هوای تازه

حسینعلی دانشجوی سیگار فروش
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٤
 

    هوا خنک بود و خیابان خلوت ، نسیم ملایمی می وزید و صورت را نوازش می کرد . هر چند دقیقه یکبار عبور اتومبیلی سکوت دلنشین خیابان را می شکست و چند لحظه بعد دوباره در سکوت شب صدای جیرجیرکها در فضای تاریک خیابان می پیچید . پسرک در خود فرو رفته بود و  بر روی کاغذی که روی تخته ای نصب کرده بود تند تند خطهائی می کشید . گاهی سرعت خط کشیدنهایش خیلی سریع می شد و گاهی ناگهان دست از کار می کشید ، نگاهش به گوشه ای خیره می شد و مات و مبهوت به فکر فرو می رفت . با صدای عبور یک اتومبیل دوباره پسرک به خود می آمد به کاغذ نگاهی می انداخت و شروع می کرد به همان شکل خط کشیدن روی کاغذ . مرد از گوشه تاریک خیابان ، در آنسو ، پسرک را زیر نظر داشت . آرام به او نزدیک شد . پسرک همچنان در افکار خود غرق بود ، چنان غرق در کار خود بود که حضور مرد را احساس نکرد . مرد سلام کرد ، پسرک یکه خورد ، خود را جمع و جور کرد . سیگار داری ؟ ... پسرک جواب داد بله تا چی بخواهید ؟ ماربورو ... ونیستون ... مونتانا ... کنت ... چی می خوای ؟ مرد گفت : فرق نمی کنه یه چیزی باشه دود بده !!! پسر پوزخندی زد و یک نخ سیگار به او داد . مرد سیگار را با فندک پسرک روشن کرد . خواست پک عمیقی بزند که دود در گلویش شکست و بشدت به سرفه افتاد ....

اینبار پوزخند پسر همراه شد با این جمله : معلومه اینکاره نیستی ... سیگار را می گیرد ... پک عمیقی میزند و همانطور که دودش را از دهانش خارج می کند می گوید : اینطوریه داداش ... حال کردی ؟ بگیر اینطوری باید بکشی . اما مرد که همچنان سرفه میکرد با اشاره دست سیگار را پس می زند . پسرک درحالیکه پک دیگری به سیگار میزند ... از سر تعجب و کنجکاوی به چهره مرد نگاه می کند و می پرسد چیه پکری تو فکری ؟ ببینم با زنت دعوات شده ؟ آره ؟ دعوا کردی و حالا هم اعصابت داغونه ، زدی بیرون کمی قدم بزنی و هوا بخوری فکر کنی که چطوری بری منت کشی ها ؟؟؟ شاید ....آخ آخ آخ نکنه تنهائی و دنبال یه یار می گردی ؟ ببینم کلک خانم می خوای یا دختر ؟ اگه آبکی یا تلخکی بخوای خیالی نیست سه سوته جوره ؟ مرد نگاه متفکرانه ای به پسر می اندازد و از اینهمه پیشنهاد آنهم در عرض چند ثانیه دچار سرگیجه می شه . پسر با نگاه مرد می فهمد که اینکاره نیست و به آرامی می گوید نه بابا تو اینکاره نیستی ... از سیگار کشیدنت معلومه ... عاشق هم که نیستی ، پس چته ؟ قیافت به این بچه پولدارای بی عار و بی درد هم که نمی خوره ، مثل خودمون آس و پاسی .... بیا بیا بشین ور دل خودم که به پست خوب آدمی خوردی از خودت بدبخت تر خودم ... ته مونده سیگاررا زیر پایش له میکند تخته طراحی اش را برمی دارد و با همان سرعت قبل  شروع می کند به کشیدن خطها.

 مرد کنار پسرک می نشیند و به کاغذ توی دستش اشاره می کند : نقاشیها کار خودته ؟ .... پسر همینطور که سرش توی تخته طراحی است پاسخ می دهد آره اگه بشه اسمش رو نقاشی گذاشت . بیشتر شبیه خط خطی کردن کاغذه ... نه اینکه اعصابمون خط خطیه لباس هم که می پوشیم دوست داریم رنگش خط خطی باشه چهار خونه و از این جور حرفها . اصلا ً از همون بچگی عادت داشتیم در و دیوار خونمون رو خط خطی کنیم البته خونه صاحب خونمون رو . اونم که سر همین موضوع همیشه قاطی می کردو جلو بابا ننه مون فحش و بد و بیراه رو می کشید بجونمون سر همین کارمون کلی کتک خوردیم تو نمیری . ما که آدم نشدیم ... اما همون کتک خوردنها و فحش شنیدن ها آخرش کار خودشون و کردن و ما شدیم واسه خودمون یه پا حیسنعلی نقاش . مرد با تعجب پرسید : پس اسمت حسینعلی ؟ پسر بلافاصله گفت : حسینعلی سیگار فروش دانشجوی نقاشی !!!! مرد متعجب تر از دانشجو بودن جوونک و حیرون از اوضاع و احوالش . قدری او را برانداز کرد خواست حرفی بزند یا شاید هم می خواست سوالی بپرسد که پسر مهلتش نداد و گفت : بابام معتاد بود ، خدا بیامرزدش ، ( و به کنایه گفت ) البته اگه جائی واسه آمرزش گذاشته باشه !!! با درس و مشق از اولش مخالف بود ، اصلا ً با هرچی علم و دانش و از اینجور مزخرفات بد بود ، پنهونی از بابامون چند کلاسی درس خونده بودیم که از خماری و بدحالی یه گوشه توی این شهر دراندشت نمی دونم کجاش ، افتاد و مرد . بعد از اون مادرم هزار جور بدبختی کشید تا من درس بخونم و مثل بابام نشم . منم به هر زور و ضربی بود . به زور چاقو و چرب و چیلی کردن سبیل معلم و مدیر و حتی سرایدار ، شبونه دیپلمه رو گرفتم و زدم واسه دانشگاه . نمی دونم چی جوری شد ؟ لابد کامپیوتر مامپیوترشون اشکال داشت که ما رو قبول کردن . خلاصه بدون کلاس کنکور و از اینجور جنگولک بازیها شدیم دانشجو ... ولی بعد از اینکه دانشجو شدیم تازه فهمیدیم که چه غلطی کردیم . آخه یکی نبود بگه تو رو چه به دانشگاه ... تو که نمیتونی تنبونت رو بالا بکشی... تو که زیر خرج چهار تا خواهر قد و نیم قدت زائیدی . آبت نبود نونت نبود دانشگاه رفتنت چی بود ؟ ولی ما خر شدیم و رفتیم ... حالا هم که در خدمت شما هستیم با اجازه شما چهار سال دانشجوئیمون شده شش سال و باقیش مونده باخدا . شیش سر عائلمون شدن پنج سر و همه همونطور موندن گدا . مرد که از شنیدن این همه ماجرای جور واجور و عجیب غریب گیج شده بود به عکس توی دست پسر اشاره ای کرد و گفت :  کیه ؟ آشناست ؟ نکنه نامزدی چیزیه ؟ ها ؟؟؟ پسر پوزخندی زد و گفت : نه بابا ما و این حرفا . ما تو هفت آسمون یه فیتیله سوخته هم نداریم . کی خر می شه زن ما بشه ؟ یه بار هم که ما خودمون خر شدیم و عاشق یه دختر شدیم . واسه هفت پشتمون بسه . با فضاحتی از خونشون انداختنمون بیرون که بیا و سیاحت کن ... ( به عکس اشاره می کند و ادامه می دهد ) اسمش نمی دونم چیه ولی از اون خر پولاس . اما اسم دوست پسر خر پول تر از خودش کامبیزه . نمی دونی روزی که اومده بود سفارش بده این عکس رو براش بکشم چه فیس و افاده ای داشت ( ادای دختره را در می آورد ) آقا کمی خوشگلتر بکشش ، آخه می خوام یادگاری بدمش به کامی جوونم . ( رو به مرد می کند و می گوید ) فکر می کنی این کامی کیه ؟ اونروز که اومده بود دنبال دختره دیدمش ، یه لات آسمون جلی که اگه به من بود و نمی شناختمش کاه هم بارش نمی کردم . دختره بدبخت عشق کورش کرده بود . تا پسره رو دید داد زد کامی جوووووون . مثل بچه ای که بره بغل ننه اش پرید تو بغل کامی جوون ... فردا میاد عکسشو بگیره بده به کامی جوونش  .... آره داداش بی پولی و نداری لقمه ما رو قسمت یه عوضی تر از خودمن کرد ... ولی پولدار .... ( بدون توجه به مرد که در کنارش ایستاده ، در خود فرو می رود و با خودش نجوا کنان ادامه می دهد ) روزی که فهمیدم ، دیگه دیر شده بود . عروسی شون بود . دیوونه شده بودم . فرداش رفتم خونش ، خونه نبود که !!! یه دنیا بود لامسب از بس بزرگ بود . واسه اینکه گم نشم روی درختاش علامت می زدم ، که راه برگشت رو گم نکنم ، مسخره نیست ؟؟؟ تنهای تنها ، با اون شکم گندش نشسته بود وسط یه اتاق که اندازه تمام دنیای ما بزرگ بود . همیشه از دیدن اون کله تاسش حالم بهم میخورد . یه سفره جلوش پهن بود به چه بزرگی ، (با حرص و عصبانیت ادامه می دهد ) هرچی  خوردنی و نوشیدنی که فکرش رو بکنی توش پیدا می شد . تریاک و منقل و وافورش هم براه بود ( حسینعلی دیگر از عصبانیت صورتش سرخ شده بود ، رگ گردش بیرون زده بود و داشت با غیض حرفش را ادامه می داد ) از پشت بهش نزدیک شدم . نمی خواستم نامردی کنم و از پشت بزنمش ، صداش کردم تا برگرده ، ولی اونقدر مست و پاتیل بود که حال نداشت اون هیکل چاق و گندش رو تکون بده . منهم گفتم به جهنم خودش اینطور می خواد . با چاقوئی که دستم بود شروع کردم به زدنش . ده تا ، بیست تا ، نمی دونم شاید هم صد تا چاقو بهش زدم . لت و پار شده بود . مثل یک لاشه افتاده بود یه گوشه و داشت تو خون کثیف خودش دست و پا می زد . حال خودم رو نمی دونستم . اون داشت جون میداد و من نشسته بودم سر خوان پرنعمتش و چشم دوخته بودم به اونهمه خوراکی . اول یه شکم سیر از اون اطعمه و اشربه الهی نوش جوون کردم  بعد نشستم پای منقل و یه بس از اون تریاکای دبش سلطانیش زدم . بدبخت پدرم یه عمر دلش خوش بود که تریاک می کشه . نبود که ببینه تریاک به چی میگن . نبود که بفهمه اونهائی که اون بدبخت یه عمر دود می کرده پشکل بوده نه تریاک . وقتی که حسابی توپ توپ شدم . جنازه نحسش رو توی همون خونه دراندردشت ول کردم و زدم بیرون ....

حرفهای پسر که به اینجا رسید کمی آروم شد . نفس عمیقی کشید و رو کرد به مرد و گفت : حالا هم که اومدی از همون اول فهمیدم ماموری ، خیلی دلم می خواست واسه یکی حرف بزنم . حالا هم که حرفهام رو زدم خیلی راحت شدم . یه طوری شدم که سالها آرزو می کردم این طوری باشم .

و پسر ساکت می شود ... مرد در فکر است .... پسر در فکر است .... چند دقیقه به همین شکل می گذرد . مرد رو می کند به پسر و با اشاره به ساعتش می گوید : فکر می کنی الآن کله پزا باز شدن ؟ پسر لبخندی می زند . مرد ادامه می دهد : اول یه دست کله پاچه مشت می زنیم بعد با هم می ریم کلانتری ، چطوره ؟ پسر در تائید او لبخندی می زند و می گوید : از این بهتر نمیشه !!!!!


 
 
یک لحظه
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۱
 

   الآن دو روزه که منتظر اومدنش ، دو روز کامل تمام زندگیش درون اتاقک اتومبیلش سپری شده و فقط برای رفع حاجت آنهم نه با آرامش و با خیال راحت بلکه ... تمام بدنش درد می کرد زانوها ، بازوها ، کتف ، گردن و خلاصه هر جای بدنش که عضله یا مفصلی داشت ، بعد از دو روز یکجا نشستن و بی تحرکی بشدت متورم و ملتهب شده بود ، دوست داشت با خیال راحت دو ، سه ساعت توی یک حمام سونا دراز بکشد و یک ماساژور حرفه ای از اونهائی که همه مفصلها و عضله ها را یک به یک با مهارت و حوصله ماساژ می دهند از فرق سر تا نوک پایش را حسابی ورز بدهد و خستگی این دو روز را که نه ، خستگی تمام زندگیش را از تن و روحش خارج کند . در همین افکار بود که با صدای بوق ماشینی که از کنارش می گذشت به خود آمد پوزخندی زد و مثل گربه ها تمام بدنش را کش و قوسی داد مثال زدنی . چشمانش از بی خوابی وخستگی گود افتاده بودند ، زیر پایش دور تا دور صندلی راننده ، کمک راننده و حتی صندلیهای عقب پر بود از لیوان یکبار مصرف شکسته ، پاکت خالی چیپس و پفک ، بیسکوئیت ، ظرف خالی نوشابه خانواده و از همه بدتر پوست تخمه کدو و ژاپنی که در اولین لحظه لاابالی گری صاحب ماشین را به بینده القاء می کرد .

از سر خستگی خواست بدنش را یکبار دیگر کش و قوسی بدهد شاید کمی هم از درد مفاصل خلاص شود که ناگهان توقف خودروای مشکی در مقابل منزل مورد نظر توجه اش را جلب کرد ، بسرعت خود را جمع و جور کرد ، دستپاچه شده بود باید از تمام ماجرا عکس می گرفت ، چون نمی خواست هیچ موردی را از دست ندهد ، همانطور که چشم به خودروی مشکی دوخته بود دستش را بدنبال دوربین روی صندلی کمک راننده کشید ، دوربین نبود ، در همان حال درب داشبورد را باز کرد با دست داخلش را کاوش کرد ، یکی دو تا نوار کاست در اثر حرکت سریع و نامنظم دستش از داخل داشبورد افتاد و به زیر صندلی رفتند ، کم کم داشت زمان را از دست می داد ، درب سمت راننده خودروی مشکی باز شد و مردی با کاپشن چرم مشکی و عینک دودی از ماشین پیاده شد ، اما او هنوز دوربین را پیدا نکرده بود ، به خودش ناسزا می گفت و اینکه چرا بعد از دو روز معطلی حالا که اتفاقی در شرف وقوع است ... ناگهان یادش آمد دوربین را دیشب زیر صندلی خودش گذاشته بود ، در چشم بهم زدنی دست برد زیر صندلی همین که حجم دوربین را در دستش احساس کرد ، برقی از شادی ، نوری از امید به موفقیت ، نیشخندی از سر شیطنت ، و اخمی از سر خشم همه یکجا به سراغش آمد . بسرعت دوربین را بالا آورد ، او مدام خودروی مشکی و مردی که از آن پیاده شده بود را زیر نظر داشت و مطمئن بود هیچ اتفاقی رخ نداده که مهم باشد و او آنرا از دست داده باشد ، پس بلافاصله شروع کرد به عکس برداری . با هر حرکت مرد او یک عکس میگرفت و از همان دریچه دوربین تمام زوایای پنهان و آشکار خیابان ، اتومبیل مشکی که هنوز نمی دانست داخلش چند نفر دیگر حضور دارند ، خانه مورد نظرش و حتی هر خانه ای که در قاب نگاهش قرار میگرفت را موشکافانه کنترل می کرد . مرد سیاه پوش به سمت درب خانه مورد نظر او رفت زنگ را به صدا درآورد یک قدم به عقب آمد سرش را بلند کرد در میان پنجره ها بدنبال حرکتی در پرده ها یا باز شدن پنجره ای بود . گویا از اف اف صدائی آمد چون آنمرد سریع به کنار زنگ خانه رفت و با احتیاط مشغول حرف زدن با اف اف شد . لحظه ای بعد درب باز شد و مرد سیاهپوش وارد ساختمان شد . این آخرین تصویری بود که او از آن مرد توانست ثبت کند .

با اینکه فقط چند لحظه آنهم از دریچه دوربین آن مرد را دیده بود اما به راحتی می توانست از پس آن چهره متلاشی شده در اثر اصابت گلوله او را شناسائی کند . متاسف بود که چرا بدون هماهنگی با او برای رسیدگی به یک گزارش تلفنی ناشناس آنهم در محله ای که می دانستند و احتمال می دادند در همان خانه مورد نظر قاتل بی سایه مخفی شده باشد یک مامور تازه کار را اعزام کرده بودند .

دوباره بازگشته بودند به نقطه اول یک جنازه دیگر و البته این بار جنازه یک پلیس و ... دلش بحال خودش می سوخت که دو روز تمام داخل اتاقک ماشینش کمین کرده بود و تمام آن سختی ها ، بی خوابی ها و دردهای مفصلی و عضلانی و هزار چیز دیگر ، و حالا همه چیز به سادگی و با یک اشتباه بچه گانه از بین رفته بود و او می بایست دوباره تمام شهر را کنترل کند ، تمام تلفنهای عمومی و خصوصی را شنود کند و همه ... تا شاید قاتل بی سایه یک بار دیگر ردی از خود بجا بگذارد و او ...