هوای تازه

کلاه ایمنی
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩
 

از کودکی عاشق موتور سواری بود و همیشه خود را در مسابقات سرعت موتور سواری تصور می کرد . در عالم رویا چنان سریع و بی محابا می راند که هیچ کس به گرد پایش هم نمی رسد . همیشه در مسابقات خیالی خود قهرمان بود و یکه تاز ...  ولی زنش می گفت : هرگز او را نمی بخشد . از وقتی که تونست خود را روی موتور نگهدارد به هر کلکی بود موتور پدرش یا محمد آقا همسایه قدیمیشان را می گرفت و توی همان یکی دو دقیقه حالی می کرد با آن موتورهای فکستنی و زوار در رفته . خودش می گفت 16 سالش بود که با دستمزدی که از حاج کریم ، نجار محل ، بابت سه ماه کارگری گرفته بود اولین قدم را برای رسیدن به آرزوی دیرینه اش برداشته بود وچقدر هم قدم بزرگی بود . هر وقت برای زنش از خاطرات آنروزها تعریف می کرد چشمانش همان برق شادی و شور جوانی را دوباره تجربه می کرد . می گفت اون سال بعد از تعطیلات تابستانی وقتی با موتور گازی خودش ، همان موتوری که برای خریدنش کلی عرق ریخته بود ، رفته بود مدرسه ، تمام بچه های مدرسه دورش جمع شده بودند و کلی از ذوق و تعجب دوره اش کرده بودند . خیلی ها به طمع یک دور موتور سواری مفت و مجانی در همان اول کار زده بودند تو فاز رفاقت و داداش بازی ... یکی می گفت : بابا من با حسن موتوری چنان رفاقتی دارم که بیا و ببین اصلا ً ما با هم داداش هستیم رفیق کیلوئی چند ؟ یکی دیگه می گفت : من و حسن اگه یک روز همدیگر را توی محل نبینیم و دو سه تا بستنی با هم نخوریم اون روزمان شب نمی شه . خلاصه دوستی با حسن تا مدتها شده بود بزرگترین و مهمترین مسئله هر دانش آموزی ... عشق حسن به موتور عشق عجیبی بود . زن حسن می گفت : چند روز قبل که جشن تولد سی سالگی حسن را گرفته بودیم از او پرسیدم که عاشق چیست ؟ و از خدا چه می خواهد ؟ ... حسن بلافاصله گفته بود عاشق موتورم و از خدا می خوام بتوانم بهترین موتور دنیا را بخرم ... آنروز کلی از دستش عصبانی شدم آخر دوست داشتم بگوید عاشق من است ، دوست داشتم بگوید از خدا یک بچه خوشگل می خواهد ... ولی او گفت موتور ، موتور ....

هوا خنک بود و باد ملایمی هم می وزید . توی سکوت نیمه شب صدای موتور حسن بود و خنده های او و زنش که از مهمانی به خانه برمی گشتند . تازه وارد یک خیابان خلوت شده بودند . کم کم حسن خنده اش را خورد ، خیابان شیب تندی داشت و سرعت آنها در سرازیری خیابان زیادتر و زیادتر می شد . زنش داشت از مهمانی و اتفاقات آنشب می گفت و حسن گوش می کرد و نمی کرد ... در لحظه ای حرف زنش را قطع کرد و گفت : می دانی ... من هیچ وقت به تو نگفته بودم که چقدر دوستت دارم ! سرعت موتور همچنان داشت زیاد تر می شد . زنش از این حرفش خوشحال شد اما تا خواست حرفی بزند . صدای شدید بوق ماشینی آنها را متوجه خود کرد . سرعت موتور دیگر بیش از اندازه زیاد شده بود درحالیکه زن حسن از سرعت زیاد موتور ترسیده بود و خودش را به حسن چسبانده بود . حسن آرام کلاه ایمنی را از سرش برداشت و گفت : نمی دانم چرا امشب اینقدر هوا گرم شده . کلاه را برداشت و به دست زنش داد و ادامه داد : چند دقیقه این کلاه را بگذار سرت ببین چقدر گرمت می شود . زنش هم کلاه را گرفت و روی سرش گذاشت . هنوز دستان زن حسن از روی کلاه پائین نیامده بود که دوباره بوق ماشین و صدای کش دار ترمز همه چیز را برهم زد ...

صبح فردای آنشب روزنامه ها نوشتند در حادثه تصادف یک موتور سوار با یک خودرو ، راننده موتور در دم جان باخت اما همسر وی بعلت استفاده از کلاه ایمنی از مرگ حتمی جان سالم بدر برد . زن حسن می گفت : سیم ترمز موتور مدتها قبل بریده بود . از زمانی که وارد شیب تند خیابان شدیم حسن این موضوع را فهمیده بود ولی می خواست با آن بهانه مسخره کلاه ایمنی را به من بدهد . او را نمی بخشم ...