هوای تازه

جاده و برف
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٦
 

  سرمای هوا مجبورش کرده بود تا آنجا که می تواند خود را هرچه بیشتر درون یقه بالا زده شده کاپشنش فرو بکشد . کلاهش را پائین تر کشید ، از فضای باقی مانده بین کلاه و یقه کاپشن به زحمت می توانست یک متری پیش پایش را ببیند . بعداز هر تنفس بخاری که از دهانش خارج می شد دیواری از مه پیش رویش قرار می داد و عمق کم نگاهش را کمتر می کرد . خش خش برفهای زیر پایش سکوت خیابان را می شکست و رد پای به جامانده از عبورش سینه سفید خیابان را خراش می داد .

مدتی بود که کف پایش  به مور مور افتاده بود . خیلی سعی کرده بود به پاهای یخ زده اش فکر نکند اما دیگر کف پایش را حس نمی کرد . آرام آرام از حرکت ایستاد . سعی کرد انگشتان پایش را تکان دهد بیهوده بود . سرش را کمی بالا آورد نگاهش را به جلو دوخت ، هجوم بی شمار دانه های برف وادارش کرد تا چشمانش راتیز کند ، بی فایده بود ، آب دهانش را با غمی آلوده به خشم فرو داد و آهسته به پشت سرش نگاه کرد رد پایش چه واضح در میان برفها دبده می شد کمی سرش را بالا آورد ... ردپاهایش کم رنگ تر شده بودند . سرش را از میان یقه کاپشنش بیرون آورد کلاهش را کمی بالا داد برف رد پاهایش را چه آرام آرام پرکرده بود . نقطه شروع حرکتش را نتوانست پیدا کند .

دانه برف بازیگوش ، سرمایش را به پوست گردنش زد و او را از افکار خود خارج کرد .

سرش را تا آنجا که می توانست درون یقه بالا داده شده کاپشنش فرو کشید و کلاهش را پائین تر . باز او بود و خش خش برفهای زیر پاها ی یخ زده اش و عمق کم نگاهش که با بخار دهانش در هر نفس کم عمق تر می شد .

و برف بی امان می بارید و ردپاهایش کم رنگ تر و کم رنگ تر می شد .