رویا می انداخت و های های گریه می کرد . عشق و علاقه ای که این دو به هم پیدا کرده بودند زبان زد کارکنان پرورشگاه و دخترها شده بود . همه به این عشق پاک و محکم غبطه می خوردند . اونها چنان با هم یکی شده بودند که هیچ کس باورش نمیشد این دو ، مادر و دختر نیستند . کسی نمی توانست تصور کند این همان لیلیوم گریز پاست .

تا اینکه روز موعود فرا رسید . خانم میران مدیر پرورشگاه از لیلیوم خواسته بود تا به دفتر او برود . لیلیوم توی راهرو منتظر بود تا به او اجازه ورود بدهند . یکی از مربی ها از دفتر مدیر خارج شد و به لیلیوم گفت : منتظر باش تا رویا بیاید مدیر با هر دوی شما کار دارد . دلشوره به دلش افتاد . بی تاب بود . رویا آنروز زنگ زده بود که چون باید برود بانک دو ساعت دیر تر می آید . لیلیوم از پنجره راهرو ، حیاط پرورشگاه را نگاه میکرد تا رویا بیاد . ده دقیقه بعد . رویا وارد حیاط شد . لیلیوم سر از پا نمی شناخت . با عجله . به طرف حیاط دوید . پله ها را دو تا یکی می پرید و از شوق دیدار . اشک در چشمانش حلقه زده بود . رویا هم با دیدن لیلیوم خوشحال به سمت او دوید و هر دو همدیگر را محکم به آغوش کشیدند . بعد از چند لحظه رویا و لیلیوم با هم وارد دفتر مدیر شدند . مدیر با لبخند از آنها پذیرائی کرد . و شروع به صحبت کرد : ببینید خانم سماواتی ... پرونده درخواست فرزندخواندگی شما در مورد لیلیوم توی این مدت سه چهار ماه گذشته مراحل قانونی خودش رو طی کرده و دیگه هیچ مشکلی وجود نداره . توی این مدت من شما و لیلیوم رو زیر نظر داشتم . لیلیوم یکی از بهترین بچه های این پرورشگاه بود . مودب ، مهربان ، خونگرم ، شاد و با نشاط ، اما از زمانی که با شما آشنا شده ، به این خصوصیاتش عاشق بودن و پر شور و حرارت بودن هم اضافه شده . روحیه اون صد چندان شده و ما از این بابت خیلی خیلی خوشحالیم . ارتباط شما دو نفر برای ما در طول سابقه خدمتمون بی نظیر بوده . ما تا بحال هیچ دختری رو ندیدیم که تا این حد وابسته به مادر خوانده اش بشه . و هیچ مادر خوانده ای رو تا این حد ، دلسوز و عاشق ندیده بودیم . برای همین مطمئنیم شما دو نفر می تونید دو نیمه گمشده هم دیگه باشید . و می خوام بگم می تونیم در اولین فرصت اگه هر دوی شما موافق باشین قرار تشکیل جلسه ثبت اسناد و تحویل لیلیوم به خانواده شما رو بذاریم . لیلیوم و رویا بدون اینکه به هم نگاه کنن . با هم و در یک آن جواب دادند ... عالیه ، ما موافقیم . و خانم مدیر از این همه تفاهم و یکدلی ، از خوشحالی به گریه افتاد . و ندید که لیلیوم و رویا چطور عاشقانه و از خوشحالی همدیگر رو درآغوش گرفتن و گریه می کنن .

سه روز بعد از اون ماجرا ، برای لیلیوم و رویا به سختی و کندی گذشت . رویا برای لیلیوم از برنامه هائی که توی ذهنش داشت می گفت . اینکه باهم یه سفر میرن به شمال کنار دریا ، توی جنگل . از لذت خوردن ماهی کبابی براش گفت ، دوچرخه سواری توی پارک چیتگر ، و اینکه هر هفته به سینما و تئاتر که عشق لیلیوم بود خواهند رفت . خرید های دو نفره و گردش لا به لای مغازه های پر زرق و برق شهر و خیلی چیز های دیگه . و لیلیوم هم از آرزو هاش گفت که حالا مطمئن بود در کنار رویا دست یافتن به اونها دیگه رویا نبود . سه روز به سختی و کندی گذشت . اما گذشت .

رویا به لیلیوم گفته بود روز شنبه ساعت نه میاد سراغش . گفت که از مدیر اجازه گرفته تا لیلیوم رو خودش از پرورشگاه به دفتر ثبت اسناد و محل تشکیل جلسه واگذاری برسونه . و مدیر هم قبول کرده . لیلیوم . اون روز تمام وسایلش رو جمع کرده بود . تمام وسایلی که به زحمت تونسته بود دو تا چمدان رو پر کنه . وسایلی که تمام دلخوشی های لیلیوم در اونها خلاصه میشد . و باز در مقابل درب ورودی پرورشگاه منتظر بود . از شدت گریه چشمهاش قرمز قرمز شده بود . خداحافظی با هر کدام از بچه ها . ده دقیقه و با بعضی هم یک ربع طول کشیده بود . زهره از همه بیشتر به لیلیوم وابسته بود . به اون آبجی لیلی می گفت . وقت خداحافظی دو بار لیلیوم رو توی بغلش گرفت یکبار دفعه اول که خداحافظی کرد که هفت دقیقه گریه کرد . یکبار هم موقعی که لیلیوم می خواست سوار ماشین بشه . ولی این بار فقط پنج دقیقه گریه کرد . رکورد گریه رو شاپرک با چهارده دقیقه شکست . دختری که به لیلیوم خیلی حسادت میکرد . اما از اینکه توی اون سالها نتونسته بود با لیلیوم دوست بشه خیلی متاسف بود و افسوس میخورد . تنها کسی که به لیلیوم به امید دیدار نگفت الهام بود . همون دختر عینکی که معتقد بود اگه چشم چپش سه دهم و چشم راستش سه و نیم دهم قوی تر بود حتما ً اون رو هم به فرزند خوندگی میگرفتن . الهام حدود نه دقیقه گریه کرد . و شش دقیقه از اون نه دقیقه رو التماس میکرد که لیلیوم براش دعا کنه یا چشم هاش خوب بشه یا یه خونواده اون رو هم قبول کنن . بقیه هم همینطور . مدیر رو نگو که آخر کلاس خداحافظی بود . شیک و آنکارد شده ... با یه لبخند قشنگ و یه دستمال کاغذی ، یه گوشه ایستاده بود و آرام آرام رفتن ، به قول خودش ، بهترین بچه پرورشگاه رو تماشا می کرد و اشک می ریخت . و البته رکوردی از مدت گریه اش جائی ثبت نشده ولی به گمونم می تونست جزء رکورد دارها باشه . بهر حال لیلیوم جلوی درب پرورشگاه با چشمهائی قرمز منتظر اومدن رویا بود . رویا اومد . و با دیدن وضع آشفته لیلیوم و بچه ها حدس زد توی یکی دو ساعت گذشته چه اتفاقاتی افتاده . اما لیلیوم با دیدن رویا همه چیز رو فراموش کرد .  به سرعت به آغوش رویا پرید و اون رو غرق در بوسه کرد . لحظه ای بعد لیلیوم سوار بر ماشین رویا از پرورشگاه ، جائی که آغاز همه چیز برای او بود ، دور شد . برای دوستانش دست تکان میداد و اشک می ریخت . و نمی دانست این اشک بخاطر شوق رفتن با رویا است یا غم دوری از دوستان و دلتنگی های بعد ...

رویا توی راه به لیلیوم گفت : می خوام ببرمت جائی که برای اولین بار به فکر اوردن یکی از بچه های پرورشگاه افتادم . میخوام زمانی که این ارزو به تحقق می پیونده . همونجا باشم . والبته در کنار تو . و با هم به پارکی که سر راهشون بود رفتن . مدتی توی پارک با هم قدم زدن . کنار دریاچه وسط پارک روی نیمکتی نشستند و از صدای فواره آب که در همهمه برگ درختهای کهنسال نوای خوشی رو درست کرده بود لذت بردن . صدای زنگ موبایل رویا اگر چه اون آرامش زیبا رو بر هم زد اما چندان برای لیلیوم مهم نبود . رویا از اون عذر خواهی کرد . می خواست موقع حرف زدن مزاحم آرامش و لذت لیلیوم نشه . بلند شد . چند متر آنطرفتر یکی دو دقیقه با کسی که اونطرف خط بود صحبت کرد . وقتی موبایل رو قطع کرد . و کنار لیلیوم برگشت رنگش پریده بود . می خواست غوغائی که اون مکالمه چند دقیقه ای در درونش بپا کرده بود رو از چشم لیلیوم پنهان کنه . دست پاچه شده بود . اضطراب به وضوح در صدایش موج می زد . لیلیوم به سرعت متوجه این تغییر شد . آخه اون دیگه مثل کف دستش تمام روحیات رویا رو می شناخت . فهمید چیزی شده . اما نفهمید چه چیزی شده . خواست بپرسه . رویا پیش دستی کرد و گفت : ببخشید عزیزم . اجازه می دی من چند دقیقه برم تا دکه روزنامه فروشی ؟ خیلی زود بر می گردم . لیلیوم به ناچار لبخندی سرد بر لب نشاند و در دل دعا کرد که اتفاقی نیفتاده باشه که موجب آزردگی رویا شده باشه . رویا برخواست و به راه افتاد . هنوز ده قدم نرفته بود که بر گشت و لیلیوم را نگاه کرد . نگاهی پر معنا . لیلیوم نگاه را فهمید اما معنی اش را نفهمید . دستی تکان داد و رویا هم به راهش ادامه داد . لیلیوم به فکر فرو رفت . چه کسی بود که تماس گرفت ؟ چه گفت ؟ چه شد که رویا آشفته شد ؟ چرا باید برود ؟ چرا باید تنها برود ؟ پنج دقیقه گذشت ... رویا نیامد . لیلیوم دیگر نمی توانست بنشیند . بلند شده بود و قدم میزد . چند قدم به چپ می رفت ، چند قدم به راست می رفت ، ساعتش را نگاه می کرد . میسری که رویا رفته بود را نگاه می کرد . اما رویا ... نبود . نمی آمد . ده دقیقه گذشت . دلشوره امانش را بریده بود . اضطرابی عجیب به دلش هجوم آورده بود . انگار توی دلش رخت می شستند . حالا دیگر شده بود یک ربع . به خودش گفت : برم شاید مشکلی برایش پیش اومده باشه ، گفت می رود کنار دکه روزنامه فروشی ... رفت . اما کنار دکه روزنامه فروشی هیچ کس نبود . اطراف را دید . آنسوی خیابان را هم از نظر گذراند . یک دکه دیگر هم آنجا بود . کنار آن دکه هم رفت . رویا آنجا هم نبود . هر چند آن دکه اصلا ً روزنامه فروشی نبود . ساعتش را نگاه کرد . بیست و دو دقیقه بود که رویا رفته بود . به خودش گفت لابد تا الان برگشته . بطرف دریاچه وسط پارک و نیمکت کنار فواره براه افتاد . هزار بار از خدا خواهش کرد که رویا آنجا باشد . هزار آرزوی خود را فدای همین یک خواهش کرد . اما رویا آنجا نبود . یک دفعه برق امید در چشمانش می درخشد . موبایل . به خود می گوید چرا از اول به این فکر نیفتادم . به موبایل رویا زنگ می زند . بوق آزاد میزند . اما رویا جواب نمی دهد . دوباره زنگ می زند . باز هم جواب نمی دهد . بار سوم و چهارم . کلافه شده است . شروع می کند به نوشتن متن یک پیامک برای رویا . ارسال میکند . منتظر پاسخ می ماند . چهل و پنج دقیقه است که رویا رفته و هنوز نیامده . با صدای موبایل خدا را شکر میکند . روی صفحه نمایشگر موبایلش اسم رویا رو که دید نفس راحتی کشید . عجله داشت هر چه سریعتر متن پیامک رو بخونه . باورش نمیشد . لیلیوم خانم من دوست رویا هستم ... رویا نمی تونه به شما جواب بده . چون رفته سفر . گفت به شما بگم اون به زودی بر می گرده ... منتظرش باش .

نمی تونست به خودش بقبولانه این پیامک واقعیت داره . یخ کرده بود . خشکش زده بود . بغض کرد و آرام با خودش نجوا کرد . دروغه ... اینها همه اش خوابه ... هیچ اتفاقی نیفتاده . اون میاد همین الان میاد . من منتظرش می مونم . و موند ... یک ساعت . دو ساعت . حتی سه ساعت ...

... یک دفعه در باز شد و دوازده تا بچه وارد اتاق شدند . الهام همون دختر عینکی ، شاپرک همون دختر حسود ، زهره ، ریحانه ، افسانه و شیلا و خلاصه همه و همه ریختن توی اتاق . اما خشکشون زد وقتی چشمهای لیلیوم رو قرمز قرمز دیدن . لیلیوم فقط یک جمله گفت : هجده ماه و دوازه روز و بیست و یک ساعت و هفده دقیقه است که رویا نیومده .... و زد زیر گریه .