هوای تازه

دور افتاده
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٤
 

 توی این سالها که در این جزیره دورافتاده زندگی می کند . صد بار داستانهای رابینسون کروزوئه ... خانواده دکتر ارنست و حتی فیلم دور افتاده با بازی تام هنکس را در ذهنش مرور کرده و تمام سعیش را کرده بود تا از این داستانها برای بهتر شدن وضع زندگیش در جزیره استفاده کند . برای خودش خانه ای از چوب درختهای جنگلی ساخت . از الیاف گیاهان وحشی لباس درست کرد ... کاسه و لیوانش را با میوه نارگیل ساخت ... از استخوان اولین حیوان نگون بختی که با هزار بد بختی شکار کرد خنجر و نیزه ای برای شکار های بعد ساخت . اما هر روز و هر شب به امید نجات از آن جزیره و از آن تنهائی کشنده دعا می کرد . از خدا کمک می خواست . بار ها و بار ها از صبح تا شب رو به دریا نشسته بود به امید دیدن کشتی ای قایقی ... هواپیمائی .... اما . بی فایده . یک روز دم غروب که خسته و بی رمق از جستجوی بی حاصل برای شکار و تهیه غذا به کلبه زوار در رفته اش برگشت . با سنگ چخماقی که در اولین ماه ورودش به جزیره در کنار چشمه پیدا کرده بود آتش را روشن کرد تا تکه ای از گوشت باقی ماند از شکار دو روز قبل را کباب کند  . خواست آبی بنوشد و رفع تشنگی کند که دید ... ظرف آبی که از پوست میوه نارگیل برای نگه داری آب ساخته بود سوراخ و تمام آب داخلش روی زمین ریخته شده بود. ظرف آب را محکم بر زمین کوبید و از عصبانیت فریادی کشید که تا چند لحظه خودش هم از هیبت نعره اش مبهوت مانده بود . تشنه بود . باید می رفت و از چشمه آب میآورد . رفت و برگشت تا چشمه یک ساعت وقت می برد . باید عجله می کرد که به تاریکی هوا برخورد نکند . ظرف سوراخ را برداشت و براه افتاد . در راه با خود حرف می زد و غرو لند می کرد . از خدا طلب کمک می کرد . از اینکه دیگر طاقت این وضع را ندارد و اینکه خدا راه نجاتی برایش فراهم کند . دلش شکست . دانه های اشک آرام و بی اختیار از چشمانش سرازیر شدند و بر گونه های آفتاب سوخته اش غلتیدند . حس عجیبی داشت . مدتها بود که این حس را تجربه نکرده بود . احساس نزدیکی خاصی به خدا می کرد . رو به آسمان کرد و گفت : خدایا ... تو مهربونی . بنده هات رو دوست داری . می دونم هر اتفاقی توی زندگی برام افتاده دلیلی داشته . می دونم کارهای خوب یا بدم باعث اون اتفاقات بوده . من از همه کارهای بد گذشته ام پشیمونم . از همه و همه کارهای اشتباه گذشته ام پشیمونم . خدایا بخاطر یکی از اون همه کار بد می تونستی من رو نا بود کنی اما فقط من رو به این بلا دچار کردی . خواهش می کنم بخاطر همه اون کارهای خوبی که توی زندگیم انجام دادم من رو از این مصیبت و گرفتاری نجات بده . حرفهاش که تموم شد احساس سبکی خاصی کرد . به چشمه رسیده بود . مشتی آب خورد . احساس میکرد مزه آب فرق کرده . گواراتر و دلچسب تر شده . مشتی دیگر خورد و لذت برد . لبخندی از سر رضایت زد . و در دل گفت : اما از حق نگذریم این جزیره با همه بدیهاش یکسری خوبی ها هم داره ... مثل همین چشمه آب بی نظیرش . ظرف رو از آب پر کرد  . راه درز آب رو هم با الیافی که از میوه نارگیل جدا کرده بود مسدود کرد و به سمت کلبه به راه افتاد . دیگه عجله ای برای برگشت نداشت . توی ذهنش کارهای خوبی رو که تا قبل از گرفتار شدنش در اون طوفان وحشتناک و غرق شدن کشتی انجام داده بود مرور میکرد و با خودش حساب می کرد با وجود این همه کار خوب و خیرخواهانه حتما ً خدا به من کمک می کنه و من رو از این جزیره نجات میده . توی همین افکار بود که از دور نوری رو در ساحل دید ... یک لحظه نفسش توی سینه بند اومد . مبهوت مانده بود که این نور از کجا می تونه باشه . یک دفعه مثل برق گرفته ها ... فریادی از سر شادی کشید و ظرف آب رو به هوا پرت کرد و شروع کرد به دویدن . با صدای بلند فریاد می زد خدایا خیلی دوست دارم . چه مهربونی . چقدر زود کمکم کردی ... ممنونم که من رو نجات دادی . هورا گرفتاری تموم شد . بلا و مصیبت خداحافظ . تنهائی خداحافظ ... و همینطور می دوید و می دوید . اما ... با دیدن آن منظره . سرعتش کم شد . کمتر و کمتر . شادی از صورتش رخت بر بست و غم و بهتی عجیب بر چهره اش نشست . یخ کرده بود . از چیزی که می دید داشت شاخ در میآورد . نمی توانست باور کند . کلبه اش بود که در آتش می سوخت . شعله های آتش همه جا را گرفته بود . و تا سه چهار متر بالاتر از سقف کلبه زبانه می کشید . تمام چیزهائی که با هزاران مشقت و زحمت در این سالها درست کرده بود و وجود هر کدامشان برایش معنی مرگ و زندگی را میداد ... لباسهائی که از باقی مانده بادبان بجا مانده از کشتی غرق شده دوخته بود . پوستین هائی که برای زمستان از پوست شکارهایش درست کرده بود . وسایل شکارش همه و همه آنها داشتند در آتش می سوختند . در یک آن بغضش ترکید . با خشم و عصبانیت رو به آسمان کرد و فریاد کشید : خدایا این دیگر چه رسمی است . در این بد بختی و مصیبت تمام نشدنی ، بجای اینکه کمک حالم باشی و مشکلاتم را رفع کنی دم به ساعت بلا بر سرم نازل می کنی . تو دیگر چه خدائی هستی . من گفتم همه کارهای خوبم مال تو ثوابی نمی خوام . بجاش من رو از این مصیبت نجات بده . کمکم کن . این چه کاریست که کردی . کمکت اینه . کلبه مرا به آتش میکشی ؟ خانه خرابم می کنی ؟ تو دیگه چه جور خدائی هستی . می خواستی با شعله های آتش جگرم را کباب کنی ... بفرما . تبریک میگم . چون نه تنها جگرم رو کباب کردی ... قلبم را هم به آتش کشاندی . همینطور دور کلبه که در آتش میسوخت می چرخید و داد می زد و هوار می کشید . و به سر و صورت خودش می کوبید . به بخت بدش نفرین می فرستاد و ... تا اینکه از هوش رفت .... صبح شده بود . اما این بار مثل همیشه با صدای ملایم موج آب از خواب بیدار نشد ... صدای سوت کشتی . مثل مار گزیده ها از جا جهید . پشت به دریا بود . گوش تیز کرد . یکبار دیگر ... سوت کشتی و اینبار طولانی تر ... با ترس ولی به آرامی برگشت به سمت دریا . چشمانش داشتند از حدقه بیرون میزدند ... دهانش باز مانده بود . هیکل سیاه یک کشتی واقعی ... که داشت به سمت ساحل می آمد .

برای صدمین بار جمله کاپیتان کشتی را در ذهنش مرور کرد : دیشب بطور اتفاقی شعله های آتش را دیدیم . با شک و تردید آمدیم . فکر نمی کردیم در این جزیره کسی وجود داشته باشد . خجالت میکشید . نمی توانست سرش را بالا بگیرد . می خواست چیزی به خدا بگوید ... اما گریه مهلتش نداد .


 
 
بازگشت
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٤
 

  صدای لولای خشک در سکوت خانه را برای لحظه ای برهم زد . مرد درنگی کرد و به لولای در نگاهی انداخت ، با خود گفت امروز دیگر باید آنرا روغن کاری کنم . وارد خانه شد و در را بست دوباره همان صدای دلخراش لولای خشکیده در تو فضای خالی خانه پیچید . مرد آرام و ساکت بطرف آشپزخانه رفت ، چراغ را روشن کرد و همان طور که دکمه های پیراهنش را باز می کرد درب یخچال را هم باز کرد ، باد سردی از درون یخچال به بیرون وزید و همراه آن بوی مخلوطی از مواد خوراکی که در یخچال بود به مشامش خورد ، یک دفعه حس شدید گرسنگی از اعماق وجودش شعله ور شد و در دل ضعف عجیبی را احساس کرد ، با خود گفت : اگر همین الآن یک شام مفصل نخورم خواهم مرد . و با ولع تمام شروع کرد به کاوش در میان خوراکیهای موجود در یخچال . دکمه های پیراهنش را باز کرده بود اما دیگر حواسش به یافتن غذا بود و فراموش کرده بود لباسهایش را از تن خارج کند . ... بالاخره خود را راضی کرد تا این ضیافت غیر منتظره و یکنفره را با صرف اندکی کالباس شور و مقداری نوشیدنی ملس که نمیدانست تاریخ مصرفش گذشته یا هنوز مهلت دارد برگزار کند . کالباس را روی میز وسط آشپزخانه گذاشت و با چاقو قطعه ای از آن را جدا کرد ، نگاهی تحقیر آمیز به کالباس بریده شده انداخت و باز با خود گفت : هی مرد خسیس بازی در نیاور ، مثل اینکه امشب هوس یک ضیافت باشکوه داری ها !!! پس یک برش بزرگ دیگر از این کالباس خوشمزه جدا کن . و در همین لحظه پیراهنش را که هنوز با دکمه های باز به تن داشت با حرکتی سریع از تن بدرآورد و با شیطنتی کودکانه دستهایش را به هم مالید و یک برش بزرگ دیگر از کالباس جدا کرد . نگاهی از سر رضایت و خرسندی به دو تکه کالباس انداخت و باقی کالباس را در یخچال گذاشت ، حالا باید یک نوشیدنی ملس پیدا می کرد ، نمی دانست چرا ملس ؟ آخه همین طوری و یکهو هوس نوشیدنی ملس کرده بود . حتی نمی دانست آیا چیزی مناسب در خانه باب میلش دارد یا نه ؟ قدر یخچال را گشت ... نه خیر توی یخچال چیزی نبود که جواب هوس او را بدهد . به سراغ گنجه توی پذیرایی رفت . همه جور نوشیدنی ترش ، شیرین ، گازدار ، حتی تند در خانه پیدا می شد الا نوشیدنی ملس ، با خودش گفت : آخه بعد عمری هوس کردیم خودمان را تحویل بگیریم و یک حال اساسی به این شکممان بدهیم ، ما اگر شانس داشتیم که اسممان را می گذاشتند ... یک دفعه یادش آمد کنار میز تلوزیون یک بطری لیمونات با طعم نارنج از دو سه شب قبل مانده . سریع وارد اتاق خواب شد و چراغ را روشن کرد . ذوق زده شده بود درست فکر کرده بود نصف بطری هنوز مانده بود . جلورفت و بطری را برداشت و با حالتی کودکانه به خود گفت : تازه از نصف هم بیشتر است ... با کلی کیف به آشپزخانه برگشت . نوشیدنی را روی میز گذاشت . دوباره سراغ یخچال رفت و مقداری نان باگت درآورد . به نظرش همه چیز برای یک ضیافت شام ... می خواست بگوید دو نفره ... اما یادش آمد که همسرش او را ترک کرده و او مدتهاست تنها است . دلش برای روزها و شبهای گذشته تنگ شده بود . برای بودن در کنار همسرش و شنیدن صدایش ، هرچند همسرش فقط و فقط غر می زد ، نق می زد و مدام دعوا و گلایه داشت ، همیشه پرخاش می کرد و عصبانی بود . اما دیگر از تنهائی بدش می آمد ، حاضر بود دوباره آن عصبانیتها و دادو فریادها را بشنود ولی دیگر تنهائی و سکوت خانه آزارش ندهد . با خود می گفت : او همیشه هم دادو فریاد نمی کرد ، بعضی وقتها هم خیلی دوست داشتنی و مهربان می شد . صدای زنگ تلفن او را بخود آورد . لحظه ای به خود و افکار خود فکر کرد و با پوزخندی به خود فهماند هر چیزی که دوست داشته باشیم ممکن نیست در هر لحظه برایمان فراهم شود .  برخاست و تکه ای از کالباس را با دست کند و همان طور که آنرا در دهانش می گذاشت به طرف تلفن رفت . گوشی را برداشت و با دهانی نیمه پر گنگ و نامفهوم گفت : سلام بفرمائید . صدائی نیامد . دوباره گفت : سلام بفرمائید . بازهم جوابی نیامد . چیزی را حس می کرد اما نمی دانست چیست . گوشی را گذاشت و در حالیکه در فکر بود که چه کسی زنگ زد و چرا صحبت نکرد . بطرف آشپزخانه برگشت . هنوز سر میز نرسیده بود که تلفن دوباره زنگ زد . با دلخوری گفت : یک شب خواستیم مثل آدمیزاد شام بخوریم ، اگه گذاشتن . و دوباره یک تکه کالباس برداشت و به طرف تلفن برگشت . تلفن را برداشت و باز هم با دهانی نیمه پر بازهم گنگ و نامفهوم و این بار کمی عصبی گفت : سلام بفرمائید . منتظر ماند جوابی نیامد . حوصله اش سر آمده بود با کلافگی و به تندی دوباره گفت : با شما هستم بفرمائید ، شما کی هستید ؟ منتظر جواب بود حدس می زد دوباره جوابی نخواهد شنید ، به همین خاطر داشت در ذهن خود جمله ای خشن تر و چند فحش آب دار آماده می کرد ، که ناگهان صدائی از آن سوی خط گفت : سلام ، منم ... چنان حول شد و دست و پای خود را گم کرد که لقمه پرید توی گلویش ، چند سرفه شدید کرد ، اشک در چشمانش پر شده بود نفسش به شماره افتاده بود . انتظار شنیدن هر صدائی را داشت الا صدای او ... فقط تونست بگوید : سلام خوبی ... آرزو می کرد ای کاش جوابش را کمی دیرتر بدهد یا جمله ای طولانی تر در جوابش بگوید . تا او مجال پیدا کند گلویش را صاف کند ، اشکش را پاک کند و ... ولی او سریع و بی مقدمه گفت : می خواهم ببینمت ، خانه ای ؟ دوباره سرفه ای کرد و بازهم نفسش بند آمد ... با خود گفت : نه خیر این زن بود و نبودش دردسر است تا مرا نکشد راحت نمی شود ... به زحمت صدایش را صاف کرد و گفت : آره خونه ام ، چطور مگه ؟ ... خودش هم لرزش صدایش را احساس می کرد ... درست مثل زمانی که می خواست برای اولین بار با همسرش صحبت کند ... مثل پسر بچه هائی که در مقابل دختر ها از خود بی خود می شوند ... خدا خدا می کرد که ای کاش او متوجه لرزش صدایم نشده باشد ... او گفت: می آیم ...می گویم ... مثل همیشه مختصر و مفید ... اما اینبار ... او هم صدایش می لرزید . با خود گفت پس همانطور که من لرزش صدایش را فهمیدم او هم لرزش صدای من را فهمیده است . یک دفعه ، بی مقدمه ، این وقت شب می خواهد مرا ببیند ؟ گفت می آیم می گویم ، یعنی چه چیز مهمی است که باید این وقت شب بیاید و بگوید ؟؟؟ .... صدای بوق تلفن او را از افکارش خارج کرد . نگاهی از سر تعجب به تلفن انداخت . شک کرد آیا این مکالمه چند جمله ای واقعی بود یا اینکه خیالاتی شده بود . دوباره تلفن را نگاه کرد . گوشی را به گوشش گذاشت و دقت کرد . صدای ممتد بوق تلفن ترسی در دلش انداخت . گوشی را گذاشت و بسرعت به طرف دستشوئی رفت آبی به سر و صورت زد موهایش را در آینه وارسی کرد مرتب بود ولی برای اطمینان شانه ای سرسری به موهایش زد . بطرف آشپزخانه رفت و لباسش را که روی دسته صندلی افتاده بود . برداشت و به تن کرد . در حالیکه دکمه هایش را می بست بطرف پذیرائی رفت و لباسها ، حوله ، بالش ها ، ظرفهای نشسته از شب قبل و هر چه توی پذیرائی ولو بود و نشانه بی سلیقگی و شلختگی ساکن خانه بود را بسرعت جمع کرد . در این فکر بود که حالا یک بغل خرت و پرت و لباس و بشقاب رو چکار کنه ، نگاهی به اطراف انداخت ، چشمش به کمد دیواری افتاد ... بهترین جا همان کمد دیواری است . ناگهان با صدای زنگ خانه یک متر از جایش به هوا پرید . داشت از ترس سکته می کرد . آنقدر غرق در حول و ولای مرتب کردن خانه بود که یادش رفته بود برای چه خانه را مرتب می کند .... دوباره صدای زنگ .... با یک بغل پر از بشقاب و لباس و بالش ، مانده بود وسط پذیرائی که چه کند . پیش خودش گفت : زن خدا بگم چه کارت کند نیامدی نیامدی گذاشتی امشب که خیر سرمان خواستیم مثل بچه آدم یه شام درست و حسابی بخوریم مثل اجل معلق یکهو هوار شدی سر من بخت برگشته که چی ؟؟؟ ... صدای زنگ ، اینبار طولانی تر ... بی خیال هم نمی شود ... سریع بطرف کمد دیواری رفت ... کلید را چرخاند در کمد که باز شد ، امان نداد محکم و سریع وسایل زیر بغلش را به داخل کمد پرت کرد و به همان سرعت در کمد را بست . صدای زنگ و باز هم طولانی تر .... هنوز دکمه های لباسش را کامل نبسته بود . همانطور که بطرف در می رفت با صدائی لرزان گفت : آمدم کمی صبر کنید . و همزمان دکمه هایش را می بست . دست برد بطرف دستگیره و آنرا آرام چرخاند . نفسش به شماره افتاده بود ، تصور دیدن دوباره همسرش ، کنجکاوی و هزار سوال در مورد اینکه او چرا به اینجا آمده است به وضوح آشفته اش کرده بود . دستش می لرزید ، دهانش خشک شده بود ، پیشانیش غرق عرق شده بود و نفس نفس می زد گوئی کیلومترها راه را دویده است . دست و پایش شل شده بودند . در نیمه باز شد و ... همسرش بود . یاد روزهای نچندان دور زندگی مشترکشان افتاد . آنروزها که او به خانه می آمد و همسرش در را به روی او باز می کرد . خانه را مرتب می دیدو غذای گرم روی میز منتظرش ... ولی حالا او در را باز کرده و همسرش آنسوی ایستاده اما روی میز غذای گرم نیست ، کالباس شور و یک بطری نصفه لیمونات ... سلام ، می تونم بیام تو ؟ صدای همسرش را که شنید از افکارش خارج شد و با لکنت و بریده بریده پاسخ داد : سلام ، خوبی ؟ ... همسرش دوباره گفت : ممنونم خوبم ... می تونم بیام تو ؟ ... آره ببخشید حواسم نبود ، بیا تو ، خوش آمدی . و خودش از جلوی در کنار رفت .

نمی دانستند چند دقیقه گذشته ... هر دو ساکت رو به روی هم نشسته بودند و هر از چند گاهی به هم لبخندی می زدند و جمله تکراری " خوبی ؟ چه خبر ؟ " را از یکدیگر می پرسیدند و دوباره سکوت بود و سکوت ... تمام مدت با خود می اندیشید همسرش بعد از این مدت چرا یکدفعه و بدون مقدمه و این ساعت شب به دیدن او آمده ؟ دیگر نمی توانست کنجکاوی خود را پنهان کند !!! با احتیاط پرسید : خیر انشاءالله ... شما کجا اینجا کجا ؟ راه گم کرده اید ؟ همسرش سرش را پائین انداخت ، مشخص بود برایش سخت است چیزی بگوید ... شاید ترجیح می داد این ملاقات بدون هیچگونه سوال و جوابی برگزار شود ... ولی حالا که سوال پرسیده شده بود و او می بایست پاسخ دهد ، چون از اول هم برای گفتن همین حرف آمده بود . آرام سرش را بلند کرد ، صورتش خیس عرق بود ، با دست پاچگی معصومانه ای از داخل کیف دستی اش دستمالی بیرون آورد . صورتش را پاک کرد ، خواست دستمال را داخل کیف بگذارد که ... این همان دستمالی است که سالگرد ازدواجمان بهت هدیه دادم ؟ با شنیدن سوال به خودش آمد نگاهش را به دستمال دوخت ، در دل با خود گفت : چه سوال بموقعی ، بهترین بهانه برای حرف زدن همین دستمال است . و جواب داد : آره این همان دستمال است . همیشه این را توی کیفم می گذارم ، خاطرات خوشی را برایم تداعی می کند . هر وقت یاد آنروزها می افتم و دلم می گیرد برای آم شدن به این دستمال نگاه می کنم . یاد تو و زندگی خوب و خوشم با تو می افتم .... اما ما قدر آن دوران خوش را ندانستیم ! راحت از کنار آنهمه خوشبختی گذشتیم !.... قدری سکوت می کند به حرفهائی که زده بود کمی فکر کرد همه گفته های خودش را در ذهن حلاجی کرد ، وقتی دید تمام حرفهایش همانهائی است که سالها می خواسته به همسرش بگوید و نگفته ، وقتی دید همه این حرفها برگرفته از دریای متلاطم وجود اوست که الان در کنار همسرش آرام شده ، با اعتماد به نفس بیشتر ادامه داد : من همیشه از تو ممنون بوده ام ، من در کنار تو بهترین سالهای زندگیم را تجربه کردم ، و در این مدت دوری از تو صادقانه می گویم هیچ بودنم را در نبود تو احساس کرده ام . آمده ام که بگویم اگر دوست داری ... مرد مانند یک کودک دبستانی ساکت و آرام همانطور که نشسته بود کلمه به کلمه حرفهای همسرش را گوش می کرد و مانند تشنه ای که در بیابان مشتی آب پیدا کرده باشد با ولع بسیار از درون فریاد می کشید که باز هم می خواهد صدای گرم و دلنشین او را بشنود ، بشنود تا سیراب شود روح تشنه و زخم خورده اش ازاین تنهائی طولانی ... دیگر طاقت نیاورد همسرش حرفهائی را می زد که او ماهها در درون آشفته خود بدنبال فرصتی برای گفتنشان می گشت و حالا باید می گفت آنچه که می خواست بگوید . مهلت نداد جمله همسرش تمام شود درست مانند روزی که می خواست از همسرش خواستگاری کند چشمهایش را بست و با تمام وجود گفت : من هم دوست داشتم بگویم بدون تو زندگی برایم جهنم است و تنهائی عذاب آور ... من هم دوست دارم تو دوباره شادی گذشته را به خانه بیاوری ... من هم می خواهم بگویم که دوستت دارم و ... همسرش با دهانی باز و چشمانی که از فرط تعجب و ذوق از حدقه بیرون زده بود به او نگاه می کرد . حالا دیگر او هم چشمانش را باز کرده بود ... هر دو بهم لبخندی زدند و ...

دو لیوان نصفه لیمونات روی میز بود و کالباس شور دیگر تمام شده بود ... هر دو با هم گفتند : عجب شامی بود ... یک شام دو نفره و شاهانه ...


 
 
مجروح
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٤
 

 ریزش ذرات خاک را روی صورتش حس می کرد . کم کم صدای انفجارهائی که گاه دور و گاه نزدیکش رخ می دادند را می شنید ، به زحمت چشمهایش را گشود ، پلکهایش سنگینی می کرد و باز به قصد بسته شدن روی هم می آمدند ، چند بار ابروهایش را هم به کمک گرفت تا توانست پلکهایش را باز نگه دارد . تنها تصویر مقابل چشمهایش آسمان آبی بود که چند لکه ابر قاب نگاهش را تزئین کرده بود . صدای صوت یک خمپاره او را به خود آورد . خواست حرکتی کند ، نیم خیز شود و بنشیند یا حتی فقط کمی پهلو به پهلو شود و بدنش را برانداز کند ، اما منصرف شد ، چون با هر بار تلاش ، دردی جانکاه سراسر وجودش را فرامی گرفت . چشمانش را بست تا شاید رمق از دست رفته اش را بازیابد . یادش آمد دیروز قبل از شروع عملیات زمانی که پشت خاکریز منتظر رسیدن ساعت حمله بودند زیر نور خورشید اسلحه اش چنان داغ شده بود که هر وقت آنرا بدست می گرفت دستش می سوخت . و حالا احساس می کرد دست و پایش کم کم دارند سرد می شوند یا شاید هم سرد شده بودند ، با خود می گفت در این تابستان گرم که از فرط گرمای خورشید تو گوئی از آسمان آتش می بارد ، من چرا سردم شده ؟ ساعتی گذشته بود . صدای آشنائی را شنید ... به آرامی چشم گشود ، چشمانش را تا آنجاکه می توانست در حدقه چرخاند تا شاید در میدان دیدش صاحب صدا را ببیند ، بی فایده بود . گوش تیز کرد ، اشتباه نمی کرد ، احمد بود ، فریاد می زد بچه ها او هنوز زنده است ... به فاصله ده ، پانزده متری خاکریز و درست در میدان دید و تیر نیروهای دشمن قرار گرفته بود . زیر آتش نمی توانستند به کمکش بیایند . احمد از روی خاکریز می گفت : بچه ها دارن آماده می شوند تا با تاریک شدن هوا بیایند و او را به پشت خاکریز ببرند . دستش را به آرامی تکان داد پنجه اش را تا مچ از روی خاک بلند کرد و با آرامی لبخندی بر لب های خشکیده اش نشاند . ساعتی دیگر گذشت . هوا رو به تاریکی گذاشته بود . دیگر حتی رمق باز کردن چشمانش را هم نداشت . صدای مهیب چند خمپاره آمد . احمد و دیگر رزمنده ها سراسیمه روی خاکریز آمدند . هیاهوئی که روی خاکریز ایجاد شده بود را می شنید احمد فریاد می زد تا گروه عمل کننده برای آوردن بدن مجروح عباس زودتر دست بکار شوند ، یکی امداد گر را صدا می زد دیگری برانکارد می خواست ... بازهم صدای چند انفجار ... یک ، گرد و خاک بود که به روی صورتش می ریخت ... دو ، باز هم گرد و خاک و این بار بیشتر .... سه ... دیگر صدای چهارمین انفجار را نشنید ، احمد فقط ریزش ذرات خاک را روی صورتش حس می کرد و دیگر هیچ ... مبهوت به آنسوی خاکریز چشم دوخته بود ، تازه دریافت آن زمان که عباس دستش را به زحمت تا مچ از روخاک بلند کرد و لبخندی زد معنایش خداحافظی بود .


 
 
سقوط
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٢
 

 شدت باد چنان زیاد بود که بی اختیار اشک از چشمانش سرازیر شده بود . باد اشکهایش را از گوشه چشمانش بسرعت بیرون می کشید و بر روی گونه هایش می لغزاند . توی دلش داشت خالی می شد ، درست مثل زمانی که با ماشین و به سرعت از روی سرعت گیر خیابانها عبور می کرد و توی دلش یکهو خالی می شد ...  احساس تهوع داشت ... همیشه از بلندی میترسید از سرعت زیاد هم همین طور ، اما این بار نمی دانست چرا دیگر نمی ترسد شاید چون ارتفاعش داشت کم می شد ... ولی در عوض آن ، هرلحظه داشت به سرعتش اضافه تر هم می شد ... پس چرا نمی ترسید ؟ یاد قوانین فیزیک افتاد چقدر سخت بودند و بی معنی ، قوانینی را که شاید تا آخر عمر ، یکبار هم بکارت نمی آمد را می بایستی حفظ کنی .زمانی که شروع به حرکت کرد سرعتش خیلی کمتر بود اما حالا کم کم بر سرعت و شتابش افزوده می شد ، درست است قانون شتاب همین را می گوید . همیشه دوست داشت از اول بهار تا آخر تابستان شبها رختخوابش را روی پشت بام خانه ببرد ، طاق باز بخوابد و آسمان و ستاره ها را تماشا کند ، یادش آمد الآن آخر تابستان است در حالیکه باد همچنان چشمانش را آزار می داد و اشکش را بشدت روی گونه هایش می غلتاند ، غلتی زد و بالای سرش را نگاه کرد متاسف شد چون روز بود و او نمی توانست ستاره ها را ببیند . باز هم مثل هزاران باری که دست به هرکاری زده بود و آنطور که دلش می خواست از آب در نیامده بود دلش آشوب شد ، دوباره سر درد و کلافگی های همیشگی بسراغش آمد از عصبانیت به خودش و بخت نامرادش نفرین فرستاد و آنقدر بلند گفت که همه مردمی که آنجا ایستاده بودند نفرینش را شنیدند ،  شبیه به ناله و آه آدمی که از اوج به زیر می افتد . دیگر از هرچه فراز و فرود که در این زندگی پیش روی خود می دید حالش بهم می خورد . باز هم آن احساس تهوع بسراغش آمده بود . می خواست عق بزند اما هنوز طاق باز بود به زحمت غلتی زد و باز باد با شدت به چشمانش یورش برد . از میان قطره های درشت اشک که در چشمانش حلقه زده بودند تصویر مبهمی از منظره مقابلش را دید ، برای اولین بار خنده ای از رضایت بر لبانش نشست ، بالاخره یکبار دست به یک کاری زده بود که از ابتدا تا انتهایش را درست پیش بینی کرده بود ، احساس می کرد سرعتش بی نهایت زیاد شده ، لبخندش عمیق تر و گسترده تر شد ، حالا دیگر لبخند نبود شبیه به خنده شده بود ، با خود می گفت من چه راحت لذتهای ناب زندگی را از دست دادم سرعت چقدر لذت بخش است و من تمام مدت زندگی از آن می ترسیدم . دوباره و این بار بسرعت تمام وجودش را غم و اندوه و تاسف و اضطراب فرا گرفت ، کاش می شد این حس لذت را یکبار دیگر و شاید دو بار ، حتی سه بار یا اصلا ً صد بار دیگر تجربه کند ، کاش می شد ... اما دیگر دیر شده بود داشت به آخر راه می رسید و از دست او دیگر هیچ کاری بر نمی آمد . تازه فهمید این بارهم پیش بینی هایش غلط بوده و این کار را هم نتوانست درست انجام دهد .خواست بگوید : نه ، دید همه مردمی که ساعتی است آنجا جمع شده اند و او را تماشا می کنند آنقدر فریاد می زنند که آنچه بجائی نمی رسد صدای نه گفتن اوست . فاصله دیگر صفر شده بود ، باز هم قانون فیزیک یادش آمد ، هرقدر ارتفاع بیشتر باشد شتاب سقوط بیشتر و شدت ضربه وارده به جسم متحرک نیز بیشتر خواهد بود . به زمین خورد . درلحظه اصابت مثل اینکه به بدنش برق هزار ولت وصل کرده باشند چشمانش بشدت باز شد نوری سفید و قوی تمام زوایای تاریک ذهنش را برای یک آن روشن کرد ، از فرق سر تا نوک پایش رعشه ای بشدت یک زلزله 8 ریشتری را حس کرد . گوئی تمام استخوانهایش یکجا قلنج کرده بودند و با این ضربه همه آن قلنج رفع شده ، نفسش در سینه حبس شد ، سرش تیر می کشید . روی صورتش از شدت گرمای آسفالت سوزش گزنده ای احساس می کرد ، یادش آمد که اواخر تابستان است ، شدت ضربه چنان زیاد بود که بدنش مثل فنر از زمین جدا شد و دوباره نیم متر به هوا برخاست ، باز هم فیزیک ، هر عملی را عکس العملی است با نیروی برابر و در جهت مخالف . دردی که یک لحظه قبل در تمام وجودش پیچیده بود چنان سخت و جانکاه بود که وقتی دید قرار است یک لحظه دیگر از ارتفاع نیم متری دوباره به زمین بخورد باز هم غم به دلش رخنه کرد تازه فهمید چرا اینقدر از ارتفاع می ترسیده است . با اینکه ضربه دوم در برابر ضربه اول مثل نیش پشه بود در مقابل اصابت یک شهاب سنگ به زمین ولی بعد از اینکه به زمین خورد آه جانکاهی از اعماق وجودش کشید . دیگر باد آزارش نمی داد ولی اشکش بی اراده از چشمانش سرازیر بود . او که در تمام زندگیش منتظر بود تا کسی برای کمک بطرفش بیاید ، حالا در همان قاب مورب نگاهش که خون نیمی از آن را هم پوشانده بود می دید که همه آن مردمی که برای تماشایش پای آن ساختمان بلند جمع شده  بودند چگونه شتابان ، سراسیمه ، مضطرب و نگران برای کمک به طرف او می آیند ، در دلش به آنها و خودش می خندید که همه چه دیر فهمیدند او کمک می خواهد ...  سیاهی آسفالت زیر قاب نگاهش کم کم جای خود را به قرمزی خون داد و سنگینی دلپذیری را روی پلکهایش حس می کرد . درست مثل زمانی که از شدت خستگی بی اختیار به خواب می رفت ، آرام چشمانش را بست ... صداهائی را می شنید : مثل اینکه کسی هلش داد ... نه گمان کنم خودکشی کرد ... جوان بیچاره حیف ... زنگ بزنید اورژانس ... پلیس را هم خبر کنید ... کم کم صدا ها هم ضعیف و ضعیف تر شدند تا دیگر سکوت بود و سیاهی محض ... و ناگهان ... وحشتی هزاران بار بیشتر از هر هراسی برای او که بی رخصت آمده بود ...


 
 
اتوبوس خط 124
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٢
 

 خیلی ها به رفتار مشکوکش مشکوک بودن . مادرش ، زن همسایه روبروئی ، دختر بقال سر کوچه ، گل فروش سر خیابون ، تمام راننده های خط 124 اتوبوسرانی شهر ، بلیط فروش ایستگاه هفتم . آخه همه اینها یک سالی بود که هر هفته روزهای دو شنبه و چهارشنبهرفتار خاصی رو از اون می دیدند . مادرش هر هفته روزهای دوشنبه و چهارشنبه می دید اونی که بقیه روزهای هفته رو تا لنگ ظهر می خوابه و همیشه مثل هپلی ها توی خونه و محل می گشت ، توی اون دو روز خاص سر ساعت هفت صبح قبل از اینکه ساعت شماته دار پدر خدا بیامرزش زنگ بزنه ... از خواب بیدار میشد ... سریع یه دوش میگرفت سر و صورتش رو صفائی می داد و کت و شلوار کمی تا قسمتی نو و مرتبش رو می پوشید و صبحونه خورده نخورده با هول و ولا از خونه می زد بیرون . زن همسایه روبروئی که تمام جیک و بوک اهل محل تو دستشه و هیچ رفت و آمدی از نگاه تیز بین و فضولش در نمیره هم این یک سال گذشته تمام دو شنبه ها و چهارشنبه ها رو مرتب براش تیک زده و حضور و غیاب کرده . بقیه روزهای هفته رو که نگو از بس بی حساب و کتاب میره و میاد که این زن بدبخت چیز گیجه گرفته ... آخ آخ آخ از دختر همسایه بگم که سی و شش هفت سالشه و هیچ بنی بشری تا بحال لمسش نکرده ... نه اینکه اون نخواسته باشه ها !!! نه بد بخت از خداشه ولی نه اینکه یه خورده بفهمی نفهمی بر و روی درست و حسابی نداره اینه که این پسر زوار در رفته قصاب محل هم که هیچ دختر و پیر دختر از تیر رس متلکها و انگولکهاش در امان نمی مونه هم بهش نظر سوء یا خوب نداره و نداشته . فکر کنم بزرگترین آرزوش این باشه که یکی پیدا بشه و دو کلمه بهش متلک بندازه . اون بدبخت هم هر هفته روزهای دو شنبه و چهارشنبه تا این پسره رو می بینه که همچین نو نوار کرده و شاد و شنگول داره از خونه میزنه بیرون ... قند که چه عرض کنم ... کارخونه قند توی دلش آب میشه و دلش همچین ضعف میره که بیا و تماشا کن . بنده خدا لابد آلزایمر داره چون هر هفته می بینه اون خیلی راحت و بیخیال از در خونه این پیر دختر ترشیده رد میشه و با دیدن اون پشت پنجره ککش هم نمی گزه اما باز به خودش میگه شاید یکی از این دوشنبه ها یا چهارشنبه ها بیاد و زنگ خونه ما رو بزنه و بگه اومدم من رو به غلامی بپذیرید . بعد از عبور بیخیال از مقابل در خونه دختر ترشیده محل و شکستن دل اون دختر سر ساعت نه می رسه جلوی مغازه گل فروشی سر کوچه ، و این مرد خوش اقبال شاید تنها کسی باشه که توی این یک سال گذشته از این رفتار مشکوک سود برده . و اون طبق معمول هر هفته یک دسته گل که شامل دو شاخه گل رز یک شاخه گلایل یک میخک و کمی بزک معمول گل فروشها بود می خرید ... و نیم ساعت بعد مقابل ایستگاه هفتم  اتوبوس خط 124 می ایستاد و منتظر می ماند تا ... ساعت ده اولین اتوبوس ... و هر ده دقیقه یک اتوبوس از راه می رسید . راننده های خط 124 اول فکر می کردن اون بازرس ویژه خط اتوبوس ... برای همین تا مدتی وقتی توی ایستگاه توقف می کردن به عنوان احترام و سلام و احوال بوقی می زدند و دستی تکان می دادند . اما بعدها فهمیدن که ماجرا چیز دیگه ایه و از اون روز به عد دیگه نه بعنوان احترام و این چیزا بلکه به این عنوان که .... هی رفیق طرف توی این اتوبوس نیست . منتظر بمون شاید با اتوبوس بعدی بیاد ... بوق می زدند و اینا ... و بلاخره توی توقف یکی از همین اتوبوسها که هیچ وقت هم معلوم نبود کدوم یکی هستش ... دختر رویاهای اون از اتوبوس پیاده میشه و اون که دیشب رو تا صبح نخوابیده و مدام با خودش تمرین کرده تا بلاخره امروز حرف اول و آخر رو بهش بزنه . آخه دیگه طاقت نداشت هر هفته روزهای دوشنبه و چهار شنبه بیاد سر ایستگاه هفتم خط 124 و اون دختر زیبا و البته متین و موقر از اتوبوس پیاده بشه و و اون چند صد متر دنبالش راه بره و چندین و چند بار اون رو صدا بزنه اما اون دختر حتی یکبار هم مکث نکنه چه برسه به اینکه نگاهش کنه یا بهش چیزی بگه ... و اون بلاخره امروز این کار رو کرد . سرعت قدمهاش رو زیاد کرد . زیاد تر و زیاد تر تا اونجا که تونست از دخترک پیش بیفته و روبروش بایسته . دخترک از دیدن اون با اون دسته گل توی دستش و اون چهره خیلی خیلی جدی و کمی عصبی و تا حدودی دست پاچه ... حسابی جا خورده بود . اما خودش  رو کنترل کرد و با اشاره سر از اون خواست که منظورش رو از این کارش بگه . و اون که منتظر هر اتفاقی بود نفس عمیقی کشید و یک نفس همه اون چه که توی ذهنش توی این یکسال گذشته تلمبار کرده بود و نتونسته بود بگه رو گفت . تمام مدت توی چشمای آبی دخترک که از تعجب مات و مبهوت مونده بود و داشت اون رو نگاه می کرد نگاه می کرد . وقتی حرفهاش تموم شد اروم نفسی کشید و به دهان دخترک چشم دوخت . منتظر هر اتفاقی بود . بهش فحش بده . بزنه زیر گوشش . هولش بده و پا بذار به فرار . تف بنداز توی صورتش و ... اما اون دختر نجیب تر و موقر تر از این حرفها بود . با خودش گفت لابد الان یه لبخند ملیح می زنه و آروم از توی کیفش یه کارت می ده دستش و میگه این شماره خونه ماست زنگ بزنید با پدر و مارم صحبت کنید . اما اون دخترک این رو نگفت . در واقع اون دخترک هیچی نگفت . با علامات دست ( مثل ناشنواها ) می خواست به اون بفهمونه که من هیچی از این همه حرف که گفتی متوجه نشدم . و ... دنیا بود که روی سر پسرک خراب شد . دخترک ناشنوا بود . نه ناشنوا بود و لال هم بود . اما امروز که فردای همون دیروز پسرک بود ... دیگه مادر پسرک ، زن فضول همسایه ، دخترک عاشق پشت پنجره ، گل فروش محل و راننده ها و حتی بسیاری از مسافران و رهگذران مثل آدمهائی که چیزی را گم کرده باشند ... از ساعت نه به بعد سردر گم بودند . بی هدف نگاهشان را دور و بر خود می چرخاندن به امید دیدنش . اما ندیدنش ... چون ...


 
 
یکی بود یکی نبود
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۱
 

 یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود . یه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت : عزیزم چند روزه که مادر بزرگت موبایلش رو جواب نمیده . هرچی اس ام اس هم براش میزنم باز جواب نمیده . آنلاین هم نشده چند روزه . نگرانشم . چند تا پیتزا بخر با یه اکانت ماهانه براش ببر . ببین حالش چطوره .

 شنل قرمزی گفت : مامی امروز نمیتونم . قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بریم دیزین اسکی .

مادرش گفت : یا با زبون خوش میری . یا میدمت دست داداشت گوریل انگوری لهت کنه .

شنل قرمزی گفت : حیف که بهشت زیر پاتونه . باشه میرم . ولی اون دادش انگوری اگه خیلی مرده بیاد بره اون زنش کوزت رو از تو خیابونا جمع کنه که واسمون آبرو نذاشته .

مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بیان . می خوان واسه پسرشون ازت خواستگاری کنن .

شنل قرمزی گفت : من که گفتم از این پسر لوس دکتر خوشم نمیاد . یا رابین هود یا هیچ کس . فقط اون و می خوام .
شنل قرمزی با پژوی 206 آلبالوئی که تازه خریده از خونه خارج میشه . بین راه حنا دختری در مزرعه رو میبینه

شنل‌: حنا کجا میری

حنا : وقت آرایشگاه دارم . امشب یوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن .

شنل : ای نا کس حالا تنها تنها میپری دیگه !!!

حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی . بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران میشه . بچه ها شاکی شدن دعوتت نکردن .

شنل : حتما اون دختره ایکبری سیندرلا هم هست

حنا : آره با لوک خوشانس میان .

شنل : برو دختر ............ .... ............ ........ . . . . . . . ......... ( به علت به کار بردن الفاظ رکیک غیر قابل پخش بود   (

شنل قرمزی یه تیک آف میده و به راهش ادامه میده . پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره !!!!!!! که ماشینا جلوش نگه میداشتن اما به توافق نمی رسیدن و می رفتن میره جلو سوارش میکنه .

شنل : تو که دختر خوبی بودی نل !!!!!!!!!!!

نل : ای خواهر . دست رو دلم نذار که خونه . با اون پدر بزرگ درب و داغونم ...... راه افتادیم دنبال مادر  فلان فلان شدم .

شنل : اون که هاج زنبور عسل بود .

نل : حالا گیر نده . وسط راه بابا بزرگم چشمش خورد به مادر پرین رفت گرفتش .

این دختره پرین هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بیرون . زندگی هم که خرج داره . نمیشه گشنه موند .

شنل قرمزی : نگاه کن اون رابین هود نیست کیف اون زن رو قاپید .

نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتی چند ساله زده تو کاره کیف قاپی . جان کوچولو و بقیه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند میکنن .

شنل قرمزی : عجب !!!!!!!!!!!!!

نل : اون دوتا رو هم ببین پت و مت هستن . سر چهار راه دارن شیشه ماشین پاک می کنن . دخترک کبریت فروش هم چهار راه پائینی

داره آدامس میفروشه .

شنل قرمزی : چرا بچه ها به این حال و روز افتادن

نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقای پتیول شد . بچه مایه دار شدی . بقیه همه بد بخت شدن . بچه های این دوره و زمونه

نمی فهمن کارتون چیه . شخصیتهای محبوبشون شدن دیجیمون ها دیگه با حنا و نل و یوگی و .... خانواده دکتر ارنست حال نمی کنن . ما هم مجبوریم واسه گذران زندگی این کارا رو بکنیم . آخه این چه زندگی ایه .

شنل قرمزی نل رو تا یه جائی نزدیکی های جنگل شروود رسوند و بعد از خداحافظی از نل یه دستی کشید و یه دور در جا زد و رفت سراغ مادر بزرگش و دستور مادرش . یه کم جلو تر که رفت دید لوسیمی داره از باجه تلفن عمومی تلفن می زنه . کنارش نگهداشت و پرسید : آها لوسیمی چطوری ؟ داری به کی زنگ می زنی ؟

لوسیمی : هیچی بابا این یوگی می خواست دیشب بیاد خواستگاریم ... مثل اینکه کشتی شون تو طوفان غرق شده ... دارم زنگ می زنم به دیود کاپرفیلد شاید هنوز روی حرفش واسه ازدواج با من باشه .

شنل قرمزی : ولش کن تو هم دلت رو به این بچه قرطی ها خوش کردی بیا برو زن یه بچه کاری شو ... مثلا ً اون پسره لوسین خیلی پسر خوبیه هنرمند هم هست . اگه یه وقت بیکار شد و تعدیل نیرو خورد بهش می تونه تو خونه مجسمه های چوبی درست کنه خرج زن و بچه اش رو دربیاره . من خودم امشب خونواده دکتر ارنست اینا می خوان بیان خواستگاریم . می خوام حسابی مهریه بالا بگم . نمی خوام فردا روزی بدبخت بشم . چی می گی .

لوسیمی مردد بود . گوشی رو گذاشت و جواب داد : راست می گی این خیلی بهتره تو این دوره زمونه عشق کیلوئی چند بره پی کارش گور بابای این دیوید کاپرفیلد گری گوری ... خداحافظ شنل قرمزی جون ممنون عزیزم . ولی خوش بحالت تو دانشگاه همه میگن این فرانک پسر دکتر ارنست خیلی بچه مایه داره فقط باید حواست به اون خواهر خل و چلش چی بود اسمش .. آها فلونه ... آره باید حواست به اون باشه میگن خیلی آب زیر کاهه . از اون بدجنس های روزگاره .

شنل : چی خیال کردی چنان دماری از روزگارش دربیارم که اون سرش ناپیدا چی خیال کرده دخترهه هرجائی .

شنل قرمزی همیجوری که داشت به راهش ادامه می داد ناگهان متوجه شد که یکی از چرخهای 206 آلبالوئی قشنگش پنچر شده . با دلخوری از ماشین پیاده شد تا چرخ رو عوض کنه . گرگ ناقلا همون زرنگ بدجنس بلا که اون نزدیکیا کمین نشسته بود که یکی بیاد زود پاشد اومد جلو ... تیپ زده بود عجب تیپ خفنی . نمی دونم اسم مدل موهاش چی بود ولی هر چی بود آدم رو یاد بابا برقی می انداخت . به شنل قرمزی گفت : می خوای کمکت کنم خانم خانم ها ... سخت برای شما . این 206 ها چرخ عوض کردنشون قلق داره بلد نباشین مصیبته دردسره . من نه که خودم یه 206 دارم اینه که یه کمی بهش واردم و عادت دارم .

شنل قرمزی هم با ناز و عشوه و ادا خودش رو کشید کنار گفت : بفرمائید . گرگ از حق نگذریم زبر و زرنگ و تیز و بز چرخ و عوض کرد انداخت زیر ماشین و همه چیز و زود جمع و جور کرد و گفت : حالا شما بفرمائید . شنل قرمزی که حسابی ذوق کرده بود خواست بی ادبی نکرده باشه پرسید : ممنون ... جائی می رید برسونمتون . گرگ ناقلا از خدا خواسته بی معطلی گفت : اتفاقا ً رفته بودم دانشگاه از یکی از دوستام جزوه بگیرم ... بی معرفت نیومده بود دست از پا دراز تر داشتم برمی گشتم خونه . اگه مزاحم نباشم تا یه جائی باهاتون می آم .شنل قرمزی توی دلش خیلی ذوق کرد . با خودش گفت : آخ جون بلاخره بخت من هم باز شد ... یارو دانشجوی خر پوله عجب تیپ خفنی هم زده معلومه به روزه . گرگ نشست تو ماشین شنل قرمزی و راه افتادن ... توی راه شنل قرمزی یه آهنگ عاشقانه هم گذاشتن تا حسابی فضا رومانتیک بشه ... البته رومانتیک بود می خواست رومانتیک تر بشه . هوا دم دم های غروب بود و صدای جیرجیرکها کم کم داشت درمی اومد . شنل قرمزی رسید جلوی خونه مادر بزرگ می خواست یه جوری به گرگه بفهمونه که من باید برم خونه پیش مادر بزرگم . توی دلش هی می گفت : این عجب پسر بی عرضه ای هستش ها تو این نیم ساعت مثل ندید بدید ها فقط در و دیوار ماشین رو ورانداز کرده و هی پنجره ماشین رو بالا و پائین کرده . خوب پسر یه چیزی بگو بهونه ای بشه واسه یه قرار مداری دیگه . همینجوری تو فکر بود که گرگه یه هو گفت وای عجب اتفاقی شما اومدین جلوی خونه مادر بزرگه ؟ نمی دونید من با این مادر بزرگ چقدر حال می کنم . من اون مدتهات با هم تریپ رفاقت ورداشتیم نمی دونیم کجا زمین بذاریم . ببینم می تونم من هم بیام و مادر بزرگ رو ببینمش ؟ شنل قرمزی هم از خدا خواسته زود گفت : خوب آره چرا که نه ( توی دلش از مادر بزرگ تشکر کرد که لااقل اون باعث شد این پسره یه قدم بیاد جلو . ) پیاده شدن رفتن سمت خونه . در زدن . مادر بزرگ از پشت آیفون تصویری گفت : شنل قرمزی توئی دخترم ... این کیه باهاته ؟شنل قرمزی گفت : بله مادربزرگ ... این یکی از دوستامه ( با کمی خجالت و شرم دخترانه در حالیکه یه کم لپهاش گل انداخته بود ادامه داد ) حالا شما در رو باز کنین میام تو بهتون میگم . در باز شد . شنل قرمزی وارد شد . گرگ هم پشت سرش . ولی دیگه اون گرگ تریپ بالای با کلاس نبود . یه هوئی مثل گرگهای وحشی حمله کرد و شنل قرمزی رو از پشت محکم بغل کرد . و جلوی دهنش و گرفت .......

اینجاهاش چون کمی خشونت داره از طرف اداره ممیزی حذف شده ولی شما بدونید که گرگه ناجوانمردانه به شنل قرمزی و مادربزرگه حمله کرد . هر چی پول و تراول چک و طلا تو خونه بود ورداشت و زد زیر بغل یه لیوان آب خنک هم از توی یخچال ورداشت خورد تازه لیوان رو هم همونجور نشسته گذاشت قاطی بقیه ظرفهای تمیز روی کابینت . یکی دو تا لگد هم به شنل قرمزی زد و زیر لب دو سه تا فحش بی ناموسی ( از اون فحش های زشت که نمی شه اینجا  گفت ) به شنل قرمزی و مادر بزرگش داد و رفت پی کارش . خلاصه مادربزرگ و شنل قرمزی یکی دو ساعتی رو دست بسته تو اتاق ولو بودن تا اینکه تام و جری که داشتن طبق معمول با هم دعوا می کردن و از دست هم فرار می کردن اومدن اونجا و اونا رو تو اون وضعیت دیدن و به 110 زنگ زدن و اونها هم اومدن و اونا رو نجات دادن . ( این دو سه خط آخرش رو حسابی بزن در روئی نوشتم ... راستش دیگه حوصله نداشتم ... شما به بزرگواری خودتون ببخشید ) الغرض شنل قرمزی بعد از اینکه یه شکایت نامه دور و دراز علیه گرگ ناقلا همون زرنگ بدجنس بلا نوشت و داد دست مامور 110 از مادر بزرگ خداحافظی کرد و رفت سراغ ماشینش . که یه هو یه جیغ بنفش کشید و دراز به دراز افتاد رو زمین و غش کرد . آخه دید گرگه رو 206 آلبالوئی قشنگش که تازه هم خریده بودش با کلید خط انداخته بود و نوشته بود : دختر ترشیده من تو رو نخوام بلائی تو رو نخوام سیاهی تو رو نخوام  ....  و این بود ماجرای امروز ما


 
 
آمدنم بهر چه بود ؟؟؟
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۱
 

 

من آمدم ... آیا تو نیز همچنان هستی به انتظار آمدن من ؟

چشم بر راه و خیر بر در ... در این کوره راه تاریک بی مستی

چوب از شاخه بن میبرند این بی دستان ماتم زا

همان راهی که بر ناچارگی های بشر پوزخند می زند ناگاه به دلتنگی

و این ابناء ادم را در این وانفسای بی انصاف ... گم کرده راه

یکه و تنها رها در نیمه راه و بی پناه از آمدن یا باز رفتن

چه دستانی که در این تاریک بن هستی بخش به انتظار نور دستانی امید بخش

خشکیدند و دستی بر نیامد از دل آستین بیرون برای

التیام درد بی درمان این آدم

نفس تنگ است در این سینه

چه درد آلوده می ماند نگاه خیره بر رویم

و من با نا امیدی در نهان سوت و کورم در پی یک علت واهی

برای این تنهائی

چه تن هائی

تن من

تن او

در میان این همه تن ها

ولی تنها


 
 
مرگ و امید
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٠
 

هرم گرم و سوزان هوا  که از روی آسفالت داغ کوچه به هوا برمی خواست و شلاق وار به صورتم می خورد نفس کشیدن  را برایم سخت و دشوار می کرد . هر چه تلاش می کردم که پا به پای مادر بروم نمی توانستم ، آخر مادرم راه نمی رفت ، می دوید . شاید هم راه می رفت اما آنقدر تند و سریع و با گامهای بلند که من با آن جثه کوچک هر چقدر هم که سرعتم را زیاد می کردم باز هم به پای مادرم نمی رسیدم . با خود فکر می کردم چرا اینقدر عجله ، مگر مادرم همیشه نمی گفت از دیدن زنانی که توی کوچه و خیابان چنان رفتار می کنند که توجه همه مردان نامحرم را به خودشان جلب می کنند بی اندازه بیزار است ، اما حالا ، تقریبا ً همه مردمی که از کنارشان رد می شویم با تعجب و البته کنجکاوانه ما را برانداز می کردند . نمی دانم چرا بعد از آنکه مادرم به خانه همسایه مان رفت و تلفن را جواب داد ، همه چیزش با آن مادری که همیشه می دیدم فرق کرد . از زمانی که به همراه پدر برای سکونت دائمی از شهرستان به تهران آمده بودیم کمتر از خانه بیرون می رفتیم چون کسی را نداشتیم که به دیدارش برویم ، فقط گاهی جمعه ها آنهم با پدر چرخی در شهر می زدیم . پدر همیشه می گفت : باید یکبار ببرمتان پارک شهر را ببینید شاید یه نمایش سیاه بازی هم دیدیم . آخر خانواده ما اولین خانواده ای بود که از روستای بیست خانواری نورآقا برای همیشه به تهران آمده بود . ولی هروقت هم می رفتیم مادرم به آهستگی و باوقار راه می رفت به شدت هم مراقب من بود که در شلوغی و ازدحام گم نشوم یا اتفاقی برایم نیفتد . همیشه می گفت : اگر در این شهر بی سر و ته اتفاقی برای هر کدام ما بیفتد فقط خدا را داریم که بدادمان برسد و بس ، جمله " غریب و بی کس مانده ایم " ورد زبانش شده بود . تمام امید و دلگرمی اش برای تحمل تنهائی و غربت در تهران وجود پر صلابت پدرم بود و گرمای محبتی که او در خانه ایجاد می کرد . گاهی که در این افکار غرق می شدم یا در اثر خستگی سرعتم کم می شد و باعث می شدم که مادرم هم سرعتش را کم کند ، برمی گشت با غضبی آمیخته به استیصال ، غم و اندوه ، یاس و ناامیدی ، سرشار از التماس نگاهی به من می کرد و بلادرنگ برای جبران کندی سرعتش که من باعثش بودم دستم را بشدت می کشید و من را ناچار به دویدن بیشتر وامی داشت . هیچ وقت مادرم را تا این حد غمگین ندیده بودم . یکبار که توانستم پابه پایش چند گام بردارم نگاهم ناخودآگاه به چهره اش افتاد ، بدنم یخ کرد ، احساس کردم قالب تهی کرده ام ، لرزشی از غصه در تنم افتاد . گریه بی صدا و اشکهای مادرم که پهنای صورتش را خیس کرده بود ، به یکباره مرا از پای در آورد . بغض راه گلویم را گرفته بود ، خواستم فقط بگویم : مامان ... گریه امانم نداد . مادرم مثل آدمهائی که فراموشی دارند و ناگهان چیزی یادشان می آید ، میخکوب شد ، ایستاد و مرا نگاه کرد ، معلوم بود که نمی خواهد آنجا وسط پیاده رو میان آنهمه جمعیت که تازه متوجه نگاههایشان شده بود گریه کند .... اما سعیش بی نتیجه بود ... دیدن گریه های من و آن غوغای ناشناس درونش سد مقابل اشکهایش را شکست و ... دوباره راه رفتن که نه دویدن مادر بود و دویدن من بدنبال او اما اینبار گریه مادر دیگر بی صدا نبود و من ناشکیب از همه انچه نمی دانستم و می دانستم چیزی است که آشوب و غوغا به دل مهربان مادرم انداخته ... نیم ساعت بود که از خانه خارج شده بودیم ، از چند خیابان و کوچه گذشته بودیم و حالا وارد خیابانی شده بودیم که یک سویش پر بود از  درختان بلند و تنومندی که در حصار نرده های سبزی احاطه شده بودند و دیگر سویش سالن نمایشی بود با عکسهای بامزه ای از آدمهائی با لباسهای رنگارنگ و یک نفر در میانشان با صورتی سیاه ... از شدت گریه نفسم به شماره افتاده بود ، هق هق کنان دنبال مادرم که حالا هرلحظه از سرعتش کاسته می شد و گامهایش با تردید به پیش می رفت می دویدم . دیگر نمی دانستم مادرم گریه می کند ، دعا می کند ، ناله می کند یا با کسی حرف میزند ، نمی دانستم چه می کند و لی می دیدم که از سر آشفتگی و استیصال مانند کودکی که در انبوه جمعیت غریب شهری بزرگ و ناشناس گم شده باشد بی هدف همه سو را نگاه می کند و هیچ جا را نمی بیند . ناگهان حضور آدمهای زیادی در ورودی یک کوچه باریک ، که هر کدامشان یک جورائی شبیه مادرم بودند نظرم را متوجه خود کرد . مادرم هم با دیدن آن صحنه ، آشفتگی و پریشانیش دو صد چندان شد . وارد کوچه شدیم . چقدر آمبولانس ... آنهم چقدر قشنگ از روی آرم دایره ای شان فهمیدم از همان ماشینهای خیلی باکلاس و گرانقیمت هستند ، اسمشان یادم رفته بود نمی خواستم تواین اوضاع و احوال که حال مادرم اصلا ً خوب نبود اسم آ ن ماشینها را ازش بپرسم ... از میان جمعیت راهمان را باز می کردیم و جلو می رفتیم تا آن لحظه از پریشانی و غصه مادرم گریه می کردم و بغض کرده بودم حالا با دیدن آن آدمهای آشفته حال ، که گاه گریان و شیون کنان بر سر و روی خود می زدند ، ترس را هم در وجود خود احساس می کردم . در همین افکار بودم که مردی گریان و سراسیمه از میان انبوه جمعیت بطرف مادرم آمد . تا چشم مادرم به آن مرد که تازه او را شناخته بودم افتاد ،  دست مرا که تا آن لحظه آنچنان محکم که گوئی گوهری گرانبها را محافظت می کند در دستش گرفته بود ، رها کرد و مانند زمانی که مادر بزرگم بعد از سالها بیماری و خانه نشینی در یک غروب غم انگیز بقول خودش رفت تا دوباره پدربزگ را ببیند ، شیون کنان بر سر و روی خود میزد ، شروع کرد به زجه و ناله زدن بر سر و صورت خود مزد و پدرم را صدا می کرد ... آقای حمیدی دوست و همکار پدرم در کارخانه با دیدن شیون و زاری مادرم بی اختیار شروع کرد به گریه و آهسته دست نوازش به سر من می کشید . نمی دانم چرا با دیدن این صحنه یاد تعزیه وداع امام حسین (ع) و نوازش کردن دختر سه ساله اش حضرت رقیه افتادم و سایه یتیمی را بر سر خود احساس کردم ... .