هوای تازه

گنگ خواب دیده
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۱
 

  یکدفعه یک متر از جایش پرید بالا همیشه از اینکه در خواب با او شوخی کنند و یا سر به سرش بگذارند  بشدت ناراحت می شد . همه جور شوخی را می توانست تحمل کند اما شوخی با کسی که خوابیده را هرگز ... تا آمد کلامی حرف بزند ، اعتراض کند یا حتی قبل از آنکه فرصت پیدا کند که بفهمد چه شده ، چه نشده یک سطل آب دیگر هم روی سرش خالی کردند .

حالا دیگر حسابی کلافه و عصبانی شده بود . با خود فکر می کرد چه شوخی بی مزه ای ، توی خواب ناز باشی و در هفت آسمان سیر کنی که یک آدم بی مزه به اسم شوخی یک سطل آب روی سرت خالی کند ، تازه از این هم بی مزه تر اینکه به همان یک سطل راضی نشود و سطل دوم را هم ...

در همین اثناء .... به فکر بود که چگونه دلخوری و عصبانیتش را بابت این خوشمزه بازی نشان دهد .... با عصبانیت فریاد بکشد ، خنده تلخی بزند که یعنی خوب بامزه ها حالش رو کردید بسه دیگه ! یا اینکه چشمش را ببند و دهانش را باز کند و هرچه بلد بوده و نبوده از فحش معمولی و غیر معمولی و ... همه را نثار مجری بی مزه آن شوخی کذائی کند ... تصمیمش را گرفت  .... آبی که هنوز داشت از روی سر و صورتش شره می کرد و پائین می ریخت را با دست از روی صورتش پاک کرد ، سرش را بلند کرد ... خودش را آماده کرده بود تا در برابر انفجار خنده جمع که بخیال خودشان حسابی سربه سرش گذاشته بودند قشقرقی براه بیاندازد که بیا و تماشا کن ... آبها که از روی چشمش کنار رفت و توانست مقابلش را ببیند ناگهان خشکش زد ، مبهوت مانده بود ... پسرهایش حمید و مهدی ، برادرهایش و تمام اهل فامیل ، دوست ، آشنا ، همسایه حتی ،  همکاران اداره اش ، همه وهمه بالای سرش بودند . با خود گفت : برای همچین شوخی مسخره ای این همه آدم باهم جمع شدند اینجا ... یعنی چه ؟ خوب که دقت کرد دید فضا آنقدرها هم که او خیال می کند به فضای شوخی و خنده نمی ماند . آخر همه لباس مشکی پوشیده اند ... لبهایش را کج کرد و همانطور که با خود فکر می کرد گفت : حالا چرا همه ناراحت هستن ، خوب حالا که شوخی کرده اند چرا نمی خندند ، چرا گریه می کنند ، اصلا ً چرا خودشان آنجا پشت آن دیوار شیشه ای هستند و من اینجا ... یافتن پاسخ این سوال برای خودش هم مهم بود ، به اطرافش نگاه کرد ... اینجا دیگر کجاست ؟ ... این که سطل آب دستش گرفته دیگر کیست ؟ من همه را می شناسم ولی این یک نفر را ... برمی گردد و پشت سرش را می بیند ... وحشت می کند خشکش می زند ... از ترس انگار پاهایش را به زمین چسبانده باشند به زحمت آب دهانش را فرو می برد دیگر حتی نمی تواند نفس بکشد ، بدنش سرد می شود ... آیا درست می بیند ... این که آنجا خوابیده ... صدای صلوات و فاتحه او را به خود می آورد ... قلبش بشدت به طپش افتاده نفس نفس میزند ، کم مانده که چشمانش از حدقه بیرون بزنند ... برای شادی روح او فاتحه و صلوات می فرستند ....


 
 
عجله
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۱
 

  همین که به خانه آمد و دید که پدرش خوابیده خوشحال شد . می خواست هر طور شده زودتر از حسن خبری را که معلمشان مدتها در انتظارش بود را به آقای احمدی برساند . برای همین بدون اجازه گرفتن از پدرش سوئیچ را برداشت و با عجله روی موتور پرید ، آنرا روشن کرد و بسرعت از کوچه خارج شد . پدرش صدای موتور را شنید اما تا بیاید بخود بجنبد و خود را به در حیاط برساند ، حمید کوچه را که چه عرض کنم ، دو تا خیابان آنطرفتر را هم پشت سر گذاشته بود و پرواز کنان می رفت که خبر دست اولش را به معلمش برساند . با خود می گفت : همین که آقای معلم بداند برای بدست آوردن این خبر ورساندنش به او چقدر زحمت کشیده ام حتما ً خیلی خوشحال می شود . درس ریاضی از آن درسهای اعصاب خورد کن است . وقتی اول سال معلمت را اینجوری غافلگیر کنی ، او هم مدیونت می شود ، آنوقت است که بی برو برگرد هرسه ثلث بدون درد سر نمره قبولی می گیری . آخ که چه کیفی داره نمره مفتی .... در همین افکار بود و که از دو سه کوچه بسرعت عبور کرده و یکی دو خیابان را هم پشت سر گذاشته بود که وارد کوچه ای شد ، انتهای کوچه مدرسه شد ذوق کرده بود با قدرت بیشتری گاز موتور را فشار داد صدای زوزه موتور سکوت کوچه را شکست و او چون باد پیش رفت ، ناگهان پیرزنی بخت برگشته از همه جا بی خبر از عرض کوچه عبور می کرد که گوئی صاعقه ای به او خورده باشد ، پیرزن بیچاره ناگهان به هوا رفت و با سرو صورت چنان وسط کوچه روی آسفالت داغ ولو شد که صدای شکستن استخوانهایش را مرده و زنده شنیدند . ا ز صدای ترمز ناگهانی و فریادپیرزن اهالی محل مثل مور وملخ از در و دیوار کوچه سرازیر شدند . حمید تا به خود بیاید که چه شده و چه نشده ، تا بفهمد به چه کسی زده ونزده ، دید یکی از اهالی موتورش را برداشته و دیگری هم یقه او را گرفته که : این جوانک هنوز پشت لبش سبز نشده مثل اینکه هواپیما سوار شده ، گواهینامه هم حتما ً نداره ، زنگ بزنید پلیس بیاید ، آمبولانس خبر کنید پیرزن بیچاره مرد ، دیگری موتور را به خانه ای آن نزدیکی برد و گفت : موتورش را نگهدارید ، حتما ً دزدی است ، وگرنه چه دلیل دارد بدون مدرک و سند موتور دست یه الف بچه باشه .... خلاصه کار بیخ پیدا کرده بود . تو همان شلوغی و گیر و دار یک هو چشمش به معلمش آقای احمدی افتاد . - آقای احمدی داشت به جمعیت نزدیک می شد حمید را که دید دستش آمد چه شده . جلو آمد جویای اوضاع شد . حمید گفت : داشتم می آمدم مدرسه تا خبر برنده شدن مادرتان برای سفر حج را به شما بدهم که اینجور شد . معلم لبخندی زد و گفت : ولی حسن نیم ساعت قبل تلفنی موضوع را به من گفت . دنیا پیش چشم حمید تیره و تار شد . تلفن ، چرا به فکر خودم نرسید . می تونستم تلفنی خبر را بگویم ... دیگر دیر شده بود پلیس و آمبولانس آمده بودند .