هوای تازه

بله .... نه
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٤
 

      با اینکه حدود بیست سالشه ولی هنوز هم گاهی اوقات صبحها با ترس و اضطراب از خواب بیدار میشه و ناخداگاه توی رختخوابش دست میکشه که ببینه مثل اون زمانها که پنج شش سال بیشتر نداشت جاش رو خیس کرده یا نه . از خودش خجالت می کشید . میدونست سیزده چهارده ساله که دیگه اون اتفاق نیفتاده  اما هنوز هم از یادآوری خاطرات کتکهائی که از پدرش بخاطر این موضوع خورده بود بدنش بلرزه می افتاد . وقتی یادش می افتاد که مادرش برای این اتفاق ساده که ممکنه برای خیلی از بچه ها توی اون سن و شاید سنی بزرگتر از هفت سال رخ بده چقدر اون رو تحقیر و چند بار توی حمام حبسش کرده بود بغض گلوش رو می گرفت و اشک توی چشماش حلقه میزد . آروم و با احتیاط جوری که اطرافیانش متوجه نشن دست چپش رو بالا آورد و رسوند به بازوی دست راستش . تنها کاری که می تونست بکنه تا کسی متوجه اشکی که بی اختیار از چشمش غلطید و روی گونه اش روان شد این بود که سرش رو پائین بندازه و بغضش رو قورت بده . کاری که همیشه میکرد . هر وقت که پدرش می اومد توی حمام و اون رو بخاطر کاری که کرده بود با شلنگ دستشوئی تنبیه اش میکرد  اون سرش رو مینداخت پائین بغضش رو فرو میداد و بی صدا اشک می ریخت . حتی اون روز که پدرش برخلاف تنبیه همیشگی بجای اینکه توی حمام با شلنگ بزنش ، چنگ انداخت توی موهای دختر هفت ساله اش و اون رو کشون کشون برد توی آشپزخونه و قاشق غذاخوری رو که روی اجاق سرخ شده بود چسبوند روی بازوش ، اونروز هم فقط سرش رو انداخت پائین و بغضش رو فرو خورد . اما دیگه نفهمید چطور شد . چون از شدت درد بیهوش شده بود . وقتی یادش میومد که اون تنبیه برای این بوده که عروسک خواهر بزرگترش رو با خودش برده بوده مدرسه ، دردی هولناکتر از سوزش یه قاشق داغ روی بازو رو توی قلبش حس میکرد . دردی که سالهای سال عذابش میداد .

آه سردی کشید . فراموش کرده بود کجاست . حواسش نبود که نگاههای زیادی روی اونه و هر لحظه ممکنه متوجه غم سنگینی که توی چهره اش موج میزد بشن . برای ظاهر سازی هم که شده به زور لبخندی روی لبهاش نشوند لبخندی که خودش هم تلخیش رو حس کرد و فهمید این کار بیهوده است . نمیدونست توی این موقعیت چرا به فکر این خاطرات دردناک افتاده . اونی که حداقل از ده سالگی تنها آرزوش این بود که یه جوری خودش رو از زیر این فشار روحی ، روانی هولناک خارج کنه ، حالا چرا در بهترین فرصتی که بدست آورده بجای اینکه خوشحال باشه و ذوق کنه که بلاخره به نقطه رهائی رسیده و از رنج بچه ناخواسته خانواده بودن داره خلاص میشه غم تمام عالم رو توی سینه اش احساس میکنه . برای یه لحظه تصمیم گرفت تمام جریان زندگی رو متوقف کنه . همه چیز و همه کس رو متوقف کنه و به خودش فرصتی بده تا برگرده و پشت سرش رو نگاه کنه خاطرات تلخ و ش ... خواست بگه تلخ و شیرین ولی دید هیچ خاطره شیرینی توی ذهنش نداره هر چی خاطراتش رو زیر و رو کرد جز تلخی چیزی ندید . پس جمله اش رو توی ذهنش اصلاح کرد . و اینطور گفت : میخوام برگردم و پشت سرم رو نگاه کنم و خاطرات تلخ این بیست سال زندگی پر از حسرت و اندوهم رو مرور کنم . پدر و مادرش رو دید . مادرش عاشق مرجان بود . مرجان چهار سال از اون بزرگتر بود . بچه اول خونواده . عزیز دردانه مادر . هیچ وقت ندید مادر یا پدر روی حرف مرجان حرف بزنن . هر چی میخواست براش محیا بود . پدر عاشق بهروز بود . برادر بزرگش ، بچه دوم خانواده . خرش به اندازه خر مرجان تاخت و تاز میکنه و برای خودش جولان میده . هر دو به خواست پدر و مادر بدنیا اومدن . خودش رو دید ، بچه آخر خانواده . ناخواسته بود . زمانی که مادر اونو باردار بود دیسک کمر گرفت . پدر هم توی یه حادثه تصادف زد یه عابر رو کشت . چند هفته زندان بود تا بیمه دیه متوفی رو داد و آزاد شد . همه یه جورائی اون رو نحس و مقصر میدونستن . درواقع بخاطر همین هیچ جای خانواده جا نداشت . هر وقت قرار بود محبتی از طرف پدر و مادر خرج بچه ها بشه خواهر و برادر بزرگترش تنها سهام داران این محبت بودن . از زمانی که تونست خودش رو بشناسه و مفهوم خانواده ، پدر ، مادر ، خواهر و برادر رو درک کنه با مفهومی دیگه هم آشنا شد ... تبعیض . یه وقتائی به خودش میگفت : نه بابا من زیادی حساسم . مگه میشه پدر و مادر بین بچه هاشون فرق بذارن ؟ یا بین اونها تبعیض قائل بشن ؟؟ اما یادش میومد وقتی تلوزیون تماشا میکردن تنها کسی که حق نداشت بگه کدام شبکه رو میخواد نگاه کنه یا چه برنامه ای رو دوست داره اون بود . مرجان یا بهروز لب تر میکردن کنترل تلوزیون در اختیارشون بود و هر برنامه ای رو دوست داشتن می تونستن تماشا کنن . یادش میومد هیچ وقت توی خرید لباس به نظرش توجهی نمیکردن . اگر گاهی جسارت میکرد و میگفت چه لباسی رو دوست داره سلیقه اش رو تحقیر میکردن و تمسخرش میکردن . درحالیکه مرجان حتی توی خرید جورابش هم آزادی انتخاب داشت و هر انتخابی می کرد به به و چه چه پدر و مادر نثارش میشد . هیچ وقت از اون نپرسیدن فردا که جمعه است و میخوایم بریم گردش تو بگو دوست داری کجا بریم . این مرجان و بهروز بودن که همیشه تعیین کننده بودن . انگار اصلا ً اون وجود خارجی نداشت . نمی دیدنش . هزاران موضوع از این دست توی ذهنش بود که حوصله نداشت دونه دونه مرورشون کنه . ولی خاطره های تبعیضها مثل خوره تمام وجودش رو گرفته بودن . نمی تونست جلوی هجومشون رو بگیره . براش جالب بود که خواهرش با اینکه به زور و با نمره های ناپلئونی دیپلم گرفت علیرغم اینکه اصلا ً علاقه ای به ادامه تحصیل نداشت به اجبار پدرش رفت دانشگاه و دست آخر هم نصفه نیمه دانشگاه رو رها کرد اما اون که با معدل 18 دیپلم گرفته بود و با رتبه خیلی خوب هم توی کنکور قبول شده بود با مخافت پدرش روبرو شد بهش اجازه ندادن توی دانشگاه ثبت نام کنه هیچ یه کتک مفصل هم خورد که چرا بی خبر از خونواده رفته توی کنکور ثبت نام کرده . براش قابل فهم نبود که چطور میشه برادرش فردای روزی که هجده سالش شد رفت برای گرفتن گواهینامه ثبت نام کرد یا خواهرش با اینکه همیشه از رانندگی می ترسیده با تشویق مادرش رفت و گواهینامه گرفت و یکبار هم پشت فرمان ماشین ننشست اما به اون با اینکه میدونستن چقدر به رانندگی علاقه داره هیچ وقت اجازه ندادن بره برای گواهینامه امتحان بده . جالبه وقتی گفت میخواد بره کلاس ورزشی و تکواند کار کنه . دو روز و دو شب توی اتاق حبسش کردن . ولی بهروز کلاس فوتبال ،کشتی ،شنا واین آخریها بدنسازی رو رفت و همه رو بعد از سه چهار ماه بی نتیجه ول کرد . هیچ کس هم بهش نگفت چرا ... . اون تقریبا ً هیچ وقت اجازه نداشت خونه دوستاش بره . توی این بیست سال صدها بار با دوستاش قرار گذاشت که برای درس خوندن یا با هم بودن بیان خونه پیشش .  ولی معمولا ً پدر یا مادر به دوستاش میگفتن که اون خونه نیست و اونها رو از در خونه رد میکردن . حسابش از دستش در رفته بود که چقدر بابت این کار پدر و مادرش پیش دوستاش خجالت زده شده بود . همیشه دلش میخواست توی بحث های خانواده شرکت کنه و نظر بده اما همیشه بدون توجه به درست یا غلط بودن نظرش بهش گفتن : کی از تو پرسید ؟ چرا خودت رو عین قاشق نشسته میندازی وسط ؟؟؟ درحالیکه مرجان یا بهروز بی ربط ترین نظرات رو میدادن و پدر و مادرش از ذوق حرف اونها غش و ضعف می کردن . سالهاست براش ثابت شده که اون فرزند ناخواسته خونواده است و به نوعی نحس به حساب میاد . برای همین از هیچ محبتی توی خانواده سهم نداره . همیشه خودش رو در فقر محبت میدید . از وقتی به این نتیجه رسید قسم خورد اولین کسی که در خونشون رو بزنه و بیاد خواستگاریش . بدون اینکه براش مهم باشه اون کیه ، چی داره ، کوره یا کچل ... چشم بسته بهش جواب مثبت بده فقط برای اینکه از خونه ای که باید بهش آرامش بده ، بهش احساس امنیت بده ولی هر روز داشت توش شکنجه میشد یه جورائی محترمانه فرار کنه . حالا اونی که منتظرش بود اومده بود . یه پسر که سه سال از خودش بزرگتره ، ولی هر کی می دیدش میگفت عین یه مرد چهل ساله است . موهاش تا وسط سرش ریخته ، ابروهای کلفت ، لبهای پهن ، دماغ شکسته و کج و کوله ، قد کوتاه و خپل خلاصه یه مرد زاقارت به تمام معنا . درپیت کامل . یکی که شاید اگه ده سال دیگه هم میرفت خواستگاری یه دختر کور و کچل هم دستش نمیدادن . ولی اون میخواست به این آدم بله بگه فقط برای اینکه از جائی که برای خیلی ها اسمش خونه هست و برای اون زندان رها بشه ...

به اینجا که رسید با صدای عاقد به خودش اومد . عروس خانم وکیلم ؟ صدا از هیچ کس در نمیومد . همه ساکت بودن و چشم دوخته بودن به دهان عروس که بگه بله . یاد اون روز افتاد که از توی یه روزنامه یه کار پیدا کرده بود نزدیک خونه . کارمند دفتر پست . رفت برای مصاحبه و قبول شد . شب گفت از فردا میخواد بره سرکار . هنوز حرفش تموم نشده بود که چنان سیلی محکمی از پدرش خورد که سرش چرخید و محکم کوبیده شد به دیوار . نفهمید چرا خواهرش میتونه بره توی یه شرکت خصوصی بعنوان منشی کار کنه ولی اون حتی نمیتونه حرف از رفتن به سرکار رو بزنه . اونروز درحالیکه از گوشه لبش خون میچکید و هنوز از شدت ضربه ای که به سرش خورده بود گیج و منگ بود فریادهای پدرش رو میشنید که میگفت هر وقت از این خونه رفتی میتونی از این غلط ها بکنی . وقتی شوهر کردی اونوقت هر غلطی دلت خواست میتونی بکنی . اونروز برای اولین بار در مقابل پدرش ایساتد و محکم گفت فقط برای اینکه بتونه بره سرکار به اولین خواستگاری که در خونه بیاد تو جواب مثبت میده . حالا همه ساکت بودن و چشم به دهان اون دوخته بودن . مثل همون روز که بعد از گفتن اون حرف منتظر بود سیلی بعدی رو محکمتر بخوره ولی پدرش ساکت ، مات و مبهوت فقط تماشاش کرد . توی اون سکوت سنگین و کش دار به خودش گفت میخوام چی رو بدست بیارم ؟ در قبالش چی رو میخوام از دست بدم ؟؟ بیست سال از زندگیم بخاطر تبعیض ها ، بی عدالتی ها و تفکرات و رفتار غلط خانواده ام تباه شد و از دستم رفت . استعدادها و علاقه ام نابود شد . دوران خوش بچگی و نوجوانیم در سیاهی و تیرگی غم بدون هیچ دلخوشی ای سپری شد . حالا برای بدست آوردن بقیه زندگیم باید تصمیم بگیرم . باید بگم بله ... برای کسی که حتی چندشم میشه نگاهش کنم ، کسی که میدونم دوستش ندارم ، میدونم نمیتونه خوشبختم کنه ... اینطوری از یه زندان درمیام و میرم توی یه زندان دیگه . فقط زندانبانم عوض میشه .

هنوز همه ساکت بودن و منتظر بله عروس خانم . از جاش بلند شد . محکم و با تمام قدرت گفت : نه .


 
 
روی صحنه
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٠
 

      وقتی با اعلام مجری از روی صندلیش بلند شد و برای خارج شدن از ردیف صندلیها از نفر کناریش عذر خواهی کرد . نگاه سنگین طرف رو به وضوح حس کرد . نگاهی که معنی اش را نفهمید . اما فهمید که نگاهی پر از تعجب و کمی هم پوزخند پنهان شده در میان انبوه دستپاچگی بود ... از زمانی که وارد سالن شده بود . احساس میکرد قرار یه اتفاقی بیفته اما نمی دونست این اتفاق انتخاب اون به عنوان بهترین بازیگر نقش اول مرد در جشنواره خواهد بود . توی تمام سالهائی که تئاتر کار کرده بود . هیچوقت برای بدست آوردن رتبه روی صحنه نرفته بود . همیشه عشق به بازی اون رو به بازی کشانده بود . هر چند تقریبا ً توی هر جشنواره یه عنوانی رو کسب میکرد و یه جایزه ای رو میگرفت و این براش عادی شده بود ولی در تمام این سالها ، تمام سختی ها و محدودیتها را برای رسیدن به لذت روی صحنه بودن به جان خریده بود . و هیچگاه به صحنه تئاتر بعنوان صحنه ای برای رقابت و مسابقه نگاه نکرده بود . صحنه برایش مقدس بود . از همون وقتی که به برادر صیغه ایش و البته به خودش قول داد که بر خلاف همه تصوراتی که اطرافیانش داشتند و میگفتند هر کس وارد دنیای نمایش و بازیگری شده یه جورائی به فساد کشیده شده اخلاق اون تغییری نکنه یکسری قول و قرار ها رو با خودش گذاشت . برای همین همیشه با وضو میرفت سر تمرین . اگر وسط تمرین وقت نماز میشد . بدون رو دربایستی تمرین رو رها میکرد و می رفت نمازش رو میخوند . حلال و حرام رو توی مراودات دوستانه اش با اعضاء گروه حفظ میکرد . و خیلی چیزهای دیگه . اعلام دوباره مجری اون رو به خودش آورد .
برای خارج شدن از ردیف صندلی ها ناچار شد از پنج شش نفر عذر خواهی کند . به خودش می گفت اگر می دانستم قرار است بروم روی صحنه همان صندلی اول می نشستم که مجبور نشوم این همه آدم رو به زحمت بندازم . رسیده بود به صندلی آخر ... خانم صمدی روی صندلی نشسته بود . خانم صمدی با دیدن او به سرعت بلند شد و خودش را کنار کشید تا راه را برای عبور او باز کند و همانطور که از خوشحالی میخندید و اشک شوقی را که از چشمهایش جاری شده بود پاک میکرد . تند تند به اون تبریک میگفت . چند سالی بود که خانم صمدی رو میشناخت . تقریبا ً از سال 78 ... حدود ده سال قبل . زمانی که توی نمایش " امان از این گرگ ناقلا " با هم همبازی شده بودن . اون نقش گرگ رو بازی میکرد و صمدی نقش شنل قرمزی ، به قول خود صمدی این نمایش یکی از بهترین کارهاش ، بخصوص که خیلی چیزها از بازی هادی و کارگردانی حمید یاد گرفته بود . از اون سال به بعد گهگاه همدیگه رو توی محوطه تئاتر شهر و گاهی هم توی سالن های نمایش میدیدن . تا اینکه توی نمایش " زمین پاک " دوباره با هم همبازی شدن . و اینبار صمدی خیلی تغییر کرده بود . بازیش خیلی بهتر شده بود . مسلط تر و پخته تر بازی میکرد . خواست از صمدی بابت ابراز محبتش تشکر کند اما یادش افتاد شبی که صمدی توی محوطه تئاتر شهر اجرا داشت و از اون برای تماشای کارش دعوت کرده بود ... اون علیرغم اینکه می تونست بمونه و کار صمدی رو تماشا کنه اما بهانه آورد که جائی قرار داره و باید هرچه زودتر بره . هر چند پیش خودش توجیه داشت که اون روز از ساعت 8 صبح تا نزدیک 5 بعدازظهر به اتفاق بقیه اعضاء گروه مشغول انجام کارهای باقی مونده دکور بود . می خواست بره خونه و کمی استراحت کنه و برای اجرای فردا آماده بشه . برای همین بهانه آورد و برای تماشای اجرای صمدی نموند . 
دیگه رسیده بود کنار صمدی و بدون مقدمه گفت : بابت اونشب که نتونستم اجراتون رو ببینم شرمنده . و رفت بطرف صحنه ... از زمانی که از روی صندلی بلند شده بود تماشاچی ها در حال دست زدن بودند . احساس میکرد زمان کندتر از همیشه میگذره . با خودش گفت : باید کمی تندتر راه بروم . شاید بهتر باشه بدوم . لابد الان به خودشون میگن : این کیه ، خوبه توی یه جشنواره درپیت رتبه آورده و این همه کلاس میذاره . مثل اینکه داره آینه شمعدان عروس میبره ... اما بی درنگ به خودش اومد و دید مجری هنوز داره اسم اون رو میگه و حضار هم همچنان دارن تشویق میکنن . 
اما یک لحظه بدون اینکه توجهی به این اتفاقها بکنه برگشت و میون جمعیتی که داشتن تشویقش میکردن چشم گردوند . انگار داشت دنبال کسی میگشت . چشماش دیگه برق شادی چند لحظه قبل رو نداشتن . به وضوح غم سنگینی رو که توی چشماهاش نشسته بود رو میشد فهمید . کم کم حضور اون غم ناگهانی توی چهره اش هم نمایان شد . با حسرت و تاسف لب کج کرد و اهی ضعیف کشید . این بار هم مثل چندین و چند بار قبل که اون توی یه جشنواره عنوان کسب کرده بود . تنها اومده بود توی سالن . بدون هیچ همراهی . بدون اینکه این موفقیت اون برای کسی اهمیت داشته باشه . کسی که اون با دیدنش توی سالن و بین اون همه جمعیت قوت قلب بگیره . خستگی ماهها تمرین و تلاش و هفته ها اجرا رو از تنش بد کنه . اما اینبار هم مثل دفعه های قبل . هیچ اشنائی نبود . آشنائی که اون انتظار دیدنش رو داشت نبود . برگشت به سمت سن و اینبار بدون هیچ عجله ای . آهسته و شمرده شمرده رفت بطرف سن . دیگه صدای تشویق و دست زدن جمعیت حاضر در سالن و صدای مجری مراسم رو نمیشنید . انگار داره توی یه خلاء راه مییره . انگار توی گوشهاش رو با پنبه پر کرده باشن و رخوت عجیبی رو توی وجودش حس میکرد . زمان رو احساس میکرد که به کندی سپری میشه ولی حرکت های خودش رو سریعتر از ضرباهنگ زمان حس میکرد . مردم رو میدید که دارن بصورت اسلو موشن دست میزنن . ولی حرکت خودش به طرف سن رو خیلی خیلی سریعتر از حرکتهای اونها میدید . از این حالت ... از حس این تضاد ها ترس مبهمی رو در خودش حس کرد . از دورن به خود نهیبی زد و یکباره . صدای دست زدن و تشویق تماشاچی ها ، صدای مجری و تبریکهائی که از پشت سر بهش می گفتن رو شنید . متوجه نشد چند گام رو در اون حالت برداشته و این چند گام چقدر زمان برده . ولی وقتی به خودش اومد دید پاش روی پله اول سن قرار گرفته . سرش رو بالا آورد و توی دل چیزی رو زمزمه کرد . بعد خم شد دست به صحنه گذاشت و به رسم ادب و احترام دست رو بر لب گذاشت و به عشق روی صحنه بودن . رفت بالای سن ...