هوای تازه

تکیه عزاداری
نویسنده : هادی عبدالمالکی - ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٩
 

   برای چندمین بار پهلو به پهلو شد تا شاید خوابش ببرد . از سر کلافگی و بی حوصلگی بلند شد و توی رختخواب نشست . دور و برش رو نگاهی انداخت . برادرش حمید ، و پسر عموش محسن که اون شب خونه اونها مونده بود چنان راحت و آسوده خوابیده بودن که انگار سالهای ساله خوابن . بی حرکت . بی صدا . لااقل توی اون لحظه . آخه حمید خیلی بدخواب ... گاهی توی خواب اینقدر غلت میزنه و جابجا میشه که از اتاق هم میره بیرون . حامد خیلی با احتیاط و آروم از جاش بلند شد . بطرف در رفت  . خواست دستگیره در رو بگیره و در رو باز کنه . نگاهش به حمید افتاد که پتو رو از روی خودش کنار زده بود . برگشت و آروم پتو رو کشید روش . بالشش رو هم مرتب کرد پتوئی رو هم که روی خودش بود برداشت و دوباره بطرف در رفت . با دقت از راهرو گذشت . کاپشنش رو از روی رخت آویز برداشت و درب خروجی رو باز کرد . وارد حیاط که شد از شدت سوز سرما ناخواسته کز کرد . صدای چک چک شیر آب داخل حیاط که توی حوض میچکید . هر از گاهی سکوت رو می شکست . بطرف شیر آب رفت آروم پتو رو گوشه حوض روی پاشوئی گذاشت . دست برد طرف شیر آب و سعی کرد اون رو سفت کنه تا دیگه چکه نکنه یکدفعه یادش افتاد که شیر هرز شده . تا اومد بیخیال سفت کردن شیر آب بشه . پیچ هرز شیر در رفت و آب با شدت باز شد و با سر صدای خیلی زیاد ریخت توی حوض آب ... دستپاچه شده بود . با غرولند زیر لب با خودش گفت : اومدیم ابروش رو درست کنیم زدیم چشمش رو هم کور کردیم . هول هولکی شیر آب رو سفت کرد . مواظب بود سر شیر رو بیشتر از حد نچرخونه که یک هو دوباره پیچ هرز شیر رد کرد و آب با شدت باز شد و با سر و صدای زیاد ریخت توی حوض . دمپائی و شلوارش حسابی خیس شده بود و دستش از سرما کرخت ، مونده بود با این کاری که داده دست خودش چه بکنه . سریع شیر و سفت کرد . همینکه آب از شدت افتاد دستش رو از روی شیر برداشت . نفس عمیقی کشید و با دقت و کم کم شروع کرد به پیچوندن شیر آب ... نمی خواست برای بار سوم اون سر و صدا رو راه بندازه ، هرچند بعید می دونست تا حالا حداقل باباش رو با این همه سر و صدا بیدار نکرده باشه . حالا دیگه آب داشت مثل دفعه اول با همون مقدار چک چک از شیر میچکید . سرش رو رو به آسمون کرد . دستهاش رو که از سرما کرخت شده بود بالا آورد با حالتی التماس گونه از خدا خواست کمکش کنه تا این نونی رو که خودش توی دامنش گذاشته برداره . سرش رو پائین آورد ... به شیر آب نگاهی انداخت ، دستهاش رو به هم مالید ، و آروم شروع کرد به چرخوندن سرشیر ، یک میلیمتر چرخوند دست نگه داشت ، دستاش رو دوباره به هم مالید ، نفس دیگه ای کشید و دوباره شیر رو توی دست گرفت ، باز هم فقط یک میلیمتر چرخوند . چک چک آب قطع شد . ذوق کرد . پیروزمندانه سرش رو به آسمون کرد و زیر لب گفت : ایول ... دمت گرم حال دادی . دیگه دستهاش بیحس شده بودن . خودش رو توی کاپشنش جمع کرد و بسرعت از حیاط عبور کرد . وارد کوچه شد . کوچه تاریک بود و خلوت . اما به راحتی میشد گوشه خرابه ای که وسط کوچه بود تکیه ای رو که اونروز از صبح تا شب برای برپا کردنش سه چهار نفری زحمت کشیده بودند رو دید . لبخندی روی لبش نقش بست . وارد خرابه شد . دوری اطراف تکیه زد و پایه ها رو بررسی کرد . محکم بودند . چادر برزنت رو کنترل کرد . وقتی از سالم بودنش اطمینان پیدا کرد با خیال راحت در تکیه رو کنار زد و رفت داخل هیئت . توی تکیه هوا خیلی گرمتر از بیرون بود . لامپی که از سقف آویزون کرده بودن رو پیچوند تا لامپ روشن بشه . هنوز دستاش بیحس بودن . همینطور که دستهاش رو به هم میمالید یه گوشه تکیه نشست و پتو رو دور خودش پیچوند . همینطور که داشت به کتیبه ها و پرچمهای سیاه و سبز نصب شده روی در و دیوار تکیه نگاه میکرد . اشک گوشه چشمش جمع شد . با یک پلک بهم زدن اشک روی صورتش جاری شد . حال عجیبی داشت . از ظهر ... همون موقع که محمد پسر شیلا خانم اومد تو کارهای تکیه بهشون کمک کنه و همراه خودش موبایل پدرش رو هم آورده بود تا چند تا نوحه بذاره گوش کنن . حالش دگرگون شده بود . وقتی توی یکی از مداحی هائی که محمد براشون پخش کرد ماجرای اون صاحب دل رو شنید که موقع سیاه پوش کردن تکیه عزاداری می بینه و می شنوه که از در و دیوار تکیه ، پرچم و علم و کتل ندای غریب مادر به گوش می رسه . حالش دگرگون شده بود . همینطور که داشت یه کتیبه ها و پرچمها نگاه میکرد . گوشش رو تیز کرد که شاید اون هم صدائی ، ناله ای چیزی رو بشنوه . اما جز صدای باد و صدای تکون خوردن چادر برزنتی و نایلونی که روی چادر کشیده شده بود . چیزی نشنید . بغض کرده بود . با خودش میگفت : نکنه ما دلمون پاک نیست . نکنه توی کارهامون ریا وجود داره . خوب امام حسین ... هر چی که توی فکر و دل آدمها باشه رو میفهمه . خوب و درست هم میفهمه . نمیشه برای اون ... یا برای خدا نقش بازی کرد . شاید چون من تکیه رو امسال آوردم نزدیک خونمون و نذاشتم جواد تپل و دار و دسته اش بیان توی کارهای تکیه کمک کنن . شاید چون به محسن گفتم توی کوچه ما زندگی نمیکنن و نمی تونه توی کارهای هیئت دخالت کنه .... امام حسین از من و کارهای من ناراحت شده و دیگه به ما بعنوان عزادار واقعی خودش نگاه نمی کنه . بقول مداح ها ... به ما نظر نداره . با این فکر ها بود که بغضش ترکید . زد زیر گریه ... لا به لای هق هق گریه هاش ... شروع کرد با امام صحبت کرد : یا امام حسین . به خودت قسم . به جون علی اصغرت قسم . من نمی خواستم رئیس بازی دربیارم . آقا جان من کی باشم که بخوام کسی رو از تکیه و هیئت عزاداری تو بیرون کنم . بچگی کردم . بخدا قسم من عاشق شما و خانواده شما هستم . من میمیرم برای حضرت عباس . یا امام حسین . تو رو به جان حضرت زینب قسم ، کمکم کن ... من میخوام برای خوشحالی و رضایت خدا عزاداری شما رو بر پا کنم .... گریه می کرد و زیر لب از امام حسین می خواست که اون رو بخاطر خودخواهی و اشتباهش ببخشه . و به اون بعنوان یه عزادار واقعی نگاه کنه . از شدت گریه و خستگی نفهمید چطور خوابش برد . با صدای اذان یهو از خواب بیدار شد . انگار یادش رفته بود که اومده توی هیئت و همونجا خوابش برده . گیج و منگ بود . دور و بر خودش رو برانداز کرد . یکی دو دقیقه بعد یادش اومد . چی شده بود و چرا اومده بود توی هیئت . بلند شد پتو رو دور خودش پچید . از در تکیه بیرون اومد . داشت کفشهاش رو پاش می کرد که با صدای یه رهگذر از جا پرید ... سلام ... کم مونده بود قبض روح بشه . دو قدم به عقب رفت . بریده بریده پپرسید : شما کی هستید ؟

رهگذر گفت : یه رهگذر . داشتم از اینجا رد میشدم . دیدم از تکیه اومدی بیرون تعجب کردم . چطور اینجا خوابیدی ؟؟؟ هوا خیلی سرده . توی دلش گفت : آخه آدم حسابی ... این وقت صبح ... توی هوا تاریک یهوئی می پری وسط کوچه و سلام میکنی که چی بشه ؟

از روی ناراحتی و درحالیکه هنوز از ترس صداش میلرزید جواب داد : همینجوری . اومدم به تکیه سر بزنم . نفهمیدم چی شد که خوابم برد . رهگذر لبخندی زد و گفت : تکیه خوبی زدی . حتما ً امسال عزاداری خوبی هم برپا می کنید . چند قدمی رفت . حامد با سر حرفش را تائید کرد . رهگذر زیر نور تیر چراغ برق بود که ایستاد . برگشت و گفت : به همه دوستات اجازه بده بیان توی عزاداری شرکت کنن . بخصوص جواد تپل ... اون دل پاکی داره . حامد مثل آدمهای برق گرفته . گیج و منگ ... فقط نگاه کرد . انگار مغزش هنگ کرده باشه . دهنش از تعجب باز مونده بود . این کی بود ؟ موضوع من و جواد رو از کجا می دونست ؟ یک آن به خودش آمد . پتو رو از دستش انداخت ، بسرعت از خرابه خارج شد ، وارد کوچه شد . زیر نور همون تیر چراغ برق ... هر چی نگاه کرد ، کسی رو توی کوچه ندید . فکر کرد شاید مدت زیادی رو توی فکر بوده و اون رهگذر از کوچه خارج شده . شروع کرد به دویدن . توی سکوت صدای کشیده شدن دمپائیش روی آسفالت می پیچید توی کوچه . همینطور که می دوید به خودش گفت : خاک بر سرم نکنه این رهگذر ... از فکری که به سرش وارد شده بود تمام بدنش  لرزید . نفسش بند اومد . اشک توی چشمهاش جمع شد . بادی که به صورتش میخورد اشکهاش رو روی گونه هاش پخش کرد . بغضش ترکید . زد زیر گریه . یکدفعه به سرعتش اضافه کرد . انگار داشت روی هوا می دوید . دمپائی هاش از پاهاش دراومدن . بدون توجه به سرما می دوید . اصلا ً سرما رو حس نمیکرد . رسید به سر کوچه ... رفت وسط خیابون ... چپ و راست رو نگاه کرد . بالا و پائین کوچه و خیابون رو نگاه کرد . هیچ اثری از هیچ کس نبود . انگار تمام توانش رو ازش گرفته باشن . بی اختیار وسط خیابون نشست روی زمین . آروم و بیصدا گریه می کرد ، اشک میریخت و میزد توی سرش .