هوای تازه

یلدای بارانی
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱
 

 مثل اینکه طولانی بودن شب یلدا روی مدت زمان شمارشگر های چراغ قرمز های سر چهار راهها هم تاثیر گذاشته بود . برخلاف همیشه که از شنیدن بوقهای ممتد و اعتراض آمیز راننده های ماشینهای اطرافم توی ترافیک پشت چراغ قرمز کلافه می شدم اون شب اصلا ً عین خیالم هم نبود . هیچ دغدغه ای نداشتم . نه نگران دیر رسیدن بودم نه نگران تلف شدن بنزین سهمیه ای لیتری صد تومن و نه هیچ چیز دیگه ای . در حالیکه باید خیلی عصبی تر از شبهای قبل می بودم . البته این بیخیالی فقط مختص اون ساعت نبود . آخه از  صبح که مثل بقیه کارمندهای اداره از کم شدن 67 ساعت از مجموع اضافه کاری ماه قبلم مطلع شدم هم همینطور بیخیال بودم ... نمی دونم چرا !!! برعکس من تقریبا ً تمام کارمندها از این بابت اینقدر عصبانی بودند که نگو و نپرس . نه اینکه این کم شدن حقوق برای من مهم نبود . اتفاقا ً من روی یک ریالش هم حساب باز کرده بودم چه برسه به صد و سی چهل هزار تومنش که حالا همه اش باد هوا شده بود . اما نمی دونم چرا مثل بقیه قاطی نکرده بودم و دری وری نمی گفتم . توی همین فکر و خیالها بودم که یه دفعه هوا منقلب شد ، رعد و برق و بعد هم به یک دقیقه نکشید که عین توی سریال لاست بارون با چنان شدتی شروع به باریدن کرد که انگار آسمان تمام دق دلیش رو داره سر تهران و مردمش خالی میکنه . شدت بارون اینقدر زیاد شد که مجبور شدم برف پاک کن ماشین رو روی دور تند بزنم . چراغ سبز شد . شمارشگر چراغ از شصت ثانیه رسید به صفر اما ما نیم متر هم نتونستیم تکون بخوریم . افسر سر چهار راه از ترس خیس شدن رفته بود زیر یه سایه بان و ترافیک رو به امان خدا رها کرده بود . چهار راه شده بود عین خیابان آرام توی فیلم چارلی چاپلین ... هرکی هرکی ... بی حساب و کتاب . به معنی واقعی کلمه بلبشو . باز منتظر موندم تا چراغ دوباره سبز بشه . به شیشه ماشین خیره شده بودم و رقص قظرات بارون روی شیشه ماشین رو تماشا می کردم . در پس منظره قشنگ رقاصی قطره های باران چشمم افتاد به گوشه خیابان .سربازی رو دیدم که لا به لای ماشینها می دوید و برای فرار از زیر باران حسابی به دردسر افتاده بود . بسرعت درب ماشین رو باز کردم . با صدای بلند صداش کردم . صدام رو نشنید . دوباره و اینبار بلندتر صداش کردم . متوجه شد . دنبال صاحب صدا میگشت . دست تکان دادم تا مرا ببیند . من را دید . از سر ناچاری نگاهی به مسیری که میرفت انداخت و با اکراه راهش را بطرف من کج کرد . نزدیک آمد و با کمی دلخوری که یعنی : وقت گیر آوردی وسط این هیر و ویر زیر بارون گیر دادی به من ، مگه نمی بینی برای فرار از بارون به چه دردسری افتادم و مثل موش آبکشیده شدم . نخواستم بیشتر از این توی ذهنش دری وری نثارم کنه . سریع بهش گفتم . بیا بالا . سوارشو . تا یه جائی می رسونمت . خیلی سریع و با عجله در جوابم گفت : ولی من که ماشین نمی خوام . میخوام پیاده برم . ناخودآگاه گفتم : من هم می دونم ماشین نمی خوای . اما داره بارون میاد بشین تا یه جا می رسونمت . با اکراه نگاهی به ماشین و نگاهی هم به مسیری که در پیش داشت انداخت . می دونستم ممکنه دوباره بخواد امتناء کنه . و البته چون نمی خواستم خودم هم بیشتر از این خیس بشم . دیگه منتظر پاسخش نشدم . نشستم توی ماشین و درب رو بستم . و از پشت شیشه نگاهش کردم که یعنی خوب بیا سوارشو دیگه تا بیشتر از این خیس نشدی . کاملا ً واضح بود که از سر ناچاری و البته با کمی احساس رضایت و خوشحالی بدو اومد و سوار ماشین شد . در رو که بست بلافاصله گفت : ممنون ... راستش نمی خواستم مزاحمتون بشم . خودم میرفتم . چراغ دوباره سبز شد و من همینطور که آماده میشدم حرکت کنم گفتم : مزاحم چیه من که دارم این راه رو میرم . خوب شما رو هم میرسونم . توی دلم خد خدا میکردم دیگه این دفعه بتونم از چهار راه رد بشم تا این بنده خدا هم بخاطر لطف زورکی ای که من در حقش کردم به اندازه یه چراغ قرمز دیگه معطل نشه . شکر خدا ایندفعه راننده هائی که از خیابان روبروئی ما رد میشدن انصاف به خرج دادن و بعد از زرد شدن چراغ مسیرشون دیگه وارد چهار راه نشدن در نتیجه با چراغ سبز ما تونستیم از چهار راه عبور کنیم . وقتی دیدم از چهار راه رد شدیم . کمی خیالم از بابت معطل نشدن سربازی که سوارش کرده بودم راحت شد . همینطور که دنده ماشین رو عوض میکردم گفتم : می بینی قدمت چقدر  سبک بود . کلی پشت این چراغ معطل شده بودم . با اومدن شما راه هم برای ما باز شد ... راستی من میرم سمت مترو نواب ... مسیر شما کجاست ؟

درحالیکه با دست صورتش رو که از شدت بارون حسابی خیس شده بود خشک میکرد گفت : راستش من بچه تهران نیستم . دو ماهه اومدم تهران . خیابونها رو هم نمیشناسم . من باید برم سمت خیابان رودکی . اگه به مسیرتون نمی خوره مزاحم نشم . با خوشحالی گفتم : نه اتفاقا ً درست سر راهمه میرسونمت .

از لهجه اش معلوم بود اهل شمال کشوره . یکی دو تا خیابون رو رد کردیم . توی خیابونی که منتهی میشد به متروی نواب توی ترافیک افتادیم . بارون با همون شدت می بارید . سربازه یه چشمش به خیابون بود و یه چشمش به من و پرسید : باز افتادیم توی ترافیک ؟ ... بنده خدا نمی دونست که برای ما تهرانی ها نبود این ترافیک جای تعجبه ... بهش گفتم : این بارون شدید برات عجیب نیست ؟ گفت : نه ... شمال نصف سال همینطور بارون میاد . تازه بعضی وقتها از این هم شدیدتر میاد . اول خوشحال شدم که چشم بسته زیر آبی رفتم و درست حدس زدم که بچه شماله . بعدش گفتم : خوب برای شما همچین بارونی عادیه . اما برای ما تهرانی ها خیلی عجیب و جالبه . چون ما در طول سال شاید یکی دو بار از این بارونهای شدید ببینیم . حالا بگذریم که همین یکی دو بار تمام زار و زندگی ما رو کن فیکون میکنه .حالا  دقیقا ً برعکس این قضیه ... ما هر روز با ترافیک از خواب بیدار میشیم ، با ترافیک میائیم سرکارمون ، با ترافیک برمیگردیم خونه و با همین ترافیک هم می خوابیم . و با سر به خونه های اطراف خیابون اشاره کردم و ادامه دادم : دقیقا ً مثل ساکنین این خونه ها . پس به همون اندازه که بارون شمال برای شما عادیه ترافیک اینجا هم برای ما عادیه . واسه اینکه کندی ترافیک رو زیاد متوجه نشیم از هر دری سخنی رو باب کردم . اینکه چند ماه خدمته ، چند کلاس درس خونده و خیلی چیزهای دیگه . با همین حرفها نیم متر نیم متر راه رو طی کردیم . بیست دقیقه ای گذشت . بارون تقریبا ً بند اومده بود و رسیده بودیم مقابل ایستگاه مترو . دیدم داره با خودش کلنجار میره . پرسیدم چیه ؟ مشکلی هست ؟ سرش رو پائین انداخت و گفت : راستش پول کافی همراهم نیست . یک اسکناس پانصد تومنی از جیبش درآورد و بطرفم گرفت . لبخندی زدم و گفتم : مرد حسابی کجای دنیا دیدی یکی رو زورکی سوار ماشین کنن و بعد هم ازش کرایه بگیرن . من فقط می خواستم زیر بارون خیس نشی . البته چون سرباز بودی . وگرنه من هم همچین بچه صل علی ای نیستم . برو به امان خدا .

لبخندی از سر رضایت زد و تشکر کرد . داشت از ماشین پیاده میشد که صداش کردم ، برگشت ، پنجره رو آوردم پائین و یک اسکناس هزار تومنی رو بطرفش گرفتم و گفتم : بگیر برای وقتی که می خوای برگردی پادگان ، پولت کمه . نمی خواستم خجالت بکشه . واسه همین توی صورتش نگاه نکردم . فقط یک جمله گفت و رفت ... توی این شهر آدم خوب زیاده . مشکلی پیش نمیاد . ممنون و خداحافظ . وقتی برگشتم . چند قدمی از ماشین دور شده بود . توی تاریک و روشن خیابون لا به لای جمعیت فقط لبخندش و دست تکون دادنش رو دیدم . دو تا بوق زدم و راه افتادم .