هوای تازه

عجله
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۱
 

  همین که به خانه آمد و دید که پدرش خوابیده خوشحال شد . می خواست هر طور شده زودتر از حسن خبری را که معلمشان مدتها در انتظارش بود را به آقای احمدی برساند . برای همین بدون اجازه گرفتن از پدرش سوئیچ را برداشت و با عجله روی موتور پرید ، آنرا روشن کرد و بسرعت از کوچه خارج شد . پدرش صدای موتور را شنید اما تا بیاید بخود بجنبد و خود را به در حیاط برساند ، حمید کوچه را که چه عرض کنم ، دو تا خیابان آنطرفتر را هم پشت سر گذاشته بود و پرواز کنان می رفت که خبر دست اولش را به معلمش برساند . با خود می گفت : همین که آقای معلم بداند برای بدست آوردن این خبر ورساندنش به او چقدر زحمت کشیده ام حتما ً خیلی خوشحال می شود . درس ریاضی از آن درسهای اعصاب خورد کن است . وقتی اول سال معلمت را اینجوری غافلگیر کنی ، او هم مدیونت می شود ، آنوقت است که بی برو برگرد هرسه ثلث بدون درد سر نمره قبولی می گیری . آخ که چه کیفی داره نمره مفتی .... در همین افکار بود و که از دو سه کوچه بسرعت عبور کرده و یکی دو خیابان را هم پشت سر گذاشته بود که وارد کوچه ای شد ، انتهای کوچه مدرسه شد ذوق کرده بود با قدرت بیشتری گاز موتور را فشار داد صدای زوزه موتور سکوت کوچه را شکست و او چون باد پیش رفت ، ناگهان پیرزنی بخت برگشته از همه جا بی خبر از عرض کوچه عبور می کرد که گوئی صاعقه ای به او خورده باشد ، پیرزن بیچاره ناگهان به هوا رفت و با سرو صورت چنان وسط کوچه روی آسفالت داغ ولو شد که صدای شکستن استخوانهایش را مرده و زنده شنیدند . ا ز صدای ترمز ناگهانی و فریادپیرزن اهالی محل مثل مور وملخ از در و دیوار کوچه سرازیر شدند . حمید تا به خود بیاید که چه شده و چه نشده ، تا بفهمد به چه کسی زده ونزده ، دید یکی از اهالی موتورش را برداشته و دیگری هم یقه او را گرفته که : این جوانک هنوز پشت لبش سبز نشده مثل اینکه هواپیما سوار شده ، گواهینامه هم حتما ً نداره ، زنگ بزنید پلیس بیاید ، آمبولانس خبر کنید پیرزن بیچاره مرد ، دیگری موتور را به خانه ای آن نزدیکی برد و گفت : موتورش را نگهدارید ، حتما ً دزدی است ، وگرنه چه دلیل دارد بدون مدرک و سند موتور دست یه الف بچه باشه .... خلاصه کار بیخ پیدا کرده بود . تو همان شلوغی و گیر و دار یک هو چشمش به معلمش آقای احمدی افتاد . - آقای احمدی داشت به جمعیت نزدیک می شد حمید را که دید دستش آمد چه شده . جلو آمد جویای اوضاع شد . حمید گفت : داشتم می آمدم مدرسه تا خبر برنده شدن مادرتان برای سفر حج را به شما بدهم که اینجور شد . معلم لبخندی زد و گفت : ولی حسن نیم ساعت قبل تلفنی موضوع را به من گفت . دنیا پیش چشم حمید تیره و تار شد . تلفن ، چرا به فکر خودم نرسید . می تونستم تلفنی خبر را بگویم ... دیگر دیر شده بود پلیس و آمبولانس آمده بودند .