هوای تازه

یه نامه از دانشگاه به بابا
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳٠
 

       سلام پندلتون عزیزم

فضا فضای عاشقی ست و جان می دهد برای قدم زدن. ای کاش هوا خوب بود و ما پابه پای هم به تپه های داوودیه که در اطراف دانشگاه مان هست می رفتیم تا برایت از اتفاقات گوناگونی که برای من و دوستانم به وجود آمده می گفتم اما حیف که من از دیدار تو محرومم و تو با آن درشکه رینگ اسپرتت داری توی اتوبانها ویراژ می دهی! مواظب باش گشت نامحسوس بهت گیر نده ...

بابا لنگ دراز من

از فضای دانشگاه و وضعیت خوابگاه ها و خانه های دانشجویی، از اتاقهایی که به جای بوی درس بوی قلیان دوسیب می دهند و مخ هایی که با انواع مواد مخدر سوت می شوند و از شرط بندی و ورق بازی ها بارها برایت نوشته ام، اما اینبار اتفاقات جدیدی برای دوستانم روی داده که دوست دارم برایت تعریف کنم.

پدر جان، وضعیت دانشگاه ما (بخوانید همه دانشگاهها!) هر روز بدتر از دیروز می شود و کسی هم گوشش بدهکار نیست. الان که دارم برایت نامه می نویسم بحث ازدواج های سوری همکلاسی ها داغ داغ است و کار به جایی رسیده که هم اتاقیم سالی 24 ساعته مشغول sms بازی با کاکرو یوگا دروازه بان تیم ملی امید است و احتمالا در مورد مهمانی هفته بعد باهم قرار می گذارند.

دوست پولدارم جولیا که پدرش بعد از قبولی در دانشگاه برایش یک درشکه آپشن دار چهار اسبه خریده بود برای خودش لپ تاپ خریده و دائما در حال چت کردن با گارونی یکی ازبچه های مدرسه والت است. البته همه از انتخاب جولیا در عجبند چون گارونی پول ندارد و مجبور است در کافی نت با جولیا چت کند!حالا بماند که گارونی 40 کیلو از جولیا سنگین تر اسست و هیچکدام از ما نمیدانیم جولیا این موضوع را چطور میتواند تحمل کند !!

نمی دانم چرا بچه ها از این رو به آن رو شده اند و بعضی ها زیر بار هیچ قید و بندی نمی روند. اینجا در دانشگاه شبها شبهای عشق و عاشقی ست و خوابگاه ها به تلفنخانه و خانه های داشجویی به محلی برای پارتی های آنچنانی تبدیل شده است و بچه ها که همینجوری هم دنبال درس و مشق نبودند ،حالا با وضعیت به وجود آمده بدتر هم شده اند.

نمونه اش همین دوست دیگرم حنا که تا چند وقت پیش در مزرعه پدرش کار می کرد. بابا جان هیچ می دانی حنا چرا به دانشگاه ما آمده ؟؟ پدرحنا بعد از رد شدن اتوبان از کنار مزرعه اش یهویی کلی پولدار شد . اونها که به زور وسعشان به یک گاری دستی می رسید . خانه یشان دو تا اتاق فکستنی بیشتر نداشت ، زوار لوله ها و چه و چه اش هم از هفت جا در رفته بود ... الان بیا و ببین که چه شده اند. دک و پزی بهم زده اند اساسی . خفن . خانه ای خریده توپ، شش خوابه توی بهترین محله نیاوران با استخر و جکوزی، درشکه خریده 4 اسب بخار از اون مدلهای فول اتوماتیک رینگ سپرت فول آپشن رینگ لونه زنبوری که دل آدم غنمج میره وقتی سوارش میشه . عین کشتی می مونه لامصب. و خیلی چیزهای دیگه ... حالا همین حنا هر روز یکی از پسرهای دانشگاه را می بره کافی شاپ کلی پول خرجشان میکند مخشان را میزند تا ای بالاخره یکی را برای خودش دست و پا کند! البته به خاطر شهرستانی بودنش هیچ کس او را تحویل نمی گیرد اما خانم سارا به او قول داد که اگر این وضع ادامه پیدا کرد کاشیرو فوتبالیست همیشه ذخیره تیم شاهین همان کچله را برای او درست کند. اونم نمیدونی از ذوقش چه شنگ تخته ای می اندازد.

همین هفته گذشته نیز تعدادی عکس شخصی از پارتی شبانه خوابگاه دانشجویان پخش شد که خیلی ضایع شد. بچه ها می گفتند کار کار پرین دانشجوی رشته عکاسی دانشگاه ماست که برای یک ترم اینجا مهمان بود. او قبل از رفتن، عکسها را در اختیار برادران دالتون صاحب یکی از کافی شاپ های معروف تهران قرار داد و آنها هم برای سوء استفاده عکسها را در دانشگاه پخش کردند. کاش فقط توی دانشگاه پخش می کردند نامردها. کافیه یه سرچ توی گوگل بزنی. تا فیها خالدون بچه هایی که توی پارتی بودن رو بهت دانلود میده. باز کاش فقط همین بود بروید توی شهر سر هر کوچه پس کوچه ای عکس ها را دست این دستفروشهای بی پدر و مادر می بینید. آدم لجش میگیرد از کیفیت کارشان ضایع ها با پرینتر رنگی جوهر افشان چاپ کرده اند. حالا میگن لوک خوش شانس افتاده دنبال ماجرا که اگه بشه عکس ها رو جمع کنه. ولی مگه میشه ؟ من که چشمم آب نمی خوره

بابا لنگ دراز عزیزتر از جانم ، دیروز یکی از بچه ها می گفت لوسین یکی از پسرهای دانشکده علوم انسانی بعد از مصرف شیشه قصد داشت خودش را از بالای دانشکده به پایین پرتاب کند که ماموران حراست به او اجازه این کار را ندادند. میگفتن باید قبلا ً هماهنگ میکرد و مجوز میگرفت . دلیل این خودکشی این بود که لوسین و آنت قبل از ورود به دانشگاه صیغه محرمیت خوانده بودند اما بعد از ورود به دانشگاه او به لوسین خیانت کرد و دوست دختر پینوکیو شد. بچه ها می گفتند احتمالا ً پینوکیو در خصوص قضیه شکستن پای دنی به آنت دروغ گفته و او هم همه چیز را باور کرده. لوسین هم بعد از این خودکشی نافرجام با هایدی دخترک کوه نشینی که جغرافیا می خواند دوست شد!

اما اتفاق عجیبی که چند روز پیش برایم رخ داد این بود که دوست خوبم آن شرلی که در دفتر فرهنگ دانشگاه کار می کند و به خاطر موهای قرمزش در دانشگاه تابلو شده با یکی از پسرهای دانشگاه به نام واکاشی زوما در پارک جمشیدیه قرار دوستی گذاشت و از او پول قرض کرد در قبال چه چیزی یا چه کاری این پول را به او داد نمیدانم اما آنه از همون پارک جمشیدیه یکراست ‌به یکی از آرایشگاههای زنانه رفت و موهایش را رنگ شرابی ریخت تا دیگر بچه ها به خاطر موهای قرمز اش بیشتر از این او را مسخره نکنند! که انصافا ً هم بهش میاد. من هم خوشم آمد و میخواهم همین هفته بروم موهایم را آن رنگی کنم .

بیچاره آنه دیروز در خوابگاه مشغول درس خواندن بود که دو نفر به اسم تِسُکه و کایکو از طرف کارآگاه گجد مسئول حراست دانشگاه آمدند و با نشان دادن برگه ای که در آن نوشته بود «علامت مخصوص کمیته انظباطی» ، قصد داشتند او را با خود به کمیته ببردند که من به آنها اجازه ندادم و آنها هم هر دوی ما را به کمیته بردند و قرار شد برای یک ترم محروم از تحصیل بشویم. اما بعد از مدتی با ضمانت پدر پسر شجاع آزاد شدیم! من نمیدانم چرا وقتی این همه گندکاری هر روز در دانشگاه رخ میدهد کمیته انظباطی همه را بیخیال شده و فقط به موهای رنگ شده آنه و هنوز رنگ نشده من گیر داده است؟

پدرجان، اینجا وضع به حدی خراب است که من نمیتوانم همه اتفاقات را در این نامه بیان کنم اما کار به جایی رسیده که بچه های سالم و مذهبی دانشگاه هم تحت تاثیر قرار گرفتند. چند روز پیش وقتی واکی بایاشی و تارو میساکی را دیدم خشکم زد. آنها که از بچه مثبتهای تیم امید و دانشجوی ارشد تربیت بدنی هستند، ریششان را لنگری زدند و موهایشان را مثل جوجه تیغی کرده اند و با بل سگ باوفای سباستین دانشجوهای دیگر را می ترساندند.

خوشم آمد که لوسیمی آنچنان ضایع شان کرد که از خجالت آب شدند. لوسیمی به واکی بایاشی گفته بود وقتی یکی مثل نیکبخت الگوی تو باشه بیشتر از این نمیشه ازت انتظار داشت!

همیشه حسرت می خورم که ای کاش همه بچه ها مثل ای کیو سان بودند . ای کیو بعد از آمدن به دانشگاه و دیدن وضع نابسامان آن با وامی که از آقای ژنرال گرفت، با سایو جان ازدواج کرد آن هم از نوع دانشجویی و بدون دغدغه درسش را خواند و پس از مدتی با بورسیه دانشگاه به خارج از کشور رفت و الان برای خودش صاحب زن و زندگی است. راستی تا یادم نرفته بگویم کههری پاتر مغز متفکر دانشگاه هم هفته پیش بعد از دریافت دعوت نامه از دانشگاه های معتبر خارجی فرار مغزها کرد و برای همیشه از کشور در رفت!

بابا لنگ دراز عزیز و دوست داشتنی غرض از این همه حرف و روده درازی این بود که من میخواهم با مسافر کوچلو عروسی کنم. راستش آشنائی ما برمیگردد به روزی که او میخواست در sms ی به هانیکو بگوید دیگر نمیخواهد با او دوست باشد و این sms را اشتباهی برای من فرستاد . بعدش من با اون چند sms رد و بدل کردیم. یکی دوبار هم تلفنی صحبت کردیم. دیدم پسر خوب و زرنگی است. یه جورائی ازش خوشم اومد. گاهی با پت و مت همکاری میکنه و توی کارگاه مهندسی دانشگاه یه چیزائی می سازن . درکل پسر بدی به نظرم نیومد باهاش توی پارک لاله اسکندری قرار گذاشتم. یکی دوبار هم رفتیم کافی شاپ تام سایر. دیروز ازم خواستگاری کرد. من هم تی این بحران بی شوهری نگذاشتم حرف از دهنش در بیاد. سر ضرب ، رو هوا بله را گفتم و قرار شد آخر هفته بیان خواستگاری. پس علی الحساب تا صفر های واحد پولمان را حذف نکرده اند چند میلیونی برایم کارت به کارت بریز توی عابربانکم. یه چیزائی لازم دارم میخوام با سالی و جولیا برم بخرم .

قربانت جودی ابت