هوای تازه

گضنفر جان سلام
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٦
 

      گضنفر جان سلام! ما اینجا حالمام خوب است. امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب است. این نامه را من میگویم جعفر خان چفاش براید مینویسد. بهش جفتم که این گضنفر ما تا چلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتونه تند تند بخونه،‌ یاواش یاواش بنویس که پسرم نامه را راحت بهخونه و عقب نماند.

گضنفر جان وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب چشی چردیم. پدرت توی صفحه حوادت خوانده بود که بیشتر اتفاقا توی 10 چیلومتری خانه ما اتفاق میافته. ما هم 10 چیلومتر اینورتر اسباب چشی چردیم. اینجوری دیجه لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول بده روزناماه بخره. تازه آدرس جدید هم نداریم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس گبلی بفرست. پدرت شماره پلاک خانه گبلی را آورده و اینجا کوفیده به دیفار که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس گبلی بیان.

وای گضنفر جان آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست. خودش و بپوشون سرما نخوری . همین هفته پیش اینجا دو بار بارون اومد. اولیش 4 روز طول چشید ،‌دومیش 3 روز . ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول چشید ...والله نمی دونم چرا اینجوری شد .

راستی گضنفر جان،اون کت شلوار نارنجیه که خواسته بودی ها ... مجبور شدم جدا جدا واست پست کنم. آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد. ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توی کارتن مگوایی برات فرستادم.
ها ... یه چیز پدرت هم که کارش را عوض کرده. میگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه.

ببخشید معطل شدی. جعفر جان کفاش گلاب به روت رفته بود دستشویی حالا برگشت. 

اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره . فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی یا دایی.

راستی حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش وبه آب دریا بندازن. حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش گبرمیکند نفس چم آورد و مرد! ‌شرمنده ببخشید دیگه .

همین دیگه .. خبر جدیدی نیست.

گربانت .. مادرت.

راستی :‌ گضنفر جان خواستم برات یه خرده پول پست کنم، ‌ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم.


 
 
جاده و برف
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٦
 

  سرمای هوا مجبورش کرده بود تا آنجا که می تواند خود را هرچه بیشتر درون یقه بالا زده شده کاپشنش فرو بکشد . کلاهش را پائین تر کشید ، از فضای باقی مانده بین کلاه و یقه کاپشن به زحمت می توانست یک متری پیش پایش را ببیند . بعداز هر تنفس بخاری که از دهانش خارج می شد دیواری از مه پیش رویش قرار می داد و عمق کم نگاهش را کمتر می کرد . خش خش برفهای زیر پایش سکوت خیابان را می شکست و رد پای به جامانده از عبورش سینه سفید خیابان را خراش می داد .

مدتی بود که کف پایش  به مور مور افتاده بود . خیلی سعی کرده بود به پاهای یخ زده اش فکر نکند اما دیگر کف پایش را حس نمی کرد . آرام آرام از حرکت ایستاد . سعی کرد انگشتان پایش را تکان دهد بیهوده بود . سرش را کمی بالا آورد نگاهش را به جلو دوخت ، هجوم بی شمار دانه های برف وادارش کرد تا چشمانش راتیز کند ، بی فایده بود ، آب دهانش را با غمی آلوده به خشم فرو داد و آهسته به پشت سرش نگاه کرد رد پایش چه واضح در میان برفها دبده می شد کمی سرش را بالا آورد ... ردپاهایش کم رنگ تر شده بودند . سرش را از میان یقه کاپشنش بیرون آورد کلاهش را کمی بالا داد برف رد پاهایش را چه آرام آرام پرکرده بود . نقطه شروع حرکتش را نتوانست پیدا کند .

دانه برف بازیگوش ، سرمایش را به پوست گردنش زد و او را از افکار خود خارج کرد .

سرش را تا آنجا که می توانست درون یقه بالا داده شده کاپشنش فرو کشید و کلاهش را پائین تر . باز او بود و خش خش برفهای زیر پاها ی یخ زده اش و عمق کم نگاهش که با بخار دهانش در هر نفس کم عمق تر می شد .

و برف بی امان می بارید و ردپاهایش کم رنگ تر و کم رنگ تر می شد .  

 


 
 
یه نامه
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٥
 

                 می خواستم نامه ام رو با این جمله آغاز کنم ... سلام ای شهید ... اما دیدم از قدیم گفته اند سلام سلامتی میاره !! یه جورائی میشه مثل  زیره به کرمان بردن ... خب خنده ام گرفت . آخه من سلامتی برای چه کسی بخواهم ؟ برای کسی که از تمام پلشتیها و ناپاکی ها این دنیا گذشته و به پاکی و سلامت محض روح رسیده ؟! بعدش هم چه کسی برای همچین کسی درخواست سلامتی کنه ؟ درحالیکه من خودم در باتلاق گناه گرفتارم و روز که نه هر لحظه بیشتر از قبل فرو میرم . خیلی با خودم کلنجار رفتم . بلاخره دلم رو با خودم همراه کردم که بابا این سلام هم از روی ارادت و هم عادت ، برای شروع نامه سلام لازمه . پس اینطور نامه را آغاز می کنم .

محضر مبارک جناب شهید والا مقام سلام علیکم ... ( می خواستم ادامه بدهم و بنویسم خیلی دلم برایت تنگ شده ... اما باز هم گیر کردم و نتونستم ادامه بدم ) می دونی چیه ، شرم کردم . با خودم گفتم گیرم نوشتی که دلت خیلی تنگ شده . خب مرد حسابی در پس این دل تنگی دیداری هست به روز قیامت ... خدا وکیلی خودت کلاهت رو قاضی کن ، آیا روز دیدار می تونی چشم توی چشم شاهد اعمالت بدوزی و از شرم خیس عرق نشوی ؟

دیدم از هر کجا بخواهم شروع کنم ... یه جای کارم می لنگه . دست آخر گفتم یک کلام ختم کلام ... اومدم پیمان ببندم . عهد ، میثاق هر چی که میشه اسمش رو گذاشت . اومدم که بگم : از اینکه شما ، راه و مسلک ، مرام و هدف شما رو فراموش کردم و به بیراه رفتم پشیمانم . قول می دم ... قول مردانه که به راه شما برگردم و یه مدد خودتون و لطف پروردگار تا آخر با شما باشم . انشاءالله