هوای تازه

لیلیوم
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٠
 

   نشسته بود روی تخت و به قاب عکسی که رو به دیوار گذاشته بود نگاه می کرد . لب می گزید و با افسوس آه می کشید . دوستانش بیرون از اتاق در تب و تاب بودن . مریم داد می زد : خوب حالا عروس نشده . چه کلاسی میذاره . از صبح رفته اون تو غمبرک زده . انگار نه انگار ما داریم واسه خاطر اون بالا و پائین می پریم . شیلا می گفت : خوبه دیگه ... کاش یکی هم واسه ما تب میکرد . خدا بده شانس بیست نفر دارن واسه خانم میمیرن اون عین خیالش هم نیست . ریحانه یه چیز دیگه می گفت و افسانه هم یه چیز . لا به لای همه اینها هم خانم مدیر غر غر کنان میگفت : خوبه اینقدر نق نزنین کارتون رو بکنین ... اون بنده خدا واسه همه شما توی روز تولدتون سنگ تموم میذاشت . حالا شما باید براش جبران کنید . زهره بلافاصله جواب داد : ولی خانم میران اون موقع ما خودمون هم کمک می کردیم . ناز و عشوه هم در نمیاوردیم که . یک دفعه در باز شد و فتانه سرش رو از لای در اورد داخل و تا کمر خم شد و گفت : بهتره بگی ناز و کرشمه رو واسه شوهر جونش خرج کنه نه ما ... و با خنده ای بلند در رو محکم بست و رفت . در جواب همه این گوشه کنایه ها فقط یه پوزخند سرد بود که رو لبهای به دندان گرفته شده لیلیوم نقش می بست .

با خودش می گفت اینها چی رو می خوان عوض کنن . مثلا ً توی روز تولدم چه چیزی می خوان بهم کادو بدن ؟ آیا فکر می کنن اعتمادی که در وجودم جونه زده بود و می خواست به بار بنشینه و شکوفه بده اما به باد خزان بی وفائی ریشه اش رو سرمای ترس و دلهره سوزوند و شاخ و برگش رو چشم انتظاری خشک کرد رو می تونن دوباره بهم برگردونن . نه ، نه ، از اون زمان به بعد دیگه اعتماد ، اطمینان در وجود من مرد . دیگه کلمه عشق و وفا برام بی معنی شده . لااقل تا زمانی که نتونم جوابی برای این اتفاق پیدا کنم . اصلا ً چرا من باید براش جواب پیدا کنم . چرا اون خودش نمی آد . راست و حسینی چشم تو چشمم بدوزه و بگه چرا ؟ چرا اومد ؟ چرا رفت ؟ چرا دیگه نیومد ؟

دو سال بود که این افکار توی سرش میچرخیدند بدون اینکه جوابی براشون پیدا کنه باهاشون می جنگید . از زمانی که خودش رو شناخت توی پرورشگاه بود . یه دختربچه سر راهی ... نمی دونست پدر و مادرش کی هستن ؟ کجا هستن ؟ چرا اون رو از خودشون جدا کردن ؟ خیلی سعی می کرد ، اما  اصلا ً چیزی به معنی محبت به پدر و مادر توی وجودش سراغ نداشت . چون اصلا ً اونها رو ندیده بود . درکی از محبت پدر و مادر نداشت . درکی از محبت به پدر و مادر نداشت . واسه همین هر وقت کسی میومد توی پروشگاه و لا به لای بچه ها قدم میزد تا یکی از بچه های رو برای فرزندخواندگی انتخاب کنه اون بلافاصله خودش رو از جمع بچه ها دور میکرد . میرفت یه گوشه ای خودش رو قایم میکرد . خیلی از دوستاش الناز ، شراره ، منیر ، فرنگیس ، حتی دختر شیطونی مثل شیلا یا اون یکی دست و پا چلفتیه عاطفه ... همه توی همین اومدن ها و گشتن ها به قول مدیر پرورشگاه پسندیده شدند و صاحب یه خونواده شدن . یه روز که یکی از بچه ها ازش پرسیده بود چرا موقعی که کسی میاد بین بچه و می خواد اونها رو ببین اون خودش رو مخفی می کنه ؟ جواب داد : آخه من اینجا رو خیلی دوست دارم . نمی خوام از اینجا برم . می خوام اینجا بمونم و وقتی بزرگ شدم بشم عین یه مادر برای بچه های اینجا.

 اما ... اون سال لیلیوم داشت وارد 13 سالگیش میشد . یعنی چند روز مونده بود به جشن تولدش . آخه رسم پرورشگاه اینه که توی سالگرد تولد هر کدوم از بچه ها همه بچه های پرورشگاه دست به دست هم میدن و یکی از بزرگترین اتاقها که از قضا کنار اتاق لیلیوم هستش رو برای مهمونی جشن تولد تزئین میکنن . اون روزها لیلیوم به شدت از نزدیک شدن روز تولدش خوشحال بود و مدام به بچه ها یادآوری میکرد برای روز جشن چه کارهائی رو باید انجام بدن . اتاق رو چطوری تزئین کنن ، کادوها رو کجا بچینن ، چه شربتی درست کنن ، کیک رو کی بیارن داخل ، چه شعری بخونن و خلاصه همه و همه چی رو برنامه ریزی میکرد . درست همونطور که برای مراسم تولد همه بچه ها انجام میداد . آخه اون خیلی از اینجور کارها خوشش میومد . با همه گرم و صمیمی بود . با همه مهربون بود . از حال و روز همه خبر داشت . درد دل ها و غم و غصه های همه دختر ها رو می دونست . واسه همین هم اینقدر دلمشغول کارهای خودش بود که متوجه نشد که یه مدته از طرف یه خانم زیر نظر گرفته شده . آره  اون خانم که اسمش خانم سماواتی بود اومده بود که یکی از بچه ها رو به اسم مهناز به فرزندخواندگی بگیره اما درست روزی که قرار بود با اون دختر مواجه بشه . چشمش به یه دختر زیبا ، باوقار ، مودب ، شاد و با نشاط افتاد . در یک لحظه به شدت مهر دختر به دل خانم سماواتی افتاد . و این باعث شد که اون خانم نظرش رو درباره دختری که دیده بود به خانم میران مدیر پرورشگاه بگه . در همون ابتدای کار ، مدیر پرورشگاه از برقراری ارتباط بین خانم سماواتی و لیلیوم امتناع کرده بود ، چون روحیات لیلیوم رو می دونست ، می دونست که لیلیوم از پذیرفته شدن توسط یک خانواده ، حالا از هر نوعش که باشه بشدت دوری می کنه و خوشش نمیآد که از پرورشگاه خارج بشه . ولی با اصرار زیاد خانم سماواتی،  مدیر مجاب شد که جلسه مواجه رو روز جشن تولدش انجام بده . توی اون سه روز اون خانم هر روز ساعتها میومد کنار یه پنجر و رفت و آمد لیلیوم رو تماشا می کرد و لذت می برد .

روز جشن تولد لیلیوم رسید . همه بچه ها توی بزرگترین اتاق پرورشگاه که به کمک همدیگه و البته با برنامه ریزی دقیق لیلیوم تزئین شده بود جمع شده بودند و شعرهای شاد می خوندن و ای همچین یه کمری هم قر میدادن ، که خانم مدیر به همراه مهمان ناخوانده ای وارد جشن بچه ها شد . دخترها که خودشون رو به مناسبت جشن تولد کمی تا قسمتی بزک کرده بودند ، موئی بافته بودن ، رنگ و لعابی به صورتشون داده بودن و لباسهای کمی آنچنانی پوشیده بودند . شصت شون خبر داره شد که قضیه انتخاب یه دختر برای یه خونواده است و چی از این بهتر . از همیشه خوشگل تر و تو دل برو تر نیستن ؟؟ که هستن . پس همه ریختن دور خانم مدیر و مهمان ناخوانده که مثلا ً خودی نشون بدن . بجز یکی . لیلیوم . با ورود خانم سماواتی لیلیوم طبق عادت همیشگی رفت و یه گوشه ای خودش رو با کادوها و تزئینات اتاق مشغول کرد و اصلا ً انگار نه انگار که کسی به جمعشون اضافه شده . هنوز یک دقیقه از ورود خانم مدیر نگذشته بود که خانم سماواتی با اشاره دست از بچه ها خواست ساکت بشن . با این سکوت ، در دل لیلیوم آشوبی بپا شد . نفسش به شماره افتاد ، دهانش خشک شد . به خودش میگفت : این خانم مدیر هم چه کارها می کنه . بازار برده فروشها هم بود احترام جشن تولد آدم رو نگه می داشتن . یه کاره وارداشته این زنه رو آورده وسط جشن تولد که چی !!! غرق افکار اعتراض آمیزش بود که اسم خودش رو شنید . لیلیوم ... لیلیوم خانم ... صدا آشنا نبود . تمام صدا ها رو می شناخت صدای مدیر ، مربی ها ، بچه ها ، اما این صدا صدای هیچکدام از اونها نبود . یقین داشت این صدا متعلق به همون خانم است که همراه خانم میران وارد شد . لیلیوم ... لیلیوم خانم . آرام ، اما با خشمی که سعی داشت آنرا در درونش نگه دارد . برگشت . برای اولین بار خانم سماواتی را دید ... لیلیوم خانم تولدت مبارک ... یک دفعه هلهله و شادی بچه ها که گوئی منتظر یک اشاره بودند مثل بمب ترکید . جرقه عشق ، آتش به خرمن وجود لیلیوم زد . گوئی دست تقدیر داشت کار را درست می کرد . لیلیوم فراری از خانواده ها حالا به یک نگاه در دام عشق و علاقه خانم سماواتی افتاده بود . آنروز شاد ترین ، به یادماندنی ترین و قشنگ ترین جشن تولد لیلیوم لقب گرفت . وقتی شب قبل از خواب در دفترچه خاطراتش نوشت : روز آشنائی من با فرشته ای رویائی روز تولدم ... شاد ترین ، به یادماندنی ترین و قشنگ ترین جشن تولدم ...

لیلیوم بر خلاف انتظار همه ... به سرعت با رویا ( همون خانم سماواتی ) چنان صمیمی و عیاق شد که انگار این دو سالهای ساله که همدیگر رو می شناسند . رویا زنی جذاب ، زیبا ، خوش برخورد ، خوش صحبت ، شاد و سرزنده بود ... روزها گاهی از صبح تا شب با هم بودند . صبحانه رو با هم می خوردند . رویا در انجام تکالیف درسی لیلیوم به اون کمک میکرد . با هم اتاق لیلیوم را مرتب میکردند . ناهار را با هم توی محوطه پرورشگاه می خوردند ، با هم به تماشای برنامه تلوزیون می نشستند . رویا تمام برنامه های کاریش رو با لیلیوم در میون میذاشت . کوچکترین تغییر برنامه رو تلفنی یا با پیلامک به لیلیوم خبر می داد . اگه یکی دو روز در هفته رویا برایش کاری پیش میومد و نمی تونست بیاد پرورشگاه ، بلافاصله به لیلیوم تلفن میکرد . میگفت چه کاری براش پیش اومده و چرا نمی تونه بیاد . و نیم ساعت پشت تلفن قربان صدقه هم میرفتن . لیلیوم هم آخر شب تمام اتفاقات پرورشگاه رو مو به مو تلفنی برای رویا تعریف می کرد . فردای اون روز هم تا رویا به پرورشگاه بیاد لیلیوم یه لنگه پا ... دم در ورودی منتظر و چشم براه می موند . شوق دیدار چنان در وجودش اوج می گرفت که به محض دیدن رویا گریه کنان خودش را در آغوش رویا می انداخت و های های گریه می کرد . عشق و علاقه ای که این دو به هم پیدا کرده بودند زبان زد کارکنان پرورشگاه و دخترها شده بود . همه به این عشق پاک و محکم غبطه می خوردند . اونها چنان با هم یکی شده بودند که هیچ کس باورش نمیشد این دو ، مادر و دختر نیستند . کسی نمی توانست تصور کند این همان لیلیوم گریز پاست .

تا اینکه روز موعود فرا رسید . خانم میران مدیر پرورشگاه از لیلیوم خواسته بود تا به دفتر او برود . لیلیوم توی راهرو منتظر بود تا به او اجازه ورود بدهند . یکی از مربی ها از دفتر مدیر خارج شد و به لیلیوم گفت : منتظر باش تا رویا بیاید مدیر با هر دوی شما کار دارد . دلشوره به دلش افتاد . بی تاب بود . رویا آنروز زنگ زده بود که چون باید برود بانک دو ساعت دیر تر می آید . لیلیوم از پنجره راهرو ، حیاط پرورشگاه را نگاه میکرد تا رویا بیاد . ده دقیقه بعد . رویا وارد حیاط شد . لیلیوم سر از پا نمی شناخت . با عجله . به طرف حیاط دوید . پله ها را دو تا یکی می پرید و از شوق دیدار . اشک در چشمانش حلقه زده بود . رویا هم با دیدن لیلیوم خوشحال به سمت او دوید و هر دو همدیگر را محکم به آغوش کشیدند . بعد از چند لحظه رویا و لیلیوم با هم وارد دفتر مدیر شدند . مدیر با لبخند از آنها پذیرائی کرد . و شروع به صحبت کرد : ببینید خانم سماواتی ... پرونده درخواست فرزندخواندگی شما در مورد لیلیوم توی این مدت سه چهار ماه گذشته مراحل قانونی خودش رو طی کرده و دیگه هیچ مشکلی وجود نداره . توی این مدت من شما و لیلیوم رو زیر نظر داشتم . لیلیوم یکی از بهترین بچه های این پرورشگاه بود . مودب ، مهربان ، خونگرم ، شاد و با نشاط ، اما از زمانی که با شما آشنا شده ، به این خصوصیاتش عاشق بودن و پر شور و حرارت بودن هم اضافه شده . روحیه اون صد چندان شده و ما از این بابت خیلی خیلی خوشحالیم . ارتباط شما دو نفر برای ما در طول سابقه خدمتمون بی نظیر بوده . ما تا بحال هیچ دختری رو ندیدیم که تا این حد وابسته به مادر خوانده اش بشه . و هیچ مادر خوانده ای رو تا این حد ، دلسوز و عاشق ندیده بودیم . برای همین مطمئنیم شما دو نفر می تونید دو نیمه گمشده هم دیگه باشید . و می خوام بگم می تونیم در اولین فرصت اگه هر دوی شما موافق باشین قرار تشکیل جلسه ثبت اسناد و تحویل لیلیوم به خانواده شما رو بذاریم . لیلیوم و رویا بدون اینکه به هم نگاه کنن . با هم و در یک آن جواب دادند ... عالیه ، ما موافقیم . و خانم مدیر از این همه تفاهم و یکدلی ، از خوشحالی به گریه افتاد . و ندید که لیلیوم و رویا چطور عاشقانه و از خوشحالی همدیگر رو درآغوش گرفتن و گریه می کنن .

سه روز بعد از اون ماجرا ، برای لیلیوم و رویا به سختی و کندی گذشت . رویا برای لیلیوم از برنامه هائی که توی ذهنش داشت می گفت . اینکه باهم یه سفر میرن به شمال کنار دریا ، توی جنگل . از لذت خوردن ماهی کبابی براش گفت ، دوچرخه سواری توی پارک چیتگر ، و اینکه هر هفته به سینما و تئاتر که عشق لیلیوم بود خواهند رفت . خرید های دو نفره و گردش لا به لای مغازه های پر زرق و برق شهر و خیلی چیز های دیگه . و لیلیوم هم از آرزو هاش گفت که حالا مطمئن بود در کنار رویا دست یافتن به اونها دیگه رویا نبود . سه روز به سختی و کندی گذشت . اما گذشت .

رویا به لیلیوم گفته بود روز شنبه ساعت نه میاد سراغش . گفت که از مدیر اجازه گرفته تا لیلیوم رو خودش از پرورشگاه به دفتر ثبت اسناد و محل تشکیل جلسه واگذاری برسونه . و مدیر هم قبول کرده . لیلیوم . اون روز تمام وسایلش رو جمع کرده بود . تمام وسایلی که به زحمت تونسته بود دو تا چمدان رو پر کنه . وسایلی که تمام دلخوشی های لیلیوم در اونها خلاصه میشد . و باز در مقابل درب ورودی پرورشگاه منتظر بود . از شدت گریه چشمهاش قرمز قرمز شده بود . خداحافظی با هر کدام از بچه ها . ده دقیقه و با بعضی هم یک ربع طول کشیده بود . زهره از همه بیشتر به لیلیوم وابسته بود . به اون آبجی لیلی می گفت . وقت خداحافظی دو بار لیلیوم رو توی بغلش گرفت یکبار دفعه اول که خداحافظی کرد که هفت دقیقه گریه کرد . یکبار هم موقعی که لیلیوم می خواست سوار ماشین بشه . ولی این بار فقط پنج دقیقه گریه کرد . رکورد گریه رو شاپرک با چهارده دقیقه شکست . دختری که به لیلیوم خیلی حسادت میکرد . اما از اینکه توی اون سالها نتونسته بود با لیلیوم دوست بشه خیلی متاسف بود و افسوس میخورد . تنها کسی که به لیلیوم به امید دیدار نگفت الهام بود . همون دختر عینکی که معتقد بود اگه چشم چپش سه دهم و چشم راستش سه و نیم دهم قوی تر بود حتما ً اون رو هم به فرزند خوندگی میگرفتن . الهام حدود نه دقیقه گریه کرد . و شش دقیقه از اون نه دقیقه رو التماس میکرد که لیلیوم براش دعا کنه یا چشم هاش خوب بشه یا یه خونواده اون رو هم قبول کنن . بقیه هم همینطور . مدیر رو نگو که آخر کلاس خداحافظی بود . شیک و آنکارد شده ... با یه لبخند قشنگ و یه دستمال کاغذی ، یه گوشه ایستاده بود و آرام آرام رفتن ، به قول خودش ، بهترین بچه پرورشگاه رو تماشا می کرد و اشک می ریخت . و البته رکوردی از مدت گریه اش جائی ثبت نشده ولی به گمونم می تونست جزء رکورد دارها باشه . بهر حال لیلیوم جلوی درب پرورشگاه با چشمهائی قرمز منتظر اومدن رویا بود . رویا اومد . و با دیدن وضع آشفته لیلیوم و بچه ها حدس زد توی یکی دو ساعت گذشته چه اتفاقاتی افتاده . اما لیلیوم با دیدن رویا همه چیز رو فراموش کرد .  به سرعت به آغوش رویا پرید و اون رو غرق در بوسه کرد . لحظه ای بعد لیلیوم سوار بر ماشین رویا از پرورشگاه ، جائی که آغاز همه چیز برای او بود ، دور شد . برای دوستانش دست تکان میداد و اشک می ریخت . و نمی دانست این اشک بخاطر شوق رفتن با رویا است یا غم دوری از دوستان و دلتنگی های بعد ...

رویا توی راه به لیلیوم گفت : می خوام ببرمت جائی که برای اولین بار به فکر اوردن یکی از بچه های پرورشگاه افتادم . میخوام زمانی که این ارزو به تحقق می پیونده . همونجا باشم . والبته در کنار تو . و با هم به پارکی که سر راهشون بود رفتن . مدتی توی پارک با هم قدم زدن . کنار دریاچه وسط پارک روی نیمکتی نشستند و از صدای فواره آب که در همهمه برگ درختهای کهنسال نوای خوشی رو درست کرده بود لذت بردن . صدای زنگ موبایل رویا اگر چه اون آرامش زیبا رو بر هم زد اما چندان برای لیلیوم مهم نبود . رویا از اون عذر خواهی کرد . می خواست موقع حرف زدن مزاحم آرامش و لذت لیلیوم نشه . بلند شد . چند متر آنطرفتر یکی دو دقیقه با کسی که اونطرف خط بود صحبت کرد . وقتی موبایل رو قطع کرد . و کنار لیلیوم برگشت رنگش پریده بود . می خواست غوغائی که اون مکالمه چند دقیقه ای در درونش بپا کرده بود رو از چشم لیلیوم پنهان کنه . دست پاچه شده بود . اضطراب به وضوح در صدایش موج می زد . لیلیوم به سرعت متوجه این تغییر شد . آخه اون دیگه مثل کف دستش تمام روحیات رویا رو می شناخت . فهمید چیزی شده . اما نفهمید چه چیزی شده . خواست بپرسه . رویا پیش دستی کرد و گفت : ببخشید عزیزم . اجازه می دی من چند دقیقه برم تا دکه روزنامه فروشی ؟ خیلی زود بر می گردم . لیلیوم به ناچار لبخندی سرد بر لب نشاند و در دل دعا کرد که اتفاقی نیفتاده باشه که موجب آزردگی رویا شده باشه . رویا برخواست و به راه افتاد . هنوز ده قدم نرفته بود که بر گشت و لیلیوم را نگاه کرد . نگاهی پر معنا . لیلیوم نگاه را فهمید اما معنی اش را نفهمید . دستی تکان داد و رویا هم به راهش ادامه داد . لیلیوم به فکر فرو رفت . چه کسی بود که تماس گرفت ؟ چه گفت ؟ چه شد که رویا آشفته شد ؟ چرا باید برود ؟ چرا باید تنها برود ؟ پنج دقیقه گذشت ... رویا نیامد . لیلیوم دیگر نمی توانست بنشیند . بلند شده بود و قدم میزد . چند قدم به چپ می رفت ، چند قدم به راست می رفت ، ساعتش را نگاه می کرد . میسری که رویا رفته بود را نگاه می کرد . اما رویا ... نبود . نمی آمد . ده دقیقه گذشت . دلشوره امانش را بریده بود . اضطرابی عجیب به دلش هجوم آورده بود . انگار توی دلش رخت می شستند . حالا دیگر شده بود یک ربع . به خودش گفت : برم شاید مشکلی برایش پیش اومده باشه ، گفت می رود کنار دکه روزنامه فروشی ... رفت . اما کنار دکه روزنامه فروشی هیچ کس نبود . اطراف را دید . آنسوی خیابان را هم از نظر گذراند . یک دکه دیگر هم آنجا بود . کنار آن دکه هم رفت . رویا آنجا هم نبود . هر چند آن دکه اصلا ً روزنامه فروشی نبود . ساعتش را نگاه کرد . بیست و دو دقیقه بود که رویا رفته بود . به خودش گفت لابد تا الان برگشته . بطرف دریاچه وسط پارک و نیمکت کنار فواره براه افتاد . هزار بار از خدا خواهش کرد که رویا آنجا باشد . هزار آرزوی خود را فدای همین یک خواهش کرد . اما رویا آنجا نبود . یک دفعه برق امید در چشمانش می درخشد . موبایل . به خود می گوید چرا از اول به این فکر نیفتادم . به موبایل رویا زنگ می زند . بوق آزاد میزند . اما رویا جواب نمی دهد . دوباره زنگ می زند . باز هم جواب نمی دهد . بار سوم و چهارم . کلافه شده است . شروع می کند به نوشتن متن یک پیامک برای رویا . ارسال میکند . منتظر پاسخ می ماند . چهل و پنج دقیقه است که رویا رفته و هنوز نیامده . با صدای موبایل خدا را شکر میکند . روی صفحه نمایشگر موبایلش اسم رویا رو که دید نفس راحتی کشید . عجله داشت هر چه سریعتر متن پیامک رو بخونه . باورش نمیشد . لیلیوم خانم من دوست رویا هستم ... رویا نمی تونه به شما جواب بده . چون رفته سفر . گفت به شما بگم اون به زودی بر می گرده ... منتظرش باش .

نمی تونست به خودش بقبولانه این پیامک واقعیت داره . یخ کرده بود . خشکش زده بود . بغض کرد و آرام با خودش نجوا کرد . دروغه ... اینها همه اش خوابه ... هیچ اتفاقی نیفتاده . اون میاد همین الان میاد . من منتظرش می مونم . و موند ... یک ساعت . دو ساعت . حتی سه ساعت ...

... یک دفعه در باز شد و دوازده تا بچه وارد اتاق شدند . الهام همون دختر عینکی ، شاپرک همون دختر حسود ، زهره ، ریحانه ، افسانه و شیلا و خلاصه همه و همه ریختن توی اتاق . اما خشکشون زد وقتی چشمهای لیلیوم رو قرمز قرمز دیدن . لیلیوم فقط یک جمله گفت : هجده ماه و دوازه روز و بیست و یک ساعت و هفده دقیقه است که رویا نیومده .... و زد زیر گریه .


 
 
یلدای بارانی
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱
 

 مثل اینکه طولانی بودن شب یلدا روی مدت زمان شمارشگر های چراغ قرمز های سر چهار راهها هم تاثیر گذاشته بود . برخلاف همیشه که از شنیدن بوقهای ممتد و اعتراض آمیز راننده های ماشینهای اطرافم توی ترافیک پشت چراغ قرمز کلافه می شدم اون شب اصلا ً عین خیالم هم نبود . هیچ دغدغه ای نداشتم . نه نگران دیر رسیدن بودم نه نگران تلف شدن بنزین سهمیه ای لیتری صد تومن و نه هیچ چیز دیگه ای . در حالیکه باید خیلی عصبی تر از شبهای قبل می بودم . البته این بیخیالی فقط مختص اون ساعت نبود . آخه از  صبح که مثل بقیه کارمندهای اداره از کم شدن 67 ساعت از مجموع اضافه کاری ماه قبلم مطلع شدم هم همینطور بیخیال بودم ... نمی دونم چرا !!! برعکس من تقریبا ً تمام کارمندها از این بابت اینقدر عصبانی بودند که نگو و نپرس . نه اینکه این کم شدن حقوق برای من مهم نبود . اتفاقا ً من روی یک ریالش هم حساب باز کرده بودم چه برسه به صد و سی چهل هزار تومنش که حالا همه اش باد هوا شده بود . اما نمی دونم چرا مثل بقیه قاطی نکرده بودم و دری وری نمی گفتم . توی همین فکر و خیالها بودم که یه دفعه هوا منقلب شد ، رعد و برق و بعد هم به یک دقیقه نکشید که عین توی سریال لاست بارون با چنان شدتی شروع به باریدن کرد که انگار آسمان تمام دق دلیش رو داره سر تهران و مردمش خالی میکنه . شدت بارون اینقدر زیاد شد که مجبور شدم برف پاک کن ماشین رو روی دور تند بزنم . چراغ سبز شد . شمارشگر چراغ از شصت ثانیه رسید به صفر اما ما نیم متر هم نتونستیم تکون بخوریم . افسر سر چهار راه از ترس خیس شدن رفته بود زیر یه سایه بان و ترافیک رو به امان خدا رها کرده بود . چهار راه شده بود عین خیابان آرام توی فیلم چارلی چاپلین ... هرکی هرکی ... بی حساب و کتاب . به معنی واقعی کلمه بلبشو . باز منتظر موندم تا چراغ دوباره سبز بشه . به شیشه ماشین خیره شده بودم و رقص قظرات بارون روی شیشه ماشین رو تماشا می کردم . در پس منظره قشنگ رقاصی قطره های باران چشمم افتاد به گوشه خیابان .سربازی رو دیدم که لا به لای ماشینها می دوید و برای فرار از زیر باران حسابی به دردسر افتاده بود . بسرعت درب ماشین رو باز کردم . با صدای بلند صداش کردم . صدام رو نشنید . دوباره و اینبار بلندتر صداش کردم . متوجه شد . دنبال صاحب صدا میگشت . دست تکان دادم تا مرا ببیند . من را دید . از سر ناچاری نگاهی به مسیری که میرفت انداخت و با اکراه راهش را بطرف من کج کرد . نزدیک آمد و با کمی دلخوری که یعنی : وقت گیر آوردی وسط این هیر و ویر زیر بارون گیر دادی به من ، مگه نمی بینی برای فرار از بارون به چه دردسری افتادم و مثل موش آبکشیده شدم . نخواستم بیشتر از این توی ذهنش دری وری نثارم کنه . سریع بهش گفتم . بیا بالا . سوارشو . تا یه جائی می رسونمت . خیلی سریع و با عجله در جوابم گفت : ولی من که ماشین نمی خوام . میخوام پیاده برم . ناخودآگاه گفتم : من هم می دونم ماشین نمی خوای . اما داره بارون میاد بشین تا یه جا می رسونمت . با اکراه نگاهی به ماشین و نگاهی هم به مسیری که در پیش داشت انداخت . می دونستم ممکنه دوباره بخواد امتناء کنه . و البته چون نمی خواستم خودم هم بیشتر از این خیس بشم . دیگه منتظر پاسخش نشدم . نشستم توی ماشین و درب رو بستم . و از پشت شیشه نگاهش کردم که یعنی خوب بیا سوارشو دیگه تا بیشتر از این خیس نشدی . کاملا ً واضح بود که از سر ناچاری و البته با کمی احساس رضایت و خوشحالی بدو اومد و سوار ماشین شد . در رو که بست بلافاصله گفت : ممنون ... راستش نمی خواستم مزاحمتون بشم . خودم میرفتم . چراغ دوباره سبز شد و من همینطور که آماده میشدم حرکت کنم گفتم : مزاحم چیه من که دارم این راه رو میرم . خوب شما رو هم میرسونم . توی دلم خد خدا میکردم دیگه این دفعه بتونم از چهار راه رد بشم تا این بنده خدا هم بخاطر لطف زورکی ای که من در حقش کردم به اندازه یه چراغ قرمز دیگه معطل نشه . شکر خدا ایندفعه راننده هائی که از خیابان روبروئی ما رد میشدن انصاف به خرج دادن و بعد از زرد شدن چراغ مسیرشون دیگه وارد چهار راه نشدن در نتیجه با چراغ سبز ما تونستیم از چهار راه عبور کنیم . وقتی دیدم از چهار راه رد شدیم . کمی خیالم از بابت معطل نشدن سربازی که سوارش کرده بودم راحت شد . همینطور که دنده ماشین رو عوض میکردم گفتم : می بینی قدمت چقدر  سبک بود . کلی پشت این چراغ معطل شده بودم . با اومدن شما راه هم برای ما باز شد ... راستی من میرم سمت مترو نواب ... مسیر شما کجاست ؟

درحالیکه با دست صورتش رو که از شدت بارون حسابی خیس شده بود خشک میکرد گفت : راستش من بچه تهران نیستم . دو ماهه اومدم تهران . خیابونها رو هم نمیشناسم . من باید برم سمت خیابان رودکی . اگه به مسیرتون نمی خوره مزاحم نشم . با خوشحالی گفتم : نه اتفاقا ً درست سر راهمه میرسونمت .

از لهجه اش معلوم بود اهل شمال کشوره . یکی دو تا خیابون رو رد کردیم . توی خیابونی که منتهی میشد به متروی نواب توی ترافیک افتادیم . بارون با همون شدت می بارید . سربازه یه چشمش به خیابون بود و یه چشمش به من و پرسید : باز افتادیم توی ترافیک ؟ ... بنده خدا نمی دونست که برای ما تهرانی ها نبود این ترافیک جای تعجبه ... بهش گفتم : این بارون شدید برات عجیب نیست ؟ گفت : نه ... شمال نصف سال همینطور بارون میاد . تازه بعضی وقتها از این هم شدیدتر میاد . اول خوشحال شدم که چشم بسته زیر آبی رفتم و درست حدس زدم که بچه شماله . بعدش گفتم : خوب برای شما همچین بارونی عادیه . اما برای ما تهرانی ها خیلی عجیب و جالبه . چون ما در طول سال شاید یکی دو بار از این بارونهای شدید ببینیم . حالا بگذریم که همین یکی دو بار تمام زار و زندگی ما رو کن فیکون میکنه .حالا  دقیقا ً برعکس این قضیه ... ما هر روز با ترافیک از خواب بیدار میشیم ، با ترافیک میائیم سرکارمون ، با ترافیک برمیگردیم خونه و با همین ترافیک هم می خوابیم . و با سر به خونه های اطراف خیابون اشاره کردم و ادامه دادم : دقیقا ً مثل ساکنین این خونه ها . پس به همون اندازه که بارون شمال برای شما عادیه ترافیک اینجا هم برای ما عادیه . واسه اینکه کندی ترافیک رو زیاد متوجه نشیم از هر دری سخنی رو باب کردم . اینکه چند ماه خدمته ، چند کلاس درس خونده و خیلی چیزهای دیگه . با همین حرفها نیم متر نیم متر راه رو طی کردیم . بیست دقیقه ای گذشت . بارون تقریبا ً بند اومده بود و رسیده بودیم مقابل ایستگاه مترو . دیدم داره با خودش کلنجار میره . پرسیدم چیه ؟ مشکلی هست ؟ سرش رو پائین انداخت و گفت : راستش پول کافی همراهم نیست . یک اسکناس پانصد تومنی از جیبش درآورد و بطرفم گرفت . لبخندی زدم و گفتم : مرد حسابی کجای دنیا دیدی یکی رو زورکی سوار ماشین کنن و بعد هم ازش کرایه بگیرن . من فقط می خواستم زیر بارون خیس نشی . البته چون سرباز بودی . وگرنه من هم همچین بچه صل علی ای نیستم . برو به امان خدا .

لبخندی از سر رضایت زد و تشکر کرد . داشت از ماشین پیاده میشد که صداش کردم ، برگشت ، پنجره رو آوردم پائین و یک اسکناس هزار تومنی رو بطرفش گرفتم و گفتم : بگیر برای وقتی که می خوای برگردی پادگان ، پولت کمه . نمی خواستم خجالت بکشه . واسه همین توی صورتش نگاه نکردم . فقط یک جمله گفت و رفت ... توی این شهر آدم خوب زیاده . مشکلی پیش نمیاد . ممنون و خداحافظ . وقتی برگشتم . چند قدمی از ماشین دور شده بود . توی تاریک و روشن خیابون لا به لای جمعیت فقط لبخندش و دست تکون دادنش رو دیدم . دو تا بوق زدم و راه افتادم .


 
 
تکرار
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱
 

  داخل ماشین گیر افتاده درب ماشین باز نمی شود پنجره پائین نمی آید فریاد می زند . بدنبال وسیله ای برای اعلام خطر است ( سعی می کند با بوق زدن توجه کسی را جلب کند اما بوق ماشین هم کار نمی کند . موبایل را برمی دارد ... آنتن نمی دهد . ناگهان حضور کسی را یا چیزی را حس می کند از ترس ، دیوانه وار خود را به در و دیوار ماشین می کوبد . دنبال راه فراری است خم می شود زیر صندلی قفل فرمان را می بیند ... با ضربه ای شیشه را می شکند . با صدای رعدو برق هادی بشدت از خواب بیدار می شود . صورتش غرق عرق است نفس نفس می زند به سختی آب دهانش را فرو می دهد فضای رعب انگیزی در اتاق حاکم است رعد و برق ، باز شدن پنجره و تکان خوردن پرده ها توسط باد ،درب را می بندد پنجره ها را هم می بندد . برای آرامش خود به دستشوئی می رود تا آبی به سرو صورت خود بزند ... تلفن زنگ می زند ولی کسی پشت خط نیست ، احساس می کند کسی از پله ها بالا می آید ، درب را قفل می کند گوئی کسی قصد ورود دارد ، به آشپز خانه می رود کاردی می آورد ، درب را باز می کند ، هیچ کس نیست ، صدائی از سمت پشت بام می آید هراسان بالا می رود ، به کندی و با ترس و لرز ، هیچ کس نیست ، صدائی از پائین می آید ، به سرعت به پارکینگ می رود ، چراغ را روشن می کند ، کسی نیست ، چراغ خاموش و روشن می شود ، بطرف ماشین میرود ، ناگهان خشکش می زند کنار درب ماشین مقدار زیادی شیشه خورد شده ریخته است ، شیشه اتومبیل هم شکسته ، فقل فرمان هم روی زمین افتاده ، وحشت زده به صدائی به عقب برمی گردد با ترس ولی به سرعت به خانه بر می گردد ، سوئیچ و موبایل را برمی دارد و دوباره به پارکینگ باز می گردد ، با همان سرعت و البته با ترس و لرز درب پارکینگ را باز می کند ، بطرف ماشی می رود ، وحشتش بیشتر می شود ، شیشه خورده ها روی زمین نیست قفل فرمان هم روی زمین نیست شیشه اتومبیل هم سالم است . سوار ماشین می شود ماشین را روشن می کند ، دنده عقب می زند میخواهد حرکت کند که از وحشت به یکباره پایش را از روی پدالها برمی دارد ماشین با یک تکان خاموش می شود ، نفسش دوباره به شماره می افتد دست و پایش به وضوح می لرزند ، درب پارکینگ بسته شده است ، می خواهد ماشین را دوباره روشن کند ، هرچه استارت می زند ماشین روشن نمی شود ، منصرف می شود می خواهد پیاده شود ، اما درب باز نمی شود ، شاسی ها را امتحان می کند درب باز نمی شود ، شیشه ها بالا و پائین نمی شوند ، درب باز نمی شود ، بوق کار نمی کند ، فریاد می زند به شیشه می کوبد خبری از کمک نمی شود ، چراغها شروع به روشن و خاموش شدن می کنند . می ترسد ، موبایل را بر می دارد ، شماره می گیرد 110 ، جواب نمی دهد ، 125 ، جواب نمی دهد ، موبایل پیغام  no service می دهد . زیر صندلیها را می گردد تا شاید وسیله ای برای شکستن شیشه ها بیابد ، قفل فرمان را پیدا نمی کند ، ناگهان نگاهش از پنجره به بیرون می افتد ... قفل فرمان با شیشه خورده ها کق پارکینگ افتاده اند ، مستاصل و ناامید پیشانی به شیشه گذاشته چشم به قفل فرمان می دوزد . ( تصویر فید می شود ) فردا صبح . فردی با خونسردی کامل وارد پارکینگ می شود ، متوجه چیزی در ماشین شده به ماشین نزدیک می شود ، از دیدن هادی در ماشین ، قفل فرمان و شیشه خورده ها تعجب می کند ، به شیشه می زند عکس العملی از هادی نمی بیند ، آرام درب را باز می کند . هادی با همان حالت خیره و سر به شیشه خشک شده می افتد . ( کات ) هادی کنار ماشین با درب باز و شیشه خورده ها و قفل فرمان روی زمین دراز کشیده ، پارچه ای رویش می کشند .