هوای تازه

دور افتاده
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٤
 

 توی این سالها که در این جزیره دورافتاده زندگی می کند . صد بار داستانهای رابینسون کروزوئه ... خانواده دکتر ارنست و حتی فیلم دور افتاده با بازی تام هنکس را در ذهنش مرور کرده و تمام سعیش را کرده بود تا از این داستانها برای بهتر شدن وضع زندگیش در جزیره استفاده کند . برای خودش خانه ای از چوب درختهای جنگلی ساخت . از الیاف گیاهان وحشی لباس درست کرد ... کاسه و لیوانش را با میوه نارگیل ساخت ... از استخوان اولین حیوان نگون بختی که با هزار بد بختی شکار کرد خنجر و نیزه ای برای شکار های بعد ساخت . اما هر روز و هر شب به امید نجات از آن جزیره و از آن تنهائی کشنده دعا می کرد . از خدا کمک می خواست . بار ها و بار ها از صبح تا شب رو به دریا نشسته بود به امید دیدن کشتی ای قایقی ... هواپیمائی .... اما . بی فایده . یک روز دم غروب که خسته و بی رمق از جستجوی بی حاصل برای شکار و تهیه غذا به کلبه زوار در رفته اش برگشت . با سنگ چخماقی که در اولین ماه ورودش به جزیره در کنار چشمه پیدا کرده بود آتش را روشن کرد تا تکه ای از گوشت باقی ماند از شکار دو روز قبل را کباب کند  . خواست آبی بنوشد و رفع تشنگی کند که دید ... ظرف آبی که از پوست میوه نارگیل برای نگه داری آب ساخته بود سوراخ و تمام آب داخلش روی زمین ریخته شده بود. ظرف آب را محکم بر زمین کوبید و از عصبانیت فریادی کشید که تا چند لحظه خودش هم از هیبت نعره اش مبهوت مانده بود . تشنه بود . باید می رفت و از چشمه آب میآورد . رفت و برگشت تا چشمه یک ساعت وقت می برد . باید عجله می کرد که به تاریکی هوا برخورد نکند . ظرف سوراخ را برداشت و براه افتاد . در راه با خود حرف می زد و غرو لند می کرد . از خدا طلب کمک می کرد . از اینکه دیگر طاقت این وضع را ندارد و اینکه خدا راه نجاتی برایش فراهم کند . دلش شکست . دانه های اشک آرام و بی اختیار از چشمانش سرازیر شدند و بر گونه های آفتاب سوخته اش غلتیدند . حس عجیبی داشت . مدتها بود که این حس را تجربه نکرده بود . احساس نزدیکی خاصی به خدا می کرد . رو به آسمان کرد و گفت : خدایا ... تو مهربونی . بنده هات رو دوست داری . می دونم هر اتفاقی توی زندگی برام افتاده دلیلی داشته . می دونم کارهای خوب یا بدم باعث اون اتفاقات بوده . من از همه کارهای بد گذشته ام پشیمونم . از همه و همه کارهای اشتباه گذشته ام پشیمونم . خدایا بخاطر یکی از اون همه کار بد می تونستی من رو نا بود کنی اما فقط من رو به این بلا دچار کردی . خواهش می کنم بخاطر همه اون کارهای خوبی که توی زندگیم انجام دادم من رو از این مصیبت و گرفتاری نجات بده . حرفهاش که تموم شد احساس سبکی خاصی کرد . به چشمه رسیده بود . مشتی آب خورد . احساس میکرد مزه آب فرق کرده . گواراتر و دلچسب تر شده . مشتی دیگر خورد و لذت برد . لبخندی از سر رضایت زد . و در دل گفت : اما از حق نگذریم این جزیره با همه بدیهاش یکسری خوبی ها هم داره ... مثل همین چشمه آب بی نظیرش . ظرف رو از آب پر کرد  . راه درز آب رو هم با الیافی که از میوه نارگیل جدا کرده بود مسدود کرد و به سمت کلبه به راه افتاد . دیگه عجله ای برای برگشت نداشت . توی ذهنش کارهای خوبی رو که تا قبل از گرفتار شدنش در اون طوفان وحشتناک و غرق شدن کشتی انجام داده بود مرور میکرد و با خودش حساب می کرد با وجود این همه کار خوب و خیرخواهانه حتما ً خدا به من کمک می کنه و من رو از این جزیره نجات میده . توی همین افکار بود که از دور نوری رو در ساحل دید ... یک لحظه نفسش توی سینه بند اومد . مبهوت مانده بود که این نور از کجا می تونه باشه . یک دفعه مثل برق گرفته ها ... فریادی از سر شادی کشید و ظرف آب رو به هوا پرت کرد و شروع کرد به دویدن . با صدای بلند فریاد می زد خدایا خیلی دوست دارم . چه مهربونی . چقدر زود کمکم کردی ... ممنونم که من رو نجات دادی . هورا گرفتاری تموم شد . بلا و مصیبت خداحافظ . تنهائی خداحافظ ... و همینطور می دوید و می دوید . اما ... با دیدن آن منظره . سرعتش کم شد . کمتر و کمتر . شادی از صورتش رخت بر بست و غم و بهتی عجیب بر چهره اش نشست . یخ کرده بود . از چیزی که می دید داشت شاخ در میآورد . نمی توانست باور کند . کلبه اش بود که در آتش می سوخت . شعله های آتش همه جا را گرفته بود . و تا سه چهار متر بالاتر از سقف کلبه زبانه می کشید . تمام چیزهائی که با هزاران مشقت و زحمت در این سالها درست کرده بود و وجود هر کدامشان برایش معنی مرگ و زندگی را میداد ... لباسهائی که از باقی مانده بادبان بجا مانده از کشتی غرق شده دوخته بود . پوستین هائی که برای زمستان از پوست شکارهایش درست کرده بود . وسایل شکارش همه و همه آنها داشتند در آتش می سوختند . در یک آن بغضش ترکید . با خشم و عصبانیت رو به آسمان کرد و فریاد کشید : خدایا این دیگر چه رسمی است . در این بد بختی و مصیبت تمام نشدنی ، بجای اینکه کمک حالم باشی و مشکلاتم را رفع کنی دم به ساعت بلا بر سرم نازل می کنی . تو دیگر چه خدائی هستی . من گفتم همه کارهای خوبم مال تو ثوابی نمی خوام . بجاش من رو از این مصیبت نجات بده . کمکم کن . این چه کاریست که کردی . کمکت اینه . کلبه مرا به آتش میکشی ؟ خانه خرابم می کنی ؟ تو دیگه چه جور خدائی هستی . می خواستی با شعله های آتش جگرم را کباب کنی ... بفرما . تبریک میگم . چون نه تنها جگرم رو کباب کردی ... قلبم را هم به آتش کشاندی . همینطور دور کلبه که در آتش میسوخت می چرخید و داد می زد و هوار می کشید . و به سر و صورت خودش می کوبید . به بخت بدش نفرین می فرستاد و ... تا اینکه از هوش رفت .... صبح شده بود . اما این بار مثل همیشه با صدای ملایم موج آب از خواب بیدار نشد ... صدای سوت کشتی . مثل مار گزیده ها از جا جهید . پشت به دریا بود . گوش تیز کرد . یکبار دیگر ... سوت کشتی و اینبار طولانی تر ... با ترس ولی به آرامی برگشت به سمت دریا . چشمانش داشتند از حدقه بیرون میزدند ... دهانش باز مانده بود . هیکل سیاه یک کشتی واقعی ... که داشت به سمت ساحل می آمد .

برای صدمین بار جمله کاپیتان کشتی را در ذهنش مرور کرد : دیشب بطور اتفاقی شعله های آتش را دیدیم . با شک و تردید آمدیم . فکر نمی کردیم در این جزیره کسی وجود داشته باشد . خجالت میکشید . نمی توانست سرش را بالا بگیرد . می خواست چیزی به خدا بگوید ... اما گریه مهلتش نداد .