هوای تازه

مرگ و امید
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٥
 

  هرم گرم و سوزان هوا  که از روی آسفالت داغ کوچه به هوا برمی خواست و شلاق وار به صورتم می خورد نفس کشیدن  را برایم سخت و دشوار می کرد . هر چه تلاش می کردم که پا به پای مادر بروم نمی توانستم ، آخر مادرم راه نمی رفت ، می دوید . شاید هم راه می رفت اما آنقدر تند و سریع و با گامهای بلند که من با آن جثه کوچک هر چقدر هم که سرعتم را زیاد می کردم باز هم به پای مادرم نمی رسیدم . با خود فکر می کردم چرا اینقدر عجله ، مگر مادرم همیشه نمی گفت از دیدن زنانی که توی کوچه و خیابان چنان رفتار می کنند که توجه همه مردان نامحرم را به خودشان جلب می کنند بی اندازه بیزار است ، اما حالا ، تقریبا ً همه مردمی که از کنارشان رد می شویم با تعجب و البته کنجکاوانه ما را برانداز می کردند . نمی دانم چرا بعد از آنکه مادرم به خانه همسایه مان رفت و تلفن را جواب داد ، همه چیزش با آن مادری که همیشه می دیدم فرق کرد . از زمانی که به همراه پدر برای سکونت دائمی از شهرستان به تهران آمده بودیم کمتر از خانه بیرون می رفتیم چون کسی را نداشتیم که به دیدارش برویم ، فقط گاهی جمعه ها آنهم با پدر چرخی در شهر می زدیم . پدر همیشه می گفت : باید یکبار ببرمتان پارک شهر را ببینید شاید یه نمایش سیاه بازی هم دیدیم . آخر خانواده ما اولین خانواده ای بود که از روستای بیست خانواری نورآقا برای همیشه به تهران آمده بود . ولی هروقت هم می رفتیم مادرم به آهستگی و باوقار راه می رفت به شدت هم مراقب من بود که در شلوغی و ازدحام گم نشوم یا اتفاقی برایم نیفتد . همیشه می گفت : اگر در این شهر بی سر و ته اتفاقی برای هر کدام ما بیفتد فقط خدا را داریم که بدادمان برسد و بس ، جمله " غریب و بی کس مانده ایم " ورد زبانش شده بود . تمام امید و دلگرمی اش برای تحمل تنهائی و غربت در تهران وجود پر صلابت پدرم بود و گرمای محبتی که او در خانه ایجاد می کرد . گاهی که در این افکار غرق می شدم یا در اثر خستگی سرعتم کم می شد و باعث می شدم که مادرم هم سرعتش را کم کند ، برمی گشت با غضبی آمیخته به استیصال ، غم و اندوه ، یاس و ناامیدی ، سرشار از التماس نگاهی به من می کرد و بلادرنگ برای جبران کندی سرعتش که من باعثش بودم دستم را بشدت می کشید و من را ناچار به دویدن بیشتر وامی داشت . هیچ وقت مادرم را تا این حد غمگین ندیده بودم . یکبار که توانستم پابه پایش چند گام بردارم نگاهم ناخودآگاه به چهره اش افتاد ، بدنم یخ کرد ، احساس کردم قالب تهی کرده ام ، لرزشی از غصه در تنم افتاد . گریه بی صدا و اشکهای مادرم که پهنای صورتش را خیس کرده بود ، به یکباره مرا از پای در آورد . بغض راه گلویم را گرفته بود ، خواستم فقط بگویم : مامان ... گریه امانم نداد . مادرم مثل آدمهائی که فراموشی دارند و ناگهان چیزی یادشان می آید ، میخکوب شد ، ایستاد و مرا نگاه کرد ، معلوم بود که نمی خواهد آنجا وسط پیاده رو میان آنهمه جمعیت که تازه متوجه نگاههایشان شده بود گریه کند .... اما سعیش بی نتیجه بود ... دیدن گریه های من و آن غوغای ناشناس درونش سد مقابل اشکهایش را شکست و ... دوباره راه رفتن که نه دویدن مادر بود و دویدن من بدنبال او اما اینبار گریه مادر دیگر بی صدا نبود و من ناشکیب از همه انچه نمی دانستم و می دانستم چیزی است که آشوب و غوغا به دل مهربان مادرم انداخته ... نیم ساعت بود که از خانه خارج شده بودیم ، از چند خیابان و کوچه گذشته بودیم و حالا وارد خیابانی شده بودیم که یک سویش پر بود از  درختان بلند و تنومندی که در حصار نرده های سبزی احاطه شده بودند و دیگر سویش سالن نمایشی بود با عکسهای بامزه ای از آدمهائی با لباسهای رنگارنگ و یک نفر در میانشان با صورتی سیاه ... از شدت گریه نفسم به شماره افتاده بود ، هق هق کنان دنبال مادرم که حالا هرلحظه از سرعتش کاسته می شد و گامهایش با تردید به پیش می رفت می دویدم . دیگر نمی دانستم مادرم گریه می کند ، دعا می کند ، ناله می کند یا با کسی حرف میزند ، نمی دانستم چه می کند و لی می دیدم که از سر آشفتگی و استیصال مانند کودکی که در انبوه جمعیت غریب شهری بزرگ و ناشناس گم شده باشد بی هدف همه سو را نگاه می کند و هیچ جا را نمی بیند . ناگهان حضور آدمهای زیادی در ورودی یک کوچه باریک ، که هر کدامشان یک جورائی شبیه مادرم بودند نظرم را متوجه خود کرد . مادرم هم با دیدن آن صحنه ، آشفتگی و پریشانیش دو صد چندان شد . وارد کوچه شدیم . چقدر آمبولانس ... آنهم چقدر قشنگ از روی آرم دایره ای شان فهمیدم از همان ماشینهای خیلی باکلاس و گرانقیمت هستند ، اسمشان یادم رفته بود نمی خواستم تواین اوضاع و احوال که حال مادرم اصلا ً خوب نبود اسم آ ن ماشینها را ازش بپرسم ... از میان جمعیت راهمان را باز می کردیم و جلو می رفتیم تا آن لحظه از پریشانی و غصه مادرم گریه می کردم و بغض کرده بودم حالا با دیدن آن آدمهای آشفته حال ، که گاه گریان و شیون کنان بر سر و روی خود می زدند ، ترس را هم در وجود خود احساس می کردم . در همین افکار بودم که مردی گریان و سراسیمه از میان انبوه جمعیت بطرف مادرم آمد . تا چشم مادرم به آن مرد که تازه او را شناخته بودم افتاد ،  دست مرا که تا آن لحظه آنچنان محکم که گوئی گوهری گرانبها را محافظت می کند در دستش گرفته بود ، رها کرد و مانند زمانی که مادر بزرگم بعد از سالها بیماری و خانه نشینی در یک غروب غم انگیز بقول خودش رفت تا دوباره پدربزگ را ببیند ، شیون کنان بر سر و روی خود میزد ، شروع کرد به زجه و ناله زدن بر سر و صورت خود مزد و پدرم را صدا می کرد ... آقای حمیدی دوست و همکار پدرم در کارخانه با دیدن شیون و زاری مادرم بی اختیار شروع کرد به گریه و آهسته دست نوازش به سر من می کشید . نمی دانم چرا با دیدن این صحنه یاد تعزیه وداع امام حسین (ع) و نوازش کردن دختر سه ساله اش حضرت رقیه افتادم و سایه یتیمی را بر سر خود احساس کردم ... .