هوای تازه

یه نامه
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٥
 

                 می خواستم نامه ام رو با این جمله آغاز کنم ... سلام ای شهید ... اما دیدم از قدیم گفته اند سلام سلامتی میاره !! یه جورائی میشه مثل  زیره به کرمان بردن ... خب خنده ام گرفت . آخه من سلامتی برای چه کسی بخواهم ؟ برای کسی که از تمام پلشتیها و ناپاکی ها این دنیا گذشته و به پاکی و سلامت محض روح رسیده ؟! بعدش هم چه کسی برای همچین کسی درخواست سلامتی کنه ؟ درحالیکه من خودم در باتلاق گناه گرفتارم و روز که نه هر لحظه بیشتر از قبل فرو میرم . خیلی با خودم کلنجار رفتم . بلاخره دلم رو با خودم همراه کردم که بابا این سلام هم از روی ارادت و هم عادت ، برای شروع نامه سلام لازمه . پس اینطور نامه را آغاز می کنم .

محضر مبارک جناب شهید والا مقام سلام علیکم ... ( می خواستم ادامه بدهم و بنویسم خیلی دلم برایت تنگ شده ... اما باز هم گیر کردم و نتونستم ادامه بدم ) می دونی چیه ، شرم کردم . با خودم گفتم گیرم نوشتی که دلت خیلی تنگ شده . خب مرد حسابی در پس این دل تنگی دیداری هست به روز قیامت ... خدا وکیلی خودت کلاهت رو قاضی کن ، آیا روز دیدار می تونی چشم توی چشم شاهد اعمالت بدوزی و از شرم خیس عرق نشوی ؟

دیدم از هر کجا بخواهم شروع کنم ... یه جای کارم می لنگه . دست آخر گفتم یک کلام ختم کلام ... اومدم پیمان ببندم . عهد ، میثاق هر چی که میشه اسمش رو گذاشت . اومدم که بگم : از اینکه شما ، راه و مسلک ، مرام و هدف شما رو فراموش کردم و به بیراه رفتم پشیمانم . قول می دم ... قول مردانه که به راه شما برگردم و یه مدد خودتون و لطف پروردگار تا آخر با شما باشم . انشاءالله